The Iran Massacreکشتار دی ۱۴۰۴
This translation was made with the help of AI and has not yet been checked by a native speaker. English · فارسی
این صفحه به فارسی

Elham Toghyanirizi

الهام طغیانی‌ریزی

44 years old · Isfahan

venerdì 9 gennaio 2026

BOne trusted list

#Elham_Toghyanirizi#الهام_طغیانیریزی
Add information

Their story

No account of how Elham Toghyanirizi was killed has been recorded yet. If you know what happened, tell us.

What the sources recorded

  • Iran Human Rights (IHRNGO): listed among cases verified by two or more sources

Their narrative

جاویدنام الهام طغیانی؛ وقتی به جای گل از گلریز گلوله بارید

آرام بلند شدم و نشستم. دستی میان موهای فرخورده‌ام کشیدم. همان لحظه یادم افتاد این اواخر چقدر سفید شده‌اند؛ باید پیش از عروسی دوقلوها رنگشان کنم. به اطراف نگاه کردم. همه‌چیز غریبه بود. نمی‌دانستم کجا هستم، فقط می‌دانستم دلم نمی‌خواهد اینجا بمانم. هوا بوی مرگ می‌داد؛ بوی کهنگی، سکوت و تاریکی. خانه‌ی ما همیشه پر از نور بود؛ پر از صدای خنده‌ی پسرهایم و مهربانی همسرم. اما این‌جا… این‌جا انگار زمان، سال‌ها پیش مرده بود. سعی کردم به خاطر بیاورم چه اتفاقی افتاده است، اما ذهنم خالی بود. هیچ درک درستی از زمان نداشتم؛ انگار عقربه‌ها از حرکت ایستاده بودند. از جا بلند شدم. اتاق تاریک بود و پر از وسایل فرسوده و خاک‌گرفته. پشت سرم آینه‌ای قدیمی به دیوار میخ شده بود. نزدیکش رفتم، با کف دست غبار سال‌ها را پاک کردم و به صورتم خیره شدم. به چشم‌هایم. و ناگهان… همه‌چیز آرام‌آرام به یادم آمد. دی‌ماه بود. زرین‌شهر اصفهان در سرمایی استخوان‌سوز فرو رفته بود. من که همیشه عاشق ساختن بودم؛ ساختن همه‌چیز از هیچ. یک کارگاه کوچک سبزی داشتم با ده کارگر؛ هم‌شهری‌هایم، آدم‌هایی شبیه خودم، با دردهایی قدیمی در سینه. کنار هم سبزی پاک می‌کردیم، می‌شستیم، بسته‌بندی می‌کردیم تا لقمه‌ای حلال به خانه ببریم. اما آن روزها… هیچ‌چیز عادی نبود. همه تلاش می‌کردند وانمود کنند اوضاع تحت کنترل است؛ که می‌شود جلوی این تورم وحشی ایستاد، که زندگی هنوز جریان دارد. اما حقیقت چیز دیگری بود. امید داشت آرام‌آرام از خانه‌ها رخت برمی‌بست. بعد فراخوان آمد. چقدر خوشحال شدیم… چقدر امیدوار. اشتباه نکن؛ من و هم‌شهری‌هایم چیزی به زبان نمی‌آوردیم، اما وقتی چشم در چشم می‌شدیم، لبخندی کوتاه روی لب‌هایمان می‌نشست؛ لبخندی پر از امید. انگار خبری در راه بود، خبری که شاید می‌توانست ناقوس مرگی را خاموش کند که چهل‌وچند سال بود از این سرزمین به صدا درآمده بود و هر سال، عده‌ای را در سوگ فرو می‌برد. سوگ از دست دادن مال. سوگ امنیت در سایه جنگ سوگ فرزند به فرنگ رفته سوگ امید. سوگ جان… حالا یادم آمد. جمعه بود. نوزدهم دی‌ماه. من و همسرم از خانه بیرون زدیم؛ شاید بتوانیم صدای آزادی‌خواهی مردم‌مان باشیم. همسرم دستم را محکم گرفت و در گوشم گفت: «هیوا، نترس… من کنارتم.» می‌دانی، آخر مرا هیوا هم صدا می‌زدند. وقتی به خیابان رسیدیم، باورم نمی‌شد. انگار تمام زرین‌شهر به خیابان آمده بود؛ زن و مرد، پیر و جوان، کودک و سالمند… حتی آن‌هایی که به سختی راه می‌رفتند. همه آمده بودند. بیشترشان ماسک زده بودند و لباس تیره به تن داشتند، اما چشم‌ها را می‌شد شناخت. چشم‌هایی که دیگر ترسی در آن‌ها نبود؛ فقط امید بود… امید آزادی. با جمعیت تا فلکه‌ی مرکزی رفتیم و همان‌جا ایستادیم. ناگهان صدای تیراندازی بلند شد. بعد گاز اشک‌آور. دنیا در دود گم شد. مردم وحشت‌زده به هر سو می‌دویدند. کسی فریاد زد: «دارن تیر جنگی می‌زنن!» اما من هنوز آرام بودم. چون دست همسرم در دستم بود. بعد نگاهم به پاساژ گلریز افتاد. و بعد… پشت‌بام. حالا فهمیدم صدا از کجا می‌آید. تک‌تیراندازها. روی پشت‌بام ایستاده بودند و مردم را نشانه می‌گرفتند. ساعت نوزده و نوزده دقیقه بود. نوزدهم دی‌ماه. برای خیلی‌ها شاید فقط یک لحظه باشد، اما برای من و خانواده‌ام، همان ثانیه پایان همه‌چیز شد؛ پایان زندگی، پایان شادی… آه، دوقلوهایم… می‌دانی، عروسی‌شان نزدیک است. یادم هست ناگهان چیزی در قلبم سوخت. خواستم دستی را که در دست همسرم بود بالا بیاورم، اما نتوانستم. آخرین تصویری که دیدم، صورت ضاربم بود؛ تک‌تیراندازی روی پشت‌بام پاساژ گلریز. پاساژی که آن روز، برخلاف نامش، به جای گل، گلوله می‌بارید. پسرهایم حالا بیست‌ودو ساله‌اند. به‌زودی داماد می‌شوند. و همین فکر قلبم را آتش می‌زند؛ این‌که شاید شب عروسی‌شان، لحظه‌ای به این فکر کنند که چرا مادرشان کنارشان نیست. هرچند می‌دانم حالا نام مادرشان فقط یک اسم نیست. شاید امروز در زرین‌شهر، الهام طغیانی را بشناسند؛ زن چهل‌وچهار ساله‌ی ترک قشقایی، صاحب مغازه‌ی کوچکی که سبزی آماده می‌کرد، زنی که در نوزدهم دی‌ماه از خانه بیرون آمد تا صدای آزادی‌خواهی مردمش باشد… و سهمش گلوله‌ای شد که قلبش را شکافت. هنوز به آینه خیره‌ام. حالا همه‌چیز را به یاد آورده‌ام؛ حتی آن لحظه‌ی شوم خداحافظی را. در انعکاس مردمک‌هایم، دری را پشت سرم دیدم. آرام به سمتش رفتم و در را گشودم. ناخودآگاه چشم‌هایم را بستم. بعد از آن همه تاریکی، این‌جا غرق نور است؛ پر از آرامش، پر از سکوتی روشن. این بار دیگر وقتی چشم‌هایم را می‌بندم، تصویر تک‌تیرانداز بالای پاساژ گلریز در ذهنم قاب نمی‌شود. روبه‌رویم آن‌قدر روشن است که به سختی می‌توانم چیزی ببینم. اما در دوردست، دوقلوهایم را می‌بینم؛ دست در دست عروس‌هایشان. فضا پر از موسیقی است، پر از حباب‌های رنگی، پر از ستاره‌هایی رنگی که از آسمان بر سر همه می‌ریزند. آه… این خواب چقدر شیرین است. آن‌قدر شیرین که دلم می‌خواهد تا ابد همین‌جا بمانم و همین خواب را ببینم. و من… به خوابی عمیق فرو می‌روم؛ خوابی که در تمام این چهل‌وچندسال، هرگز تجربه‌اش نکرده بودم.

This story is in Persian, exactly as it was written for Narrata.

Source: Narrata · Author: نوا · Written ۱۴۰۵/۰۲/۲۲ · Read the original story

Republished unchanged with Narrata’s permission. All rights belong to the author and Narrata.

What we know

Age
44
Killed
venerdì 9 gennaio 2026
Place
Isfahan

Not recorded yet: Cause of death. Help complete this record

We do not know yet where Elham Toghyanirizi is buried. Help locate this grave

Do you know this person?

If you knew Elham Toghyanirizi, or have something to add, every detail helps. Everything is reviewed before it is published.

This is my family member · Send evidence · Privacy or removal request

Sources & evidence

Each list spells names and places its own way. We show them as written.

How the sources recorded this name (2)
SourceName as writtenPlaceDate
Iran Human Rights (IHRNGO) Elham Toghyanirizi — 2026-01-09
Narrata الهام طغیانی‌ریزی — ۱۴۰۴/۱۰/۱۹
Posts and videos (0)

No posts or videos have been recorded for this name yet.

Record information

Record number
V63D9037
Evidence tier
B Recorded on one trusted list

Added 27 settembre 2026 · updated 29 ottobre 2026

Report an error or ask for removal · How we verify

Memorial messages

Leave a few words in memory of Elham Toghyanirizi. Messages appear after moderation.

Write a message for Elham Toghyanirizi…

Leave a few words in memory of Elham Toghyanirizi. Messages appear after moderation. Short, kind messages only. No personal details or phone numbers.

Your safety comes first: no real name is needed. Is it safe to submit? · Sending anonymously

Menu

Settings · Privacy

Settings

Safety

Quick exitPress Esc twice to leave the site at once.
Discreet tab titleThe browser tab shows “Notes” instead of the page name.

Removes this site’s saved choices, saved names and offline copies, signs you out and leaves. This can’t be undone.

Languages

Appearance

Data use

Low data modeHides photos in lists and turns off motion. Best for slow or expensive connections.

Account

All settings · Cookie settings

How would you like to send it?

What we keep and who sees it · Other ways (X, Instagram)

Chat

Open full page

Be kind. No personal attacks, private details or phone numbers. Messages may be removed by moderators.