伊朗大屠杀کشتار دی ۱۴۰۴
本译文借助人工智能完成,尚未经母语人士审校。 English · فارسی
این صفحه به فارسی

Abbas Goudarzinia

عباس گودرزی‌نیا

37岁 · Shahreza, 伊斯法罕

2026年1月8日 星期四

D未经核实的报告

此记录需要验证——它并非错误或可疑,只是需要另一个来源。

#Abbas_Goudarzinia#عباس_گودرزینیا
补充信息

他们的故事

关于Abbas Goudarzinia遇害经过的叙述尚未记录。 如果您知道发生了什么,请告诉我们。

他们的故事

جاویدنام عباس گودرزی‌نیا؛ مردی از تبار ایل قشقایی

عباس گودرزی‌نیا این جمله را زمانی گفته بود که شاید هیچ‌کس تصور نمی‌کرد روزی خانواده و مردم شهرش ناچار شوند برای او مراسم بگیرند؛ مردی سی‌وهفت‌ساله که تمام عمرش را با کار، مسئولیت و مراقبت از دیگران گذراند و حتی برای روزی که خودش دیگر حضور نداشت، می‌دانست چگونه می‌خواهد از او یاد کنند. عباس متولد۱۷ خرداد ۱۳۶۷، اصالتاً از ترک‌های قشقایی، طایفه دره‌شوری، و ساکن شهرضا بود. مهندس برق بود و مدیریت آب‌های شهرک صنعتی رازی شهرضا را بر عهده داشت. ده‌ها نیرو زیر نظرش کار می‌کردند اما مدیریت برای او به معنای ایستادن دور از کارگران و دستور دادن نبود. لباس کارگری می‌پوشید و دوشادوش نیروهایش کار می‌کرد؛ همان‌قدر خاکی و زحمت‌کش که پیش از رسیدن به جایگاه مدیریت بود. او تنها هفت سال داشت که پدرش را از دست داد. کودکی‌اش زودتر از آن‌چه باید، تمام شد و از همان سال‌ها برای کمک به خانواده کار کرد. درس خواند، مهندس شد و زندگی‌اش را ساخت، اما هیچ‌گاه مسئولیتی را که از کودکی بر دوشش افتاده بود زمین نگذاشت. سال‌ها سرپرستی مادر پیر و بیمارش را بر عهده داشت و تکیه‌گاه خانواده‌ای بود که از هفت‌سالگی برای حفظ آن تلاش کرده بود. عباس، متأهل و پدر دختری هفت‌ساله به نام مارال بود؛ دختری که تمام دنیایش بود. مردی مهربان، دل‌رحم و مردم‌دوست که در خانه از مسئولیت شانه خالی نمی‌کرد و در محل کار، خودش را بالاتر از دیگران نمی‌دید. شب هفدهم دی‌ ۱۴۰۴، در شهرضا هنوز خبری از اعتراضات نبود. عباس با خودروی شخصی‌اش راهی اصفهان شد و به مردمی پیوست که برای آزادی به خیابان آمده بودند. همان شب، از ناحیه چانه هدف ساچمه قرار گرفت و زخمی به خانه بازگشت. خانواده از او خواستند دیگر بیرون نرود. زخمش هنوز تازه بود و همه می‌دانستند بازگشتن به خیابان چه خطری دارد. اما شب هجدهم دی‌ماه، وقتی اعتراضات به شهرضا رسید، عباس دوباره رفت. این‌بار در شهر خودش، کنار مردمی ایستاد که صدای اعتراض‌شان در خیابان پیچیده بود. در نزدیکی مقر سپاه، گلوله تک‌تیرانداز قلبش را هدف گرفت. عباس همان‌جا جان‌فدای آزادی شد؛ مردی که تمام عمر برای خانواده و مردمش جنگیده بود، این‌بار جانش را برای ایران داد. اما خانواده‌اش از سرنوشت او خبر نداشتند. روزها بیمارستان‌ها، بازداشتگاه‌ها و هر جایی را که احتمال می‌دادند عباس را به آن‌جا برده باشند، جست‌وجو کردند. به این امید دل بسته بودند که شاید بازداشت شده باشد، شاید جایی زنده مانده و راهی برای خبر دادن ندارد. شب بیست‌وچهارم دی‌ماه از باغ رضوان اصفهان با همسرش تماس گرفتند و از خانواده خواستند برای شناسایی پیکر به آن‌جا بروند. امیدی که چند روز با آن زنده مانده بودند، همان‌جا فرو ریخت. غروب بیست‌وپنجم دی‌ماه، پیکر عباس همراه با پیکر چند جاویدنام دیگر به شهرضا منتقل شد. به خانواده گفته شد صبح خیلی زود و تنها با حضور چند نفر از بستگان درجه‌یک او را به خاک بسپارند. حتی اجازه ندادند پیکرش در روستای مادری‌اش آرام بگیرد. عباس در سکوت و با حضور محدود خانواده به خاک سپرده شد. اما آن سکوت دوام نیاورد. در مراسم چهلمش، مردم آمدند. آن‌ها شعار دادند، موسیقی محلی قشقایی نواخته شد و با رقص و دستمال‌افشانی یادش را زنده نگه داشتند؛ همان‌گونه که خودش خواسته بود. نگذاشتند مراسم او در چهاردیواری مسجد و در سکوت تمام شود. نام عباس در میان صدای موسیقی و قدم‌های مردمی که برایش می‌رقصیدند، دوباره به زندگی بازگشت. فیلمی از عباس به‌جا مانده است؛ در خانه‌ای کاهگلی، دستمالی در دست دارد، پاهایش را محکم به زمین می‌کوبد و دستمال را با ریتم موسیقی محلی در هوا بالا و پایین می‌برد. می‌رقصد؛ آزاد، زنده و رها، بی‌خبر از روزی که همین تصویر به یکی از عزیزترین یادگارهایش تبدیل خواهد شد. چند ماه بعد، روز تولد عباس رسید. روی مزارش کیک تولد، شیرینی و میوه گذاشتند؛ جشنی برای مردی که دیگر نبود شمع‌هایش را فوت کند. بعد، مارال جلو آمد. دختر هفت‌ساله‌ای که تمام دنیای عباس بود، روبه‌روی تصویر پدر ایستاد. دستمالی در دست گرفت، پاهای کوچکش را به زمین کوبید و آن را درست مانند پدر در هوا بالا و پایین برد. همان حرکت، همان ریتم و همان رسم؛ این‌بار نه در خانه‌ای کاهگلی، بلکه بر مزار پدری که دیگر کنارش نبود. رقص مارال، انکار غم نبود. غم همان‌جا، روی سنگ مزار و در جای خالی پدرش ایستاده بود. اما آن دختر هفت‌ساله، به رسم پدر و به رسم مردم قشقایی، نشان داد که می‌توان داغی به آن بزرگی را بر دل داشت و در برابرش زانو نزد. گلوله تنها عباس را از حرکت انداخت. چند ماه بعد، همان دستمال دوباره در دستان کوچک دخترش جان گرفت. مرگ توانسته بود پیکر پدر را به زیر خاک ببرد، اما نتوانسته بود رقصش را تمام کند. چندماه پس از رفتن عباس، مادر پیر و بیمارش نیز دیگر نتوانست دوری پسرش را تاب بیاورد و چشم از جهان بست. مادری که سال‌ها عباس تکیه‌گاهش بود، پس از او دوام نیاورد و به فرزندش پیوست. از عباس گودرزی‌نیا برای ایران، نام مردی ماند که از هفت‌سالگی بار خانواده را به دوش کشید، در بزرگ‌سالی کنار کارگرانش ایستاد، یک شب زخمی شد و شب بعد دوباره به خیابان بازگشت؛ مردی که تمام عمر برای خانواده و مردمش جنگید و سرانجام جانش را برای آزادی داد. و از او برای ایران، مارال ماند؛ دختر هفت‌ساله‌ای که روز تولد پدر، دستمال قشقایی را بر فراز مزارش چرخاند و رقص ناتمام او را ادامه داد.

This story is in Persian, exactly as it was written for Narrata.

Source: Narrata · Author: نورا · Written ۱۴۰۵/۰۵/۱۴ · Read the original story

Republished unchanged with Narrata’s permission. All rights belong to the author and Narrata.

我们所知

年龄
37
遇害日期
2026年1月8日 星期四
地点
Shahreza, 伊斯法罕
Born
1988年6月7日 星期二 ↗

尚未记录:死因。 帮助完成此记录

We do not know yet where Abbas Goudarzinia is buried. Help locate this grave

帮助验证并完成此记录

如果您认识Abbas Goudarzinia或有要添加的内容,每个细节都有帮助。

这是我的家人 · 提交证据 · 隐私或删除请求

来源与证据

每份名单对姓名和地名的拼写各不相同。我们按原文照录。

各来源如何记录这个姓名 (1)
来源原文姓名地点日期
Narrata عباس گودرزی‌نیا — ۱۴۰۴/۱۰/۱۸
帖文与视频 (0)

尚未记录与这个姓名相关的帖文或视频。

记录信息

记录编号
VA6E6AF8
证据等级
D 尚未找到该姓名的可信来源

Added 2026年10月25日 · updated 2026年10月29日

报告错误或申请删除 · 我们如何验证

纪念消息

为Abbas Goudarzinia留下几句纪念的话。消息经审查后显示。

Write a message for Abbas Goudarzinia…

为Abbas Goudarzinia留下几句纪念的话。消息经审查后显示。 仅限简短友善的消息。禁止个人细节或电话号码。

您的安全第一:无需真实姓名。 发送安全吗? · 匿名发送

菜单

设置 · 隐私

设置

安全

快速退出按两次Esc立即离开网站。
低调标签标题浏览器标签显示“笔记”而非网站名称。

删除已保存的网站选项、已保存的姓名和离线副本,并登出。

语言

外观

数据使用

低流量模式隐藏列表中的照片并关闭动画。更适合慢速或昂贵的连接。

账户

所有设置 · Cookie 设置

您想如何发送?

我们保存什么以及谁看到 · 其他方式(X、Instagram)

聊天

打开完整页面

请友善。禁止人身攻击、私人细节或电话号码。消息可能被版主删除。