کوشتاری دی ۱۴۰۴THE IRAN MASSACRE
ئەم وەرگێڕانە بە یارمەتیی زیرەکی دەستکرد کراوە و هێشتا هیچ کوردزمانێک پێیدا نەچووەتەوە. English · فارسی
این صفحه به فارسی

نەمر ادریس درویشوند

Adris Darvishvand

۲۵ ساڵ · قزوین الوند

یکشنبه ۲۱ دی ۱۴۰۴

Dهێشتا پشتڕاست نەکراوەتەوە

ئەم تۆمارە پێویستی بە پشتڕاستکردنەوە هەیە — ساختە یان گوماناوی نییە، تەنها پێویستی بە سەرچاوەیەکی تر هەیە.

#ادریس_درویشوند#Adris_Darvishvand
زیادکردنی زانیاری

چیرۆکەکەیان

هێشتا هیچ گێڕانەوەیەکی پشتپێبەستراو لەوەی ادریس درویشوند چۆن گیانی لەدەست دا بە دەستمان نەگەیشتووە. ئەگەر دەزانیت چی بەسەری هات، بۆمان بنووسە.

چیرۆکی ئەو

جاویدنام ادریس درویشوند؛ حجله‌ای بر خاک

آسمانِ آرامستان «بهشت فاطمه» در شهر الوند قزوین، سنگینیِ بغضی سترگ را بر دوش می‌کشید. صدای وهم‌آلود و دردمندِ کوبه‌های دف، دوشادوشِ ناله‌ی مضراب بر تارهای سنتور، در میانِ جمعیتِ سیاه‌پوش طنین‌انداز بود. آواهای سوگوارانه‌ی لکی با سوزی غریب در فضا می‌پیچید و قلبِ هر شنونده‌ای را به چنگ می‌کشید. اینجا، در چهلمین روزِ یک فراقِ ابدی، خانواده‌ی درویشوند نه یک مراسمِ سوگواریِ معمول، که آیینِ نمادینِ عروسیِ خونینِ فرزندشان را برپا کرده بودند. مزارِ خاکی زیرِ حلقه‌های انبوهی از گل‌های سپید و زردِ داوودی پنهان شده بود. در میانه‌ی این بزمِ ماتم‌زده، شعله‌ی لرزانِ شمع‌ها در کاسه‌هایی شفاف می‌رقصید و پیراهنی مردانه، به نشانه‌ی خلعتِ دامادیِ پوشیده‌نشده، بر بالینِ سنگ، آرام گرفته بود. تصویری از چهره‌ی متبسم و مقتدرِ او در دلِ طبیعت در قابِ روی مزار به سوگواران لبخند می‌زد. پدرش «فتح‌الله» با کمری خمیده از داغ، مادر با چشمانِ بی‌فروغ از گریه‌های بی‌امان، برادر کوچک‌ترش «امیرعلی» و یگانه خواهرِ داغدارش در میانه‌ی این بزمِ تلخ، «انعامِ شاه‌داماد» را میان حاضران پخش می‌کردند؛ انعامی که بهای آن خونِ جوشانِ فرزندشان بود. بر کتیبه‌ی سنگیِ مزار، کلماتی حک شده بود که عمقِ یک فاجعه را فریاد می‌زد: «جوان ناکام، مهندس ادریس درویشوند، فرزند فتح‌الله». ادریس متولد بیست‌ویکم فروردین‌ماه ۱۳۷۰ بود. جوانی ۳۴ساله از تبار غیور لک که با قامتی ورزیده و سینه‌ای ستبر، پناهگاه و تکیه‌گاه امن خانه‌ی پدری به شمار می‌رفت. او تبلور نسلی بود که با دستانی خالی اما رؤیاهایی جسورانه، به مصاف صخره‌های سخت زندگی می‌رفتند. سال‌ها در کلاس‌های دانشگاه نیرومحرکه‌ی قزوین عرق ریخته و در رشته‌ی مهندسی ابزارآلات ماشین فارغ‌التحصیل شده بود. اما آنگاه که درهای تخصص به رویش بسته ماند، غیرت مردانه‌اش اجازه نداد زانوی تسلیم در آغوش بگیرد. او بازوان قدرتمندش را به کار گرفت و در یک شرکت باربری، تن به کاری طاقت‌فرسا داد. در پس این چهره‌ی سرسخت کاری، روحی لطیف و انسان‌دوست در تپش بود. او که تاب دیدن رنج دیگران را نداشت، برای پوشیدن لباس شرافتمندانه‌ی آتش‌نشانی در آزمون‌های استخدامی شرکت کرد تا شاید منجی جان‌ها باشد، اما دست نامهربان تقدیر این مسیر را نیز بر او بست. قلب مهربان ادریس محدود به انسان‌ها نبود؛ او عاشقی بی‌بدیل برای حیوانات بود و دیدن بی‌پناهی موجودات زبان‌بسته، جانش را می‌آزرد. ادریس یک مبارزِ تمام‌عیار بود؛ هم در میدانِ معاش و هم در میدانِ ورزش. سال‌ها روی تاتامی‌های کاراته جنگیده و سینه‌اش میزبانِ مدال‌های رنگارنگِ استانی و کشوری بود. در رینگ بوکس نیز، جسارت و تکنیکش لرزه بر اندامِ حریفان می‌انداخت. این قهرمانِ نترس و مجرد، آرزویی ساده و زلال در سر می‌پروراند. او در هوای کوهستانی و پاکِ روستای «کرماک»، با دست‌های پینه‌بسته‌ی خویش در حالِ بنا کردنِ خانه‌ای روستایی بود. خشت بر خشت می‌نهاد تا پناهگاهی امن برای سالِ جدید بسازد؛ مأمنی که خستگیِ سالیانِ خانواده را در آنجا به در کند. اما زمستانِ سال ۱۴۰۴، آبستنِ طوفانی سهمگین بود. با فراخوان شاهزاده رضا پهلوی برای حضور و ایستادگی، ندایی از جنسِ بیداری در شریانِ شهرها دوید. ادریس، که روحی آزاد و قلبی بی‌باک داشت، نمی‌توانست در کنجِ عافیت بماند. خونِ غیورِ او پاسخی به این فراخوان بود. عصرگاه‌ی سردِ هجدهم دی‌ماه، خیابان‌های محله‌ی الوند قزوین در التهابی پنهان نفس می‌کشید. ادریس به همراه دوستانش در ابتدای ده‌متری خیابان رحیمیان ایستاده بود. ناگهان، زوزه‌ی مهیب و مرگبارِ گلوله‌ها سکوتِ شامگاهی را تکه‌تکه کرد. در آن ثانیه‌های شوم و پرآشوب، بارانی از سربِ داغ باریدن گرفت. دوستانش از مهلکه جان به در بردند، اما سه گلوله‌ی بی‌رحم، قامتِ رشیدِ ادریس را نشانه رفت. یکی از گلوله‌ها انگشتِ دستش را شکافت، دیگری بازوی تنومندِ این قهرمانِ بوکس را در هم شکست و سومی، مهلک‌ترینِ آن‌ها، چونان تیری خلاص بر پهلویش نشست. خونِ گرمِ ادریس بر بسترِ سردِ آسفالتِ خیابان رحیمیان جاری شد و دوستانش با دستانی مرتعش، پیام‌آورِ ویرانیِ ابدیِ خانه‌ی درویشوند شدند. انتقالِ پیکرِ غرقِ در خونِ او به بیمارستان، سرآغازِ یک ستیزِ نابرابر و سه‌روزه با مرگ بود. تیغِ جراحان بی‌درنگ برای ترمیمِ جراحتِ عمیقِ پهلو به کار افتاد. عمل انجام شد، اما شدتِ خون‌ریزی چنان تاب و توانی از او ربوده بود که پزشکان از ادامه‌ی جراحی برای بازوی متلاشی‌شده دست کشیدند، به امیدِ آنکه نشانه‌هایی از ثبات در کالبدش پدیدار شود. سه شبانه‌روزِ طاقت‌فرسا، ادریس در بخش مراقبت‌های ویژه در نبردی خاموش به سر برد. او کاملاً به هوش بود، اما توانِ سخن گفتن نداشت. دردی جانکاه تنش را به اسپاسم وامی‌داشت و تشنگیِ سوزان امانش را بریده بود. در آن‌سوی درهای بسته‌ی ICU، مقرراتِ بی‌رحمانه‌ی بیمارستان سدی میانِ او و خانواده‌ی بی‌قرارش کشیده بود. در تمامِ این سه روزِ دلهره‌آور، سهمِ پدر، مادر، خواهر و برادر از تماشای جگرگوشه‌شان تنها یک ملاقاتِ ده‌دقیقه‌ای بود. ده‌ دقیقه نگریستن به کوه استواری که حالا در محاصره‌ی لوله‌ها و دستگاه‌های سرد، تنها با چشمانِ بی‌رمقش با آنان وداع می‌کرد. خانواده با تکیه بر قدرتِ بدنی و پیشینه‌ی ورزشیِ او متوسل به معجزه بودند؛ باور داشتند که ادریس قوی‌تر از آن است که تسلیم شود. اما جراحات عمیق‌تر از طاقتِ بشری بود. سرانجام، در روز بیست و یکم دی‌ماه ۱۴۰۴ قلبِ بزرگی که برای مهرورزی به حیوانات و انسان‌ها می‌تپید از ضربان ایستاد. ادریس درویشوند، قهرمانِ نترسِ قزوین، رویاهای ناتمامِ خانه‌ی روستای کرماک را با خود به ابدیت برد و بهای ایستادگی‌اش را با جانِ شیرین پرداخت. حالا در این مراسمِ چهلم، صدای دف و مویه‌های لکی، مرثیه‌ای است بر آرزوهای بربادرفته‌ی جوانی.

منبع: نراتا · نویسنده: میخک سپید · تاریخ نگارش: ۱۴۰۵/۰۷/۱۵ · مشاهده‌ی روایت اصلی

با اجازه‌ی نراتا و بی‌هیچ تغییری بازنشر شده است. همه‌ی حقوق این روایت از آنِ نویسنده و نراتاست.

ئەوەی دەیزانین

تەمەن
۲۵
ڕێکەوتی کوژران
یکشنبه ۲۱ دی ۱۴۰۴
شوێن
قزوین الوند
تاریخ تولد
یکشنبه ۲۱ فروردین ۱۳۷۹ ↗

هێشتا تۆمار نەکراوە: هۆی گیانلەدەستدان. یارمەتی بدە بۆ تەواوکردنی ئەم تۆمارە

وردەکارییەکانی ناشتن

گۆڕستان
بهشت فاطمه

یارمەتی بدە بۆ پشتڕاستکردنەوە و تەواوکردنی ئەم تۆمارە

ئەگەر ادریس درویشوند دەناسیت، یان شتێکت هەیە زیاد بکەیت، هەر وردەکارییەک یارمەتی دەدات.

ئەمە ئەندامی خێزانمە · ناردنی بەڵگە · داواکاریی تایبەتمەندی یان لابردن

سەرچاوە و بەڵگە

هەر لیستێک ناو و شوێنەکانی بە شێوەی خۆی نووسیوە. ئێمە وەک خۆیان پیشانیان دەدەین.

سەرچاوەکانی ئەم ناوە (۱)
سەرچاوەناو، وەک نووسراوەشوێنڕێکەوت
Narrata ادریس درویشوند — ۱۴۰۴/۱۰/۲۱
پۆست و ڤیدیۆکان (۰)

هێشتا هیچ پۆست یان ڤیدیۆیەک بۆ ئەم ناوە تۆمار نەکراوە.

زانیاری تۆمار

ژمارەی تۆمار
V1413984
ئاستی بەڵگە
D هێشتا هیچ سەرچاوەیەکی متمانەپێکراو بۆ ئەم ناوە نەدۆزراوەتەوە

افزوده‌شده در ۳ آبان ۱۴۰۵ · به‌روزشده در ۷ آبان ۱۴۰۵

ڕاپۆرتی هەڵە یان داوای سڕینەوە · چۆن پشتڕاست دەکەینەوە

پەیامەکانی یادەوەری

چەند وشەیەک لە یادەوەری ادریس درویشوند بنووسە. پەیامەکان دوای پشکنین دەردەکەون.

برای ادریس درویشوند پیامی بنویسید…

چەند وشەیەک لە یادەوەری ادریس درویشوند بنووسە. پەیامەکان دوای پشکنین دەردەکەون. تەنها پەیامی کورت و میهرەبان. هیچ وردەکاری کەسی یان ژمارەی تەلەفۆن.

سەلامەتیت یەکەمە: ناوی ڕاستەقینە پێویست نییە. ئایا ناردن سەلامەتە؟ · ناردن بە شێوەی نەناسراو

مێنوو

ڕێکخستنەکان · تایبەتمەندی

ڕێکخستنەکان

ئاسایش

دەرچوونی خێراEsc دوو جار دابگرە بۆ دەرچوونی خێرا لە سایت.
ناونیشانی تابی شاراوەتابی وێبگەڕ «تێبینییەکان» پیشان دەدات لە جیاتی ناوی پەڕە.

هەڵبژاردنە پاشەکەوتکراوەکانی سایت، ناوە پاشەکەوتکراوەکان و کۆپی ئۆفلاینەکان دەسڕێتەوە، و تۆ دەردەکات.

زمانەکان

ڕووکار

بەکارهێنانی داتا

دۆخی داتای کەموێنەکان لە لیستەکان دەشارێتەوە و جووڵە دەکوژێنێتەوە. باشترین بۆ پەیوەندی هێواش یان گران.

هەژمار

هەموو ڕێکخستنەکان · ڕێکخستنەکانی کوکی

چۆن دەتەوێت بینێریت؟

چی پاشەکەوت دەکەین و کێ دەیبینێت · ڕێگاکانی تر (X، ئینستاگرام)

چات

پەڕەی تەواو بکەرەوە

میهرەبان بە. هیچ هێرشی کەسی، وردەکاری تایبەت یان ژمارەی تەلەفۆن. پەیامەکان لەلایەن چاودێرانەوە دەسڕدرێنەوە.