Photo: نشانی سرو
Ehsan (Mohammad) Afsharimanesh
احسان (محمد) افشاری منش
39 years old
This record needs verification — it is not fake or doubtful, it just needs another source. Can you help?
An Iranian-Swedish citizen and the father of a 5-year-old son. His face was so badly damaged that he could not be recognised; his family could confirm his identity only from the tattoos on his shoulder and back.
Their story
This name also appears on the Iranian government's own list.
Their narrative
جاویدنام احسان افشاریمنش
لحظهای در ذهنم نقش نمیبست، سفری که برای دیدن پدر و مادرم، التیام دردهای کهنسالی و کمک به آرامش و آسایش آنها شروع کردم، اینچنین تمام شود؛ در مکانی سرد و بیروح، با صورتی غرق در خون و بدنی که شاهدی است بر چگونه گذشتن این یازده روز. از شب هجدهم دی تا این نقطه از زمان، برای من سختترین لحظه، همین نگاه خیرهی مادرم به خونی بوده است که هنوز از بینی من و زخمهای صورتم جاری است. آیا حق مادران در آغوش کشیدن بدن بیجان فرزندانشان است؟ روزی که برای اولین بار تصمیم گرفتم از ایران خارج شوم، برای ساختن زندگی بهتر و نقش زدن آرزوهایم بر دیوار زندگی بود. اواسط سال ۱۳۸۴، به قصد ادامهی تحصیل به قبرس رفتم. هرگز قصد ماندن و ساختن زندگیام در قبرس را نداشتم. پس از سه سال و نیم و گذراندن تحصیلات، به ایران برگشتم و به قصد ادامهی تحصیل، مجدداً وارد دانشگاه شدم. در کنار تحصیل و گذراندن دوران پرشور جوانی، هرگز نتوانستم در مقابل وسوسهی عشقورزی به موسیقی ایستادگی کنم و شروع به آهنگسازی و ترانهسرایی کردم. بازگشت من به ایران، شروع ادامهی تحصیل در دانشگاه و پرداختن به آهنگسازی، مصادف شد با سال پرالتهاب ١٣٨٨. آن سال من جزو معترضان فعال بودم و در تمام اعتراضات و اعتصابات شرکت میکردم. اوج اتفاقات، کشته شدن دختری به ضرب گلولهی نیروهای پلیس جمهوری اسلامی در خیابانی شلوغ در قلب تهران بود. جان باختن ندا آقاسلطان واقعهای نبود که بتوان بهسادگی از کنارش گذشت و همین، بنای ساخت آهنگی در وصف و به نام ندا آقاسلطان را در ذهن من پایهریزی کرد. در طی یکی از همان اعتراضات، دستگیر شدم که نتیجهی آن دسترسی اطلاعات سپاه به آهنگ و موزیکویدئویی که ساخته بودم شد و این بهانهای بود که من را روانهی بازداشتگاه کنند، اما در آن زمان موفق به نگه داشتن من نشدند و من فرار کردم. از همان زمان عکس من در صفحهی رسمی اطلاعات منتشر شد و آنها به دنبال دستگیری من بودند. پس از اینکه، خانواده از این موضوع باخبر شدند، مرا از ایران خارج کردند و اینچنین، مسیر سرنوشت من به سوئد رسید. اما قلب و روحم را در میان همان خیابانها، پشت درِ کلاس و میان تمام خاطرات عزیزان و دوستانم جا گذاشته بودم. در تمامی این سالها هیچوقت نتوانستم خودم را از این اسارت شیرین بیرون بکشم. خواهرکم بارها و بارها از نبود فضای امن در ایران گفت؛ از خطراتی که در کمین من بود و از رؤیاها و آرزوهایی که از دست میرفت. اما هیچکدام نتوانست عصیان قلبم را خاموش کند. دلتنگی چون زیبارویی دلفریب مرا در آغوش کشیده بود. دیگر بیش از این توان تحمل دوری را نداشتم. دیدن پدر و مادرم و لمس دوبارهی آغوش پرمهرشان، تمام تردیدها را در هم شکست. بار دیگر از شهری دور، با چمدانی در دست، به سوی گرمای دستان مادرم و آغوش امن پدرم پرواز کردم. فروردین ۱۴۰۴، کودک پنجسالهام را در سوئد کنار انسانهای امن زندگیاش گذاشتم و کودک بیقرار درونم را به آغوش کشیده و راهی وطن شدم. شراب خنک و خوشگوار دیدار و وصال، نقش آن بهار و تابستان را بر قلبم حک میکرد. کمکم زمان بازگشت به سوئد نزدیک میشد. هنگام آماده کردن تدارکات بازگشت، متوجه ممنوعالخروج بودنم شدم؛ با وجود اینکه پیش از عزیمت به ایران، سفارت ایران در سوئد به من اعلام کرده بود که در صورت برگشت به ایران هیچ مشکلی ایجاد نخواهد شد. اما در ایران، به بهانهی اینکه خدمت سربازی را انجام ندادهام، ممنوعالخروج شدم؛ در حالی که در آن زمان شهروند سوئد محسوب میشدم. پیگیریها و رفتوآمد من به سفارت سوئد و ارگانهای دولتی ایران کمکی به حل مشکل نمیکرد و در این میان، پاییز به انتها رسید. دیماه ۱۴۰۴، فصل جدیدی از کتاب تاریخ ایران با آغاز زمستان گشوده شد و این بار آغازگر اعتراضات، بازاریان بودند؛ اعتراضی که به دنبال افزایش لجامگسیختهی دلار و قیمت مایحتاج سفرههای ایرانیان شکل گرفت. فشار اقتصادی باز بهانهای شد برای اعتراض و دامنهی این آتش، خیلی سریعتر از آنچه قبلاً دیده شده بود، ایران خشک را فراگرفت. از کردستان تا سیستان، از خراسان تا خوزستان، فریاد «جانم فدای ایران» برخاست. تمام اقشار مردم به خیابان آمدند و حضور گستردهی جوانان و نوجوانان در این میان چشمگیر بود. به دنبال اعتراضی که ابتدا به نظر میرسید فقط برای فشار اقتصادی باشد، فریادهای آزادیخواهی و سرنگونی حکومت ظالم پررنگتر شد. خواستهی مردم با فریاد «رضاشاه، روحت شاد» رنگ واقعی خود را نشان داد. پس از فراخوان شاهزاده رضا پهلوی و حمایت او از مردم ایران، اعتراضات در هجدهم و نوزدهم دی اوج گرفت. حکومت از حضور گستردهی مردم در خیابانها ترسید و دستور کشتار وحشیانه صادر شد. این بار فقط شهرهای بزرگ را شامل نمیشد، بلکه دامنهی کشتار به شهرهای کوچک و مناطق کمجمعیت نیز کشیده شد. کشتاری بیسابقه با سلاحهای جنگی؛ تیربار، مسلسل، کلاشینکف، دوشکا و تکتیرانداز، همه را به میدان آوردند، در مقابل مردمی که تنها سلاحشان شجاعت، غیرت و فریاد بود. من هم نتوانستم در خانه بمانم و فقط شاهد این اتفاقات باشم. در شب هجدهم دیماه به خیابان رفتم و این رفتن برای من بیبازگشت بود. من به هستهی اعتراضات در تهرانپارس رسیده بودم. از صبح سرعت اینترنت ضعیف شده بود و حوالی ساعت هفت یا هشت شب، دسترسی عدهی زیادی به اینترنت و امکان ارسال اخبار از داخل ایران کاملاً قطع شده بود. در ساعات بعد، خاموشیِ قسمت زیادی از شهر بهواسطهی قطع برق شکل گرفت و پس از آن، صدای گلوله و فریاد بود، غبار گاز اشکآور و انسانهایی که بر روی خاک فرو میافتادند؛ و من نیز یکی از آنها بودم. از فردای آن شب، خانوادهام برای یافتنم به هر جایی سر زدند. یکی از دوستانم با استفاده از کد ملی و پیدا کردن شخصی، خبری دال بر دستگیری من پیدا کرد. ابتدا به او گفته بودند که در زندان اطلاعات سپاه هستم و سپس گفته بودند که در زندان فشافویه به سر میبرم. اما پس از گذشت چند روز، دسترسی به آن شخص نیز غیرممکن شد و خانواده در بیخبری به سر میبردند. امروز، کالبد من، احسان افشاریمنش، جوانی ۳۹ ساله، ایرانی-سوئدی، متولد تهران و مفقودشده در خیابانهای همان شهر، در محلهی تهرانپارس، در سردخانهی کهریزک مقابل چشمان بهتزدهی مادرم است. پس از گذشت یازده روز، هنوز او شاهد خونی است که از بینی من روان است و چهرهی غرق در خون من را میبیند. او مرا از تتوی روی دستم شناسایی میکند، و این در حالی است که به او گفتهاند احسان شب هجدهم دی کشته شده و هیچکس پاسخگوی این ابهام یازدهروزه نیست. شواهد نشاندهندهی شلیک گلولهی جنگی به من است و شنیدهها حاکی از رساندن من به بیمارستان. اما این خون تازهی روان پس از یازده روز چه میگوید؟ اتفاقی هولناک در پس تمام این یازده روز خفته است. پس از تحویل پیکر من، پدر و مادرم و دیگر افراد خانواده تحت فشار شدید برای گرفتن روزهی سکوت در مقابل کشتهشدن فرزندشان قرار گرفتند. مرا در بهشت زهرای تهران، در خاموشی و با حضور بستگان درجهیک، به خاکسپردند و من بالاخره در آغوش خاک سرزمینم به خواب رفتم.
This story is in Persian, exactly as it was written for Narrata.
Source: Narrata · Author: روژآوا · Written ۱۴۰۵/۰۵/۰۴ · Read the original story
Republished unchanged with Narrata’s permission. All rights belong to the author and Narrata.
What we know
- Age
- 39
- Born
- lunedì 29 dicembre 1986 ↗
Not recorded yet: Cause of death, Killed, Place. Help complete this record
Burial details
- Cemetery
- بهشت زهرای تهران
- Section
- قطعه ۳۲۹، ردیف ۱۹۵، شماره ۹۱
Names and spellings
- Name on this record
- احسان (محمد) افشاری منشEhsan (Mohammad) Afsharimanesh
- Also written (Persian)
- احسان افشاری منش
- Also written (English)
- Ehsan AfsharimaneshMohammad Afsharimanesh
How the sources wrote the name
- محمد افشاری منشOffice of the President of Iran
People are often known by more than one name, or a nickname, and sources spell names differently. All of these refer to this one person. Know another name this person was called?
Help verify and complete this record
If you knew Ehsan (Mohammad) Afsharimanesh, or have something to add, every detail helps. Everything is reviewed before it is published.
This is my family member · Send evidence · Privacy or removal request
Sources & evidence
Each list spells names and places its own way. We show them as written.
How the sources recorded this name (3)
| Source | Name as written | Place | Date |
|---|---|---|---|
| Office of the President of Iran | محمد افشاری منش | — | — |
| نشانی سرو | احسان (محمد) افشاری منش | — | — |
| Narrata | احسان (محمد) افشاری منش | — | ۱۴۰۴/۱۰/۱۸ |
Posts and videos (2)
2 posts found. Each link opens on its own site.
Record information
- Record number
- V97D8398
- Evidence tier
- D Needs verification — no trusted source has been found for this name yet
Added 28 settembre 2026 · updated 29 ottobre 2026
Memorial messages
Leave a few words in memory of Ehsan (Mohammad) Afsharimanesh. Messages appear after moderation.
Write a message for Ehsan (Mohammad) Afsharimanesh…
Do you know Ehsan (Mohammad) Afsharimanesh? Add information or photos
A name, a photo or a single detail can help complete this record.
Add information or photos