The Iran Massacreکشتار دی ۱۴۰۴
This translation was made with the help of AI and has not yet been checked by a native speaker. English · فارسی
این صفحه به فارسی

Hassan Dehghani

حسن دهقانی

49 years old · اصفهان, Isfahan

venerdì 9 gennaio 2026

BOne trusted list

#Hassan_Dehghani#حسن_دهقانی
Add information

Their story

No account of how Hassan Dehghani was killed has been recorded yet. If you know what happened, tell us.

What the sources recorded

  • Iran Human Rights (IHRNGO): listed among cases verified by two or more sources

Their narrative

جاویدنام حسن دهقانی؛ هنوز در دنیای مادر نفس می‌کشد

شب نوزدهم دی، اصفهان از آن شب‌هایی بود که خیابان دیگر فقط مسیر عبور نبود؛ خودش به قلب شهر بدل شده بود. جمعیت از هر سو می‌رسید و شعارها از یک سر خیابان بلند می‌شد و آن‌سوتر، دهان‌به‌دهان ادامه پیدا می‌کرد. آدم‌هایی با سن‌ها، زندگی‌ها و نگاه‌های متفاوت، آن شب فاصله‌هایشان را کنار گذاشته بودند. دست هم را می‌گرفتند، برای هم راه باز می‌کردند، اگر کسی زمین می‌خورد بلندش می‌کردند و دوباره در دل جمعیت جا می‌دادند. تعدادشان آن‌قدر زیاد بود که برای لحظاتی، ترس در میان آن همه آدم جا کم آورده بود. مردم می‌خندیدند، شعار می‌دادند و امید، دیگر چیزی دور و دست‌نیافتنی به نظر نمی‌رسید؛ انگار آزادی چند قدم بیشتر با آن‌ها فاصله نداشت. بعد صدای شلیک بلند شد. صدا از میان ساختمان‌ها می‌پیچید و جهت گلوله‌ها برای مردمی که پایین خیابان بودند روشن نبود. شلیک‌ها که ادامه پیدا کرد، جمعیتی که تا چند لحظه قبل یک‌پارچه پیش می‌رفت، از هم گسست. مردم به کوچه‌ها ریختند؛ بعضی دست دیگری را می‌کشیدند، چند نفر زخمی‌ها را بلند می‌کردند، برای هم راه باز می‌کردند و هرکس می‌کوشید خودش و دیگری را از مسیر گلوله دور کند. همان خیابانی که چند دقیقه قبل به پشتوانه‌ی آن همه جمعیت امن به نظر می‌رسید، دیگر هیچ نقطه مطمئنی نداشت. میان همان آدم‌ها، حسن دهقانی هم بود. پنجاه‌ودو سال از زندگی‌اش گذشته بود؛ کاسبی آرام و کم‌حرف، مردی که بخش بزرگی از زندگی‌اش بی‌هیاهو گذشته بود و در خانه، پسری پانزده‌ساله به نام محمدسینا داشت. آن شب حسن هم به خیابان آمده بود؛ به همان جایی که هزاران نفر صدایشان را یکی کرده بودند. وقتی شلیک‌ها بالا گرفت، راه برگشت را پیش گرفت. خانه چندان دور نبود، اما در آن شب فاصله‌ی چند کوچه هم می‌توانست طولانی شود. حسن شروع کرد به دویدن. در همان حوالی محمدسینا که برای یافتن پدر با نگرانی به خیابان آمده بود نیز می‌دوید. تلفن‌ها و اینترنت قطع شده بود و از حسن خبری نمی‌رسید. پسر پانزده‌ساله کوچه‌به‌کوچه دنبالش می‌گشت و از میان مردمی می‌گذشت که با هر صدای شلیک مسیرشان را عوض می‌کردند. جایی، ترس او را هم متوقف کرد. پشت یک تیر چراغ برق پناه گرفت و همان‌جا، میان صدای گلوله و پاهایی که از کنارش می‌گذشتند، شروع کرد به دعا کردن؛ فقط بابا سالم باشد، فقط برگردد خانه. چند کوچه آن‌طرف‌تر، حسن هنوز می‌دوید. در یکی از کوچه‌های حوالی خیابان معراج، گلوله به او رسید؛ مستقیم به قلبش. حسن روی زمین افتاد و محمدسینا، بی‌خبر از آن‌چه چند قدم آن‌طرف‌تر رخ داده بود، هنوز برای سالم ماندن پدرش دعا می‌کرد. بعد صدای چند نفر را شنید: «کسی این بنده‌خدا رو می‌شناسه؟» محمدسینا از پشت تیربرق بیرون آمد و به سمت صدا رفت. چند نفر دور مردی که روی زمین افتاده بود جمع شده بودند. جلوتر رفت، صورتش را دید و شناخت. همان صورتی بود که چند لحظه قبل برای سالم‌ماندنش دعا کرده بود. گفت: «این بابای منه.» پانزده سال داشت و حالا میان کوچه‌ای که هنوز صدای شلیک در آن می‌پیچید، باید پدرش را از روی زمین تحویل می‌گرفت. مردم گفتند کسی از خانواده را خبر کند. محمدسینا رفت و با عمویش برگشت. حسن را در پتو پیچیدند و برای رساندنش به بیمارستان راه‌افتادند. از آن لحظه، محمدسینا پدرش را رها نکرد. قدم‌به‌قدم همراه همان پیکر پیچیده در پتو رفت. نمی‌دانست هنوز چیزی از زندگی در بدن حسن مانده یا نه؛ فقط می‌دانست باید کنارش باشد. از همان کوچه تا بیمارستان، تا مقابل اورژانس، تا آخرین جایی که اجازه داشت همراهش برود. پدر را همان‌جا برای آخرین‌بار بوسید. سپس حسن از مقابل چشم خانواده رفت. پیکری که محمدسینا خودش پیدا کرده، برای آوردن کمک از کنارش دویده و تا در اورژانس همراهی‌اش کرده بود، دیگر در دسترس‌شان نبود. از همان لحظه، کابوس پنج‌روزه خانواده آغاز شد. پنج روز میان بیمارستان‌ها و سردخانه‌ها، پنج روز رفتن از دری به در دیگر و تکرار یک نام: حسن دهقانی. آن‌ها می‌دانستند حسن به بیمارستان رسیده، اما نمی‌دانستند بعد از آن کجا برده شده است. پنج روز بعد، جست‌وجو به باغ رضوان رسید. محمدسینا یک بار پدرش را در آن کوچه پیدا کرده بود؛ این‌بار باید برای آخرین دیدار به سردخانه می‌رفت. چشمان همان پسر پانزده‌ساله‌ای که شب نوزدهم دی میان کوچه‌ها دنبال پدر می‌گشت، شاهد آخرین فصل این جست‌وجو شد. روی سنگ مزار، نام و تاریخ پدر را حک کرده‌اند: حسن دهقانی، متولد هفتم آبان ۱۳۵۲. و پایین‌تر، انگار روایت چشم‌های محمدسینا بر سنگ نشسته باشد: «من به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود.» اما در خانه، حقیقت هنوز به همه نرسیده است. مادر حسن بیمار است و خانواده نتوانسته‌اند خبر مرگ پسرش را به او بگویند. برای او، حسن هنوز زنده است؛ هنوز از خانه دور شده و هنوز باید برگردد. گاهی غذا برایش آماده می‌شود و روی گاز می‌ماند، انگار ممکن است در باز شود و حسن از راه برسد. دی‌ماه برای مادرش هنوز آن‌قدر سرد نشده که پسرش را برای همیشه از او بگیرد؛ در دنیای او، حسن هنوز نفس می‌کشد. چهلم حسن هم آرام گذشت؛ بی‌هیاهو و بی‌پیرایه، شبیه مردی که از او به یاد مانده است. در فیلم کوتاهی که از آن روز مانده، عکسش روی فرش است و گل‌ها روی خاکش نشسته‌اند. سکوت، بیشتر از هر صدایی در آن تصویر حضور دارد؛ انگار تمام اندوه آن روز در همان قاب کوچک جمع شده باشد. ما از حسن چیزهای زیادی نمی‌دانیم. خیلی از روزهای زندگی‌اش جایی ثبت نشده، خیلی از خنده‌ها و خاطره‌هایش شاید فقط در دل کسانی مانده باشد که او را می‌شناختند. اما برای ماندن در تاریخ، همیشه انبوه تصویر و کلمه لازم نیست. گاهی چند چشم که دیده‌اند، چند لحظه که ثبت شده‌اند و نامی که از دل یک شب خونین بیرون آمده، برای شکستن فراموشی کافی است. آن شب چشم‌هایی بودند که دیدند؛ خیابانی را که از امید پر شده بود، مردمی را که برای هم راه باز می‌کردند، دست‌هایی را که به سوی زخمی‌ها دراز می‌شد و مردی پنجاه‌ودوساله را که میان همان آشوب می‌دوید و دیگر به خانه نرسید. همین چشم‌ها هستند که سکوت را عقب می‌زنند. تا وقتی آن شب بازگو می‌شود، حسن هم از آن خیابان محو نمی‌شود. کنار عکسش بر مزار، برگه‌ای گذاشته‌اند که روی آن نوشته شده: «نامش جاودان». اما انگار کسی احساس کرده بود هنوز چیزی برای گفتن مانده است. دستی کنار همان جمله، آرام دو کلمه دیگر نوشته بود: «فرزند ایران». شاید همان دست، در دل همان خفقان، خواسته بود سهم خودش را در نگه‌داشتن نام حسن ادا کند؛ او را فقط به یک مزار نسپارد، فقط به چند تصویر و چند شاهد محدود نکند. خواسته بود چیزی برای فردا بگذارد؛ دو کلمه که نام حسن را از مرز یک خانواده، یک محله و حتی یک شهر عبور بدهد و به حافظه‌ی یک ملت بسپارد.

This story is in Persian, exactly as it was written for Narrata.

Source: Narrata · Author: نورا · Written ۱۴۰۵/۰۶/۱۷ · Read the original story

Republished unchanged with Narrata’s permission. All rights belong to the author and Narrata.

What we know

Age
49
Killed
venerdì 9 gennaio 2026
Place
اصفهان, Isfahan
Born
lunedì 29 ottobre 1973 ↗

Not recorded yet: Cause of death. Help complete this record

Burial details

Cemetery
باغ رضوان اصفهان
Section
57
Row
ب 1 ر24

Do you know this person?

If you knew Hassan Dehghani, or have something to add, every detail helps. Everything is reviewed before it is published.

This is my family member · Send evidence · Privacy or removal request

Sources & evidence

Each list spells names and places its own way. We show them as written.

How the sources recorded this name (3)
SourceName as writtenPlaceDate
Iran Human Rights (IHRNGO) Hassan Dehghani — 2026-01-09
Social media حسن دهقانی اصفهان 2026-01-09
Narrata حسن دهقانی — ۱۴۰۴/۱۰/۱۹
Posts and videos (1)

1 posts found. Each link opens on its own site.

Record information

Record number
V1436A86
Evidence tier
B Recorded on one trusted list

Added 27 settembre 2026 · updated 29 ottobre 2026

Report an error or ask for removal · How we verify

Memorial messages

Leave a few words in memory of Hassan Dehghani. Messages appear after moderation.

Write a message for Hassan Dehghani…

Leave a few words in memory of Hassan Dehghani. Messages appear after moderation. Short, kind messages only. No personal details or phone numbers.

Your safety comes first: no real name is needed. Is it safe to submit? · Sending anonymously

Menu

Settings · Privacy

Settings

Safety

Quick exitPress Esc twice to leave the site at once.
Discreet tab titleThe browser tab shows “Notes” instead of the page name.

Removes this site’s saved choices, saved names and offline copies, signs you out and leaves. This can’t be undone.

Languages

Appearance

Data use

Low data modeHides photos in lists and turns off motion. Best for slow or expensive connections.

Account

All settings · Cookie settings

How would you like to send it?

What we keep and who sees it · Other ways (X, Instagram)

Chat

Open full page

Be kind. No personal attacks, private details or phone numbers. Messages may be removed by moderators.