The Iran Massacreکشتار دی ۱۴۰۴
This translation was made with the help of AI and has not yet been checked by a native speaker. English · فارسی
این صفحه به فارسی

MohammadReza Alikhani Galeh

محمدرضا علیخانی

19 years old · Shahrekord, Chaharmahal and Bakhtiari

giovedì 8 gennaio 2026

ATwo or more independent lists

#Mohammadreza_Alikhani_Galeh#محمدرضا_علیخانی
Add information

Their story

Third-semester student at Shahrekord Technical College. Shot with direct fire to the head and neck area during protests at Falakeh Abi (Blue Circle) in Shahrekord. After his death, his family was put under severe pressure by security institutions. His body was only handed over to the family after obtaining a written commitment from his father that a maximum of 10 people would attend the burial ceremony, and the funeral was held at night at 11 PM. In the death certificate issued for Mohammad Reza Alikhani, the cause of death was recorded as 'impact of hard object to head and neck' - a phrase used in similar cases instead of direct reference to gunshot.

This text is available in English only.

What the sources recorded

  • Iran Human Rights (IHRNGO): listed among cases verified by two or more sources
  • iranvictims.com: died during the protest period

Their narrative

جاویدنام محمدرضا علیخانی

پسرم بیست‌سالش بود. دانشجوی ترم سوم معماری. پسری آروم و صبور. از آن پسرهایی که وقتی در خانه هستند، آدم خیال می‌کند دنیا امن‌تر است. مهربان بود، باادب بود، و من همیشه فکر می‌کردم این بچه برای زندگی ساخته شده. محمدرضا از بچگی یک خصلت داشت… هیچ‌چیز را راحت نمی‌خواست. می‌گفت باید خودش به دستش بیاره. باید زحمت بکشه. حتی وقتی لازم نبود، حتی وقتی ما داشتیم، باز هم می‌رفت کار می‌کرد. هر چیزی که می‌خرید، از پول خودش بود… و چقدر به این موضوع افتخار می‌کرد. درسش خوب بود. خیلی خوب. نقشه‌هایی می‌کشید که من گاهی فقط نگاه‌شان می‌کردم و نمی‌فهمیدم از کجا این‌ همه خیال و دقت می‌آورد. ساعت‌ها می‌نشست پای طراحی. وقتی از آینده حرف می‌زد، انگار آینده را دیده بود… از مهندس شدنش می‌گفت، از ساختمان‌هایی که قرار بود بسازد، از زندگی‌ای که در ذهنش داشت و نور زندگی و امید همیشه در چشم‌هایش برق می‌زد. من به او افتخار می‌کردم… هنوز هم می‌کنم. خانواده برایش همه‌چیز بود. به پدرش احترام ویژه‌ای می‌گذاشت. عاشق من، خواهر و برادرش بود. ما یک خانواده پنج‌نفره بودیم… کنار هم، ساده و آرام؛ تا وقتی خبر اعتصاب‌ها و اعتراضات از شهرهای بزرگ آمد. محمدرضا از همان روزهای اول درگیر شد. ذهنش، دلش و همه‌چیزش. مدام می‌گفت: «مردم گناه دارن…» و بعد می‌گفت: «این مملکت خون می‌خواد تا عوض بشه.» و بعد رو به من می‌گفت: «مامان، اگه من و امثال من توی اعتراضات شرکت نکنیم، پس کی باید شرکت کنه؟» من فقط نگاهش می‌کردم و در دل می‌ترسیدم. یک روز گفتند اعتصاب به شهر ما، شهرکرد، هم رسیده. مغازه‌ها بسته بودند. همان روز محمدرضا رفت بیرون. ساعت دوازده ظهر بود که پدرش زنگ زد. جواب نداد. بعد همه دنبال‌اش گشتند. پدرش، عموش، برادرش… حتی از مأمورهای توی خیابون هم پرسیدند و گفتند نمی‌دانند. کمی بعد خودش زنگ زد و گفت: «نگران نباشین… دارم میام خونه.» وقتی برگشت باهاش کلی حرف زدم و سعی کردم منصرفش کنم از شرکت توی تجمعات. گفتم نرو… گفتم می‌کشنت. گفت: «باید شرف داشته باشی که برای مردمت جان بدی.» گفتم: «زندان می‌کننت. اذیتت می‌کنن. ناخن‌هات رو می‌کشن» گفت: «لذت داره.» و من همان‌جا فهمیدم این پسر تصمیمش رو گرفته و منصرف بشو نیست. چند روزی گذشت. تا فراخوان شاهزاده اومد. آن‌قدر خوشحال بود که دو ساعت تو خونه می‌چرخید و می‌رقصد، می‌گفت: «مامان، نمی‌دونی چه خبر شده توی اینترنت…» و من نگاهش می‌کردم و نمی‌دونستم این خنده‌ها و رقصیدن‌ها چقدر نزدیک‌اند به گریه‌ و غمی که تا ابد همراه منه. پنج‌شنبه ۱۸ دی… از صبح دلشوره داشتم. یک دلشوره‌ای که اسم نداره. فقط هست و دل آدم قرار نداره. شب، حدود ساعت هفت، آماده شد که بره. گفتم: «مامان، میشه نری؟» گفت: «اگه با زنجیر هم ببندینم، می‌رم.» گفتم: «پس من و بابات و خواهر و برادرت هم میایم.» گفت: «هر کسی که به این اعتراضات اضافه بشه خوبه.» همه با هم رفتیم. اما یک‌جایی محمدرضا از ما جدا شد و گمش کردیم. دو ساعت دنبالش گشتیم. دو ساعت که برای من انگار تمام عمر بود. بعد تلفن زنگ زد. گفتند: «بیاین بیمارستان.» من آن لحظه هنوز فکر می‌کردم برمی‌گردد. هنوز فکر می‌کردم اشتباه شده اما نرسیدم که ببینمش. نشد. بعدها فهمیدم یک گلوله با ده‌ها ساچمه به سینه‌اش خورده بود. گفتند نزدیک شصت ساچمه در سینه‌اش بوده و ریه‌اش دیگر تاب نیاورده بود. ساعت چهار صبح جمعه ۱۹ دی ۱۴۰۴… محمدرضای من از دنیا رفت. فردای آن روز… نیمه‌شب، با حضور چند مأمور، بدون مراسمی ساعت دوازده شب پسرم را به خاک سپردیم. بعدها رفتم همون‌جایی که تیر خورده بود. کسانی که اون‌جا بودند گفتند: مردم شعار می‌دادند که نیروهای نظامی و یگان ویژه شروع به پرتاب گاز اشک‌آور کردن سمت مردم. همه عقب رفتند اما محمدرضا عقب نرفت. گفتند ایستاده بود، محکم، انگار چیزی در او اجازه عقب رفتن نمی‌داد. بعد گفتند از فاصله نزدیک به او شلیک شد. چند قدم آمد عقب و بعد افتاد. مردم دویدند سمتش. بلندش کردند. بردن داخل کوچه و در خانه‌ای پناهش دادند. نیم‌ساعت بعد رسوندنش بیمارستان اما دیگه دیر شده بود. و من… من فقط یک چیز برای همیشه در دلم ماند… این‌که مادرش بودم و نتونستم دستشو بگیرم وقتی زندگی‌اش داشت تموم می‌شد. محمدرضای من فقط بیست‌سال داشت و دوست داشت توی آینده‌ی بهتری مهندس بشه و حالا با فدا کردن جان خودش در راه میهن شد افتخار ایل بزرگ بختیاری. پی‌نوشت‌: این روایت برگرفته از صحبت‌های مستقیم نویسنده با مادر جاویدنام محمدرضا علیخانی است.

This story is in Persian, exactly as it was written for Narrata.

Source: Narrata · Author: دل‌آرا · Written ۱۴۰۵/۰۳/۱۵ · Read the original story

Republished unchanged with Narrata’s permission. All rights belong to the author and Narrata.

Photos & videos

What we know

Age
19
Killed
giovedì 8 gennaio 2026
Place
Shahrekord, Chaharmahal and Bakhtiari
Cause of death
Gunshot wound

We do not know yet where MohammadReza Alikhani Galeh is buried. Help locate this grave

Names and spellings

Name on this record
محمدرضا علیخانیMohammadReza Alikhani Galeh

How the sources wrote the name

  • Mohammad Reza Alikhani
    Iran Human Rights (IHRNGO)

People are often known by more than one name, or a nickname, and sources spell names differently. All of these refer to this one person. Know another name this person was called?

Do you know this person?

If you knew MohammadReza Alikhani Galeh, or have something to add, every detail helps. Everything is reviewed before it is published.

This is my family member · Send evidence · Privacy or removal request

Sources & evidence

Each list spells names and places its own way. We show them as written.

How the sources recorded this name (5)
SourceName as writtenPlaceDate
Iran Human Rights (IHRNGO) Mohammad Reza Alikhani — 2026-01-08
Hengaw [2] MohammadReza Alikhani Galeh Shahrekord 2026-01-08
Iran International MohammadReza Alikhani Galeh Shahrekord 2026-01-08
iranvictims.com [2] [3] [4] [5] [6] [7] [8] [9] MohammadReza Alikhani Galeh Shahrekord 2026-01-08
Narrata محمدرضا علیخانی — ۱۴۰۴/۱۰/۱۹
Posts and videos (6)

6 posts found. Each link opens on its own site.

Record information

Record number
V3742C56
Evidence tier
A Recorded on two or more independent lists

Added 27 settembre 2026 · updated 29 ottobre 2026

Report an error or ask for removal · How we verify

Memorial messages

Leave a few words in memory of MohammadReza Alikhani Galeh. Messages appear after moderation.

Write a message for MohammadReza Alikhani Galeh…

Leave a few words in memory of MohammadReza Alikhani Galeh. Messages appear after moderation. Short, kind messages only. No personal details or phone numbers.

Your safety comes first: no real name is needed. Is it safe to submit? · Sending anonymously

Menu

Settings · Privacy

Settings

Safety

Quick exitPress Esc twice to leave the site at once.
Discreet tab titleThe browser tab shows “Notes” instead of the page name.

Removes this site’s saved choices, saved names and offline copies, signs you out and leaves. This can’t be undone.

Languages

Appearance

Data use

Low data modeHides photos in lists and turns off motion. Best for slow or expensive connections.

Account

All settings · Cookie settings

How would you like to send it?

What we keep and who sees it · Other ways (X, Instagram)

Chat

Open full page

Be kind. No personal attacks, private details or phone numbers. Messages may be removed by moderators.