Photo: Iran International
Their story
Killed at his residence on Shahid Homaei Street in Isfahan by multiple baton strikes to the head by Islamic Republic agents. His father is the caretaker of the neighborhood mosque. The family was demanded 700 million tomans for the return of his body. With help from local residents, 200 million tomans was collected and along with a 300 million toman check and a 200 million toman check, Mehdi's body was delivered.
This text is available in English only.
What the sources recorded
- iranvictims.com: died during the protest period
Their narrative
جاویدنام مهدی بقایی؛ رانِد ناتمام
بوی روغن مِنتول با بوی چرم کهنهی دستکشها و خنکای سیمانِ باشگاه در هم میآمیخت. این ترکیب، در ساعتهای خلوت بعدازظهر، تمام دنیای مهدی بود؛ باشگاهی که خودش تازه راهش انداخته بود و حالا صاحبش بود، نه فقط شاگردش. بستن باند دور مچ دست، برای او یک آیین بود، نه یک کار سرسری پیش از رینگ. از مچ آغاز میکرد؛ پارچهی قرمزِ زبر را با حوصله از میان انگشتانش رد میکرد و روی بندهای انگشت گره میزد. حالا این آیین را به شاگردهایش هم یاد میداد. شاگردهایش میگفتند مهدی کسی بود که با همه میجوشید، به فکر تکتکشان بود، و اگر یکیشان یک روز به باشگاه نمیآمد، خودش میرفت دنبالش تا سر تمرین برگردد. یکی از همان روزها، عقربهی ساعت دیواری باشگاه تازه از ده صبح گذشته بود. نور کمرمق زمستان از پنجرههای بلند و کدر سالن روی کفپوش آبی افتاده بود. دوستش گوشی را بالا آورد: «مهدی، یک لحظه گارد بگیر تا عکس بگیرم.» مهدی با رکابی زرد یوافسی و دستکشهای قرمز ایستاد. گاردش را محکم کرد و به لنز زل زد. لبخندی کمرنگ و مغرور گوشهی لبش نشست؛ لبخند کسی که رؤیایی روشن جلوی چشمش بود: رفتن به تایلند، ادامه دادن، پیشرفتن، قویتر شدن. عکس قرار بود فقط چند ساعت روی صفحهی شخصیاش بماند و بعد در هیاهوی روزمره گم شود. اما آن زمستان با تمام زمستانهایی که مهدی دیده بود فرق داشت. سرما فقط توی استخوان نمیدوید؛ سنگینیاش را میشد در سکوت واگنهای مترو، در چشمهای بیفروغ رانندههای تاکسی، در سفرههایی که هر روز کوچکتر میشدند، حس کرد. بحران از فروپاشی شتابان ارزش پول ملی و تورمی افسارگسیخته آغاز شده بود؛ اعتصاب بازاریان تهران در هشتم دیماه جرقهاش را زد و بهسرعت به نیمی از استانهای کشور، از جمله اصفهان، رسید. مهدی یاد گرفته بود توی رینگ اگر ضربه خورد باید بلند شود و دوباره گارد بگیرد. اما خیابانهای اصفهان در آن روزها رینگ عادلانهای نبودند؛ داوری برای آنها وجود نداشت. آن روز، اصفهان یخزده بود. مهدی شال و کلاه کرد و به سمت خیابان هشتبهشت رفت، جایی نزدیک محلهی گلزار. باند قرمز تمرینش را روی کمد چوبی اتاقش جا گذاشته بود، کنار کتانیهای کهنه و چند مدال محلی. در خیابان، جمعیت دیگر فقط آدمهای غریبه نبودند؛ انگار همه با یک ریهی مشترک نفس میکشیدند. مهدی خودش را میان آن نفس جمعی یافت. سینهاش که به دموبازدمهای عمیق و شمردهی راندهای سهدقیقهای مویتای عادت داشت، حالا از سرمای گزنده و دود غلیظ لاستیکهای سوخته پر شده بود. کاپشن ضخیمی به تن داشت، اما ضربان قلبش همان ضربانی بود که ثانیههای پیش از بهصدادرآمدن زنگ رینگ تجربه میکرد. صدای شلیک، شبیه هیچکدام از صداهایی که در تمرین شنیده بود نبود. صدایی خشک، فلزی و قطعی، که بیدرنگ با سوزشی عمیق در گردنش همراه شد. گلوله در ناحیهی گلو نشسته بود، درست جایی که به نخاعش رسیده بود. سقوط در یک آن اتفاق افتاد. آسفالت سرد خیابان مهربان نبود. مهدی تفاوت ایستادن روی دو پا و رها شدن روی زمین را در یکصدم ثانیه فهمید. آسمان خاکستری بالای سرش چرخید و صدای آدمهایی که به سمتش میدویدند، مثل صدایی که از ته آب شنیده میشود، گنگ و دور شد. او را با وضعیت وخیم به بیمارستان رساندند. تن ورزیدهای که سالها در رینگ بلند شده و دوباره گارد گرفته بود، اینبار توان بلند شدن نداشت. نخاعش، همان جایی که تعادل و ایستادگیاش را میساخت، آسیب دیده بود. روزها گذشت. مهدی به کما رفت؛ روزهایی طولانی که خانوادهاش کنار تختش نشستند، منتظر نشانهای از بازگشت. در دوازدهم بهمنماه، بدنی که روزی در رینگ دوام آورده بود، دیگر دوام نیاورد. زندگی مهدی، آرام و بیصدا خاموش شد. چند هفته بعد، در فضای مجازی تصویری منتشر شد: عکس پسری جوان با رکابی زرد، که دستهای باندپیچی شدهاش را برای همیشه به نشانهی گارد بالا نگه داشته است. نام او در اصفهان ثبت شد؛ مثل راندی که هرگز تمام نشد. در خانهای خلوت در گوشهای از اصفهان، باند قرمز مهدی هنوز روی کمد چوبی است. باشگاهی که تازه راه انداخته بود، حالا با صندلیهای خالیاش، شاگردانی دارد که هنوز منتظرند مربیشان از در وارد شود.
This story is in Persian, exactly as it was written for Narrata.
Source: Narrata · Author: میخک سپید · Written ۱۴۰۵/۰۴/۱۸ · Read the original story
Republished unchanged with Narrata’s permission. All rights belong to the author and Narrata.
Photos & videos
Part of these events
What we know
- Age
- 23
- Killed
- venerdì 9 gennaio 2026
- Place
- Isfahan
- Cause of death
- Beating
- Occupation
- استاد رشته موی تای (in Persian) ↗
We do not know yet where Mehdi Baghaei is buried. Help locate this grave
Do you know this person?
If you knew Mehdi Baghaei, or have something to add, every detail helps. Everything is reviewed before it is published.
This is my family member · Send evidence · Privacy or removal request
Sources & evidence
Each list spells names and places its own way. We show them as written.
How the sources recorded this name (4)
| Source | Name as written | Place | Date |
|---|---|---|---|
| Iran International | Mehdi Baghaei | Isfahan | 2026-01-09 |
| iranvictims.com [2] [3] | Mehdi Baghaei | Isfahan | 2026-01-09 |
| IranTrial | مهدی بقایی | خیابان بزرگمهر اصفهان | 1404/10/19 |
| Narrata | مهدی بقایی | — | ۱۴۰۴/۱۱/۱۲ |
Posts and videos (2)
2 posts found. Each link opens on its own site.
Record information
- Record number
- V2931B47
- Evidence tier
- B Recorded on one trusted list
Added 27 settembre 2026 · updated 21 ottobre 2026
Memorial messages
Leave a few words in memory of Mehdi Baghaei. Messages appear after moderation.
Write a message for Mehdi Baghaei…
Do you know Mehdi Baghaei? Add information or photos
A name, a photo or a single detail can help complete this record.
Add information or photos