Photo: Iran International
Sina Alizadeh Kanharis (Alizadegan)
سینا علیزادگان
20 years old · Shahriar, Tehran
venerdì 9 gennaio 2026
Their story
Sina Alizadegan, a 20-year-old man born in 2005, was killed on the evening of January 8 in Andisheh Shahriar city by two bullets in front of the police station. According to reports, he was helping his friends escape the scene at the time of the incident. It is said that the bullets hit him near Andisheh police station and he lost his life.
This text is available in English only.
What the sources recorded
- Iran Human Rights (IHRNGO): listed among cases verified by two or more sources
- iranvictims.com: died during the protest period
- IranTrial: کشتهشده
Their narrative
جاویدنام سینا علیزادگان؛ این قصه دیگه آخراشه
ماشین اصلاح را اول خودش دست میگیرد. جلوی آینه نشسته و اولین راه را میان موهایش باز میکند؛ موهایی که برای رفتن به سربازی باید کوتاه شوند. چند لحظه بعد ماشین را به آرایشگر میدهد. آرایشگر ادامه میدهد و میگوید: «مبارک باشه، انشاءالله که خیلی زود تموم کنی.» سینا جواب میدهد: «انشاءالله.» لباس سربازی به تنش میآید، کنار همخدمتیها میایستد و روزهای خدمت را یکییکی پشت سر میگذارد. اواخر سربازی، وقتی دیگر چیزی به پایانش نمانده، در استوریاش مینویسد: «این قصه دیگه آخراشه.» قصهای که سینا از آن حرف میزد، سربازی بود. سینا علیزادگان، بیست سال داشت. چشمهایش روشن بود و خنده زود روی صورتش مینشست. مهربانیاش راه خودش را تا خانهی همسایه هم پیدا کرده بود؛ به سگ همسایه سر میزد، مراقبش میشد و حیوان با خیال راحت خودش را به او میسپرد. سینا برای او هم آدم امنی بود. تازه از سربازی برگشته بود و لباس خدمت را کنار گذاشته بود، اما کارت پایان خدمت هنوز به دستش نرسیده بود که ۱۸ دی از راه رسید. آن شب فاز سه شهرک اندیشه آرام نبود. اعتراضات به خیابانها کشیده شده بود و نیروهای سرکوب بخشی از مردم را در محاصره انداخته بودند. راهها بسته میشد و هرکس میکوشید خودش را از میان آن حلقه بیرون بکشد. نزدیک درِ مغازهشان، سینا هم میان همان آشوب ایستاده بود. چند دختر راه فرار نداشتند و نیروهای سرکوب به آنها نزدیک میشدند. سینا صحنه را دید و به جای دور شدن، به سمتشان رفت. خودش را به خطر انداخت تا برای آنها راه باز کند؛ تا دخترها بتوانند از میان محاصره بیرون بزنند و فرار کنند. راه برای آنها باز شد، اما سینا دیگر فرصت بیرون آمدن پیدا نکرد. شلیک مستقیم به او رسید؛ دو گلوله به سینهاش خورد و سینا را مجروح به بیمارستان رساندند. هنوز زنده بود. خون از بدنش میرفت و مادر بالای سر پسرش ایستاده بود. از پزشکان میخواست کاری کنند، خونریزی را بند بیاورند، پسرش را نجات دهند. التماس میکرد و پاسخ اما چیزی نبود که مادری بالای سر فرزند زخمیاش انتظار داشت؛ کسی برای متوقف کردن خونریزی سینا قدم پیش نگذاشت. مادر ماند و پسری که هنوز نفس میکشید؛ ماند و هر لحظه ضعیفتر شدنش را دید، بیآنکه بتواند کاری برایش بکند. همان پسری که بیست سال بزرگش کرده بود، حالا چند قدم آنطرفتر از او خون از دست میداد و مادر فقط میتوانست برای نجاتش التماس کند. ساعتها گذشت. شب از نیمه گذشت، ۱۸ دی به ۱۹ دی رسید و سینای بیستساله پیش چشم مادرش جاویدان شد. بعد پیکرش را به کهریزک بردند؛ خانواده اما نمیدانستند سینا را به کجا منتقل کردهاند. از ۱۹ تا ۲۲ دی، رد پسرشان را گرفتند و میان پیکرهایی که به کهریزک برده شده بودند دنبالش گشتند. در همان روزهایی که خانواده هنوز به دنبال سینا میگشتند، کارت پایان خدمتش هم رسید. قصهای که خودش نوشته بود «دیگه آخراشه» سرانجام تمام شده بود، اما سینا نمانده بود تا پایانش را ببیند. خواهرش بعدها عکس برادرش را میان همخدمتیهایش منتشر کرد و نوشت: «داداشی سربازیت تموم شد ولی خودت نبودی ک کارت پایان…» خانواده سرانجام سینا را در کهریزک پیدا کردند و پیکرش را تحویل گرفتند. ۲۲ دی او را به بهشت رضوان شهریار بردند. آنجا سینا را تنها نخواباندند. کنارش کمیل جمشیدی آرام گرفته و آن سوی کمیل، پوریا خیری؛ همسفرانی از همان روزهای دیماه که راهشان، مثل سینا، از خیابان به این ردیف رسیده بود. سه جوان کنار یکدیگر آرمیدهاند؛ سه زندگی که در همان روزها برای میهن پایان گرفت. از آن پس خانوادهی سینا برای دیدنش به ردیفی میآیند که قصهی پسرشان در آن تنها نیست. روی سنگ مزار، نام دیگری برای او نوشته نشده، اما کنار نامش یک خطاب نشسته است: «سینا خان علیزادگان.» چهل روز بعد مردم دوباره دور همین سنگ جمع میشوند. مراسم غریبانه میگذرد؛ زنهای سیاهپوش نزدیک به هم دور مزار نشستهاند و صدای موسیقی غمگینی در فضا میپیچد. مادر میان جمع، کنار پسرش نشسته، چادرش را روی سر و صورتش کشیده و چیزی نمیگوید. نه حرکتی، نه فریادی؛ فقط مادری که در سکوت، کنار مزار پسر بیستسالهاش عزاداری میکند. خواهر سینا بعدها همین بیست سال را در چند دقیقه کنار هم میچیند. پیش از آنکه نخستین تصویر ظاهر شود، صدای مراد ویسی شنیده میشود: «فرزند ایران و جانفدای میهن.» بعد سینا از اول میآید؛ نوزادی در آغوش مادر، کودکی که تصویر به تصویر قد میکشد، نوجوانی و بعد جوانی با چشمهای روشن. سربازی از راه میرسد؛ لباس خدمت، روزهای کنار همخدمتیها و سرانجام همان نوشتهی سینا: «این قصه دیگه آخراشه.» از اینجا به بعد دیگر تصویری از بزرگترشدن سینا نیست. تصویر بعدی، سینای مجروح روی تخت بیمارستان است؛ بعد قبر و بعد مزار. خواهر، بیست سال زندگی برادرش را از آغوش مادر تا سنگ مزار پیش میبرد و در پایان برای همان برادری که چند تصویر قبل هنوز مقابل دوربین ایستاده بود، مینویسد: «آروم بخوابی قهرمان.» نوروز هم از راه میرسد. روی مزار سینا هفتسین میچینند؛ سبزه و سیب و قرآن را کنار عکسهایش میگذارند، شمع روشن میکنند و دور سنگ را با گل میپوشانند. باران میبارد و خانواده در سکوت دور سینا نشستهاند. چند قدم آنطرفتر، اما صدا بلند میشود: «این گل پرپر شده، هدیه به میهن شده.» صدا از میان همان ردیف میگذرد؛ از کنار مزار جوانانی که دیماه آنها را همسایهی یکدیگر کرده، از کنار کمیل و پوریا، و زیر باران به هفتسین سینا میرسد. روی سنگ مزار، کنار نام سینا کلمهای نشسته: «خان». شاید خانواده برای آن فقط یک خطاب عزیزانه در نظر داشتند؛ اما زندگی سینا معنای دیگری هم به آن داده است. آن شب، میان راهی که برای نجات خودش باز بود و راهی که باید برای چند دختر باز میکرد، دومی را انتخاب کرد. ماند، خودش را به خطر سپرد و فرصت گریختن را به آنها داد؛ انتخابی که دو گلوله سهم او از آن شد. سینا بیست سال بیشتر زندگی نکرد، اما همان تصمیم آخر کافی بود تا «خان» کنار نامش، معنایی فراتر از یک خطاب بیابد.
This story is in Persian, exactly as it was written for Narrata.
Source: Narrata · Author: نورا · Written ۱۴۰۵/۰۶/۰۹ · Read the original story
Republished unchanged with Narrata’s permission. All rights belong to the author and Narrata.
Photos & videos
Part of these events
What we know
- Age
- 20
- Killed
- venerdì 9 gennaio 2026
- Place
- Shahriar, Tehran
- Cause of death
- Gunshot wound
- Born
- sabato 13 agosto 2005 ↗
- Place of death
- فاز ۳ شهرک اندیشه، شهریار (in Persian) ↗
Burial details
- Cemetery
- بهشت رضوان شهریار فاز ۲ — قطعه ۲۱، ردیف ۱۸، شماره ۱
- Section
- 21
- Row
- 18
Names and spellings
- Name on this record
- سینا علیزادگانSina Alizadeh Kanharis (Alizadegan)
- Also written (English)
- Sina Alizadeh Kanharis
How the sources wrote the name
- Sina AlizadeganIran International, iranvictims.com
People are often known by more than one name, or a nickname, and sources spell names differently. All of these refer to this one person. Know another name this person was called?
Do you know this person?
If you knew Sina Alizadeh Kanharis (Alizadegan), or have something to add, every detail helps. Everything is reviewed before it is published.
This is my family member · Send evidence · Privacy or removal request
Sources & evidence
Each list spells names and places its own way. We show them as written.
How the sources recorded this name (5)
| Source | Name as written | Place | Date |
|---|---|---|---|
| Iran Human Rights (IHRNGO) | Sina Alizadeh Kanharis (Alizadegan) | — | 2026-01-09 |
| Iran International | Sina Alizadegan | Shahriar | 2026-01-09 |
| iranvictims.com [2] [3] [4] [5] [6] [7] | Sina Alizadegan | Shahriar | 2026-01-09 |
| IranTrial | سینا علیزادگان | کرج | ۱۹ دی ۱۴۰۴ |
| Narrata | سینا علیزادگان | — | ۱۴۰۴/۱۰/۱۹ |
Posts and videos (6)
6 posts found. Each link opens on its own site.
Record information
- Record number
- V8C86C01
- Evidence tier
- A Recorded on two or more independent lists
Added 27 settembre 2026 · updated 29 ottobre 2026
Memorial messages
Leave a few words in memory of Sina Alizadeh Kanharis (Alizadegan). Messages appear after moderation.
Write a message for Sina Alizadeh Kanharis (Alizadegan)…
Do you know Sina Alizadeh Kanharis (Alizadegan)? Add information or photos
A name, a photo or a single detail can help complete this record.
Add information or photos