مجزرة إيرانکشتار دی ۱۴۰۴
أُنجزت هذه الترجمة بمساعدة الذكاء الاصطناعي، ولم يراجعها بعدُ متحدث أصلي باللغة. English · فارسی
این صفحه به فارسی

Hassan Rouzbehani

حسن روزبهانی

١٧ سنوات

الأربعاء ٤ مارس ٢٠٢٦

Dبلاغ غير مؤكد

هذا السجل يحتاج تحققًا — ليس مزيفًا أو مشكوكًا، يحتاج مصدرًا آخر فقط.

#Hassan_Rouzbehani#حسن_روزبهانی
إضافة معلومات

قصتهم

لم تُسجَّل بعد أي رواية عن كيفية مقتل Hassan Rouzbehani. إن كنت تعرف ما حدث، فأخبرنا.

روايتهم

جاویدنام حسن روزبهانی؛ فرار از میان بازوها

صدای تق‌تق ضعیف زنجیر چرخ دوچرخه‌ام هنوز توی گوشم است؛ وقتی در بن‌بست‌های بروجرد رکاب می‌زدم و باد سرد دی‌ماه به صورتم می‌خورد. جثه‌ام آن‌قدر لاغر و ریز بود که وقتی روی زین می‌نشستم، انگار دوچرخه خودش داشت راه می‌رفت. اما فرز بودم؛ شبیه همان گنجشک‌هایی که روی چنارهای بلند شهرمان پر می‌کشیدند. من نه دوربینی داشتم و نه تشک ژیمناستیکی، اما روی همان آسفالت زبر و سرد محله، مثل باد می‌دویدم، روی هوا چرخ می‌خوردم و وقتی پاهایم به زمین می‌رسید، از ته دل می‌خندیدم. خنده‌هایم سکوت کوچه را می‌شکست. روزها، در کنار درس و مشق، می‌رفتم به تعمیرگاه برق خودرو؛ جایی که با دست‌های لاغر و استخوانی‌ام با عشق کار یاد می‌گرفتم تا نان حلالی درآورم. با همان پول اندکی که پس‌انداز می‌کردم، برای خواهرم کادو می‌خریدم و عیدها با غرور به او عیدی می‌دادم. برای بچه‌های یتیم همسایه اصلاً مهم نبود که من خودم موتور ندارم؛ همین که دوچرخه‌ام را بی‌منت دستشان می‌دادم تا دور کوچه چرخ بزنند، برای من و آن‌ها کافی بود. من با دست‌های خالی، شادی را با آن‌ها قسمت می‌کردم. آن روزها، مادرم گوشه اتاق پشت چرخ خیاطی می‌نشست و صدای منظم سوزن چرخ با سرمای گزنده‌ی زمستان قاطی می‌شد. پدرم روز قبل از حادثه نگاهی به من انداخت و گفت: «حسن، بیرون نرو، شلوغ است، خطر دارد.» اما من فقط خندیدم. شوخی کردم، سر به سر خواهرم گذاشتم و با همان شوخ‌طبعی همیشگی‌ام از خانه سر خوردم و بیرون رفتم. هیچ‌وقت خواسته‌هایم را بزرگ نمی‌کردم؛ چون می‌دانستم دست‌های زحمت‌کش پدرم چقدر خسته و ناتوانند. شامگاه ۱۸ دی‌ماه بود. کمی بعد از ساعت هشت شب، خیابان شهدا و چهارراه حافظ بروجرد غوغا بود. بوی تند باروت و دود در هوا می‌پیچید. همه‌چیز در چند ثانیه رخ داد. ناگهان سوزش تلخ و سنگینی را در پشتم حس کردم؛ گلوله‌ای جنگی از پشت به کمرم اصابت کرد و از شکمم، درست از حوالی معده‌ام، بیرون زد. با همان پاهای فرزم تلاش کردم خودم را از میان شلوغی بیرون بکشم. با چنگ و دندان خودم را تا جلوی در خانه‌ای کشاندم. دست‌هایی مهربان درِ حیاط را باز کردند و مرا به درون کشیدند تا زیر دست‌وپای مأموران گم نشوم. وقتی فضا کمی آرام‌تر شد، صاحبکارم ،همان مردی که پیش او کارِ برق خودرو یاد می‌گرفتم، مرا با بدنی غرق در خون از آن حیاط تحویل گرفت و از میان کوچه‌پس‌کوچه‌های تاریک، لای یک پتو پیچید و به بیمارستان پنجاه‌تختخوابی بروجرد رساند. سندهای سفید و چشمان وجدان آن شب، بیمارستان شبیه به یک کابوس شلوغ بود. راهروها جایی برای نفس کشیدن نداشتند. تخت‌ها پر بود و خیلی‌ها روی زمین از درد به خود می‌پیچیدند. من با آن جثه ظریف و نحیفم، لابه لای ملحفه‌ها گم شده بودم. اگر مادرم سراسیمه مرا پیدا نمی‌کرد، شاید همان شب اول در آن هیاهو نفس‌هایم تمام می‌شد. صبح روز بعد، هم‌زمان با هجوم نیروهای امنیتی برای بردن مجروحان، بیمارستان به آشوب کشیده شد. کادر درمان و بستگان مجروحان سینه سپر کردند و جلوی آن‌ها ایستادند. مادرم می‌شنید که فریاد می‌زدند: «زخمی‌ها غنیمت ما هستند.» اما پزشکان و پرستاران با جان‌ودل مقاومت کردند و توانستند چند نفر از ما را از مسیرهای پشتی فراری دهند تا به دست آن‌ها نیفتیم. از آن شب به بعد، زندگی من به زنجیره‌ای بی‌انتهای عمل و درد تبدیل شد. پنجاه‌وپنج روز تمام میان تخت آی‌سی‌یو، بین بخش جراحی و امیدهای لرزان خانواده‌ام جنگیدم. پزشکان به خانواده‌ام گفته بودند که گلوله تمام اعضای داخلی‌ام را ویران کرده است؛ روده‌ها، معده و طحال من آسیب شدیدی دیده بود و جراح مجبور شد بخش‌های زیادی از آن‌ها را از بدنم خارج کند. در تمام این مدت، خاله‌ام که در خارج از ایران زندگی می‌کرد، از این کابوس بی‌خبر بود. خانواده‌ام به خاطر قطع اینترنت و ترس از فشارهای امنیتی، این راز تلخ را از او پنهان کرده بودند. او فقط از صدای لرزان مادرم پشت تلفن شک کرده بود، اما نمی‌دانست چه بر سر خواهرزاده‌ی شوخش آمده است. نیروهای امنیتی مدام به پزشک جراح من فشار می‌آوردند که علت جراحت مرا «چاقوخوردگی» یا «درگیری خیابانی» بنویسد تا همه‌چیز را پنهان کنند؛ اما پزشک باوجدانم شجاعانه زیر بار نرفت و روی برگه رسمی فوت نوشت: Abd. Gunshot wound (اصابت گلوله به شکم). در میان همان روزهای تلخ، حتی فاکتوری نزدیک به ۳۰۰ میلیون تومان مقابل خانواده‌ی داغدار و مستأجرم گذاشتند؛ خانواده‌ای که با چشم‌های خیس، هنوز به زنده ماندن من امید داشتند. اما سرانجام، در ۱۳ اسفند، قلب کوچک من خسته شد و از تپیدن ایستاد. وقتی رفتم، در برگه ثبت احوال علت فوت مرا به دروغ نوشتند: «بیماری‌های دستگاه تنفسی»؛ تضادی بزرگ میان حقیقتِ پزشکم و دروغِ سندهای دولتی. خاک‌سپاری در دهترکان پس از رفتنم هم دست از سر خانواده‌ام برنداشتند. مأموران ثبت احوال و نیروهای امنیتی به سراغ پدرم آمدند و اصرار کردند که مرا «شهید حکومتی» اعلام کند تا به آن‌ها امتیاز و حقوق بدهند. پدرم، با اینکه کارگری بازنشسته، مستأجر و زیر بار سنگین مشکلات مالی بود، محکم ایستاد و حرمت خون مرا به هیچ قیمتی نفروخت. او به‌شدت نگران تنها دخترش بود که هنوز در ایران نفس می‌کشید، اما باز هم با شجاعت گفت: «نه.» آن‌ها می‌خواستند از چهره‌ی نوجوان و معصوم من استفاده تبلیغاتی کنند، اما خانواده‌ام اجازه ندادند. پیکرم را به روستای اجدادی‌مان بردند؛ «دهترکان»، در نزدیکی بروجرد، دور از شلوغی شهر و در آغوش سرد کوه‌ها. مراسم خاک‌سپاری شلوغ و باشکوه برگزار شد. مأموران امنیتی زیادی در میان جمعیت بودند تا نگذارند کسی گوشی بالا بیاورد، فیلم بگیرد یا شعاری بدهد. اما شلوغی جمعیت فامیل و مردم روستا مثل دیواری محکم دور خانواده‌ام را گرفت و نگذاشت مأموران مزاحمت مستقیمی ایجاد کنند. من زیر خاک سرد دهترکان آرام گرفتم؛ بدون هیچ نوشته‌ی خاصی روی سنگ قبرم که بهانه‌ای به دست کسی بدهد. مادرم لحظه‌ی وداعمان را این‌طور روایت می‌کند: موقع خاک‌سپاری، وقتی پیکرم را در قبر گذاشتند، سه بار تنم به سمتی چرخید که او ایستاده بود؛ گویی روحم هنوز نمی‌توانست از او دل بکند و این آخرین گفت‌وگوی بی‌کلام من با مادری بود که پنجاه‌وپنج روز پا‌به‌پایم گریسته بود. یک هفته بعد، وقتی اینترنت دوباره وصل شد، خاله‌ام در غربت خبر پرواز مرا دید و جهان روی سرش خراب شد. او ماند و حسرتِ جانکاهِ اینکه نتوانسته بود در آن روزهای سخت سپر بلای من شود. امروز، خانواده من هیچ امتیاز و حقوقی از این دنیا نمی‌خواهند؛ آن‌ها حتی نمی‌خواهند نام من در روایت‌های رسمی مصادره شود. آن‌ها فقط می‌خواهند من همان‌طور که بودم در یادتان بمانم: پسری لاغر با تیشرت آبی و خنده‌ای همیشگی؛ نوجوانی که با دست‌های خالی و دلی بزرگ شادی را با دوچرخه‌اش قسمت می‌کرد، با دستمزد کمش برای خواهرش هدیه می‌خرید و بیشتر از سهمش از دنیا مهربانی بخشید. من برای آزادی رفتم... و حالا، تنها چیزی که از من در قلب‌های شما مانده، لبخند و مهربانی من است.

This story is in Persian, exactly as it was written for Narrata.

Source: Narrata · Author: میخک سپید · Written ۱۴۰۵/۰۴/۲۲ · Read the original story

Republished unchanged with Narrata’s permission. All rights belong to the author and Narrata.

ما نعرفه

العمر
١٧
تاريخ المقتل
الأربعاء ٤ مارس ٢٠٢٦

لم يُسجَّل بعد: سبب الوفاة, المكان. ساعد في إكمال هذا السجل

تفاصيل الدفن

المقبرة
دهترکان

ساعد في التحقق من هذا السجل وإكماله

إذا كنت تعرف Hassan Rouzbehani، أو لديك شيء تضيفه، كل تفصيل يساعد.

هذا فرد من عائلتي · أرسِل دليلًا · طلب خصوصية أو إزالة

المصادر والأدلة

لكل قائمة طريقتها في كتابة الأسماء والأماكن. نعرضها كما وردت.

كيف سجّلت المصادر هذا الاسم (١)
المصدرالاسم كما وردالمكانالتاريخ
Narrata حسن روزبهانی — ۱۴۰۴/۱۲/۱۳
منشورات ومقاطع فيديو (٠)

لم يُسجَّل بعد أي منشور أو مقطع فيديو لهذا الاسم.

معلومات السجل

رقم السجل
V604F853
درجة الدليل
D لم يُعثر بعد على مصدر موثوق لهذا الاسم

Added ٢٥ أكتوبر ٢٠٢٦ · updated ٢٩ أكتوبر ٢٠٢٦

الإبلاغ عن خطأ أو طلب الحذف · كيف نتحقق

رسائل تذكارية

اكتب بضع كلمات في ذكرى Hassan Rouzbehani. تظهر الرسائل بعد المراجعة.

Write a message for Hassan Rouzbehani…

اكتب بضع كلمات في ذكرى Hassan Rouzbehani. تظهر الرسائل بعد المراجعة. رسائل قصيرة ولطيفة فقط. لا تفاصيل شخصية أو أرقام هواتف.

سلامتك أولاً: لا حاجة لاسم حقيقي. هل من الآمن التقديم؟ · الإرسال بشكل مجهول

قائمة

الإعدادات · الخصوصية

الإعدادات

السلامة

خروج سريعاضغط Esc مرتين لمغادرة الموقع فورًا.
عنوان تبويب خفيتبويب المتصفح يعرض “ملاحظات” بدل اسم الصفحة.

يزيل خيارات الموقع المحفوظة والأسماء المحفوظة والنسخ غير المتصلة، ويخرجك.

اللغات

المظهر

استخدام البيانات

وضع البيانات المنخفضةيخفي الصور في القوائم ويوقف الحركة. الأفضل للاتصالات البطيئة أو المكلفة.

حساب

كل الإعدادات · إعدادات ملفات تعريف الارتباط

كيف تود إرساله؟

ما نحتفظ به ومن يراه · طرق أخرى (إكس، إنستغرام)

دردشة

افتح الصفحة الكاملة

كن لطيفًا. لا هجمات شخصية أو تفاصيل خاصة أو أرقام هواتف. قد يزيل المشرفون الرسائل.