The Iran Massacreکشتار دی ۱۴۰۴
This translation was made with the help of AI and has not yet been checked by a native speaker. English · فارسی
این صفحه به فارسی

Farhad Mina

فرهاد مینا

37 years old · Mashhad, Razavi Khorasan

giovedì 8 gennaio 2026

ATwo or more independent lists

Named on the government’s official list (row 2867)

#Farhad_Mina#فرهاد_مینا

Farhad Mina, 37 years old, died on Janurary 8, 2026, the city of Mashhad, Razavi Khorasan province.

Add information

Their story

What the sources recorded

  • Iran Human Rights (IHRNGO): listed among cases verified by two or more sources
  • iranvictims.com: died during the protest period

Their narrative

جاویدنام فرهاد مینا؛ برای آروین، آزادی می‌آورم

فرهاد مینا ایستادن را از سال‌ها پیش بلد بود؛ از روی تاتامی، از جایی که باید چشم در چشم حریفت می‌ماندی، ضربه می‌خوردی و باز پاهایت را محکم روی زمین نگه می‌داشتی. بیست‌ساله که بود کمربند قهوه‌ای کاراته داشت، مدال گرفته بود و نامش به مقام اول خراسان رسیده بود. قهرمانی آن روزها برایش اندازه‌ی یک میدان بود؛ مبارزه‌ای که شروع می‌شد، تمام می‌شد و آخرش کسی دست تو را بالا می‌برد. اما فرهاد بیرون از تاتامی، آن چهره‌ی جدی هنگام مبارزه را کنار می‌گذاشت. خنده‌های بلندش، چشم‌هایی که وقت شوخی برق می‌زدند و لبخندی که به‌آسانی از صورتش محو نمی‌شد، از او مردی ساخته بود که بودن کنارش خوش می‌گذشت. اهل رقص بود و شادی. فوتبال را دوست داشت و از سفر و دیدن مکان‌های تازه لذت می‌برد. کارش نمایندگی فروش بود و در میان مشغله‌های زندگی، دلش زود از رنجش‌ها خالی می‌شد و کینه جایی در قلبش نداشت. در دل این مرد خوش‌خنده، عشق عمیقی به ایران بود. نام وطن که به میان می‌آمد، شور دیگری در کلامش می‌نشست؛ رؤیای روزی را داشت که ایران دوباره رنگ آزادی ببیند، شکوه گذشته‌اش را پس بگیرد و با همان سربلندی و زیبایی که در تاریخش می‌شناخت، دوباره خودش باشد. خیلی پیش از آن‌که بداند روزی چه بر سر خودش خواهد آمد، آینده را با تصویر یک پدر و پسر نوشته بود؛ پدری که حرف وطن را در گوش فرزندش می‌خواند و از نسلی می‌گفت که آن حرف را به نسل بعد می‌رساند. آن روز هنوز نمی‌دانست پسر خودش چه نامی خواهد داشت. سال‌ها بعد، نامش شد آروین. فرهاد سی‌وهفت‌ساله بود و آروین شش‌ساله؛ در سنی که دنیا هنوز پر از اولین‌بارهاست و پدر دلش می‌خواهد هیچ‌کدام را از دست ندهد. فرهاد روزی را در خیال داشت که آروین با کیف مدرسه از خانه بیرون برود، نخستین حروف را یاد بگیرد و بعدها، با شوق ساختن و کشف‌کردن، راهی کلاس رباتیک شود. چه بسیار روزهای کوچکی که هنوز نرسیده بودند و فرهاد از پیش برای دیدن‌شان شوق داشت. اما برای او، آینده‌ی آروین از آینده‌ی ایران جدا نبود. سال ۹۶ خیابان را دیده بود، ۱۴۰۱ هم. هجدهم دی ۱۴۰۴ که رسید، این‌بار خود مشهد دیگر در خیابان جا نمی‌شد. درها یکی‌یکی باز می‌شدند. از این خانه چند نفر بیرون می‌آمدند، از خانه‌ی بعدی چند نفر دیگر. آدم‌ها از کوچه‌ها راه می‌افتادند و به خیابان‌های اصلی می‌رسیدند؛ چند نفر، چند ده نفر، صدها نفر، هزاران نفر. هرچه چشم جلوتر می‌رفت، باز آدم بود. سر جمعیت در دوردست گم می‌شد و ته آن هنوز از کوچه‌های دیگری به خیابان می‌رسید. برای چند ساعت، مشهد رنگ دیگری گرفته بود. صدا از یک نقطه بلند نمی‌شد؛ شهری بود که یک‌باره صدا پیدا کرده بود. شعار از یک سوی خیابان راه می‌افتاد و هزاران گلو آن را تا آن سوی شهر می‌بردند. جمعیت پیش می‌رفت و نیروها عقب می‌کشیدند؛ خیابان‌هایی که سال‌ها زیر چشم حکومت بودند، آن شب زیر قدم‌های مردم گم شده بودند. فرهاد این خیابان را می‌شناخت. سال‌ها بود هر بار پای ایران به میان می‌آمد، تماشاگر ماندن برایش سخت می‌شد. اما شب هنوز تمام نشده بود. صدای شلیک راه خود را میان شعار‌ها باز کرد. بعد تیر‌ها بیشتر شدند. کسی می‌دوید، کسی خم می‌شد تا دیگری را از زمین بلند کند، دستی مجروحی را می‌کشید و چند متر آن‌طرف‌تر هنوز صدای جمعیت بلند بود. شهری که چند ساعت پیش از آدم لبریز شده بود، حالا از خون می‌چکید. صبح نوزدهم، آفتاب بر شهری بالا آمد که هنوز زخم‌های شب پیش را بر تن داشت. خون کشته‌شدگان هجدهم دی جلوی خانه‌ی پدر فرهاد روی زمین مانده بود. شب، گذشته بود، اما رد آن‌چه بر مردم مشهد رفته بود، هنوز همان‌جا بود؛ پیش چشم فرهاد. او تصمیمش را گرفته بود. خانواده اما هنوز امید داشتند بتوانند منصرفش کنند. هر رشته‌ای را که فرهاد را به زندگی پیوند می‌داد، یکی‌یکی پیش رویش گشودند؛ همسر جوانش، فرزند شش‌ساله‌اش، پدر و مادری که تاب از دست دادنش را نداشتند. پدر التماسش کرد که به آن‌ها فکر کند، به خانه‌ای که چشم‌انتظار بازگشت او می‌ماند. فرهاد اما به آدم‌هایی فکر می‌کرد که چند ساعت قبل همان خیابان‌ها را با او قسمت کرده بودند. «مگه خون من از اونایی که تو خیابون ریخته رنگین‌تره؟ مگه اونا پدر و مادر و خانواده نداشتن؟» آروین می‌توانست آخرین دلیل ماندن باشد. شد دلیل رفتن. «من باید برم برای بچم آزادی بیارم؛ اگه من نرم پس کی بره؟» پسری که فرهاد سال‌ها پیش، حتی پیش از آن‌که نامش را بداند، برای نسل او از ایران نوشته بود، حالا شش‌ساله بود. فرهاد می‌خواست روزی که آروین چشم به جهان بزرگ‌تر بیرون از خانه می‌گشاید، آسمان بالای سرش به وسعت رؤیاهایش باشد، نه به اندازه‌ی دیوارهایی که آزادی را از پدرش دریغ کرده بودند. آن روز تا عصر کنار خانواده ماند. نزدیک غروب، خواهرش را به خانه رساند. خیابان‌ها هنوز در التهاب بودند، اما فرهاد از روزی حرف می‌زد که دیگر خبری از این شب‌ها نباشد؛ روزی که مردم به جای داغ‌دیدن، جشن بگیرند و شیرینی میان دست‌ها بچرخد. از پیروزی چنان سخن می‌گفت که گویی آن روز را در پیش چشمانش می‌دید و برای بازگشتن با شیرینی، از پیش قرار گذاشته بود. وقت رفتن، نگاهش به خواهر ماند: «اگه رفتی بیرون، مراقب خودت باش.» خواهر نمی‌دانست قرار است تمام سال‌های بعد، آخرین صدای برادرش را در همین چند کلمه نگه دارد. با فرارسیدن تاریکی، مشهد بار دیگر به خیابان بازگشت. هنوز داغ هجدهم دی تازه بود و هنوز صدای تیر از حافظه‌ی شهر نرفته بود، اما درهای خانه‌ها دوباره گشوده شدند و جمعیت، باز هم تا دوردست خیابان‌ها امتداد یافت. فرهاد دوربین را در دست گرفته بود و خیابان روبه‌رویش حرکت می‌کرد؛ صورت‌ها، صداها، شعارهایی که یکی آغاز می‌کرد و دیگران از پی‌اش برمی‌آمدند. «جاوید شاه» میان جمعیت پیچید و صدای فرهاد هم به آن پیوست. چهل دقیقه بیشتر نمانده بود. ساعت حوالی یازده شب بود. احمدآباد. گلوله مستقیم به قلبش خورد. فرهاد بر زمین افتاد. در هیاهوی خیابان، مردی که حتی نامش را نمی‌دانست برای کمک به سویش آمد. فرهاد دست او را گرفت؛ انگار در آن لحظه، میان تمام صداهایی که دوروبرش می‌پیچید، تنها گرمای همان دست می‌توانست او را به زندگی پیوند بزند. چشم به مرد دوخت و با جانی که داشت از دست می‌رفت، گفت: «تنهام نذار…». غریبه دستش را رها نکرد. اما زندگی، آرام‌آرام از تنش رفت. چهار روز گذشت تا خانواده توانستند پیکرش را تحویل بگیرند. چهار روز میان رفتن و آخرین دیدار؛ چهار روزی که هنوز نمی‌شد دست به خاک برد و باور کرد مردی که قرار بود با شیرینی برگردد، دیگر برنمی‌گردد. وقتی بالاخره عزیزشان را دیدند، چشم‌هایش هنوز باز بود. در آخرین وداع، پوشش را از روی صورتش کنار زدند. همان چهره‌ی آشنا بود و لبخندی که انگار گوشه‌ی صورتش جا مانده بود. چند لحظه بیشتر نماند. صورت دوباره پوشانده شد و بعد خاک، مشت‌مشت، میان فرهاد و تمام کسانی که دوستش داشتند فاصله انداخت. برای خواهر، اما خاک نتوانست پایان برادر باشد. روزهایی رسید که دلش می‌خواست خودش هم همراه فرهاد رفته بود. نبودنش آن‌قدر سنگین بود که زنده‌ماندن گاهی بیشتر از مردن درد داشت. تا کسی جمله‌ای در دل آن سوگ گذاشت: شاید زنده‌ماندن دلیلی دارد. و خواهر، در قامت صدای برادر، دلیل ماندنش را پیدا کرد. اگر فرهاد دیگر نمی‌توانست حرف بزند، او صدایش می‌شد. اگر پاهای او دیگر راه نمی‌رفت، او راهش را ادامه می‌داد. نامش را هر جا می‌توانست بلند می‌کرد؛ به‌جای او فکر می‌کرد، به‌جای او فریاد می‌زد، به‌جای او قدم برمی‌داشت. کم‌کم برادری که زیر خاک خوابیده بود، در زندگی خواهر ادامه پیدا کرد. چهلم که رسید، «ای ایران» بالای مزارش بلند شد. خواهر روبه‌روی برادری ایستاد که دیگر نمی‌توانست جوابش را بدهد. چهل روز، اندوه را از صدایش نگرفته بود، اما حالا در کنار دل‌تنگی، چیزی از استواری فرهاد نیز در کلماتش بود. از گل‌هایی گفت که می‌توان چیدشان، اما نمی‌توان راه بهار را بست. از برادری که نور شده بود در دل تاریکی؛ از «قهرمان شجاع قلب خواهر» که حالا خفته بود و آن‌ها را بیدار و آگاه گذاشته بود. چهل غروب را کنار او گذرانده بودند و شب‌ها را به صبح رسانده بودند، با آرزوی دیدن دوباره هلال چهره‌اش. خنده‌های فرهاد دیگر در خانه نمی‌پیچید، اما مهربانی‌اش از زندگی آن‌ها بیرون نرفته بود. خواهر از همین دل‌تنگی سخن می‌گفت و از عهدی که پس از رفتن برادر با خود بسته بود؛ این‌که صدایش خاموش نشود و آن‌چه فرهاد برایش جان داده بود، از یاد نرود. فرهاد حالا «فرزند ایران و جان‌فدای میهن» بود. سال‌ها پیش، روی تاتامی، برای قهرمان‌شدن جنگیده بود. آن‌جا پایان مبارزه را زنگی اعلام می‌کرد و پیروزی را مدالی که بر گردنش می‌نشست. این‌بار نه مدالی در کار بود، نه دستی که بر سکوی قهرمانی بالا برود. نامی بود که فرسنگ‌ها دورتر از مشهد، میان مردمی که شاید هرگز فرهاد را ندیده بودند، فریاد زده می‌شد. «باشرف» صدایش کردند و به خونش قسم خوردند که تا آخر بایستند. فرهاد دوباره قهرمان شده بود؛ این بار بدون آن‌که خودش لحظه پیروزی را ببیند. ماه‌ها از آن شب گذشت و تقویم به روزی رسید که آروین با لباس کلاس اول، کیف بر دوش، میان بادکنک‌های رنگی مدرسه ایستاده بود. روزی که فرهاد چقدر دلش می‌خواست از نزدیک ببیند، از راه رسیده بود؛ اما پدر نبود تا لبخند پسرش را در آغاز این راه تازه تماشا کند. شاید روزی آروین در کتاب تاریخ همان وطنی که پدرش این‌همه دوست داشت، به نام فرهاد مینا برسد. نامی که برای دیگران بخشی از تاریخ آن سرزمین است، اما برای او یادآور پدری است که روزی دست‌های کوچکش را در دست می‌گرفت و برایش از ایران قصه می‌گفت. فرهاد فرصت نکرد آن قصه را تا آخر برای آروین تعریف کند. بخشی از آن را با زندگی‌اش برای پسرش به یادگار گذاشت.

This story is in Persian, exactly as it was written for Narrata.

Source: Narrata · Author: نورا · Written ۱۴۰۵/۰۷/۰۷ · Read the original story

Republished unchanged with Narrata’s permission. All rights belong to the author and Narrata.

Photos & videos

Part of these events

What we know

Age
37
Killed
giovedì 8 gennaio 2026
Place
Mashhad, Razavi Khorasan
Cause of death
Gunshot wound
Father’s name
محمدعلی (in Persian) ↗
Born
domenica 16 ottobre 1988 ↗
Place of death
احمدآباد، مشهد (in Persian) ↗
Interests
رقص، فوتبال (in Persian) ↗

Do you know this person?

If you knew Farhad Mina, or have something to add, every detail helps. Everything is reviewed before it is published.

This is my family member · Send evidence · Privacy or removal request

Sources & evidence

Evidence & links

Each list spells names and places its own way. We show them as written.

How the sources recorded this name (4)
SourceName as writtenPlaceDate
Iran Human Rights (IHRNGO) Farhad Mina — 2026-01-08
Iran International Farhad Mina Mashhad 2026-01-09
iranvictims.com [2] [3] Farhad Mina Mashhad 2026-01-09
Narrata فرهاد مینا — ۱۴۰۴/۱۰/۱۹
Posts and videos (2)

2 posts found. Each link opens on its own site.

Record information

Record number
V2E0E94B
Evidence tier
A Recorded on two or more independent lists

Added 27 settembre 2026 · updated 29 ottobre 2026

Report an error or ask for removal · How we verify

Memorial messages

Leave a few words in memory of Farhad Mina. Messages appear after moderation.

Write a message for Farhad Mina…

Leave a few words in memory of Farhad Mina. Messages appear after moderation. Short, kind messages only. No personal details or phone numbers.

Your safety comes first: no real name is needed. Is it safe to submit? · Sending anonymously

Menu

Settings · Privacy

Settings

Safety

Quick exitPress Esc twice to leave the site at once.
Discreet tab titleThe browser tab shows “Notes” instead of the page name.

Removes this site’s saved choices, saved names and offline copies, signs you out and leaves. This can’t be undone.

Languages

Appearance

Data use

Low data modeHides photos in lists and turns off motion. Best for slow or expensive connections.

Account

All settings · Cookie settings

How would you like to send it?

What we keep and who sees it · Other ways (X, Instagram)

Chat

Open full page

Be kind. No personal attacks, private details or phone numbers. Messages may be removed by moderators.