Le massacre en Iranکشتار دی ۱۴۰۴
Cette traduction a été réalisée avec l’aide de l’IA et n’a pas encore été relue par un locuteur natif. English · فارسی
این صفحه به فارسی

Afsaneh Razavian

افسانه رضویان

47 ans · Chalus, Mazandéran

jeudi 8 janvier 2026

DSignalement non vérifié

Ce dossier a besoin de vérification — il n’est pas faux ni douteux, il a juste besoin d’une autre source.

#Afsaneh_Razavian#افسانه_رضویان
Ajouter des informations

Leur histoire

Aucun récit de la mort de Afsaneh Razavian n’a encore été recueilli. Si vous savez ce qui s’est passé, dites-le-nous.

Leur récit

افسانه رضویان؛ افسانه چالوس

فکر کن پسرجان، مادرت در خانه‌ی امن یک نفس به من می‌گفت می‌زنن، می‌کشند، بیا کنار از پشت پنجره. گفتم بذار بزنن خانم‌، مگر چکار کرده‌ایم؟ رفتم بالا، اتاق زیر شیروانی. می‌خواستم از خیابان برایت عکس بگیرم، تا بهتر بتوانی درباره‌اش بنویسی؛ مادرت نگذاشت. گفت گوشی را دستت ببینن می‌زنن! راستش را بگویم ترسیدم. همسایه‌ها دیده بودند، با ساچمه به پنجره‌ها می‌زدند. دسته‌ای به خیابان ما پناه آوردند. چالوس را به این شلوغی ندیده بودم. کاش بودی، نه! همان بهتر که نبودی، طاقت نمی‌آوردی. مادرت جیغی کشید و گفت خانمه رو زدن! همین‌جا جلوی چشم خودمان. می‌شناسی، افسانه رضویان! مراسمش رفتیم، بچه‌هایش بی‌قراری می‌کردند. همین‌جا روبروی خانه، بی‌گناه نقش‌زمین شد. خون جوشید روی آسفالت سرد. دست‌هایش باز مانده بود، معصوم! موهایش ریخته بود روی خونِ دلمه بسته‌اش! شب نانجیبی بود. هر کسی را می‌گرفتند می‌بردند، زخمی و جنازه بود که بردند. هربار مردم به طرف کلانتری هجوم می‌بردند و با شلیک مأموران دوباره عقب می‌کشیدند. پیکر افسانه هنوز روی زمین مانده بود و کسی به طرفش نمی‌رفت. نه آهی برایش مانده بود نه نفسی، اما چند دقیقه یک‌بار تک‌تیرانداز گلوله‌ای می‌زد به پیکرِ بی‌جانش. گفتم یکی باید دو کلام با این‌ها حرف بزند. لباس پوشیدم بروم خیابان، خدا می‌داند مادرت نگذاشت. بعد می‌دانی مادرت به من چه گفت؟ گفت خودم می‌روم، با پیرزن‌ها کاری ندارن. می‌دانی پسرم، مردم هر کاری کردند که پیکر بی‌جانِ افسانه روی زمین نماند. با چشمان خودم دیدم، هر کسی رفت به طرفش، زمین‌گیر شد. یک جوانی تا بالای سر افسانه رسید، یکهو شکست روی زانوانش و داد کشید بعد روی پهلو افتاد و از درد به خودش پیچید. مادرت سر بیرون می‌برد و بلند‌بلند مأموران را نفرین می‌کرد، حالا من او را از پنجره دور می‌کردم. بعد دیدم دو نفر آن جوان زخمی را کشان‌کشان تا پای یک تابلوی تبلیغاتی بردند و همان‌جا پناه گرفتند. نمی‌دانم آن جوانان با افسانه فامیل بودند یا با پسرش دوست بودند، دور از جانت، بلند‌بالایشان مثل خودت، جوان‌جوان، رفتند جلوی گلوله. می‌دانی، نفر دوم یا سوم که زمین‌گیر شد، تازه فهمیدم که مأموران چه نقشه‌ی شومی دارند. هر جوانی را که می‌زدند، یک گلوله به بدن بی‌جان افسانه می‌زدند. به سینه‌اش زدند، به پایش، به گردنش، خون گرم پا گرفته بود روی آسفالت سرد. اما این جوانان کوتاه که نیامدند هیچ بیشتر مصمم شدند. بغضم گرفته بود و مادرت هم زار‌زار گریه می‌کرد. چراغ خاموش پشتِ پنجره ایستاده بودیم. مثل دیوانه‌ها قدم می‌زدم، تا صبح بیدار ماندیم. همسایه‌ها گفتند از روی بام مغازه‌ها شلیک می‌کردند. رفتم دیدم، جایی که جوان‌ها پناه گرفته بودند، سر نبش خیابان خودمان، اول بلوار، روبروی کلانتری یک تابلوی خیلی بزرگ تبلیغاتی گذاشته‌اند. از نزدیک دیدم، پایه‌ی تابلو سوراخ‌سوراخ شده بود. یک نخل زینتی کنارِ همان تابلو، شاهد ایستاده بود. زبان‌بسته، نخل هم تیر خورده بود. معلوم بود از سمت ساختمان کلانتری می‌زدند، حالا یا از روی بام یا از پنجره طبقه‌ی بالا. شب سردی بود. تا می‌دیدم کسی می‌رفت طرفِ جنازه، داد می‌زدم نرو جلو پسرجان، می‌زنن! تا می‌آمدم چیزی بگویم، مادرت پنجره را می‌بست. مردم کم نگذاشتند، کنار هم بودند. حسرت‌آور بود. تک‌تیرانداز را بگو، سر و سینه را نشانه می‌گرفت، خطا نمی‌کرد بی‌مروت! تیر اول را به قلبش زده بود. میدان جنگ بود پسرجان! کاش به گوش دنیا برسد. همسایه‌ها عکس گرفته‌اند برایت می‌فرستم. تو فقط بنویس! اگر خواستی بیشتر برایت توضیح می‌دهم. یادت می‌آید، از جنگ برایت گفتم؟ گفتم عراقی‌ها اوایل جنگ، زن‌های خرمشهری را به تانک بسته بودند. گفتم عراقی‌ها پیکر بی‌جانِ زن ایرانی را برهنه به تیرِ برق آویزان کرده بودند. آنجا هم خون دادیم. با خودم می‌گفتم «آخر بعثی‌های عراق کجا و مأموران چالوس خودمان کجا؟» روزی که رفتیم مراسم، قبرستان خیلی شلوغ بود. مردم چکار می‌کردند سر مزار بچه‌هایشان؟ پسر افسانه را سر مزار مادرش دیدیم، چه آوازی می‌خواند، چه صدایی دارد! مازنی می‌خواند برای مادرش، به جانِ بابا جگرم سوخت. از مراسم عکس گرفته‌ام، برایت می‌فرستم. با همیشه فرق می‌کرد، من تا حالا چنین مراسمی ندیده بودم. مردم آنجا هم یک جور دیگری بودند. دخترش هم آنجا بود، چشمانش باز نمی‌شد از شدت گریه، اما همراه مردم کف می‌زد و می‌رقصید. می‌گفتند دخترش را تازه شوهر داده بود. مادرت را که می‌شناسی این‌جور جاها که می‌رود سنگ تمام می‌گذارد، بیشتر از صاحب‌عزا گریه کرد. پسرم، اگر هر جایی را نفهمیدی، بگو باز برایت تعریف کنم. مادرت به جانم غُر می‌زند، می‌گوید با این حرف‌ها پسرمان را غصه می‌دهی. می‌گویم خودش گفت از چالوس برایم بگو. وگرنه می‌دانم آدم دور از وطن نازک‌دل می‌شود، با هر خبری دلش می‌لرزد چه برسد به خبر ناگوار. نمی‌خواستم ناراحتت کنم پسرجان. یادت نرود، هر وقت نوشتی یک نسخه هم برای ما بفرست.

This story is in Persian, exactly as it was written for Narrata.

Source: Narrata · Author: احسان تمبی · Written ۱۴۰۵/۰۲/۰۸ · Read the original story

Republished unchanged with Narrata’s permission. All rights belong to the author and Narrata.

Ce que nous savons

Âge
47
Tué(e) le
jeudi 8 janvier 2026
Lieu
Chalus, Mazandéran

Pas encore enregistré : Cause du décès. Aidez à compléter ce dossier

Aidez à vérifier et compléter ce dossier

Si vous connaissez Afsaneh Razavian, ou avez quelque chose à ajouter, chaque détail aide.

C’est un membre de ma famille · Envoyer un élément de preuve · Demande de confidentialité ou de retrait

Sources et preuves

Chaque liste orthographie à sa façon les noms et les lieux. Nous les reproduisons tels quels.

Comment les sources ont recensé ce nom (1)
SourceNom tel qu’écritLieuDate
Narrata افسانه رضویان — ۱۴۰۴/۱۰/۱۸
Publications et vidéos (0)

Aucune publication ni vidéo n’a encore été enregistrée pour ce nom.

Informations du dossier

Numéro de dossier
V97A5225
Niveau de preuve
D Aucune source fiable n’a encore été trouvée pour ce nom

Added 25 octobre 2026 · updated 27 octobre 2026

Signaler une erreur ou demander un retrait · Comment nous vérifions

Messages de mémoire

Laissez quelques mots en mémoire de Afsaneh Razavian. Les messages apparaissent après examen.

Write a message for Afsaneh Razavian…

Laissez quelques mots en mémoire de Afsaneh Razavian. Les messages apparaissent après examen. Messages courts et gentils uniquement. Pas de détails personnels ni de numéros de téléphone.

Votre sécurité d’abord : aucun vrai nom n’est requis. Est-il sûr d’envoyer ? · Envoyer de façon anonyme

Menu

Paramètres · Confidentialité

Paramètres

Sécurité

Sortie rapideAppuyez deux fois sur Échap pour quitter le site immédiatement.
Titre d’onglet discretL’onglet du navigateur affiche « Notes » au lieu du nom de la page.

Supprime les options enregistrées du site, les noms enregistrés et les copies hors ligne, et vous déconnecte.

Langues

Apparence

Utilisation des données

Mode économie de donnéesMasque les photos dans les listes et désactive le mouvement. Mieux pour les connexions lentes ou coûteuses.

Compte

Se connecter Créer un compte Enregistrés

Tous les paramètres · Paramètres des cookies

Comment souhaitez-vous l’envoyer ?

Ce que nous conservons et qui le voit · Autres moyens (X, Instagram)

Chat

Ouvrir la page complète

Soyez gentil. Pas d’attaques personnelles, de détails privés ou de numéros de téléphone. Les messages peuvent être supprimés par les modérateurs.