Photo: Iran International
Samaneh Abdi
سمانه عبدی
24 years old · Karaj, Alborz
giovedì 8 gennaio 2026
Samaneh Abdi, 24 years old, was killed on 18th of Dey 1404 in Mehrshahr, Karaj by a direct gunshot to her heart by agents of the Islamic Republic.
Their story
What the sources recorded
- Iran Human Rights (IHRNGO): listed among cases verified by two or more sources
- iranvictims.com: died during the protest period
Their narrative
جاویدنام سمانه عبدی؛ نامش سمانه بود
این را دختری نوشته بود که آسمان برایش فقط سقفی بالای سرش نبود. انگار چیزی از دلش را به خودش میکشید؛ چیزی که در شلوغی روزها، چند لحظه آرامش به او میداد. غروبها را دوست داشت، به آسمان خیره میشد، از رنگهایش عکس میگرفت و نگهشان میداشت؛ انگار هر بار که سرش را بالا میگرفت، برای چند لحظه از همهچیز فاصله میگرفت. سمانه همینقدر به لحظههای کوچک دل میبست؛ به رنگی که چند دقیقه بیشتر در آسمان نمیماند، به طبیعت، به حیوانات، به سفر، به موسیقی و به رقصی که گاهی حتی وسط یک روز کاری راه خودش را پیدا میکرد. کلاه را برعکس میگذاشت، با ریتم همراه میشد و چند دقیقهای خستگی را از تن روز بیرون میکرد. اگر حال کسی از آدمهای نزدیکش خوب نبود سمانه میایستاد؛ وقت میگذاشت، گوش میداد و میماند تا شاید چیزی از سنگینی آن لحظه کم شود. زندگی خودش را هم با همین سماجت جلو میبرد. فوقدیپلم حسابداری گرفته بود و در یکی از تولیدیهای گلدشت کرج کار میکرد. پایان شیفت، پایان کارش نبود؛ راننده اسنپ هم بود. پول کنار میگذاشت تا سرانجام توانست ماشین خودش را بخرد. موتور را هم بسیار دوست داشت و برنامهی بعدیاش خرید آن بود. جای دیگری از ذهنش اما پر از طرح و رنگ بود. نقاشی میکشید و دلش میخواست تتوآرتیست شود. وسایل تتو را هم خریده بود؛ چند وسیله که گوشهای منتظر مانده بودند تا یکی از آرزوهای سمانه از فکر بیرون بیاید و زیر دستهایش شکل بگیرد. برای سمانه، ساختن همین زندگی معمولی همیشه ساده نبود. او از جامعهی کوییر بود و سالهایی را گذرانده بود که پذیرفتهشدن، حتی میان کسانی که به او نزدیک بودند، ساده پیش نمیرفت. بعدها نام «سامان» هم کنار نامش آمد، اما او خودش را سمانه میدانست. میخواست پیش مشاور برود، بیقضاوت از خودش حرف بزند و آنچه درونش میگذشت را برای خودش روشنتر کند. شاید بیش از خیلیها میدانست چه فرقی میان «زندگیکردن» و «اجازه داشتن برای زندگیکردن» وجود دارد. برای همین آزادی برای سمانه فقط کلمهای در یک شعار یا خیابان نبود؛ چیزی حیاتی بود، به اندازه حق انتخابکردن، حق خودشبودن و حق اینکه دیگری به جایش تصمیم نگیرد چه کسی باید باشد. وقتی پس از کشتهشدن ژینا (مهسا) امینی در سال ۱۴۰۱ اعتراضها سراسر ایران را گرفت، سمانه هم در جنبش مهسا حضور داشت. چند سال گذشت و امید هنوز در حرفهایش زنده بود. چند هفته پیش از ۱۸ دی، آینده را آنقدر نزدیک میدید که برایش برنامه هم داشت: «ایشالا آزاد میشه، میریم تو آزادی کنسرتش.» وقتی از این همه امیدش پرسیده بودند، جواب داده بود: «دارن میرن، کم مونده، خیلی کم.» برای رسیدن همان روز هم قول شیرینی داده بود. پنجشنبه ۱۸ دی ۱۴۰۴، سمانه در مهرشهر کرج بود. خیابانها پر از اعتراض بود و شلیک میان جمعیت میپیچید. از آخرین دقایق زندگی سمانه تصویر کاملی نمانده؛ نمیدانیم پیش از آن لحظه کجا ایستاده بود، کنار چه کسی بود، به چه سمتی نگاه میکرد یا میان آن همه صدا آخرین چیزی که شنید چه بود. فقط میدانیم دو گلوله به قلبش رسید؛ دو گلوله به قلب دختری بیستوچهارساله که هنوز فکر میکرد برای رسیدن به آن فردای دیگر «خیلی کم» مانده است. بعد از آن، پنج روز هر خبری میتوانست امیدی تازه بسازد. یک روز گفتند در امنیت اخلاقی است، روز دیگری گفتند زندانی شده، بعد نشانی دیگری دادند و حتی سراغ سولهای در اشتهارد رفتند. اسم سمانه از جایی به جای دیگر برده میشد و هر بار امیدی کوچک دوباره جان میگرفت: شاید اینجاست، شاید حالا پیدایش میکنند، شاید فقط بازداشت شده باشد. بعد گفتند برای آزادیاش سند بیاورید. همین جمله کافی بود. اگر سند میخواستند، پس سمانه زنده بود؛ جایی پشت دری مانده بود و کافی بود وثیقه جور شود تا آن در باز شود. دنبال سند رفتند، آمادهاش کردند و بردند؛ اما آن سوی در، سمانهای برای آزادشدن نبود. پیکرش را تحویل دادند. همانجا بود که فهمیدند تمام آن پنج روزی که برای آزادیاش از این نشانی به آن نشانی رفته بودند، سمانه از همان پنجشنبه کشته شده بود. حتی خاک هم نزدیک خانه نصیبش نشد. او را به اشتهارد بردند؛ جایی دورافتاده، حدود دو ساعت دورتر از کرج. دور از جایی که بیستوچهار سال زندگیاش با آن گره خورده بود، دور از خیابانهایی که مسیرهایش را بلد بود، دور از بوها و صداها و آدمهایی که برایش آشنا بودند. انگار بعد از آن همه راهی که برای پیدا کردنش رفته بودند، برای رسیدن به مزارش هم باید باز راهی طولانی میرفتند. چهلمش، آن نقطهی دورافتاده پر از گل شد. بالای مزار طاقی از گل ساخته بودند؛ شبیه همان طاقهای گلآراییشدهای که در جشنها برای عروس میگذارند. زیر آن، قابهای سمانه میان گلها چیده شده بود؛ یکجا میخندید، جایی دیگر رو به دوربین ایستاده بود و میان همهشان تصویری بود که سمانه را مقابل غروب نشان میداد. چند هفته بعد، ۲۴ فروردین از راه رسید. برای تولدش کیک آوردند، گل چیدند، شمع روشن کردند و فشفشهها بالای مزار شعله کشیدند. آدمها دور سنگش نشستند و برای چند لحظه همهچیز شکل یک جشن تولد را داشت؛ فقط صاحب تولد از قاب عکس نگاهشان میکرد. سمانهای که با شروع موسیقی سخت میتوانست آرام بماند، اینبار نرقصید. شمعها را هم خودش فوت نکرد. آنجا، جایی میان دلتنگی سنگینی که از نبودنش روی شانهها مانده بود و مهری که هنوز دور نامش جمع میشد، دوستانش او را به همان آسمانی سپردند که ساعتها میتوانست به تماشایش بنشیند؛ همان آسمانی که غروبهایش را نگه میداشت و رنگهایش را دوست داشت. شاید برای همین بود که باور داشتند سمانه آنقدر آسمان را دوست داشت که آخر خودش رفت آسمان. روی سنگ مزارش تصویری از سمانه گذاشتند که تمام او نبود؛ تصویری که باز هم میخواست او را در قالبی جا بدهد که خودش انتخاب نکرده بود. اما زندگی او پیش از آنکه روی سنگی خلاصه شود، جواب این تحمیل را داده بود. او سالها در برابر هر چیزی که میخواست مرزهای وجودش را برایش تعیین کند، ایستاد و نگذاشت تعریف دیگران جای شناخت خودش از خودش را بگیرد. آن ایستادن، جایی از مرز زندگی شخصیاش عبور کرد و به خیابان رسید. سمانه فقط جهانی نمیخواست که در آن خودش آزاد باشد؛ آزادی خودش را در ایرانی میخواست که آزادی در آن سهم همه باشد. برای او این دو راه از هم جدا نبودند؛ رهایی یک زن از اجبار، و رهایی سرزمینی که آدمهایش سالها برای انتخاب شکل زندگیشان هزینه دادهاند، از یک ریشه میآمد. و شاید همین سمانه را از تمام قابهایی که خواستند محدودش کنند بزرگتر میکند؛ زنی که اول برای بهدستآوردن جای خودش ایستاد و وقتی دایره بزرگتر شد، ایستادنش را تا ایران برد.
This story is in Persian, exactly as it was written for Narrata.
Source: Narrata · Author: نورا · Written ۱۴۰۵/۰۶/۲۲ · Read the original story
Republished unchanged with Narrata’s permission. All rights belong to the author and Narrata.
Photos & videos
Part of these events
What we know
- Age
- 24
- Killed
- giovedì 8 gennaio 2026
- Place
- Karaj, Alborz
- Cause of death
- Gunshot wound
- Father’s name
- علی (in Persian) ↗
- Born
- venerdì 13 aprile 2001 ↗
Burial details
- Cemetery
- بهشت علی اشتهارد — قطعه ۴۶، ردیف ۵۳، شماره ۱
- Section
- 46
- Row
- 53
Do you know this person?
If you knew Samaneh Abdi, or have something to add, every detail helps. Everything is reviewed before it is published.
This is my family member · Send evidence · Privacy or removal request
Sources & evidence
Each list spells names and places its own way. We show them as written.
How the sources recorded this name (5)
| Source | Name as written | Place | Date |
|---|---|---|---|
| Iran Human Rights (IHRNGO) | Samaneh Abdi | — | 2026-01-08 |
| Iran International | Samaneh Abdi | Karaj | 2026-01-08 |
| iranvictims.com [2] [3] [4] [5] [6] [7] [8] | Samaneh Abdi | Karaj | 2026-01-08 |
| IranTrial | سمانه عبدی | کرج | 1404/10/18 |
| Narrata | سمانه عبدی | — | ۱۴۰۴/۱۰/۱۸ |
Posts and videos (6)
6 posts found. Each link opens on its own site.
Record information
- Record number
- V8A5345B
- Evidence tier
- A Recorded on two or more independent lists
Added 27 settembre 2026 · updated 29 ottobre 2026
Memorial messages
Leave a few words in memory of Samaneh Abdi. Messages appear after moderation.
Write a message for Samaneh Abdi…
Do you know Samaneh Abdi? Add information or photos
A name, a photo or a single detail can help complete this record.
Add information or photos