Photo: نشانی سرو
Nazafarin Keyhani
نازآفرین کیهانی
65 years old · Tehran
sabato 10 gennaio 2026
Javidnam NazAfarin Kayhani, the mother of a 65-year-old patriot, was murdered on January 9 in Tehran by direct fire from Islamic Republic terrorists.
Their story
What the sources recorded
- Iran Human Rights (IHRNGO): listed among cases verified by two or more sources
- iranvictims.com: died during the protest period
- IranTrial: کشتهشده
Their narrative
جاویدنام نازآفرین کیهانی؛ قلب خانه
نازآفرین در تمام خانه جاری بود؛ آنقدر که جدا کردن تصویر او از تصویر خانه آسان نبود. خندهاش میان آدمهای خانواده میچرخید، صدایش در روزهایشان جا داشت و حضورش چنان در تار و پود زندگیشان نشسته بود که کسی به روزی فکر نمیکرد که دیگر نباشد. سه فرزند با او بزرگ شده بودند و بعد دو نوه آمده بودند تا نازآفرین بار دیگر، اینبار در قامت مادربزرگ، عشقش را میان دستهای کوچکتری تقسیم کند. جای او در این خانواده با یک نسبت ساده توضیح داده نمیشد؛ چیزی فراتر از «مادر» و «مادربزرگ» بود، شبیه قلبی که بیصدا میتپد و تا از تپیدن نایستد، کسی نمیفهمد چه اندازه از زندگی به ضربانش بسته بوده است. نازآفرین زندگی را دوست داشت؛ نه فقط در حرف، در شیوهی زندگیکردنش. به خودش میرسید، موهایش همیشه مرتب بود، چهرهاش آراسته و طلاهایی که دوست داشت تقریباً همیشه همراهش. شصتوپنج سال از عمرش گذشته بود، اما گذر سالها چیزی از ذوقش برای زیبا زندگیکردن کم نکرده بود. هنوز با موسیقی میرقصید، کنار دخترش میخندید و شادی را چیزی نمیدانست که باید با بالا رفتن سن، آرامآرام کنار گذاشت. انگار زندگی برای نازآفرین تا وقتی جریان داشت، باید با تمام رنگهایش زندگی میشد. آدمهای خانه هم به همین نازآفرین خو گرفته بودند؛ به زنی که بودنش، بیآنکه خودش بداند، بخشی از نظم عاطفی خانه شده بود. یکی هنوز مادر صدایش میکرد، دو کودک مادربزرگ، و هرکدام سهمی از همان محبت داشتند. شاید هیچکس نمیدانست ریشههای نازآفرین تا کجای زندگیشان رفته است؛ تا روزی که ناگهان همهچیز از همان ریشه لرزید. هجدهم و نوزدهم دی گذشته بود؛ دو شبی که صدای تیراندازی و کشتهشدن آدمها دیگر چیزی دور از زندگی مردم نبود. با اینهمه، بیستم دی باز هم خیابان پر از آدم شد. نازآفرین هم رفت؛ بعد از آنچه در دو شب پیش دیده و شنیده شده بود، با دانستن اینکه خیابان دیگر جای امنی نیست. صدای تیراندازی در تهرانپارس بالا میگیرد. مردم میدوند؛ بعضی دست دیگری را گرفتهاند، بعضی فقط راهی میخواهند که چند قدم از گلوله دورشان کند. آدمها در کوچه و خیابان پراکنده میشوند و هر دری که باز شود، میتواند چند جان را از میان تیرها بیرون بکشد. زنی از طبقات بالای ساختمانی جمعیت را میبیند. پایین، چند نفر در حال فرارند. درِ پارکینگ را باز میکند. آدمها یکی پس از دیگری خودشان را به داخل میرسانند. حدود پانزده نفر از خیابان عبور میکنند و پشت نردههای خانه پناه میگیرند. نازآفرین هم به حیاط میرسد؛ چند متر آنسوتر از خیابانی که هنوز صدای تیر در آن میپیچد. برای چند لحظه، شاید همین دیوارها و همین میلههای آهنی کافی به نظر برسند؛ چند متر فاصله از خیابان، چند ثانیه برای نفسکشیدن. اما تعقیب تا پشت همان در ادامه پیدا میکند. کسانی که جمعیت را دنبال کردهاند، خودشان را به نردهها میرسانند و تیراندازی کور را به داخل حیاط ادامه میدهند. گلولهها از لابهلای میلهها میگذرند، بیهدف در فضای حیاط میچرخند و هرکدام میتوانند به یکی از تنهایی برسند که چند لحظه پیش برای نجات جانشان به آنجا پناه آوردهاند. در همان آشوب، گلوله به سمت یکی از آدمهای کنار نازآفرین میرود. یک لحظه بیشتر وقت نیست. نازآفرین خودش را جلو میاندازد؛ تنش میان گلوله و انسانی دیگر قرار میگیرد. گلوله به قلب او میرسد. چند قدم بیشتر تا نجات نمانده بود. او از خیابان گذشته بود، از درِ باز عبور کرده و به جایی رسیده بود که قرار بود پناه باشد. اما همان چند ثانیهی آخر، وقتی میتوانست فقط خودش را از مسیر تیر کنار بکشد، جان دیگری را پیش از جان خودش دید. آخرین حرکت نازآفرین، همان زنی که شصتوپنج سال با میل زندگی کرده بود، حرکتی برای ادامهی زندگی یک انسان دیگر شد. آن شب، نازآفرین دیگر به خانه برنگشت؛ اما نبودنش هم در یک جای خالی خلاصه نشد. انگار چیزی از مرکز آن خانه برداشته شده باشد و بعد، هرکس از گوشهای شروع به فرو ریختن کند. پسر بزرگترش بازداشت شد و نزدیک به چهل روز از خانواده دور ماند. وقتی برگشت، رنج آن روزها را با خودش آورده بود. پسر کوچکتر بارها تا مرز از دستدادن خودش پیش رفت و پدر خانواده نیز از پا افتاد و کارش به بیمارستان کشید. خانوادهای که هنوز فرصت نکرده بود رفتن نازآفرین را بفهمد، حالا باید میان سوگ او، آدمهای باقیماندهاش را هم از فروپاشیدن نگه میداشت. حتی آن چند چیز کوچک که میتوانست بعد از او یادگار بماند، به دست فرزندانش نرسید. تلفن همراهش و طلاهایی که تقریباً همیشه با خود داشت همراه پیکرش تحویل داده نشد. برای فرزندانی که مادرشان را از دست داده بودند، همان چند وسیله میتوانست چیزی از آخرین ساعتهای او را برایشان نگه دارد؛ چیزی که دستهایش لمس کرده بود، چیزی که هنوز رد او را با خود داشت. اما از آخرین شب نازآفرین، حتی همان یادگارها هم به خانه نرسیدند؛ گویی آن شب، هرچه با خود برده بود را نیز از خانوادهاش گرفتند. چهل روز بعد، مزار نازآفرین دوباره پر از آدم میشود. مردم میآیند، کنار سنگش میایستند، برایش دست میزنند و گلبرگها را روی مزارش میپاشند؛ ادای احترامی برای زنی که نامش حالا از خانه و خانوادهاش فراتر رفته بود. میان آن جمع، دو نوهاش هم هستند. خودشان را روی سنگ مزار میاندازند، آن را در آغوش میگیرند و گریه میکنند. دستهای کوچکشان دور همان سنگ حلقه میشود؛ جایی که حالا باید جای آغوشی را بگیرد که تا چند هفته پیش برایشان زنده و گرم بود. آنقدر به سنگ نزدیک میشوند که انگار هنوز چیزی از مادربزرگ در همان فاصلهی کوتاه مانده؛ چیزی که بتوان به آن چسبید و رهایش نکرد. نام نازآفرین اما در همان خاک نماند. چهاردهم فوریه، هزاران کیلومتر دورتر، در مونیخ، عکسش میان جمعیت بالا رفت؛ همان چهرهی آراسته و خندان، با نام زنی که مادر سه فرزند و مادربزرگ دو نوه بود. خانهای در تهرانپارس او را از دست داده بود، اما نامش از مرزهای همان خانه و همان شهر گذشته بود. از نازآفرین، یک سوی حافظه هنوز پر از حرکت است؛ خنده، رقص، موهای مرتب، طلاهایی که دوست داشت و زنی که هنوز برای زندگی ذوق داشت. سوی دیگر، دو کودکند که روی نامش خم شدهاند و سنگ مزارش را در آغوش گرفتهاند. و میان این دو، بیستم دی ایستاده است؛ شبی که نازآفرین پس از دیدن دو شب خونین، باز هم در دل خطر ایستاد. همان زنی که زندگی را با تمام جانش میزیست، در لحظهای که میتوانست باز به همان زندگی چنگ بیندازد، آن را برای نجات هموطنش پیشکش کرد.
This story is in Persian, exactly as it was written for Narrata.
Source: Narrata · Author: نورا · Written ۱۴۰۵/۰۷/۰۲ · Read the original story
Republished unchanged with Narrata’s permission. All rights belong to the author and Narrata.
Photos & videos
Part of these events
What we know
- Age
- 65
- Killed
- sabato 10 gennaio 2026
- Place
- Tehran
- Cause of death
- Gunshot wound
- Father’s name
- صادق (in Persian) ↗
- Born
- domenica 8 gennaio 1961 ↗
Burial details
- Cemetery
- Tehran Grand Cemetery
- Section
- 98
- Row
- 100
- Number
- 1
Do you know this person?
If you knew Nazafarin Keyhani, or have something to add, every detail helps. Everything is reviewed before it is published.
This is my family member · Send evidence · Privacy or removal request
Sources & evidence
Each list spells names and places its own way. We show them as written.
How the sources recorded this name (5)
| Source | Name as written | Place | Date |
|---|---|---|---|
| Iran Human Rights (IHRNGO) | Nazafarin Keyhani | — | 2026-01-10 |
| iranvictims.com [2] [3] [4] [5] | Nazafarin Keyhani | Tehran | 2026-01-10 |
| نشانی سرو | نازآفرین کیهانی | — | — |
| IranTrial | نازآفرین کیهانی | تهران | ۲۰ دی |
| Narrata | نازآفرین کیهانی | — | ۱۴۰۴/۱۰/۲۰ |
Posts and videos (6)
6 posts found. Each link opens on its own site.
Record information
- Record number
- V709A276
- Evidence tier
- B Recorded on one trusted list
Added 27 settembre 2026 · updated 29 ottobre 2026
Memorial messages
Leave a few words in memory of Nazafarin Keyhani. Messages appear after moderation.
Write a message for Nazafarin Keyhani…
Do you know Nazafarin Keyhani? Add information or photos
A name, a photo or a single detail can help complete this record.
Add information or photos