Babak Matin Azad
بابک متین آزاد
49 years old · Tehran
giovedì 8 gennaio 2026
Their story
No account of how Babak Matin Azad was killed has been recorded yet. If you know what happened, tell us.
What the sources recorded
- Iran Human Rights (IHRNGO): listed among cases verified by two or more sources
- iranvictims.com: died during the protest period
This name also appears on the Iranian government's own list.
Their narrative
جاویدنام بابک متینآزاد؛ شبی که زمان میان خانه و لالهزار ایستاد
پنجاهسالگی، بابک را صدا میزند. بویش در کوچهی نیلوفر میپیچد؛ مثل عطر شکوفههای نارنج بهوقت بهار. انگار آرزوهایش، یکییکی، از زیر روزمرگیهای زندگی سر برمیآورند. او به آن روز فکر میکند؛ به جشنی که قرار است پنجاهسالگیاش را به خیابان سهروردی بیاورد، به خانهای که دو پسرش در آن، رنگهای زندگی را یکییکی نقاشی میکنند. یکی چهار سال دارد و هنوز در آغوش پدر جا میگیرد؛ دیگری نهسال، پنج سال بزرگتر؛ کمکم کودکی را رها میکند تا در دنیای نوجوانی زندگی را جور دیگری تجربه کند. روزهای بابک میان دو نقطه میگذرد: خانه و لالهزار. صبحها از خانه بیرون میزند و خودش را به میان چراغها و سیمها و ابزارهای الکترونیک میرساند. عصر که میشود، مسیر را برمیگردد و دوباره به خانه میرسد؛ به همان اتاقها، همان صداها. انگار زندگیاش دو سوی یک خیابان است؛ یک سو لالهزار با هیاهوی مغازه و نور و سوی دیگر خانه، با سکوت و نفسهای آشنا. پیش از او، پدرش افسر پایگاه نیروی هوایی نوژه بود و مادرش، خانم میرزایی، سالها زیستن را روی تختهسیاه صرف کرده بود. شامگاه جمعه، نوزدهم دیماه ۱۴۰۴، مثل همیشه راهی روزمرگی میشود. آن شب اما، درِ پشت سرش به شکل دیگری بسته میشود. بابک بهجای مغازه یا خانه، به سوی بازار تهران میرود؛ به سمت غریو و هیاهویی که در شهر پیچیده است و دیگر نمیشود نادیدهاش گرفت. میان همان فریاد و غوغای آزادیخواهی، گلولهای جنگی به سر و صورتش میخورد. در یک آن، زندگی در همان نقطه از حرکت میایستد. برای همسر و دو پسرش اما، زمان شکل دیگری پیدا میکند؛ انتظار از همان شب آغاز میشود و صبح، مثل همیشه، پایان شب نیست. او دیگر برنمیگردد، اما نبودنش هنوز نامی ندارد. خانواده نمیداند باید برای بازگشتش امید ببندد یا برای نبودنش سوگوار شود. همین ندانستن، میان این دو معلقشان میکند؛ نه میتوانند چشم از در بردارند و نه میتوانند برای همیشه از آمدنش دل بکنند. از دری به در دیگر میروند؛ از بیمارستانی به بیمارستان دیگر، از آنجا به بهشتزهرا و از بهشتزهرا به نهادهای قضایی و امنیتی و مراکز امداد. هر بار با همان سؤال وارد میشوند و با همان بیخبری بیرون میآیند. هر دری که بسته میشود، امیدشان پشت آن میماند و دوباره مجبور میشوند جایی دیگر دنبالش بگردند. پنج روز میگذرد؛ پنج روزی که در آن، زمان نه به سوی رفتن میرود و نه به سوی رسیدن. خانواده در فاصلهی میان خبر و بیخبری مانده است؛ جایی که هنوز میشود امیدوار بود؛ اما هر ساعت، جای خالی بابک را واقعیتر میکند. سهشنبه، بیستوسوم دی، تلفن بالاخره زنگ میخورد. صدا از سردخانهای در تهران میآید. حالا باید به جایی بروند که قرار است غیبت بابک برای نخستینبار شکل پیدا کند. بابک روی تختی سرد، آرام خوابیده است. گلوله صورتش را از زندگیاش جدا کرده؛ از آن صورتی که سالها خانه با آن صبح کرده و شب به خواب رفته، از آن چهرهای که پسرانش از میان شلوغی جهان پیدایش میکردند. حالا نگاه خانواده روی چهره میماند و چیزی برای برگشتن به آن پیدا نمیکند. چشمها پایین میآیند؛ به تن، به لباسها. همان لباسهایی که شب نوزدهم دی بر تن بابک بودهاند. لباسها هنوز به شکل اویند، اما خودِ او دیگر در آنها نیست. بعد اثر انگشت را میآورند و شمارهی ملی را. انگار برای پیدا کردن یک انسان، ناچارند از چیزهایی کمک بگیرند که هیچوقت قرار نبوده جای او را بگیرند. چند خط روی سرانگشت، چند رقم روی کاغذ. زندگیِ بابک، حالا باید از میان این نشانههای کوچک دوباره به نام برسد. پنج روز بیخبری، نه با بازشدن دری و برگشتن بابک، که با شناختهشدن پیکری بیچهره به پایان میرسد. او را با تدابیر امنیتی و دور از چشم، در بهشتزهرای تهران به خاک میسپارند؛ قطعه ۳۱۵، ردیف ۱۲۸، شماره ۵. چند رقم روی سنگ میماند؛ چند رقم به جای مردی که تا همین چند روز پیش، در کوچههای نیلوفر راه میرفت و صبحهایش را به لالهزار میسپرد. لالهزار همچنان لالهزار است. چراغها روشناند، مغازهها بازند و وسایل الکترونیکی سر جای همیشگیشان ماندهاند. نیلوفر هم همان کوچه است؛ اما در خانهای نزدیک خیابان سهروردی، جای یک نفر خالی است. زنی مانده و دو پسر. یکی هنوز چهار ساله است؛ سنی که آغوش پدر برایش تمام دنیا بود. دیگری نهساله است و هر روز پنج سالی را که میان او و برادرش بود، پشت سر میگذارد؛ پنج سالی که قرار بود بابک شاهد بزرگشدن هر دویشان باشد. پنجاهسالگی اما دیگر نمیرسد. همان جایی میماند که آغاز شده بود؛ در نیلوفر، میان بوی شکوفههای نارنج و خانهای که قرار بود چراغهای یک جشن در آن روشن شود. حالا آن بو اگر از کوچه بگذرد، از کنار پنجرهای میگذرد که بابک دیگر پشت آن نیست.
This story is in Persian, exactly as it was written for Narrata.
Source: Narrata · Author: روشنا · Written ۱۴۰۵/۰۶/۲۶ · Read the original story
Republished unchanged with Narrata’s permission. All rights belong to the author and Narrata.
Part of these events
What we know
- Age
- 49
- Killed
- giovedì 8 gennaio 2026
- Place
- Tehran
Not recorded yet: Cause of death. Help complete this record
Burial details
- Cemetery
- بهشت زهرا
- Section
- 315
- Row
- 128
Do you know this person?
If you knew Babak Matin Azad, or have something to add, every detail helps. Everything is reviewed before it is published.
This is my family member · Send evidence · Privacy or removal request
Sources & evidence
Each list spells names and places its own way. We show them as written.
How the sources recorded this name (6)
| Source | Name as written | Place | Date |
|---|---|---|---|
| Iran Human Rights (IHRNGO) | Babak Matin Azad | — | 2026-01-08 |
| Iran International | Babak Matin Azad | Tehran | 2026-01-09 |
| Office of the President of Iran | بابک متین آزاد | — | — |
| iranvictims.com [2] [3] [4] [5] | Babak Matin Azad | Tehran | 2026-01-09 |
| IranTrial | بابک متین آزاد | Gorgan | 1404/10/18 |
| Narrata | بابک متین آزاد | — | ۱۴۰۴/۱۰/۱۹ |
Posts and videos (5)
5 posts found. Each link opens on its own site.
Record information
- Record number
- VB171F1A
- Evidence tier
- A Recorded on two or more independent lists
Added 27 settembre 2026 · updated 29 ottobre 2026
Memorial messages
Leave a few words in memory of Babak Matin Azad. Messages appear after moderation.
Write a message for Babak Matin Azad…
Do you know Babak Matin Azad? Add information or photos
A name, a photo or a single detail can help complete this record.
Add information or photos