伊朗大屠杀کشتار دی ۱۴۰۴
本译文借助人工智能完成,尚未经母语人士审校。 English · فارسی
این صفحه به فارسی

Nima Jozai

نیما جوزایی

33岁 · Bushehr

2026年1月9日 星期五

D未经核实的报告

此记录需要验证——它并非错误或可疑,只是需要另一个来源。

#Nima_Jozai#نیما_جوزایی
补充信息

他们的故事

关于Nima Jozai遇害经过的叙述尚未记录。 如果您知道发生了什么,请告诉我们。

他们的故事

جاویدنام نیما جوزایی؛ آخرین کباده

بوشهر، با آن آفتاب سوزان و شرجیِ سنگین و نفس‌گیرش، زادگاه مردانی است که صلابت و ایستادگی را از امواج خروشان خلیج فارس می‌آموزند. زندگی نیما جوزایی با تورهای ماهی‌گیری، صدای برخورد امواج به دیوارۀ لنج و بوی نمک دریا گره خورده بود. او که نان خود را از دل آب‌های بی‌کران و با عرق جبین بیرون می‌کشید، برای خانواده و حلقۀ دوستانش تکیه‌گاهی محکم و انسانی باشرافت به شمار می‌رفت. فیزیک درشت و بدن ورزیده‌اش، تنها حاصل کارِ طاقت‌فرسا روی دریا نبود؛ نیما قلب و روحش را در گود زورخانه صیقل داده بود. وقتی صدای زنگ و ضرب مرشد در فضای نمور زورخانه می‌پیچید، او با سینه‌ای ستبر و بازوانی ستبرتر، کباده‌های سنگین فولادی را بالای سر می‌برد و آیین پهلوانی را نه فقط در جسم، که در منش و مرامش تمرین می‌کرد. نیما عاشق زندگی و جوانی کردن بود؛ از وقت‌گذرانی با دوستان و موتورسواری در جاده‌های ساحلی در حالی که موسیقی دلخواهش در باد می‌پیچید، تا ژست گرفتن‌های ساده با تی‌شرت سفید و عینک آفتابی در کنار ساحلی که خانۀ دومش محسوب می‌شد. اما در پسِ این ظاهر قدرتمند و مردانه، روحی به شدت لطیف و خانواده‌دوست نهفته بود. او بیش از هر چیز، «داداش پهلوانِ» خانواده بود؛ کسی که خواهر کوچکش تمام‌قد به او می‌بالید و او را حامی و پناهگاه امنِ روزهای سخت خود می‌دانست. زمستان سال ۱۴۰۴ اما، آبستن حوادثی بود که سرنوشت این پهلوان جوان را برای همیشه دگرگون کرد. سرمای دی‌ماه در برابر حرارتِ خشم و ارادۀ مردم ایران رنگ باخته بود. در روزهایی که با فراخوان شاهزاده رضا پهلوی، موجی از بیداری، امید و اراده برای بازپس‌گیری میهن سراسر کشور را فرا گرفته بود، جوانان بوشهر نیز به خروش آمدند. نیما که مرام پهلوانی‌اش به او آموخته بود در برابر ظلم سر خم نکند و برای مفاهیم مقدسی چون شرافت، ناموس و وطن سینه سپر کند، آرامش دریا را رها کرد و به اقیانوس متلاطم مردم پیوست. شامگاه پنج‌شنبه ۱۸ دی‌ماه ۱۴۰۴، خیابان عاشوری بوشهر و حوالی مسجد قرآن، شاهد حضور دلاورانی بود که دست خالی اما با قلب‌هایی پرامید، در برابر ماشین سرکوب ایستاده بودند. صدای شعارها در آسمان تاریک شهر می‌پیچید و نیما در صف مقدم این مردم بود؛ ایستاده برای آرزوهای نسلی که می‌خواست روی پای خود بایستد. در کشاکش درگیری‌ها و شلوغی خیابان، ناگهان صدای شلیک گلوله‌های جنگی، سکوت شب را درید. نامردی و ناجوانمردی، روی دیگرِ سکه‌ی سرکوب بود. گلوله‌ای از پشت سر، درست به رسم شلیک به پهلوانانِ بی‌سلاح که تهدیدی جز صدای حق‌طلبی‌شان نداشتند، به سمت نیما شلیک شد. پرتابۀ سربی از ناحیۀ کمر وارد بدن ورزیدۀ او شد و با درهم دریدن احشای داخلی، از پهلویش بیرون زد. درد، چون صاعقه‌ای سوزان تمام وجودش را فرا گرفت. اما نیما، همان صیاد مقاومی که بارها با طوفان‌های خلیج فارس جنگیده بود، تسلیم نشد. او با آخرین توانِ بازوان پهلوانی‌اش، در حالی که خون از جانش می‌رفت، خود را از مهلکه و کانون مستقیم تیراندازی بیرون کشید. خون بر سنگفرش‌های خیابان عاشوری می‌چکید و تاریکی شب، تنها شاهد تقلای جوانی بود که خون‌بهای آزادی را می‌پرداخت. شهروندی فداکار و رهگذری ناشناس، پیکر غرق به خون نیما را به دوش کشید و با شتاب به داخل خودروی خود برد. ثانیه‌ها در میان بوی خون و نفس‌های به شماره افتادۀ نیما به کندی می‌گذشت. ماشین با سرعت خیابان‌های بوشهر را می‌شکافت تا به نزدیک‌ترین مرکز درمانی برسد. اما تراژدی اصلی در راهروهای سرد بیمارستان‌ها رقم خورد. آن‌ها به دو بیمارستان مختلف مراجعه کردند، اما درهای نظام درمانی به روی این مجروح بسته ماند؛ سیستم حاکم، پذیرش معترضان را با موانع و محدودیت‌های سنگینی روبه‌رو کرده بود. پهلوانی که عمری نان حلال به خانه برده بود، حالا در میان خون خود می‌غلتید و از ابتدایی‌ترین حقوق انسانی، یعنی حقِ حیات و درمان، محروم مانده بود. زمان طلایی به بی‌رحمانه‌ترین شکل ممکن در حال از دست رفتن بود و خونریزی داخلی، قطره‌قطره جان او را می‌گرفت. سرانجام، خودروی حامل نیما به بیمارستان تأمین اجتماعی بوشهر رسید و او پذیرش شد. اما دیگر بسیار دیر شده بود. در اورژانس غمزدۀ بیمارستان، در حالی که عقربه‌های ساعت به سمت سه بامداد روز جمعه ۱۹ دی‌ماه می‌رفتند، نیما آخرین نفس‌هایش را می‌کشید. او در این لحظات سخت و جانکاه تنها نبود؛ خواهر کوچکش خود را به بالین او رسانده بود و با چشمانی وحشت‌زده، گریان و ناباور، شاهدِ پر کشیدنِ برادر، حامی و قهرمان زندگی‌اش بود. چشمان نیما بسته شد و سکوتِ شب، دیوانه‌کننده‌ترین مرثیه را برای تنهایی او در لحظۀ تیر خوردن سر داد. جان‌باختن نیما پایان این روایتِ پررنج نبود. خانواده که با دلی خونین علیه عاملان شلیک شکایت کرده بودند، با گروگان‌گیری پیکر فرزندشان مواجه شدند. چند روزِ جانکاهِ بی‌خبری و فشارهای امنیتی گذشت تا سرانجام در روز دوشنبه ۲۲ دی‌ماه، پیکر او را تحویل دادند. در فضایی غریبانه و تحت محدودیت‌های شدید، بدون آنکه اجازۀ تجمعی داده شود، نیما را در آرامستان شکری بوشهر به خاک سپردند. خاک، بدن پهلوانی را در آغوش کشید که جای خالی‌اش تا ابد، چون زخمی باز، در خانۀ مادری حس می‌شد. پس از آن روز، زمان در خانۀ جوزایی از حرکت ایستاد. موهای مادر با دیدن جای خالی پسرش، در اندوهی عمیق یک‌شبه سفید شد. تماس‌های تصویری نیما که همیشه گرمابخش دلتنگی‌های مادر بود، جایش را به سکوتی مرگبار داد. چشمان پدر، که روزگاری به قامت استوار پسرش می‌بالید، حالا برای همیشه غرق در غمی بی‌پایان بود. خواهر کوچک‌تر، با قلبی پاره‌پاره، هر روز تصاویر برادرش را مرور می‌کرد. او با عذاب وجدانی تلخ از اینکه باید بدون او در این جهان نفس بکشد، مویه می‌کرد. اینکه دیگر نمی‌تواند تن سرد او را در آغوش بگیرد و تنها تصویرِ پرانرژیِ برادر در ذهنش باقی مانده است. اما بوشهر فراموش‌کار نبود. وقتی زمان مراسم چهلم او در اواخر بهمن‌ماه فرا رسید، سد رعب و وحشت شکست. هزاران نفر از مردم، با نمادهای سبزرنگ و قلب‌هایی داغدار، به سمت آرامستان شکری سرازیر شدند. آن روز، به جای سکوت، فریاد حق‌طلبی به گوش می‌رسید. کبوترهای سفید و سیاه در آسمان آزاد شدند. در کنار مزار او، به پاس سال‌ها حضورش در گود زورخانه، صدای ضرب و زنگ باستانی طنین‌انداز شد و مردانِ هم‌رزمش، به یاد او کباده کشیدند. در گوشه‌ای دیگر از شهر، در حیاط خانه‌ای که با بادکنک‌های سیاه تزیین شده بود، دوستان و نزدیکانش یکی از تلخ‌ترین و نمادین‌ترین رسوم را به جا آوردند: «عروسی عزا». زنان و مردان، با دست‌هایی که در هوا تکان می‌خورد، در فضایی میان رقص آیینی و زجه‌های سوگواری، برای جوان مجردی که آرزوهایش زیر خاک رفته بودند، مویه کردند و حسرت خوردند که چرا باید این‌گونه در مراسم عروسیِ پهلوانشان برقصند. این داغ چنان بر سینۀ مردم نشست که حتی در شب‌های محرم سال بعد، بوشهری‌ها در آیین کهن شمع‌زنی، شمع‌هایی به نام و یاد جاویدنام نیما جوزایی روشن کردند تا نشان دهند نورِ نام او هرگز خاموش نخواهد شد. نیما جوزایی، صیادی که سینۀ امواج را می‌شکافت و پهلوانی که سنگینی آهن را مهار می‌کرد، در نهایت جانش را در راه عشقی بزرگ‌تر فدا کرد: عشق به میهن.

This story is in Persian, exactly as it was written for Narrata.

Source: Narrata · Author: میخک سپید · Written ۱۴۰۵/۰۳/۰۹ · Read the original story

Republished unchanged with Narrata’s permission. All rights belong to the author and Narrata.

我们所知

年龄
33
遇害日期
2026年1月9日 星期五
地点
Bushehr
Born
1993年3月11日 星期四 ↗

尚未记录:死因。 帮助完成此记录

帮助验证并完成此记录

如果您认识Nima Jozai或有要添加的内容,每个细节都有帮助。

这是我的家人 · 提交证据 · 隐私或删除请求

来源与证据

每份名单对姓名和地名的拼写各不相同。我们按原文照录。

各来源如何记录这个姓名 (1)
来源原文姓名地点日期
Narrata نیما جوزایی — ۱۴۰۴/۱۰/۱۹
帖文与视频 (0)

尚未记录与这个姓名相关的帖文或视频。

记录信息

记录编号
VF8CDADF
证据等级
D 尚未找到该姓名的可信来源

Added 2026年10月25日 · updated 2026年10月29日

报告错误或申请删除 · 我们如何验证

纪念消息

为Nima Jozai留下几句纪念的话。消息经审查后显示。

Write a message for Nima Jozai…

为Nima Jozai留下几句纪念的话。消息经审查后显示。 仅限简短友善的消息。禁止个人细节或电话号码。

您的安全第一:无需真实姓名。 发送安全吗? · 匿名发送

菜单

设置 · 隐私

设置

安全

快速退出按两次Esc立即离开网站。
低调标签标题浏览器标签显示“笔记”而非网站名称。

删除已保存的网站选项、已保存的姓名和离线副本,并登出。

语言

外观

数据使用

低流量模式隐藏列表中的照片并关闭动画。更适合慢速或昂贵的连接。

账户

所有设置 · Cookie 设置

您想如何发送?

我们保存什么以及谁看到 · 其他方式(X、Instagram)

聊天

打开完整页面

请友善。禁止人身攻击、私人细节或电话号码。消息可能被版主删除。