The Iran Massacreکشتار دی ۱۴۰۴
This translation was made with the help of AI and has not yet been checked by a native speaker. English · فارسی
این صفحه به فارسی

Peyman Lotfi

پیمان لطفی

33 years old · Shahsavar, Mazandaran

venerdì 9 gennaio 2026

DNeeds verification

This record needs verification — it is not fake or doubtful, it just needs another source. Can you help?

#Peyman_Lotfi#پیمان_لطفی
Add information

Their story

No account of how Peyman Lotfi was killed has been recorded yet. If you know what happened, tell us.

Their narrative

جاویدنام پیمان لطفی؛ زود برمی‌گردم

شب نوزدهم دی بود. پیمان دوباره جلوی در ایستاده بود. همان پلیور مشکی را پوشیده بود و دستش روی دستگیره مانده بود. نور راهروی خانه به صورتش می‌خورد و رد ساچمه‌هایی را که از شب قبل مانده بود، واضح‌تر نشان می‌داد. زخم تازه‌اش هنوز التیام نیافته بود؛ پوست دورش کبود و متورم بود، مثل خاطره‌ای که نمی‌خواست خوب شود. با دیدن صورتش، دلم لرزید. دلم می‌خواست دستش را بگیرم، در را ببندم و نگذارم حتی یک قدم از خانه دور شود. اما می‌دانستم پیمان مثل پدرش بود؛ وقتی تصمیم می‌گرفت، با داد و فریاد حرفش را ثابت نمی‌کرد. ساکت می‌شد، نگاه می‌کرد و بعد راه خودش را می‌رفت. من همیشه پشت سرش می‌ایستادم و می‌گفتم: «مواظب خودت باش.» اما آن شب، چیزی در گلویم گیر کرده بود. گفتم: «پیمان جان، کجا دوباره؟ اصلاً خودت را توی آینه دیده‌ای؟ اگر امشب تو یک نفر نروی، چیزی نمی‌شود به خدا.» نگاهم کرد. چشم‌هایش آرام بود، اما پشت آن آرامش، چیزی می‌درخشید که من نمی‌توانستم تغییرش بدهم. نه با التماس، نه با اشک و نه حتی با یادآوری شب قبل که با صورت زخمی به خانه برگشته بود. همان شب که دستم را روی صورتش گذاشتم و از درد جمع شد، اما باز هم لبخند زد و گفت: «چیزی نیست مامان.» گفت: «مامان، نگران نباش. زود برمی‌گردم.» همیشه همین جمله را می‌گفت. هربار که با موتور از خانه بیرون می‌زد، هربار که به بوتیکش می‌رفت، هربار که برای دیدن دوستانش از در خارج می‌شد. من هم همیشه جواب می‌دادم: «مواظب خودت باش.» اما آن شب، صدایم را نشنیدم. انگار کسی دیگر به جای من حرف زده باشد. پیمان رفت. در بسته شد و صدای قدم‌هایش در راهرو دور شد. من همان‌جا ایستادم و به در نگاه کردم. بعد پرده را کنار زدم و از پنجره بیرون را نگاه کردم. چند لحظه بعد، موتورش روشن شد، صدایش در کوچه پیچید و بعد… سکوت. اثری از او نبود. دلم نمی‌آمد از پنجره دور شوم. شب قبل، هجدهم دی، را هنوز در استخوان‌هایم حس می‌کردم. آن شب هم رفته بود و تا نیمه‌های شب برنگشته بود. من چراغ خانه را خاموش نکرده بودم. هر صدای موتوری در کوچه می‌پیچید، به سمت پنجره می‌دویدم. بارها به تلفنش زنگ زدم و پاسخی نشنیدم. ذهنم هر حادثه‌ای را تصور می‌کرد و قلبم از هر تصویر می‌شکست. تا این‌که بالاخره آمد. ساعت از دو نیمه‌شب گذشته بود. وقتی در را باز کردم، صورتش زخمی بود. رد ساچمه روی گونه و پیشانی‌اش مانده بود، خون خشک شده بود و پوست اطرافش کبود شده بود. دنیا دور سرم چرخید. اما پیمان فقط گفت: «چیزی نیست مامان. نترس.» می‌خواست آرامم کند. همیشه خودش زخمی می‌شد و نگران حال من بود. آن شب قسمش دادم دیگر نرود. گفتم: «دیدی چه کردند؟ دفعه بعد ممکن است بدتر شود.» جوابی نداد. فقط نگاهم کرد. همان نگاه آرام و مصمم. همان نگاهی که می‌گفت: «مامان، من نمی‌توانم وانمود کنم که چیزی نمی‌بینم.» پیمان دوازدهم بهمن ۱۳۷۰ به دنیا آمده بود. از کودکی دلش با دیوارهای کوتاه کنار نمی‌آمد. عاشق جنگل، دریا، جاده و هر چیزی بود که بوی آزادی می‌داد. حیوانات را دوست داشت، ورزش می‌کرد و بیش از همه، عاشق موتورسواری بود. وقتی سوار موتور می‌شد، انگار دیگر هیچ‌چیز نمی‌توانست او را متوقف کند. بعد از رفتن پدرش، جای خالی سنگین‌تر شد. پیمان خودش را محکم نشان می‌داد، اما من مادرش بودم؛ می‌دانستم شب‌ها که همه می‌خوابیدند، به عکس پدرش نگاه می‌کرد. می‌دانستم دلش برای کسی تنگ شده که دیگر نبود. شاید به همین خاطر بود که این‌قدر به ماندن چیزها اهمیت می‌داد. نمی‌گذاشت حرف نادرست بدون پاسخ بماند، نمی‌گذاشت ظلم بی‌صاحب بگذرد. بارها صفحه‌اش را بسته بودند، درباره چیزهایی نوشته بود که بعضی‌ها دوست نداشتند کسی درباره‌شان حرف بزند. من می‌ترسیدم. می‌گفتم: «مادر، برای خودت دردسر درست نکن.» لبخند می‌زد و می‌گفت: «آدم باید حرف درست را بزند. اگر من نگویم، پس کی؟» آن شب، همان‌طور که کنار پنجره نشسته بودم و به تاریکی خیابان خیره شده بودم، دلم گفت این آخرین‌باری است که پشت سرش در را می‌بندم. دلم گفت این آخرین «زود برمی‌گردم»ی است که از او می‌شنوم. مادرها گاهی پیش از وقوع حادثه، آن را در استخوان‌هایشان حس می‌کنند. اما انکار می‌کنند. چون باور دارند اگر انکار کنند، شاید اتفاق نیفتد. ساعت‌ها گذشت. نمی‌دانم چندبار از اتاق به آشپزخانه رفتم و دوباره برگشتم. نمی‌دانم چند لیوان آب ریختم و هیچ‌کدام را نخوردم. تلفن را کنارم گذاشته بودم و جرئت نمی‌کردم چشم از آن بردارم. هر صدا، هر حرکت، هر سایه‌ای که از کوچه می‌گذشت، قلبم را به تپش می‌انداخت. نیمه‌شب گذشت. بعد از نیمه‌شب هم گذشت. دیگر دعا کردن هم فایده نداشت. من مانده بودم و خانه‌ای که صدای قدم‌هایش را کم داشت. مانده بودم و لباسی که دیگر پوشیده نمی‌شد، شماره‌ای که دیگر جواب نمی‌داد و دری که هرگز با دست‌های او باز نخواهد شد. صبح که شد، خبر را آوردند. اول کلمات را نفهمیدم. صورت‌ها را می‌دیدم، لب‌ها تکان می‌خوردند، اما صداها دور بود. فقط یک جمله در سرم تکرار می‌شد: «پیمان برنمی‌گردد.» گفتم: «نه، اشتباه می‌کنید. دیشب از خانه رفت. گفت زود برمی‌گردد.» اما این‌بار «زود برمی‌گردم» آخرین جمله‌ای بود که از او شنیده بودم. بعدها گفتند گلوله از فاصله نزدیک به قلبش خورده. گفتند آن شب، جایی نزدیک خانه یکی از بستگان، صدایش را فریاد زده. گفتند مردم خبر را به خانواده رسانده‌اند، اما کسی جرئت نکرده به من بگوید. می‌ترسیدند. نمی‌دانستند چطور باید به مادری بگویند پسری که چند ساعت پیش از در خانه بیرون رفته، دیگر بازنمی‌گردد. بعدها عکسش را دیدم. ویدئویی کوتاه از پیکرش منتشر شده بود. همان صورت، همان موها، همان پسری که شب قبل روبه‌رویم ایستاده بود؛ اما دیگر نمی‌توانست چشم‌هایش را باز کند و بگوید: «مامان، نگران نباش.» برای تحویل پیکرش، روزهای سختی گذشت. برای پسرم قیمت گذاشته بودند، انگار که طلبکار سرِ حساب پشت در منتظر مانده، نه مادرش. فشار آوردند، تهدید کردند و حتی عزاداری را هم برایمان سخت کردند. انگار می‌خواستند نه‌تنها فرزندم را از دست بدهم، بلکه در سکوت از کنارش بگذرم. اما مگر مادر می‌تواند فرزندش را فراموش کند؟ گاهی با خودم می‌گویم شاید اگر محکم‌تر جلویش را گرفته بودم، اگر دستش را رها نکرده بودم، امروز زنده بود. بعد یاد نگاهش می‌افتم؛ همان نگاه آرام و مصمم. می‌دانم پیمان نمی‌توانست نسبت به آن‌چه می‌دید بی‌تفاوت بماند. او عاشق زندگی بود. عاشق طبیعت، موتور، حیوانات و آزادی. کسی که زندگی را دوست دارد، برای مرگ به خیابان نمی‌رود. پیمان رفت چون می‌خواست آینده‌ای باشد که در آن هیچ مادری شب تا صبح پشت پنجره منتظر فرزندش نماند. حالا من مانده‌ام و خانه‌ای که صدای قدم‌هایش را کم دارد. مانده‌ام و لباسی که دیگر پوشیده نمی‌شود، شماره‌ای که دیگر جواب نمی‌دهد و دری که هرگز با دست‌های او باز نخواهد شد. اما نامش را از من نمی‌گیرند. پسر من پیمان لطفی بود؛ جوانی مهربان از شهسوار، عاشق جاده و طبیعت، پسری که صورت زخمی‌اش مانع رفتنش نشد و در شبی تاریک، آن‌چه می‌خواست را فریاد زد. پیمانم دیگر به خانه برنگشت، اما صدایش هنوز در دل من زنده است. و من تا آخرین روز عمرم، هر شب که صدای موتوری از کوچه بگذرد، به در نگاه می‌کنم و آرام می‌گویم: «پیمان جان… مادر هنوز منتظر توست.»؛ نه در بسته، نه شب، نه ردِّ ساچمه و نه خاموشی. هنوز از «زود برمی‌گردم»، تو در گوشم صدا داری.

This story is in Persian, exactly as it was written for Narrata.

Source: Narrata · Author: میخک سپید · Written ۱۴۰۵/۰۵/۰۴ · Read the original story

Republished unchanged with Narrata’s permission. All rights belong to the author and Narrata.

What we know

Age
33
Killed
venerdì 9 gennaio 2026
Place
Shahsavar, Mazandaran
Interests
طبیعت (in Persian) ↗

Not recorded yet: Cause of death. Help complete this record

We do not know yet where Peyman Lotfi is buried. Help locate this grave

Help verify and complete this record

If you knew Peyman Lotfi, or have something to add, every detail helps. Everything is reviewed before it is published.

This is my family member · Send evidence · Privacy or removal request

Sources & evidence

Each list spells names and places its own way. We show them as written.

How the sources recorded this name (1)
SourceName as writtenPlaceDate
Narrata پیمان لطفی — ۱۴۰۴/۱۰/۱۹
Posts and videos (0)

No posts or videos have been recorded for this name yet.

Record information

Record number
V4D46557
Evidence tier
D Needs verification — no trusted source has been found for this name yet

Added 25 ottobre 2026 · updated 29 ottobre 2026

Report an error or ask for removal · How we verify

Memorial messages

Leave a few words in memory of Peyman Lotfi. Messages appear after moderation.

Write a message for Peyman Lotfi…

Leave a few words in memory of Peyman Lotfi. Messages appear after moderation. Short, kind messages only. No personal details or phone numbers.

Your safety comes first: no real name is needed. Is it safe to submit? · Sending anonymously

Menu

Settings · Privacy

Settings

Safety

Quick exitPress Esc twice to leave the site at once.
Discreet tab titleThe browser tab shows “Notes” instead of the page name.

Removes this site’s saved choices, saved names and offline copies, signs you out and leaves. This can’t be undone.

Languages

Appearance

Data use

Low data modeHides photos in lists and turns off motion. Best for slow or expensive connections.

Account

All settings · Cookie settings

How would you like to send it?

What we keep and who sees it · Other ways (X, Instagram)

Chat

Open full page

Be kind. No personal attacks, private details or phone numbers. Messages may be removed by moderators.