彼らの物語
Afsaneh Razavianさんがどのように殺害されたのか、その経緯はまだ記録されていません。 何が起きたかご存じでしたら、お知らせください。
その人の物語
افسانه رضویان؛ افسانه چالوس
فکر کن پسرجان، مادرت در خانهی امن یک نفس به من میگفت میزنن، میکشند، بیا کنار از پشت پنجره. گفتم بذار بزنن خانم، مگر چکار کردهایم؟ رفتم بالا، اتاق زیر شیروانی. میخواستم از خیابان برایت عکس بگیرم، تا بهتر بتوانی دربارهاش بنویسی؛ مادرت نگذاشت. گفت گوشی را دستت ببینن میزنن! راستش را بگویم ترسیدم. همسایهها دیده بودند، با ساچمه به پنجرهها میزدند. دستهای به خیابان ما پناه آوردند. چالوس را به این شلوغی ندیده بودم. کاش بودی، نه! همان بهتر که نبودی، طاقت نمیآوردی. مادرت جیغی کشید و گفت خانمه رو زدن! همینجا جلوی چشم خودمان. میشناسی، افسانه رضویان! مراسمش رفتیم، بچههایش بیقراری میکردند. همینجا روبروی خانه، بیگناه نقشزمین شد. خون جوشید روی آسفالت سرد. دستهایش باز مانده بود، معصوم! موهایش ریخته بود روی خونِ دلمه بستهاش! شب نانجیبی بود. هر کسی را میگرفتند میبردند، زخمی و جنازه بود که بردند. هربار مردم به طرف کلانتری هجوم میبردند و با شلیک مأموران دوباره عقب میکشیدند. پیکر افسانه هنوز روی زمین مانده بود و کسی به طرفش نمیرفت. نه آهی برایش مانده بود نه نفسی، اما چند دقیقه یکبار تکتیرانداز گلولهای میزد به پیکرِ بیجانش. گفتم یکی باید دو کلام با اینها حرف بزند. لباس پوشیدم بروم خیابان، خدا میداند مادرت نگذاشت. بعد میدانی مادرت به من چه گفت؟ گفت خودم میروم، با پیرزنها کاری ندارن. میدانی پسرم، مردم هر کاری کردند که پیکر بیجانِ افسانه روی زمین نماند. با چشمان خودم دیدم، هر کسی رفت به طرفش، زمینگیر شد. یک جوانی تا بالای سر افسانه رسید، یکهو شکست روی زانوانش و داد کشید بعد روی پهلو افتاد و از درد به خودش پیچید. مادرت سر بیرون میبرد و بلندبلند مأموران را نفرین میکرد، حالا من او را از پنجره دور میکردم. بعد دیدم دو نفر آن جوان زخمی را کشانکشان تا پای یک تابلوی تبلیغاتی بردند و همانجا پناه گرفتند. نمیدانم آن جوانان با افسانه فامیل بودند یا با پسرش دوست بودند، دور از جانت، بلندبالایشان مثل خودت، جوانجوان، رفتند جلوی گلوله. میدانی، نفر دوم یا سوم که زمینگیر شد، تازه فهمیدم که مأموران چه نقشهی شومی دارند. هر جوانی را که میزدند، یک گلوله به بدن بیجان افسانه میزدند. به سینهاش زدند، به پایش، به گردنش، خون گرم پا گرفته بود روی آسفالت سرد. اما این جوانان کوتاه که نیامدند هیچ بیشتر مصمم شدند. بغضم گرفته بود و مادرت هم زارزار گریه میکرد. چراغ خاموش پشتِ پنجره ایستاده بودیم. مثل دیوانهها قدم میزدم، تا صبح بیدار ماندیم. همسایهها گفتند از روی بام مغازهها شلیک میکردند. رفتم دیدم، جایی که جوانها پناه گرفته بودند، سر نبش خیابان خودمان، اول بلوار، روبروی کلانتری یک تابلوی خیلی بزرگ تبلیغاتی گذاشتهاند. از نزدیک دیدم، پایهی تابلو سوراخسوراخ شده بود. یک نخل زینتی کنارِ همان تابلو، شاهد ایستاده بود. زبانبسته، نخل هم تیر خورده بود. معلوم بود از سمت ساختمان کلانتری میزدند، حالا یا از روی بام یا از پنجره طبقهی بالا. شب سردی بود. تا میدیدم کسی میرفت طرفِ جنازه، داد میزدم نرو جلو پسرجان، میزنن! تا میآمدم چیزی بگویم، مادرت پنجره را میبست. مردم کم نگذاشتند، کنار هم بودند. حسرتآور بود. تکتیرانداز را بگو، سر و سینه را نشانه میگرفت، خطا نمیکرد بیمروت! تیر اول را به قلبش زده بود. میدان جنگ بود پسرجان! کاش به گوش دنیا برسد. همسایهها عکس گرفتهاند برایت میفرستم. تو فقط بنویس! اگر خواستی بیشتر برایت توضیح میدهم. یادت میآید، از جنگ برایت گفتم؟ گفتم عراقیها اوایل جنگ، زنهای خرمشهری را به تانک بسته بودند. گفتم عراقیها پیکر بیجانِ زن ایرانی را برهنه به تیرِ برق آویزان کرده بودند. آنجا هم خون دادیم. با خودم میگفتم «آخر بعثیهای عراق کجا و مأموران چالوس خودمان کجا؟» روزی که رفتیم مراسم، قبرستان خیلی شلوغ بود. مردم چکار میکردند سر مزار بچههایشان؟ پسر افسانه را سر مزار مادرش دیدیم، چه آوازی میخواند، چه صدایی دارد! مازنی میخواند برای مادرش، به جانِ بابا جگرم سوخت. از مراسم عکس گرفتهام، برایت میفرستم. با همیشه فرق میکرد، من تا حالا چنین مراسمی ندیده بودم. مردم آنجا هم یک جور دیگری بودند. دخترش هم آنجا بود، چشمانش باز نمیشد از شدت گریه، اما همراه مردم کف میزد و میرقصید. میگفتند دخترش را تازه شوهر داده بود. مادرت را که میشناسی اینجور جاها که میرود سنگ تمام میگذارد، بیشتر از صاحبعزا گریه کرد. پسرم، اگر هر جایی را نفهمیدی، بگو باز برایت تعریف کنم. مادرت به جانم غُر میزند، میگوید با این حرفها پسرمان را غصه میدهی. میگویم خودش گفت از چالوس برایم بگو. وگرنه میدانم آدم دور از وطن نازکدل میشود، با هر خبری دلش میلرزد چه برسد به خبر ناگوار. نمیخواستم ناراحتت کنم پسرجان. یادت نرود، هر وقت نوشتی یک نسخه هم برای ما بفرست.
This story is in Persian, exactly as it was written for Narrata.
Source: Narrata · Author: احسان تمبی · Written ۱۴۰۵/۰۲/۰۸ · Read the original story
Republished unchanged with Narrata’s permission. All rights belong to the author and Narrata.
知っていること
- 年齢
- 47
- 死亡日
- 2026年1月8日 木曜日
- 場所
- Chalus, マーザンダラーン
- Born
- 1978年8月6日 日曜日 ↗
まだ記録されていません:死因。 この記録の完成を手伝う
この記録の検証と完成を手伝う
Afsaneh Razavianを知っている、または追加するものがある場合、各詳細が役立ちます。
ソースと証拠
名簿ごとに名前や地名の表記は異なります。ここでは書かれたとおりに示しています。
各出典はこの名前をどう記録したか (1)
| 出典 | 記載された名前 | 場所 | 日付 |
|---|---|---|---|
| Narrata | افسانه رضویان | — | ۱۴۰۴/۱۰/۱۸ |
投稿と動画 (0)
この名前について記録された投稿や動画はまだありません。
記録情報
- 記録番号
- V97A5225
- 裏付けの段階
- D この名前について信頼できる出典はまだ見つかっていません
Added 2026年10月25日 · updated 2026年10月29日
追悼メッセージ
Afsaneh Razavianを偲んで数言残してください。メッセージは確認後に表示されます。