Behzad Vahidi
بهزاد وحیدی
37 years old · Golshahr, Karaj, Alborz
giovedì 8 gennaio 2026
Their story
On the night of January 8, on Karaj's Derakhti Street, two bullets from a black Shiite sniper struck Behzad's throat and chest, and the ground was red with his warm blood. His family found his body in the Behesht Sakineh morgue ten days later.
This text is available in English only.
What the sources recorded
- Iran Human Rights (IHRNGO): listed among cases verified by two or more sources
- iranvictims.com: died during the protest period
- IranTrial: در جریان خیزش ملی علیه حکومت جمهوری اسلامی
Their narrative
جاویدنام بهزاد وحیدی؛ امانتدارِ روایتِ او
بعضی انسانها، پیش از آنکه معنای مرگ را بفهمند، با جای خالی آن بزرگ میشوند. هنوز آنقدر کوچکاند که نمیدانند چرا آغوشی برای همیشه از آنها دریغ شده، چرا صدایی دیگر در خانه نمیپیچد و چرا از میان تمام خاطرات کودکی، سهمشان از یک عزیز، تنها نامی است که دیگران بر زبان میآورند. بهزاد وحیدی یکی از آنها بود. تیرماه ۱۳۶۷ در تهران به دنیا آمد؛ بیخبر از آنکه هنوز نخستین سال زندگیاش به پایان نرسیده، سایهی اعدام بر خانهشان خواهد افتاد. سال ۱۳۶۸، جمهوری اسلامی پدرش، عبدالحسین وحیدی، را اعدام کرد. او هنوز فرصت نکرده بود دستهای پدر را بشناسد، صدایش را در خاطر نگه دارد یا حتی یک روز از کودکیاش را با حضور او به یاد بسپارد. پدر از زندگیاش رفت، پیش از آنکه خاطرهای از بودنش در ذهن پسر کوچک شکل بگیرد. سالها بعد، مادر نیز از زندگی دو برادر دور شد. خانهای که باید پناه روزهای کودکی میبود، از حضور پدر و مادر خالی ماند و دو پسر، در برابر سالهایی قرار گرفتند که دشواریهایشان بسیار بزرگتر از سن و سال آنها بود. بهزاد و برادر بزرگترش، در غیاب کسانی که باید تکیهگاهشان میبودند، به یکدیگر تکیه کردند. آنها نهفقط کودکی، که رنج بزرگ شدن را نیز با هم قسمت کردند؛ یکی دست دیگری را گرفت و هر دو، بیآنکه انتخابی داشته باشند، زودتر از موعد با دنیای بزرگترها آشنا شدند. اما در گوشهای از دل بهزاد، تصویری از خانوادهای که فرصت زندگی کردن در کنارش را نیافته بود، همچنان زنده ماند. آرزویش نه خانهای بزرگ بود و نه ثروتی دور از دسترس؛ تنها میخواست روزی مادر کنار او و برادرش باشد، حتی شده برای چند ساعت. همین تصویر معمولی به حسرتی بدل شده بود که سالهای بسیاری از عمرش را همراهی میکرد. زندگی با او چندان مهربان نبود که دستکم سالهای نوجوانیاش را دستنخورده باقی بگذارد. هنوز نخستین سال دبیرستان را پشت سر نگذاشته بود که ناچار شد کتاب و دفترش را ببندد، از پشت نیمکت مدرسه بلند شود، آرزوهایش را ببوسد و کنار بگذارد و زودتر از آنچه باید قدم به دنیای بزرگترها بگذارد. از آن پس، بهجای آنکه روزهای نوجوانیاش میان درس و خیال آینده بگذرد، ناچار بود برای گذران زندگی کار کند. بعدها با موتورسیکلت برای شرکتی تحصیلداری میکرد؛ خیابانها را پشت سر میگذاشت و روزهایش را صرف کاری میکرد که از سالهای نوجوانی سهم زندگیاش شده بود. تلخی آن سالها نتوانست مهربانی را از وجودش بگیرد. بهزاد در برابر گرفتاری دیگران بیتفاوت نمیماند. اگر کسی نیازمند کمک بود، تا جایی که میتوانست دستش را میگرفت؛ حتی زمانی که زندگی خودش نیز خالی از دشواری نبود. از او کاغذهایی باقی مانده که نشانی از پولهایی است که به دیگران قرض داده بود؛ نوشتههایی ساده که امروز، بیش از آنکه یادآور حسابوکتاب باشند، رد دست بخشنده مردی را در خود نگه داشتهاند که بخشیدن را بلد بود. سالها گذشت و خود پدر شد. اهورا به دنیا آمد؛ پسری که حضورش، معنای تازهای به زندگی او بخشید. بهزاد که از نخستین سال کودکی فرصت داشتن پدر را از دست داده بود، حالا میتوانست دستهای کوچک پسرش را در دست بگیرد، بزرگ شدنش را ببیند و در روزهایی کنارش باشد که خودش هرگز فرصت تجربهی آنها را با پدرش نداشت. اهورا هشتساله بود و هنوز در آغاز راهی قرار داشت که پدر باید سالهای بسیاری همراهش میماند. در تمام این سالها، پیوند او با برادر بزرگترش از میان نرفت. آن دو، خاطرات کودکی دشوارشان را پشت سر گذاشته بودند، اما همراهیشان به گذشته محدود نمانده بود. بهزاد روزی با همان صمیمیت همیشگی به برادرش گفته بود: «داداش، بیا یه جوری زندگی کنیم که بعد از مرگمون هم مردم یادمون کنن.» او میخواست با ماندن در یادها، چیزی از حقیقت زندگیاش باقی بماند: مهربانیهایی که کرده، باورهایی که به آنها وفادار مانده و عشقی که به سرزمینش داشته است. از برادرش نیز میخواست اگر روزی دیگر در این دنیا نبود، امانتدار داستان زندگی و آرمانهایش باشد؛ نگذارد آنچه بوده، زیر نام و روایتی دیگر پنهان شود. آن روزها هنوز نمیدانستند کدامیک قرار است نگهبان این عهد بماند. عصر هجدهم دیماه ۱۴۰۴، بهزاد در گوهردشت کرج قهوه مینوشید. پشت تلفن با برادرش حرف میزد و میخندید. خندهای آشنا، در میانهی یک روز معمولی؛ همان خندهای که برادرش سالها شنیده بود و نمیتوانست تصور کند چند ساعت بعد، به آخرین صدایی بدل خواهد شد که از بهزاد در خاطر دارد. شامگاه هجدهم دیماه، مردم، خیابانهای گلشهر کرج را پر کرده بودند. بهزاد نیز به خیابان آمد و شانهبهشانهی همان مردم ایستاد. حوالی ساعت نهونیم، در نبش خیابان انوشیروان، گلولهای از سوی مأموری مستقر در کانکس کلانتری شلیک شد و به قلبش نشست. بهزاد بر آسفالت افتاد، اما هنوز زنده بود. هنوز تن زخمیاش فرمان میبرد و هنوز میتوانست برای رسیدن به پناهگاهی تلاش کند. چند قدم آنسوتر، تیر چراغ برق کنار خیابان ایستاده بود. او خود را به سوی آن کشاند؛ با زخمی در سینه و توانی که لحظهبهلحظه کمتر میشد. سرانجام به پشت تیر رسید؛ به باریکهای از امنیت در میان خیابانی که گلولهها در آن راه جان آدمها را میبستند. شاید برای لحظهای، رسیدن به پشت آن تیر چراغ برق معنای نجات داشت. شاید هنوز امیدی به برخاستن، به بازگشتن، به دیدن دوبارهی اهورا وجود داشت. اما خطر تنها در امتداد خیابان نبود. در ارتفاع طبقه ششم ساختمانی مشرف به همان نقطه، تیراندازی کمین کرده بود. بهزاد خود را از مسیر گلولههای روبهرو کنار کشیده بود، اما از بالای سر نیز در تیررس قرار داشت. گلوله دیگری از آن ارتفاع شلیک شد و به گردنش نشست. آن تیر چراغ برق، که بهزاد با آخرین توان خود را به پشتش رسانده بود، نتوانست پناه جانش شود. چند نفر از ساکنان خانههای اطراف به کمکش شتافتند. تن زخمی او را با احتیاط از خیابان به حیاط یکی از خانههای نزدیک رساندند؛ شاید هنوز میشد نجاتش داد. اما وقتی او را به آنجا رساندند، دیگر جانی در تنش نمانده بود. او تمام شب بر موزاییکهای نقشدار حیاط آرمیده بود. ملحفهای روشن با نقشهای صورتی و زرد بر پیکرش کشیده بودند، اما صورت خونآلودش بیرون مانده بود. کنار سرش پارچههایی قرار داشت و آثار خون بر زمین دیده میشد. پشت در فلزی آن خانه، مردی سیوهفتساله بیجان افتاده بود که خانوادهاش هنوز نمیدانستند کجاست. کسانی که به کمکش آمده بودند، از ترس آنکه مأموران پیکر او را ببرند و خانوادهاش دیگر نتوانند پیدایش کنند، نه با پلیس تماس گرفتند و نه با آمبولانس. میخواستند راهی برای رساندن خبر به خانوادهاش پیدا کنند. پیکر بیجانش تا ظهر روز بعد در همان حیاط ماند؛ در خانهی مردمی که او را نمیشناختند، اما نمیخواستند حتی پس از مرگ، از دست عزیزانش برود. صبح روز بعد، خیابان انوشیروان دوباره زیر روشنایی روز پیدا شد. تیر چراغ برق همچنان در جای خود ایستاده بود، اما بر پای آن و سنگفرش اطرافش، رد خون بهزاد باقی مانده بود؛ نشانی از آخرین تلاش مردی که با قلبی زخمی، خود را تا آنجا کشانده بود تا شاید جانش را نجات دهد. در همان شب هجدهم دی، برادر بزرگتر گوشیاش را نگاه کرد. تماسی ازدسترفته از بهزاد داشت. همان برادری که چند ساعت پیش با او حرف زده و صدای خندهاش را شنیده بود، حالا دیگر پاسخ نمیداد. نگرانی از همان تماس بیپاسخ آغاز شد. از دوستانش سراغ او را گرفت و جستوجو را آغاز کرد. هر بار که خبری به دست نمیآمد، ناچار بود سراغ نشانی دیگری برود. او به دنبال پیکر برادرش نمیگشت؛ به دنبال خود بهزاد بود. روزها یکی پس از دیگری گذشتند. درها را میزد، پرسوجو میکرد و هر راهی را که شاید به نشانی از بهزاد میرسید، دنبال میکرد. چهار بار به بهشت سکینه رفت؛ چهار بار میان نامها و پیکرهای بینشان به دنبال برادرش گشت و هر بار دست خالی بازگشت. در میان این سرگردانی، بهجای آنکه پاسخی به پرسشهایش بدهند، با تحقیر با او رفتار کردند. وقتی از برادرش سراغ میگرفت، گفتند: «برادرت از خونه فرار کرده.» بار دیگر، با بیرحمی گفتند: «شاید تزریق مواد کرده، برو توی جوب دنبالش بگرد.» سیزده روز تمام، این جستوجو ادامه یافت. برای برادری که از کودکی در کنار بهزاد بزرگ شده بود، ناپدید شدن او تنها بیخبری از یکی از اعضای خانواده نبود؛ گم شدن کسی بود که بخش بزرگی از زندگیاش با حضور او معنا داشت. هنوز به زنده بودنش امید داشت. سرانجام خبر رسید که باید برای تحویل پیکرش برود. حتی این خبر را نیز با تهدید همراه کردند: اگر ظرف یک روز برای تحویل پیکر اقدام نکنند، او را بینامونشان دفن خواهند کرد. پس از آن همه تحقیر، آخرین تهدیدشان این بود که حتی نامش را نیز از محل آرام گرفتنش بگیرند. اما او بینامونشان نبود. نامش بهزاد وحیدی بود. فرزند عبدالحسین، برادر کوچک مردی که سیزده روز از پا ننشسته بود، پدر اهورای هشتساله، او خانه و خانواده داشت، کسانی بودند که دوستش داشتند و برای پیدا کردنش روزها و شبهای بسیاری را پشت سر گذاشته بودند. بهزاد وصیت کرده بود کنار پدرش به خاک سپرده شود، اما اجازه ندادند و گفتند: «دو نفر سیاسی نمیتوانند کنار هم دفن شوند.» اجازهی خاکسپاری در کرج یا هشتگرد را نیز ندادند. پیکرش را به تهران بردند و پس از دشواریهای بسیار و پرداخت هزینهی مجوز خاکسپاری، سرانجام به خاک سپرده شد. کنار قبر گشوده، برادر بزرگتر زانو زده بود. نگاهش به ژرفای گودالی دوخته شده بود که قرار بود تا لحظاتی دیگر بهزاد را برای همیشه از چشم او پنهان کند. آن دو از سالهای کودکی، از نبود پدر و دوری مادر، از دشواریهای بزرگ شدن و از روزهای پررنج زندگی در کنار هم گذشته بودند. سیزده روز تمام به دنبال برادرش گشته بود و حالا، پس از پیدا کردنش، باید با او وداع میکرد. مادر نیز در خاکسپاری حضور داشت و آرزوی دیرینهی بهزاد، پس از سالها انتظار، سرانجام برآورده شده بود؛ مادر و دو برادر دوباره کنار هم بودند. مادر و برادر بر فراز خاک ایستاده بودند و او زیر خاک آرمیده بود. اندوه این وداع، در تصویر اهورا نیز ماندگار شد. پسر هشتسالهی بهزاد، بر مزار پدر خم شده بود. گلهای سرخ و سفید سنگ را پوشانده بودند و دست کوچک اهورا بر آن قرار داشت. سرش را پایین آورده بود؛ چنان نزدیک به سنگ که گویی میخواست فاصلهی میان خود و پدرش را کمتر کند. بهزاد که روزی دستهای کوچک او را در دست گرفته بود، اکنون در جایی آرمیده بود که پسرش تنها میتوانست بر سنگ آن دست بکشد. با به خاک سپردن او، گویی گرفتن جانش کافی نبود؛ میخواستند حقیقت زندگی او را نیز از میان ببرند. تلفن همراهش را ضبط کردند و هرگز بازنگرداندند. فشارها ادامه یافت تا نامش را بهعنوان بسیجی و کشتهشدهی وابسته به حکومت ثبت کنند. اما حقیقت، راه خود را از باریکترین روزنهها پیدا میکند. بهزاد وحیدی نه بسیجی بود و نه حامی حکومتی که جانش را گرفت. او عاشق این آبوخاک بود؛ شامگاه هجدهم دیماه، همچون هزاران ایرانی دیگر، با دستهای خالی به خیابان آمد و در کنار مردمی ایستاد که آزادی میخواستند. در خیابانهایی که بوی باروت گرفته بود و گلولهها به سوی مردم شلیک میشد، او نیز برای آرمانش ایستاد و جانش را داد. در خیابان انوشیروان، بر همان تیر چراغ برقی که آخرین پناه بهزاد بود و پناهش نشد، مردم تصویری از او و اهورا نصب کردند؛ یادگاری از پدر و پسری که گلوله فرصت با هم ماندن را از آنها گرفت. او روزی از برادرش خواسته بود امانتدار داستان زندگی و آرمانهایش باشد. آن عهد، دیگر تنها میان دو برادر باقی نمانده است. نام بهزاد وحیدی، با حقیقت زندگی و آرمانی که برایش جان داد، به حافظهی ایران سپرده شده است. و تاریخ، امانتدار روایت اوست.
This story is in Persian, exactly as it was written for Narrata.
Source: Narrata · Author: نورا · Written ۱۴۰۵/۰۷/۱۷ · Read the original story
Republished unchanged with Narrata’s permission. All rights belong to the author and Narrata.
What we know
- Age
- 37
- Killed
- giovedì 8 gennaio 2026
- Place
- Golshahr, Karaj, Alborz
- Born
- domenica 3 luglio 1988 ↗
- Place of death
- گلشهر-انوشیروان، کرج (in Persian) ↗
Not recorded yet: Cause of death. Help complete this record
Burial details
- Cemetery
- بهشت زهرا تهران — قطعه ۳۲۹
- Section
- 326
- Row
- 93
- Number
- 107
Names and spellings
- Name on this record
- بهزاد وحیدیBehzad Vahidi
How the sources wrote the name
- Behzad Vaheediiranvictims.com
People are often known by more than one name, or a nickname, and sources spell names differently. All of these refer to this one person. Know another name this person was called?
Do you know this person?
If you knew Behzad Vahidi, or have something to add, every detail helps. Everything is reviewed before it is published.
This is my family member · Send evidence · Privacy or removal request
Sources & evidence
Each list spells names and places its own way. We show them as written.
How the sources recorded this name (5)
| Source | Name as written | Place | Date |
|---|---|---|---|
| Iran Human Rights (IHRNGO) | Behzad Vahidi | — | 2026-01-08 |
| iranvictims.com [2] [3] [4] | Behzad Vaheedi | Golshahr, Karaj | 2026-01-08 |
| نشانی سرو | بهزاد وحیدی | — | — |
| IranTrial | بهزاد وحیدی | گلشهر کرج | ۱۸ دی ۱۴۰۴ |
| Narrata | بهزاد وحیدی | — | ۱۴۰۴/۱۰/۱۸ |
Posts and videos (5)
5 posts found. Each link opens on its own site.
Record information
- Record number
- V2335AC3
- Evidence tier
- B Recorded on one trusted list
Added 27 settembre 2026 · updated 29 ottobre 2026
Memorial messages
Leave a few words in memory of Behzad Vahidi. Messages appear after moderation.
Write a message for Behzad Vahidi…
Do you know Behzad Vahidi? Add information or photos
A name, a photo or a single detail can help complete this record.
Add information or photos