Photo: Iran International
Amir Ahmadvand
امیر احمدوند
39 years old · Tehranpars, Tehran
giovedì 8 gennaio 2026
Shot directly by Islamic Republic agents at Felkeh Dovom Tehranpars. He and his wife were expecting the birth of their son Diyar.
Their story
What the sources recorded
- iranvictims.com: died during the protest period
- IranTrial: کشتهشده
Their narrative
جاویدنام امیر احمدوند؛ پدری که نرسید
کارگاه هنوز بوی خاکارهی خیس، سنباده و رزین بلوط میداد. نور کمرمق عصرگاهی از شیشههای مات پنجره به داخل میتابید و روی خطوط منحنی الوارهای چوب مینشست. امیر دست کشید روی لبهی تختهچوب گردو؛ سطحی صاف، صیقلی و گرم، درست مثل همان طنین آرامی که در لحن صدا و خندههای روزمرهاش جا خوش کرده بود. برای او چوب فقط یک ابزار کار نبود؛ یک بافت زنده بود که باید با صبر، ظرافت و حوصله تراشیده میشد تا شکل بگیرد و امنیتی برای گوشهی خانهای فراهم کند. همان دستهایی که سالها در سالنهای تمرین مویتای و بوکس به دستکشهای چرمی خو گرفته بودند و ضربه را میشناختند، پشت میز کارگاه چنان دقیق و بیتاب روی رگههای ظریف چوب حرکت میکردند که گویی در حال ساختن تکهای از خود زندگی بودند. چند ماه بود که کارگاه برایش معنای دیگری پیدا کرده بود. هر تکهای که برش میخورد، در خیالش گهوارهای میشد، کمدی کوچک یا قابی برای ثبت اولین نگاهها. نیلوفر در خانه استراحت میکرد، با روزهایی که باید با آرامش مطلق میگذشت تا ریشههای مسافر کوچکشان در جان مادر محکم شود. امیر هر غروب که به خانه برمیگشت، بوی چوب را با خودش به اتاق میآورد. دستش را که هنوز ردی از زبری سنباده داشت، پاورچین و محتاط روی تن همسرش میگذاشت؛ حرکتی آنقدر سبک و لبریز از پروا که مبادا خواب آرام نیلوفر برهم بخورد. یک شب، وقتی صدای باران به شیشهها میخورد، نیلوفر با لبخندی محو گفته بود: «اگر اسمش رو بذاریم دیار چی؟» امیر مکث کرده بود. واژه در دهانش چرخیده بود، طعم خاک و تعلق میداد. دیار؛ یعنی همین جایی که در آن نفس میکشیم، یعنی سرزمینی که باید برای ماندن و روییدن در آن امنیت داشت. او در صحنههای تئاتر و فیلمهای کوتاهی که بازی کرده بود، سکوتهای پر از معنی را خوب میشناخت، اما سکوتی که بعد از شنیدن این نام اتاق را پر کرد، از جنس دیگری بود؛ تعهدی سنگین و عاشقانه برای پدری که میخواست جهان را برای آمدن پسرش امنتر، زیباتر و استوارتر کند. روزهای میانی دیماه اما سرد، سنگین و پر از غبار بود. هوای تهرانپارس بوی دلهره و اضطراب میداد. امیر میان تمام نقشهایش، ورزشکار با قامتی رشید، نجار با دستان آفریننده، و همسری که برای اولینبار طعم پدر شدن را مزهمزه میکرد، نمیتوانست نسبت به هوای گرفتهی خیابانهای شهرش بیتفاوت بماند. شامگاه ۱۸ دیماه ۱۴۰۴، وقتی درهای کارگاه بسته شد، سرمای سوزناک زمستان تا عمق استخوان نفوذ میکرد. خیابانهای منتهی به فلکهی دوم و حوالی کلانتری رشید پر از سایههای شتابزده بود؛ سایههایی که انگار در تندبادی از خشم و بیقراری گم شده بودند. امیر در میان همان خیابانها ایستاده بود، با کاپشنی گرم که تنپوش زمستانیاش بود و فکری که میان کارگاه، خانه و فرداهای دیار پرواز میکرد. صدای هیاهو ناگهان با غرشی خفه درهمآمیخت. ضرباتی سنگین، فریادهایی نامفهوم و دردی تیز و خردکننده که پهلو و استخوانهایش را در بر گرفت. خاک و آسفالت سرد زمستان زیر تنش کشیده شد. ضرب و شتمی بیرحمانه در تاریکی خیابان رخ داد؛ شکستگیهایی که بعدتر روی بینی و مچ دست و پایش رد انداختند و ساچمههایی که چون بذرهای سربی بر سمت چپ تنش نشستند. اما در میان آن هجوم تاریک و بیامان، دردی عمیقتر و پنهانتر در جانش فرو نشست؛ سوراخی کوچک در پهلوی چپ، بدون خونریزی بیرونی، که با سکوتی مرگبار در عمق بافتها پیش رفت. سکوتِ بخشِ اورژانس، با صدای قدمهای سریعِ پرستارها، با بویِ الکل و ید و با صدای گهگاه دستگاههایی که نبض را اندازه میگرفتند، پر شده بود. امیر روی تخت بود. دستانش، که روزی مشتهایی میشد و در کیسهی بوکس فرو میرفت، حالا به دو طرفِ تخت آویزان بود. صورتش رنگ باخته بود؛ نه رنگِ مرگ، که رنگِ یک سکوتِ عمیق. کسی در آن شب، به پهلوی چپِ او نگاه نکرد، جایی که سوراخی تازه روی پوستش ایجاد شده بود، ورودیِ یک تیرِ خلاصِ آرام، بیصدا، حرفهای. تیری که برای پایانِ یک روایت طراحی شده بود، نه برای مبارزه، بلکه برای محو کردن. «گوشیش رو جواب نمیده.» یک سکوت دیگر. این بار طولانیتر. ساعتهایی که بعد آمدند، شکل عجیبی داشتند. نه طولانی بودند، نه کوتاه. زمان در آنها یکجور دیگری حرکت میکرد. مثل آب در خواب، که هر چقدر تندتر میدوی، کندتر پیش میروی. تلفنها، صداها و آدمهایی که میآمدند و میرفتند. اسمهای بیمارستان که یکییکی گفته میشد و یکییکی رد میشد. نیلوفر وسط همهی اینها نشسته بود روی همان مبل، همان بالش زیر کمرش، همان فنجان چای سرد روی میز و گوش میداد. دیار آرام بود. این را حس میکرد. انگار او هم میدانست که باید ساکت بماند. انگار او هم داشت گوش میداد. خبر را خواهرش آورد؛ نه با تلفن، آمد؛ در زد. وقتی نیلوفر در را باز کرد، چشمهای خواهرش را دید و همان لحظه فهمید. قبل از هر حرفی، قبل از هر جملهای، آدم بعضی چیزها را از چشم میفهمد. از آن جنس فهمیدنی که کاش نمیفهمید. خواهرش گفت: «بریم بشینیم.» نیلوفر از جایش نجنبید. دستش را گذاشت روی چارچوب در، سرد بود. آن سرمای فلز در دیماه که انگار استخوان را لمس میکند. به آن سرما چسبید؛ انگار اگر ولش میکرد، میافتاد. «کجاست؟» خواهرش جواب داد. اسم بیمارستان را گفت و چند کلمهی دیگر گفت که نیلوفر نشنید؛ نه بهخاطر اینکه بلند نگفت، بهخاطر اینکه گوشهایش داشتند کار دیگری میکردند. داشتند سعی میکردند آن اسم بیمارستان را جایی بگذارند که با بقیهی اطلاعات کنار بیاید. چند ساعت بعد، برای خانواده، همهچیز به دالانهای سرد و روشن بیمارستان تهرانپارس ختم شد؛ بوی تند الکل، چراغهای مهتابی که با نوری زننده روی کاشیهای رنگپریده بازتاب مییافتند، و صدای کشیدهشدن برانکاردها روی کف سالن. پیکر امیر آنجا بود؛ با بینی و دست و پای شکسته، ساچمههایی پراکنده و کبودیهای تیره در سمت چپ بدنش. خونی که از پشت بدنش سرازیر شده بود، در نگاه اول همه را به این باور رساند که گلوله از پشت بر او نشسته است. شوک آنچنان سنگین و دهشتناک بود که چشمها فرصت دیدن دقیقتر را نداشتند؛ ذهنها در میان گریهها و ناباوری متوقف شده بودند. پیکر در میان فشارهای طاقتفرسا و روزهای پر از سردرگمی به خاکسپرده شد. دیماه گذشت، بهمن تمام شد و خانه همچنان در سکوتی مرگبار نفس میکشید. اتاق نوزاد نیمهکاره مانده بود و نیلوفر روزها را با نگاه کردن به جای خالی امیر میگذراند. تا اینکه دو ماه بعد، یکی از نزدیکان، کاپشن زمستانی امیر را از کمد بیرون آورد؛ همان پارچهی تیرهرنگی که در شب ۱۸ دی به تن داشت. وقتی کاپشن زیر نور پنجره پهن شد، حقیقتی پنهان از میان تار و پود پارچه آشکار شد. تنها یک سوراخ ناشی از گلوله روی سرشانه و کتف کاپشن دیده میشد؛ اصابتی سطحی به کتف که هرگز نمیتوانست جان مردی تنومند و ورزشکار را بگیرد. پس آن حجم از خون و آن زخم مهلک از کجا آمده بود؟ پرسشها چون خوره به جان بازماندگان افتاد. کاپشنی که مدرک خاموش یک معما بود. دوباره پروندههای بیمارستان نمایان شد و آنجا بود که حقیقت تلخ، از پشت پردهی سکوت و اضطراب آن شب بیرون ریخت. پزشکی که در جریان جزئیات پروندههای آن شب تلخ بود، واقعیتی هولناک را فاش کرد؛ در همان شب ۱۸ دی، امیر به همراه چندین مجروح دیگر به بیمارستان آورده شده بود. وقتی پرسیده شد که چرا هیچ اثری از گلوله بر سر یا قلب دیده نمیشده، پاسخ کوتاه اما ویرانکننده بود، آن حفرهی خاموش روی پهلوی چپ، همان تیر خلاص بود. گلولهای دقیق به سمت طحال، طوری که هیچ خونریزی بیرونی بر جا نگذارد، اما اندامهای حیاتی را از درون در خون غرق کند؛ الگویی حسابشده و خاموش که حیات را در سکوت متوقف میساخت. آگاهی از این راز، غم را سنگینتر نکرد؛ بلکه آن را به وقاری تاریخی و زخمی ماندگار تبدیل نمود. دیگر تنها مسئلهی یک رفتن ناگهانی نبود، بلکه مواجهه با روایتی از ایستادگی، مظلومیت و بیعدالتی عریان بود. چوبهای کارگاه امیر همچنان در جای خود ایستاده بودند، ساکت اما گواه. دستکشهای مویتای گوشهی قفسه خاک میخوردند، اما حضور مردی که با ارادهای پولادین در رینگ میجنگید، در هر گوشهای از خانه حس میشد. چند ماه بعد، دیار چشم به جهان گشود. نوزادی با چشمهایی روشن و نگاهی که گویی در جستوجوی چیزی آشنا در هوا میچرخید. وقتی نیلوفر برای اولینبار انگشتان کوچک فرزندش را لمس کرد، همان گرمای آرام و مطمئن دستان امیر را به یاد آورد؛ دستانی که هرگز فرصت نکردند قنداقهی فرزند را در بر بگیرند، اما تمام آیندهاش را با امید تراشیده بودند. امیر احمدوند در حوالی اواخر سیسالگیاش رفت، پیش از آنکه بتواند اولین قدمهای پسرش را ببیند یا صدای اولین کلمات او را بشنود. اما مرگ نتوانست پیوند او را با خاکی که در آن زیسته بود بگسلد. او در خاطرهی جمعی تهرانپارس، در رگههای صیقلی چوبهایی که روزی لمسشان کرده بود، و بیش از همه، در نفسهای فرزندی به نام «دیار» زنده است. روزی که دیار بزرگ شود و معنای نامش را بپرسد، داستانی برای شنیدن خواهد داشت؛ داستان پدری مهربان، کارگر و پهلوان، که با تنی پر از زخم و دلی لبریز از عشق برای فردا، تا آخرین لحظه در برابر تاریکی ایستاد و نامش را چون نشانی از شرف و زندگی در قلب این سرزمین به یادگار گذاشت.
This story is in Persian, exactly as it was written for Narrata.
Source: Narrata · Author: میخک سپید · Written ۱۴۰۵/۰۳/۲۲ · Read the original story
Republished unchanged with Narrata’s permission. All rights belong to the author and Narrata.
Photos & videos
Part of these events
What we know
- Age
- 39
- Killed
- giovedì 8 gennaio 2026
- Place
- Tehranpars, Tehran
- Cause of death
- Shotgun pellets (birdshot)
- Father’s name
- حسن مراد (in Persian) ↗
- Born
- mercoledì 26 marzo 1986 ↗
Burial details
- Cemetery
- بهشت زهرا
- Section
- 329
- Row
- 192
- Number
- 6
Do you know this person?
If you knew Amir Ahmadvand, or have something to add, every detail helps. Everything is reviewed before it is published.
This is my family member · Send evidence · Privacy or removal request
Sources & evidence
Each list spells names and places its own way. We show them as written.
How the sources recorded this name (5)
| Source | Name as written | Place | Date |
|---|---|---|---|
| Iran International | Amir Ahmadvand | Tehranpars, Tehran | 2026-01-08 |
| iranvictims.com [2] [3] [4] [5] | Amir Ahmadvand | Tehranpars, Tehran | 2026-01-08 |
| نشانی سرو | امیر احمدوند | — | — |
| IranTrial | امیر احمدوند | Unidentified | 1404/10/18 |
| Narrata | امیر احمدوند | — | ۱۴۰۴/۱۰/۱۸ |
Posts and videos (5)
5 posts found. Each link opens on its own site.
Record information
- Record number
- V9B475F4
- Evidence tier
- B Recorded on one trusted list
Added 27 settembre 2026 · updated 29 ottobre 2026
Memorial messages
Leave a few words in memory of Amir Ahmadvand. Messages appear after moderation.
Write a message for Amir Ahmadvand…
Do you know Amir Ahmadvand? Add information or photos
A name, a photo or a single detail can help complete this record.
Add information or photos