The Iran Massacreکشتار دی ۱۴۰۴
This translation was made with the help of AI and has not yet been checked by a native speaker. English · فارسی
این صفحه به فارسی

Samaneh Abdi

سمانه عبدی

24 years old · Karaj, Alborz

giovedì 8 gennaio 2026

ATwo or more independent lists

Named on the government’s official list (row 1082)

#Samaneh_Abdi#سمانه_عبدی

Samaneh Abdi, 24 years old, was killed on 18th of Dey 1404 in Mehrshahr, Karaj by a direct gunshot to her heart by agents of the Islamic Republic.

Add information

Their story

What the sources recorded

  • Iran Human Rights (IHRNGO): listed among cases verified by two or more sources
  • iranvictims.com: died during the protest period

Their narrative

جاویدنام سمانه عبدی؛ نامش سمانه بود

این را دختری نوشته بود که آسمان برایش فقط سقفی بالای سرش نبود. انگار چیزی از دلش را به خودش می‌کشید؛ چیزی که در شلوغی روزها، چند لحظه آرامش به او می‌داد. غروب‌ها را دوست داشت، به آسمان خیره می‌شد، از رنگ‌هایش عکس می‌گرفت و نگه‌شان می‌داشت؛ انگار هر بار که سرش را بالا می‌گرفت، برای چند لحظه از همه‌چیز فاصله می‌گرفت. سمانه همین‌قدر به لحظه‌های کوچک دل می‌بست؛ به رنگی که چند دقیقه بیشتر در آسمان نمی‌ماند، به طبیعت، به حیوانات، به سفر، به موسیقی و به رقصی که گاهی حتی وسط یک روز کاری راه خودش را پیدا می‌کرد. کلاه را برعکس می‌گذاشت، با ریتم همراه می‌شد و چند دقیقه‌ای خستگی را از تن روز بیرون می‌کرد. اگر حال کسی از آدم‌های نزدیکش خوب نبود سمانه می‌ایستاد؛ وقت می‌گذاشت، گوش می‌داد و می‌ماند تا شاید چیزی از سنگینی آن لحظه کم شود. زندگی خودش را هم با همین سماجت جلو می‌برد. فوق‌دیپلم حسابداری گرفته بود و در یکی از تولیدی‌های گلدشت کرج کار می‌کرد. پایان شیفت، پایان کارش نبود؛ راننده اسنپ هم بود. پول کنار می‌گذاشت تا سرانجام توانست ماشین خودش را بخرد. موتور را هم بسیار دوست داشت و برنامه‌ی بعدی‌اش خرید آن بود. جای دیگری از ذهنش اما پر از طرح و رنگ بود. نقاشی می‌کشید و دلش می‌خواست تتوآرتیست شود. وسایل تتو را هم خریده بود؛ چند وسیله که گوشه‌ای منتظر مانده بودند تا یکی از آرزوهای سمانه از فکر بیرون بیاید و زیر دست‌هایش شکل بگیرد. برای سمانه، ساختن همین زندگی معمولی همیشه ساده نبود. او از جامعه‌ی کوییر بود و سال‌هایی را گذرانده بود که پذیرفته‌شدن، حتی میان کسانی که به او نزدیک بودند، ساده پیش نمی‌رفت. بعدها نام «سامان» هم کنار نامش آمد، اما او خودش را سمانه می‌دانست. می‌خواست پیش مشاور برود، بی‌قضاوت از خودش حرف بزند و آن‌چه درونش می‌گذشت را برای خودش روشن‌تر کند. شاید بیش از خیلی‌ها می‌دانست چه فرقی میان «زندگی‌کردن» و «اجازه داشتن برای زندگی‌کردن» وجود دارد. برای همین آزادی برای سمانه فقط کلمه‌ای در یک شعار یا خیابان نبود؛ چیزی حیاتی بود، به اندازه حق انتخاب‌کردن، حق خودش‌بودن و حق این‌که دیگری به جایش تصمیم نگیرد چه کسی باید باشد. وقتی پس از کشته‌شدن ژینا (مهسا) امینی در سال ۱۴۰۱ اعتراض‌ها سراسر ایران را گرفت، سمانه هم در جنبش مهسا حضور داشت. چند سال گذشت و امید هنوز در حرف‌هایش زنده بود. چند هفته پیش از ۱۸ دی، آینده را آن‌قدر نزدیک می‌دید که برایش برنامه هم داشت: «ایشالا آزاد می‌شه، می‌ریم تو آزادی کنسرتش.» وقتی از این همه امیدش پرسیده بودند، جواب داده بود: «دارن می‌رن، کم مونده، خیلی کم.» برای رسیدن همان روز هم قول شیرینی داده بود. پنج‌شنبه ۱۸ دی ۱۴۰۴، سمانه در مهرشهر کرج بود. خیابان‌ها پر از اعتراض بود و شلیک میان جمعیت می‌پیچید. از آخرین دقایق زندگی سمانه تصویر کاملی نمانده؛ نمی‌دانیم پیش از آن لحظه کجا ایستاده بود، کنار چه کسی بود، به چه سمتی نگاه می‌کرد یا میان آن همه صدا آخرین چیزی که شنید چه بود. فقط می‌دانیم دو گلوله به قلبش رسید؛ دو گلوله به قلب دختری بیست‌وچهارساله که هنوز فکر می‌کرد برای رسیدن به آن فردای دیگر «خیلی کم» مانده است. بعد از آن، پنج روز هر خبری می‌توانست امیدی تازه بسازد. یک روز گفتند در امنیت اخلاقی است، روز دیگری گفتند زندانی شده، بعد نشانی دیگری دادند و حتی سراغ سوله‌ای در اشتهارد رفتند. اسم سمانه از جایی به جای دیگر برده می‌شد و هر بار امیدی کوچک دوباره جان می‌گرفت: شاید این‌جاست، شاید حالا پیدایش می‌کنند، شاید فقط بازداشت شده باشد. بعد گفتند برای آزادی‌اش سند بیاورید. همین جمله کافی بود. اگر سند می‌خواستند، پس سمانه زنده بود؛ جایی پشت دری مانده بود و کافی بود وثیقه جور شود تا آن در باز شود. دنبال سند رفتند، آماده‌اش کردند و بردند؛ اما آن سوی در، سمانه‌ای برای آزادشدن نبود. پیکرش را تحویل دادند. همان‌جا بود که فهمیدند تمام آن پنج روزی که برای آزادی‌اش از این نشانی به آن نشانی رفته بودند، سمانه از همان پنج‌شنبه کشته شده بود. حتی خاک هم نزدیک خانه نصیبش نشد. او را به اشتهارد بردند؛ جایی دورافتاده، حدود دو ساعت دورتر از کرج. دور از جایی که بیست‌وچهار سال زندگی‌اش با آن گره خورده بود، دور از خیابان‌هایی که مسیرهایش را بلد بود، دور از بوها و صداها و آدم‌هایی که برایش آشنا بودند. انگار بعد از آن همه راهی که برای پیدا کردنش رفته بودند، برای رسیدن به مزارش هم باید باز راهی طولانی می‌رفتند. چهلمش، آن نقطه‌ی دورافتاده پر از گل شد. بالای مزار طاقی از گل ساخته بودند؛ شبیه همان طاق‌های گل‌آرایی‌شده‌ای که در جشن‌ها برای عروس می‌گذارند. زیر آن، قاب‌های سمانه میان گل‌ها چیده شده بود؛ یک‌جا می‌خندید، جایی دیگر رو به دوربین ایستاده بود و میان همه‌شان تصویری بود که سمانه را مقابل غروب نشان می‌داد. چند هفته بعد، ۲۴ فروردین از راه رسید. برای تولدش کیک آوردند، گل چیدند، شمع روشن کردند و فشفشه‌ها بالای مزار شعله کشیدند. آدم‌ها دور سنگش نشستند و برای چند لحظه همه‌چیز شکل یک جشن تولد را داشت؛ فقط صاحب تولد از قاب عکس نگاه‌شان می‌کرد. سمانه‌ای که با شروع موسیقی سخت می‌توانست آرام بماند، این‌بار نرقصید. شمع‌ها را هم خودش فوت نکرد. آن‌جا، جایی میان دلتنگی سنگینی که از نبودنش روی شانه‌ها مانده بود و مهری که هنوز دور نامش جمع می‌شد، دوستانش او را به همان آسمانی سپردند که ساعت‌ها می‌توانست به تماشایش بنشیند؛ همان آسمانی که غروب‌هایش را نگه می‌داشت و رنگ‌هایش را دوست داشت. شاید برای همین بود که باور داشتند سمانه آن‌قدر آسمان را دوست داشت که آخر خودش رفت آسمان. روی سنگ مزارش تصویری از سمانه گذاشتند که تمام او نبود؛ تصویری که باز هم می‌خواست او را در قالبی جا بدهد که خودش انتخاب نکرده بود. اما زندگی او پیش از آن‌که روی سنگی خلاصه شود، جواب این تحمیل را داده بود. او سال‌ها در برابر هر چیزی که می‌خواست مرزهای وجودش را برایش تعیین کند، ایستاد و نگذاشت تعریف دیگران جای شناخت خودش از خودش را بگیرد. آن ایستادن، جایی از مرز زندگی شخصی‌اش عبور کرد و به خیابان رسید. سمانه فقط جهانی نمی‌خواست که در آن خودش آزاد باشد؛ آزادی خودش را در ایرانی می‌خواست که آزادی در آن سهم همه باشد. برای او این دو راه از هم جدا نبودند؛ رهایی یک زن از اجبار، و رهایی سرزمینی که آدم‌هایش سال‌ها برای انتخاب شکل زندگی‌شان هزینه داده‌اند، از یک ریشه می‌آمد. و شاید همین سمانه را از تمام قاب‌هایی که خواستند محدودش کنند بزرگ‌تر می‌کند؛ زنی که اول برای به‌دست‌آوردن جای خودش ایستاد و وقتی دایره بزرگ‌تر شد، ایستادنش را تا ایران برد.

This story is in Persian, exactly as it was written for Narrata.

Source: Narrata · Author: نورا · Written ۱۴۰۵/۰۶/۲۲ · Read the original story

Republished unchanged with Narrata’s permission. All rights belong to the author and Narrata.

Photos & videos

Part of these events

What we know

Age
24
Killed
giovedì 8 gennaio 2026
Place
Karaj, Alborz
Cause of death
Gunshot wound
Father’s name
علی (in Persian) ↗
Born
venerdì 13 aprile 2001 ↗

Burial details

Cemetery
بهشت علی اشتهارد — قطعه ۴۶، ردیف ۵۳، شماره ۱
Section
46
Row
53

Do you know this person?

If you knew Samaneh Abdi, or have something to add, every detail helps. Everything is reviewed before it is published.

This is my family member · Send evidence · Privacy or removal request

Sources & evidence

Each list spells names and places its own way. We show them as written.

How the sources recorded this name (5)
SourceName as writtenPlaceDate
Iran Human Rights (IHRNGO) Samaneh Abdi — 2026-01-08
Iran International Samaneh Abdi Karaj 2026-01-08
iranvictims.com [2] [3] [4] [5] [6] [7] [8] Samaneh Abdi Karaj 2026-01-08
IranTrial سمانه عبدی کرج 1404/10/18
Narrata سمانه عبدی — ۱۴۰۴/۱۰/۱۸
Posts and videos (6)

6 posts found. Each link opens on its own site.

Record information

Record number
V8A5345B
Evidence tier
A Recorded on two or more independent lists

Added 27 settembre 2026 · updated 29 ottobre 2026

Report an error or ask for removal · How we verify

Memorial messages

Leave a few words in memory of Samaneh Abdi. Messages appear after moderation.

Write a message for Samaneh Abdi…

Leave a few words in memory of Samaneh Abdi. Messages appear after moderation. Short, kind messages only. No personal details or phone numbers.

Your safety comes first: no real name is needed. Is it safe to submit? · Sending anonymously

Menu

Settings · Privacy

Settings

Safety

Quick exitPress Esc twice to leave the site at once.
Discreet tab titleThe browser tab shows “Notes” instead of the page name.

Removes this site’s saved choices, saved names and offline copies, signs you out and leaves. This can’t be undone.

Languages

Appearance

Data use

Low data modeHides photos in lists and turns off motion. Best for slow or expensive connections.

Account

All settings · Cookie settings

How would you like to send it?

What we keep and who sees it · Other ways (X, Instagram)

Chat

Open full page

Be kind. No personal attacks, private details or phone numbers. Messages may be removed by moderators.