The Iran Massacreکشتار دی ۱۴۰۴
This translation was made with the help of AI and has not yet been checked by a native speaker. English · فارسی
این صفحه به فارسی

Sasan Azadvar Joonghani

ساسان آزادوار جونقانی

21 years old · Isfahan

giovedì 30 aprile 2026

BOne trusted list

#Sasan_Azadvar_Joonghani#ساسان_آزادوار_جونقانی
Add information

Their story

21-year-old karate athlete from Isfahan, arrested in Dey month and held in Dastgerd Prison in Isfahan. Executed by the Islamic Republic's judiciary. Charges against him included 'effective cooperation with the enemy, destruction of police force property, and inciting unrest'. Related to arrests from the 'Milk and Sun Revolution'.

This text is available in English only.

What the sources recorded

  • iranvictims.com: executed after being arrested in the January protests
  • IranTrial: اعدام

Their narrative

جاویدنام ساسان آزادوار جونقانی

صبح ۱۹ دی بود؛ مثل همیشه جمعه‌ها تمرین کاراته داشتم. رفتم تمرین، اما ذهنم اصلاً آن‌جا نبود. ضربه می‌زدم، عرق می‌ریختم، نفس می‌کشیدم، اما مدام یک چیز در سرم تکرار می‌شد: فراخوان دیشب. یک جمله‌ی ساده اما سنگین: «باید بروی.» با خودم کلنجار می‌رفتم، می‌گفتم: «نرو، بی‌خیال شو»، اما تهش می‌دانستم که امشب می‌روم. ظهر که به خانه برگشتم، هنوز دودل بودم. سعی کردم خودم را مشغول کنم، اما آن فکر رهایم نمی‌کرد. تا نزدیک‌های ساعت هفت، دیگر مقاومت بی‌فایده شد و شروع کردم به آماده شدن. نه مثل وقتی که می‌خواهی به مهمانی بروی، یک جور دیگر؛ انگار داشتم به جایی می‌رفتم که برگشتش معلوم نبود. از خانه بیرون زدم و به سمت همان خیابان‌هایی در اصفهان رفتم که همیشه مردم جمع می‌شدند. اوایل جمعیت کم بود، اما کم‌کم گروه‌گروه، آدم‌ها آمدند: از هر سنی، زن و مرد، پیر و جوان، حتی خانواده‌ها. عجیب‌ترین بخش ماجرا همین بود: با این‌که اینترنت قطع بود و دقیق نمی‌دانستیم روز قبل چه اتفاقی افتاده بود، باز همه آمده بودند. از کنار هم رد می‌شدیم، بدون این‌که همدیگر را بشناسیم، اما انگار سال‌هاست همدیگر را می‌شناسیم. یک چیز مشترک در چشم‌هایمان بود؛ حسی که نمی‌توانم اسمی برایش بگذارم. کم‌کم جمعیت بیشتر شد و صداها بالا رفت. شعارها شروع شدند و بعد نیروها همه‌جا پخش شدند؛ نیروی انتظامی، یگان ویژه، انگار از قبل منتظر بودند. اول سعی می‌کردند جمعیت را متفرق کنند. گاز اشک‌آور زدند. چشم‌هایمان می‌سوخت و نفس کشیدن سخت شده بود، اما هیچ‌کس واقعاً عقب نمی‌رفت. ما چیزی نداشتیم، نه سلاحی، نه تجهیزاتی، فقط سنگ و تکه‌های چوب. هیجان بالا بود و خشم هم. نمی‌دانم چه کسی شروع کرد، اصلاً شروعی داشت یا نه. فقط یادم هست یک سنگ در دستم بود، نگاهش کردم و بعد پرتاب شد. بعد از آن همه‌چیز خیلی سریع شد: فریاد، دویدن، دود، صدای شکستن و بعد صدای تیر. این‌بار تیر واقعی بود. همه شروع کردند به فرار. برای یک لحظه همه‌چیز برای من ایستاد، نه صدایی می‌شنیدم نه چیزی می‌دیدم، فقط یک حس داشتم: این‌که دیگر راه برگشتی نیست. ناگهان دستی از پشت مرا کشید، تعادلم را از دست دادم و روی زمین افتادم. چند نفر بالای سرم بودند، یکی داد می‌زد و یکی محکم نگهم داشته بود. فقط یک جمله را واضح شنیدم: «گرفتیمش.» مرا کشیدند داخل ماشین. آن‌جا فهمیدم تنها نیستم و چند نفر دیگر هم هستند. چشم‌هایمان را بستند و ما را به جایی بردند که نمی‌دانستم کجاست. بعضی‌ها زخمی بودند و خون، روی صورت‌شان خشک شده بود، اما هیچ‌کس چیزی نمی‌گفت. سکوت، سنگین‌تر از هر صدایی بود. بعد از مدتی، گروه‌گروه صدایمان می‌کردند و برای بازجویی می‌بردند. ولی فقط بازجویی نبود. ما صدای جیغ و فریاد آدم‌ها را می‌شنیدیم که بازجویی را بیشتر شبیه شکنجه کرده بود. نوبت من که شد، روبه‌روی بازجو نشستم. پرسید چرا آمدی بیرون؟ مکث کردم و گفتم معترضم به این وضعیت. پرسید مگر چند سالت است؟ گفتم ۲۱. نگاهم کرد و بعد گفت با تحریک موساد آمدی؟ خشکم زد. گفتم من؟ منِ ۲۱ ساله؟ ورزشکار؟ با آن همه تمرین و مدال، کی وقت داشتم جاسوس شوم؟ اما حرف‌هایش ادامه داشت. اتهام‌ها پشت سر هم می‌آمد: ماشین آتش زدی، می‌خواستی مأمور بکشی. سرم پر از صدا شده بود. ما فقط سنگ و چوب داشتیم، چطور می‌توانستم چنین کاری کرده باشم؟ یک کاغذ گذاشت جلوی من و گفت بنویس. نگاهش کردم. چه چیزی باید می‌نوشتم؟ من که کاری نکرده بودم. بعد لحنش عوض شد و تهدید شروع شد. حرف‌هایی می‌زد که برای منِ ۲۱ ساله فراتر از تحمل بود. یک جایی آدم کم می‌آورد، جایی که دیگر مقاومت معنی ندارد. جمله‌ها را می‌گفت و من می‌نوشتم. کلمه‌به‌کلمه. آن کسی که داشت اعتراف می‌کرد، من نبودم. بعد مرا جلوی دوربین بردند و گفتند همان‌ها را بگو. واو به واو تکرار کردم. نمی‌دانستم آخرش چه می‌شود، فقط می‌دانستم باید تمام شود. دوباره به سلول برگشتم و منتظر ماندم. نمی‌دانم چند روز گذشت، زمان دیگر معنی نداشت. روزی که حکمم را گفتند، خشک شدم. اعدام. برای چه؟ برای شکستن یک شیشه؟ حتی در اعتراف‌ها مجبورم کرده بودند بگویم می‌خواستم ماشین را آتش بزنم، در حالی که راننده داخلش بوده، ولی حالا که آتش نزده بودم، اصلاً راننده‌اش را ندیدم؛ حتی به او آسیبی نزده بودم. یک‌بار اجازه دادند پدرم را ببینم. وقتی دیدمش، نشناختمش. در کمتر از سه‌ماه انگار سی‌سال پیر شده بود. گفت از قاضی خواسته حکم ابد بدهند نه اعدام، اما جواب شنیده که آیا راضی هستید حکم خدا اجرا نشود؟ مگر چه کار کرده‌ای باباجان؟ نمی‌دانستم چه بگویم. من چه کار کرده بودم؟ فقط مثل میلیون‌ها نفر دیگر اعتراض کرده بودم. بقیه‌ی کسانی که آن روز جلوی چشمم به آن‌ها تیر جنگی خورد هم کاری نکرده بودند؛ یا راه می‌رفتند یا پر پرش شعار می‌دادند. فقط پدرم را بغل کردم، محکم‌تر از همیشه و هیچ حرفی نزدم. شب آخر مرا به انفرادی بردند. نشستم و به این ۲۱ سال فکر کردم؛ به مادرم، به پدرم، به تمام تمرین‌ها و به تک‌تک مدال‌هایی که با زحمت گرفته بودم. یادم آمد سال قبل در اینستاگرامم نوشته بودم: «یک آتلانتیس بی‌نورم، پر از دلشوره و فریاد.» آن شب دقیقاً همان حس را داشتم؛ پر از فریاد برای بی‌عدالتی و پر از دلشوره برای فردای پدرم بدون من. بالاخره صبح شد، ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵. نمی‌دانم آن شب تا صبح چه بر من گذشت، اما وقتی صدایم کردند، یک حس آشنا داشتم، مثل وقتی که روی سکوی قهرمانی می‌رفتم. برای یک لحظه‌ی کوتاه حس کردم هنوز زنده‌ام، که هنوز هزاران امید در میان استخوان‌هایم آواز می‌خواند. فقط یک فکر در سرم بود: کاش یک روزی کسی ایرانی آزاد و آباد را ببیند حتی به بهای خون من و امثال من.

This story is in Persian, exactly as it was written for Narrata.

Source: Narrata · Author: دل‌آرا · Written ۱۴۰۵/۰۲/۱۶ · Read the original story

Republished unchanged with Narrata’s permission. All rights belong to the author and Narrata.

What we know

Age
21
Killed
giovedì 30 aprile 2026
Place
Isfahan
Born
giovedì 6 maggio 2004 ↗
Place of death
اصفهان (in Persian) ↗

Not recorded yet: Cause of death. Help complete this record

We do not know yet where Sasan Azadvar Joonghani is buried. Help locate this grave

Do you know this person?

If you knew Sasan Azadvar Joonghani, or have something to add, every detail helps. Everything is reviewed before it is published.

This is my family member · Send evidence · Privacy or removal request

Sources & evidence

Each list spells names and places its own way. We show them as written.

How the sources recorded this name (4)
SourceName as writtenPlaceDate
Hengaw Sasan Azadvar Joonghani Isfahan 2026-04-30
iranvictims.com [2] [3] [4] [5] [6] [7] [8] Sasan Azadvar Joonghani Isfahan 2026-04-30
IranTrial ساسان آزادوار جونقانی — 10 اردیبهشت 1405
Narrata ساسان آزادوار جونقانی — ۱۴۰۵/۰۲/۱۰
Posts and videos (7)

7 posts found. Each link opens on its own site.

Record information

Record number
V4A546FE
Evidence tier
B Recorded on one trusted list

Added 27 settembre 2026 · updated 29 ottobre 2026

Report an error or ask for removal · How we verify

Memorial messages

Leave a few words in memory of Sasan Azadvar Joonghani. Messages appear after moderation.

Write a message for Sasan Azadvar Joonghani…

Leave a few words in memory of Sasan Azadvar Joonghani. Messages appear after moderation. Short, kind messages only. No personal details or phone numbers.

Your safety comes first: no real name is needed. Is it safe to submit? · Sending anonymously

Menu

Settings · Privacy

Settings

Safety

Quick exitPress Esc twice to leave the site at once.
Discreet tab titleThe browser tab shows “Notes” instead of the page name.

Removes this site’s saved choices, saved names and offline copies, signs you out and leaves. This can’t be undone.

Languages

Appearance

Data use

Low data modeHides photos in lists and turns off motion. Best for slow or expensive connections.

Account

All settings · Cookie settings

How would you like to send it?

What we keep and who sees it · Other ways (X, Instagram)

Chat

Open full page

Be kind. No personal attacks, private details or phone numbers. Messages may be removed by moderators.