Mehdi Keshavarz Dadashi
مهدی کشاورز داداشی
16 years old · Parand, Tehran
giovedì 8 gennaio 2026
Shot in the back, in the heart, by security forces. The tweet states he was the brother of a friend of the poster. The family has limited access.
Their story
What the sources recorded
- Iran Human Rights (IHRNGO): listed among cases verified by two or more sources
- iranvictims.com: died during the protest period
- IranTrial: کشتهشده
Their narrative
جاویدنام مهدی کشاورز داداشی؛ من رفتم موتور دیدین یاد من بیوفتین
وقتی موتورش را برق میانداخت، چشمهایش بیشتر از همیشه میخندید. سوارش که میشد، هیجان را میشد از سر و رویش خواند؛ گاهی تکچرخ میزد، گاهی روی موتورِ در حال حرکت میایستاد و با همان جسارت نوجوانی راهش را میگرفت و میرفت. میان مهدی و موتور شوقی بود که احتیاجی به توضیح نداشت؛ خودش هم برای روزی که نباشد، همین را نشانی گذاشته بود تا یادش کنند. مهدی کشاورز داداشی، متولد ۱۳ مرداد ۱۳۸۸ و ساکن پرند بود. ورزش از کودکی با او آمده بود؛ از سالهایی که مدال به گردن میانداخت تا بعدها که بوکس کار میکرد. شنا میکرد، گیتار میزد و موسیقی که به راه میافتاد، پاهایش هم آرام نمیماند. دست خواهرش را میگرفت و با او میرقصید؛ عقب ماشین، میان رفقایش، دست میزد و شادی میکرد؛ گاهی هم شیطنتش گل میکرد، ادا درمیآورد و خودش را روی زمین میانداخت. دنیای مهدی هنوز پر از همین لحظههای کوچک و سادهای بود که برای یک پسر شانزدهساله، خودِ زندگیاند. اما میان همهی اینها، زندگی زودتر از موعد، بار سنگینی هم روی شانههایش گذاشته بود. مادرش را از دست داده و درس را کنار گذاشته بود. کنافکاری میکرد؛ گرد سفید کار روی لباس و موهای فرفریاش مینشست و ساعتهای روزش میان کارگاه و کار میگذشت. پول درمیآورد و دلش پیش خواهرهایش بود؛ حتی از این گفته بود که میخواهد برای جهیزیهشان کمک کند. با همان خواهرها، هنوز برادر کوچک خانه بود. کنارشان میرقصید، شوخی میکرد، روبهروی آینه با آنها بازی درمیآورد و گاهی میان همان شلوغی و شیطنت، صورت یکیشان را میبوسید. شاید هیچکدام آن روزها فکر نمیکردند همین لحظههای معمولی، روزی عزیزترین چیزی شوند که از کنار هم بودنشان باقی مانده است. جای مادر اما در مهدی پُر نشده بود. جایی خودش را کنار او کشیده و تنها یک سؤال نوشته بود؛ سؤالی کوتاه که دلتنگیاش را بیهیچ توضیح دیگری عریان میکرد: «بچهت زیادی تنها نبود مامان؟» قرار بود ۲۰ دی برای کار به کیش برود. اما دو روز پیش از آن، شامگاه ۱۸ دیماه ۱۴۰۴، مهدی جلوی آینه ایستاد. موهای فرفریاش را ژل زد و مرتب کرد، لباس پوشید و عطر زد. آینه برای آخرین بار نقش مهدی را در خودش گرفت؛ بیآنکه خودش یا آدمهای آن خانه بدانند باید این لحظه را بیشتر نگاه کنند. پیش از بیرون رفتن، یکی از خواهرهایش کنارش ایستاد. به هم نزدیک شدند و عکس گرفتند. یک عکس ساده؛ خواهری کنار برادرش، شانهبهشانه، مثل خیلی از دفعات قبل. اما این بار، دست خواهر برای آخرین بار به تن مهدی رسیده بود و دوربین آخرین تصویر مشترکشان را نگه میداشت. بعد مهدی از خانه بیرون رفت؛ برای کاری بزرگتر از تمام آن چیزهایی که تا آن روز شانههای نوجوانش به دوش کشیده بود. پسری که پیشتر برای خانه کار کرده بود و جای خالی مادر را کنار خواهرهایش تاب آورده بود، آن شب میان مردمی ایستاد که به خیابان آمده بودند. خیابانهای پرند آخرین قدمهای مهدی را در خود نگه داشتند. در میان اعتراضات، نیروهای امنیتی به سوی معترضان شلیک کردند. دو گلولهی جنگی به قلب و قفسهی سینهی مهدی اصابت کرد. همان پسری که چند ساعت پیش مقابل آینه موهایش را مرتب کرده و عطر زده بود، همان شب در خیابان هدف گلوله قرار گرفت و جان فدا کرد. اما خانواده هنوز نمیدانست چه بر سر مهدی آمده است. چند روز بیخبری آغاز شد؛ چند روزی که نام مهدی از جایی به جای دیگر برده میشد و خانواده در پی نشانی از او میگشت. جستوجو سرانجام به کهریزک رسید؛ جایی که خانوادههای بسیاری برای پیدا کردن عزیزانشان آمده بودند. آنجا مهدی را پیدا کردند. پسر زیبای موفرفری شانزدهساله را این بار یک کیسهی پلاستیکی مشکی در آغوش گرفته بود. روی آن پلاستیک، به جای نامش، عددی نوشته بودند: ۱۱۸۵۳. درون همان پلاستیک مشکی، تمام دنیای یک خانه جا گرفته بود. برادری که خواهرهایش هنوز گرمای آغوشش را به خاطر داشتند، رفیقی که جایش، میان دوستانش، خالی مانده بود و پسری که هنوز دلتنگ مادرش بود. یک عدد روی کیسه نوشته بودند، اما خانواده پشت ۱۱۸۵۳ تمام شانزده سال مهدی را میدید. ۲۲ دیماه، در میان فشارهای امنیتی و فضایی که حتی فرصت یک بدرقهی آزادانه را از خانواده گرفته بود، پیکر مهدی را در دارالسلام اسلامشهر، قطعه ۲۷، ردیف ۱۵، شماره ۲۳ آرام و غریبانه به خاکسپردند. خاک روی مهدی نشست و خانواده ماند با پسری که چند روز برای پیدا کردنش دویده بودند و حالا حتی برای وداع با او هم، سایهی مأموران بالای سرشان بود. اما چهل روز که گذشت، دیگر قرار نبود نام مهدی آرام و بیصدا بماند. چهلمش که رسید، اول موتورها به راه افتادند. رفقایش آنها را کنار هم چیدند، عکس مهدی را روی هرکدام گذاشتند و یکییکی راه افتادند؛ انگار خیابان باید دوباره حضور پسری را حس میکرد که موتور اینهمه برایش عزیز بود. موتور پشت موتور میرفت و تصویر مهدی همراهشان خیابان را طی میکرد. همان پسری که روزی گفته بود: «من رفتم موتور دیدین یاد من بیوفتین.» حالا رفقایش آمده بودند تا نگذارند حرفش روی زمین بماند. مردم هم آمدند. عکس بزرگ مهدی روی دستها بالا رفت، بر مزارش گل پاشیدند، تشویقش کردند و رقصیدند. آن بدرقهی آرام و زیر فشار، چهل روز بعد جایش را به جمعیتی داده بود که میخواست نام مهدی شنیده شود. انگار هر دستی که برایش به هم میخورد، هر گلی که روی خاکش میریخت و هر موتوری که با تصویرش از راه میرسید، سهمی بود برای پس گرفتن مهدی از سکوتی که روز خاکسپاری دورش کشیده بودند. میخواستند مهدی را همانگونه به یاد بیاورند که خودشان شناخته بودند: رفیقی که موسیقی را با رقص جواب میداد، روی موتور به هیجان میآمد و هنوز شیطنتهای شانزدهسالگی از سرش نیفتاده بود، نه صرفاً نوجوانی که ۱۸ دی هدف گلوله قرار گرفت. بعد ۱۳ مرداد رسید؛ روزی که باید هفدهسالگی مهدی آغاز میشد. بادکنکها را کنار مزار بستند، شمع و کیک را روی خاک گذاشتند و خانوادههای جاویدنامان دیگر، هرکدام با عکس عزیزی در دست، آرامآرام نزدیک شدند و کنار مهدی نشستند. بعضی تصویر عزیزشان را به سینه فشردند و بعضی عکسها را روی خاک، کنار تصویر مهدی گذاشتند؛ شاید میخواستند در تولدی که جای صاحبش خالی بود، او آن روز تنها نماند. مزار مهدی میان گلها و عکسها پُر شد از چهرههایی که هرکدام جای خالی بزرگی در خانهای دیگر گذاشته بودند. هفدهسالگیاش اینگونه از راه رسید؛ میان خانوادههایی که داغ خودشان را برداشته بودند و آمده بودند کنار داغ خانوادهی مهدی بنشینند. یکی از خواهرهای مهدی بعد از رفتنش گفته بود: «داداشِ من واسه این حرفا خیلی کوچیکه… نذارید داداش کوچیکهی من فراموش بشه.» شاید برای همین، قصهی مهدی نباید به ۱۸ دی و آن پلاستیک مشکی ختم شود. رفقایش عکسش را روی موتورهایشان گذاشتند و به خیابان بردند؛ خواهرهایش تصویر همان برادر کوچک را بالا گرفتند و خانوادههای دیگر در هفدهسالگیاش عکس عزیزانشان را کنار او نشاندند. هرکدام انگار تکهای از مهدی را از آن شب پس گرفتند تا تصویر او تنها در عدد ۱۱۸۵۳ خلاصه نشود. هجدهم دیماه در قصهی مهدی جور دیگریست. آن شب پسری قدم به خیابان گذاشت که زندگی را میخواست؛ زندگی هنوز برایش هزار رنگ داشت و دلش به همین دنیا بند بود. با این همه، وقتی پای ایستادن رسید، شانزدهسالگیاش را پشت ترس پنهان نکرد. رفت، ایستاد و بهای آن ایستادن، تمام سالهایی شد که دیگر فرصت نکرد زندگی کند. برای همین شاید درد مهدی فقط در کوتاهی عمرش نباشد؛ در بزرگی انتخابی باشد که در آن عمر کوتاه کرد. نوجوانی که هنوز باید سالها سهمش را از دنیا میگرفت، یک شب تمام سهم باقیماندهاش را گذاشت و از خودش گذشت. مهدی پیش از همه، خودش راهی برای فراموشنشدنش گذاشته بود. نه نشانی از گلوله، نه از کهریزک و نه از مرگ؛ نشانیاش را از چیزی انتخاب کرده بود که دوستش داشت، از چیزی که برایش بوی زندگی میداد. حالا هرکس قصهی مهدی را میخوانَد، نشانیاش را میداند. شاید سالها بعد، جایی موتوری از خیابانی بگذرد و کسی بیاختیار یاد پسری بیفتد که دنیا هنوز برایش پر از خواستن بود، اما هجدهم دیماه، جان عزیزش را برداشت و به میدان برد؛ شانزدهساله بود، اما آن شب آنقدر بزرگ ایستاد که نامش از عمر کوتاهش بلندتر شد.
This story is in Persian, exactly as it was written for Narrata.
Source: Narrata · Author: نورا · Written ۱۴۰۵/۰۶/۰۲ · Read the original story
Republished unchanged with Narrata’s permission. All rights belong to the author and Narrata.
Part of these events
What we know
- Age
- 16
- Killed
- giovedì 8 gennaio 2026
- Place
- Parand, Tehran
- Cause of death
- Gunshot wound
- Father’s name
- فرمان (in Persian) ↗
- Born
- martedì 4 agosto 2009 ↗
Burial details
- Cemetery
- آرامگاه دارالسلام اسلامشهر — قطعه ۲۷، ردیف ۱۵، شماره ۲۳
- Section
- 27
- Row
- 15
Do you know this person?
If you knew Mehdi Keshavarz Dadashi, or have something to add, every detail helps. Everything is reviewed before it is published.
This is my family member · Send evidence · Privacy or removal request
Sources & evidence
Each list spells names and places its own way. We show them as written.
How the sources recorded this name (4)
| Source | Name as written | Place | Date |
|---|---|---|---|
| Iran Human Rights (IHRNGO) | Mehdi Keshavarz Dadashi | — | 2026-01-08 |
| iranvictims.com [2] [3] | Mehdi Keshavarz Dadashi | Parand | 2026-01-08 |
| IranTrial | مهدی کشاورز داداشی | تهران | 1404/10/18 |
| Narrata | مهدی کشاورز داداشی | — | ۱۴۰۴/۱۰/۱۸ |
Posts and videos (3)
3 posts found. Each link opens on its own site.
Record information
- Record number
- V61C8336
- Evidence tier
- B Recorded on one trusted list
Added 27 settembre 2026 · updated 29 ottobre 2026
Memorial messages
Leave a few words in memory of Mehdi Keshavarz Dadashi. Messages appear after moderation.
Write a message for Mehdi Keshavarz Dadashi…
Do you know Mehdi Keshavarz Dadashi? Add information or photos
A name, a photo or a single detail can help complete this record.
Add information or photos