The Iran Massacreکشتار دی ۱۴۰۴
This translation was made with the help of AI and has not yet been checked by a native speaker. English · فارسی
این صفحه به فارسی

Mohammad Saleh Mohammadi

محمد صالح محمدی

19 years old · Qom, Tehran

DNeeds verification

This record needs verification — it is not fake or doubtful, it just needs another source. Can you help?

#Mohammad_Saleh_Mohammadi#محمد_صالح_محمدی

Shot twice in the throat with live ammunition by a sniper.

Add information

Their narrative

گذر از آتش

صدای سوت مدام به گوش می‌رسد. نه، این صدای سوت داور روی تشک نیست؛ صدای لولاهای زنگ‌زده درهایی‌ست که در هزارتوی زندان، پشت تاریکی چشم‌بندش باز و بسته می‌شوند. دست‌هایش از پشت سر بسته است و او تمام حواسش را می‌سپارد به گوش‌هایش... و بعد صدای ممتد زنگ سیلی بازجو  مثل گرداب می‌پیچد توی گوشش و صدای لولاها را در خود غرق می‌کند. از اتاق بازجویی که بیرونش می‌آورند، موجی بلند می‌شود و صدای زنگ سیلی دوباره گم می‌شود در صدای لولای دری‌ که رو به تاریکی انفرادی باز می‌شود. توی چهار دیواری تنگ و نمور انفرادی، زمان مثل قیر مذاب با سنگینی چکمه‌های سیاهش به‌راه می‌افتد توی آن هزارتوی دیگر، هزارتوی فکرش. شامه‌اش تیز می‌شود. بوی تند لاستیک گرمِ سالن تمرین با بوی نم انفرادی و بوی خون کهنه دیوارهای راهروها درهم می‌آمیزند. بعد بوی عطر نان و بوی دست‌های آردی مادرش مثل رقص شکوفه‌های بهاری در باد چرخ‌زنان می‌پیچد و کلاف‌های بسته هرم غلیظ هوا را می‌گشاید. صالح می‌فهمد که مادرش دارد خواب او را می‌بیند. شاید هم بیدار است و دارد به یادش نان می‌پزد. صالح چشم‌هایش را می‌بندد. حالا قیر چکمه‌های سیاه زمان مثل کش کهنه‌ی دوبنده‌اش وا می‌رود و شروع به ذوب شدن می‌کند. زمان در چسبناکی سیال خود از حرکت باز می‌ماند و از سقف دخمه‌های کبود حافظه‌اش می‌چکد. می‌چکد و فرو می‌رود در درزهای دورترین خاطرات کودکیش. قصه او از ۲۰ اسفند ۱۳۸۵ آغاز شد. نخستین‌بار که مادرش روی تخت زایشگاهی در ساوه تلاش کرد مشت‌های کوچکش را باز کند تا کف لطیف دستانش را ببیند. پرستار‌ها به مادرش گفته بودند که او بند نافش را توی مشت گرفته بود. «بچه پرزوری‌ست... به زور دست‌هایش را باز کردیم تا بند ناف را بیرون بکشیم». این را مادرش بارها با لبخند گفته بود. تو‌ گویی از همان بدو تولد می‌دانست باید دوبنده را محکم بچسبد. لبخند مادر همیشه گوشه لبش چین می‌خورد. انگار یک‌باره لب مادر را کوک بخیه می‌زدند و نخ کوک را می‌کشیدند. آهی از درز لبانش بلند می‌شد و می‌رفت که چای بریزد و صورتش را پشت هاله‌ای از بخار سماور پنهان کند: «مادر مراقب خودت باش». یک‌بار مادرش در فاصله میان تب و هذیان بیماری به او گفته بود در کابوس‌هایش مدام صحنه تولد او را می‌بیند که بند‌ناف به دور گردنش پیچیده شده و صورتش را کبود کرده است. مادر چای می‌آورد و دست می‌کشید بر دایره‌های سرخ بادکش روی کتف‌های عریانش که مثل کوه از حاشیه رکابی بیرون زده بودند و شبیه به مهرها و سنگ‌نگاره‌های باستانی شده‌ بودند. این‌بار که به ملاقاتش آمده بود، می‌گفت: «شبیه به زخم‌های سیاوشند وقتی برای اثبات پاکی‌اش از میان شعله‌ها گذشت.» یاد آتش که می‌افتد سوز سردی توی سلول می‌پیچد. روسیه، شهریور ۱۴۰۳، جام سایتی‌یف؛ سرمای فلزی برنز روی پوست داغش می‌نشیند. گوشش به صدای هم‌وطنانش تیز است و صدای فریادهای گنگ شادی را در میان سیل جماعت ناراضی می‌شنود. اما خودش راضی نیست. انگشتانش را در مشت می‌فشارد و زیر لب زمزمه می کند: «دفعه بعد طلا می‌گیرم». ۲۳ بهمن ۱۴.۴؛ قاضی در اتاقی که بوی کاغذهای کهنه می‌دهد، برگه‌ای را امضا می‌کند و بر آن مهر می‌زند. شامه‌‌اش در تاریکی چشم‌هایش در زندان قوی‌تر شده‌اند. وقتی مهر بر کاغذ فرود می‌آید، بوی خون توی دماغش می‌زند. تلاش می‌کند از چشم‌های عبوس قاضی بفهمد که زیر آوار آن کلمات خشک چه اتهامات سنگینی خوابیده‌ است و چه فرجامی انتظارش را می‌کشد. صدای مادر توی گوشش زنگ می‌زند: « مراقب خودت باش». و باز صدای مادر که می‌گوید: «از میان شعله‌ها گذشت». بک‌باره مفهوم «مراقب خودت باش» در ذهنش دگرگون می‌شود. مراقب خودت باش، مراقب پهلوانی‌ات پسرم. نور طلایی از درزهای سلول می‌چرخد و می‌نشیند روی پیشانی‌اش. یاد گرفته با چشم‌های بسته خورشید را ببیند که از فراز کوه شانه‌هایش تا ستیغ پیشانی‌اش بالا می‌آید. مشت‌هایش را گره می‌کند: او سیاوش اکنون است. بیهوده تلاش می‌کنند او را به «متن بازجویی» تبدیل کنند. او دیگر آن جوانی نیست که زیر فشار جسمی که تا مرز شکستگی استخوان به مشت‌هایش فشار می‌آورد فریاد می‌زد: «من پهلوانم، نه قاتل». خود را می‌بیند که سیاوش اکنون است و از میان آتش گذشته است‌ آتش تهمت که از دهان اژدهای مخوف بازجو تنوره می‌کشید و ویرانگرتر بود از آتش جنگی که آن‌سوی دیوارهای زندان روشن بود. ۱۸ دی‌ماه ۱۴۰۴؛ صدای ترمز تند در منطقه نیروگاه قم. از این‌جا به بعد، میان انفرادی و تشک کشتی، مرزی نیست. بعد از آن همواره در تلاش است حریف دیگری را خاک کند. حریفی که نبردش هیچ قرابتی با نبرد یک مبارز کشتی آزاد ندارد. انگشت می‌پیچاند، لگد می‌زند و زیرگیری ناجوانمردانه می‌کند. چکمه‌اش را روی صورت او بر سیمان سرد می‌فشارد. از یقه بلندش می‌کند و به زور بر صندلی می‌نشاند. نه این‌که زورش به او نمی‌رسد... می‌رسد. اما اگر مقاومت کند استخوان‌هایش را می‌شکنند. می‌گوید: «بنویس!» و تلاش می‌کند مشت‌هایش را باز کند و قلم را روی مشتش فشار می‌دهد. دست‌های مادر را به یاد می‌آورد: آردی است و دارد نان می‌پزد که برای او به زندان بیاورد. «مادر این‌ها می‌خوان من رو بشکنن اما نمی‌دونن هویت پهلوون شرفشه». ۲۸ اسفند ۱۴۰۴؛ سحرگاه یک روز مانده به آخرین روز سال. شهر بوی سبزه و ماهی گلی و نفت و باروت می‌دهد. آتش‌‌‌های پراکنده چهارشنبه سوری در میان آتش‌های افروخته از جنگ در سکوت کوتاه حیرت شهر به خاکستر نشسته‌اند. انگار زمان ایستاده است. او را به سمت سکو می‌برند. برای صالح، این آخرین نبرد است. «مادر... مدال روسیه رو بگذار کنار عکس بابام. از روسیه تونستم همین یک مدال برنز را پس بگیرم. به ازای آن همه سرمایه که مفت برده و خورده است». «مادر تو جوانی، هنوز خیلی فرصت داری پسرم...». روی چهارپایه می‌رود. سرش را بالا می‌گیرد و می‌بیند که آخرین مدال را به گردنش می‌آویزند. طناب‌دار مرگ را. مدال طلای جاودانگی را. ققنوس از میان خاکستر گداخته چهارشنبه‌سوری و جنگ بر می‌خیزد و بر فراز آسمان شهر به پرواز در می‌آید. مادر در خانه، سفره‌ی هفت‌سین می‌چیند. صالح از مادرش خواسته بود که هفت سین را فراموش نکند. «بی‌‌تو من هفت‌سین ندارم مادر». «به‌خاطر من بچین.... هفت سین نماد ملی ماست... نباید فراموش بشه». امسال سمنو خیلی گران شده بود و هفت‌سین مادر سمنو نداشت. خودش هم نه دل و دماغش را داشت، نه جوانه گندم یا حتی آردی برای پختن. با آخرین آردی که خریده بود نان درست کرده بود تا برای صالح ببرد اما به او اجازه ملاقات نداده بودند و او نان‌ها را پشت دیوارهای زندان به یک مادر نگران دیگر بخشیده و نومید به خانه برگشته بود. یک سین کم است: «سیاوش». سیاوش اکنون ایران: «صالح محمدی». مادر قاب عکس صالح را از طاقچه برمی‌دارد. بر آن دست می‌کشد و سر سفره هفت سین می‌گذارد. تصویر صالح در آیینه سفره تکثیر می‌شود.

This story is in Persian, exactly as it was written for Narrata.

Source: Narrata · Author: هاوسونات · Written ۱۴۰۵/۰۱/۰۴ · Read the original story

Republished unchanged with Narrata’s permission. All rights belong to the author and Narrata.

What we know

Age
19
Place
Qom, Tehran
Cause of death
Gunshot wound

Not recorded yet: Killed. Help complete this record

Burial details

Section
قطعه ۳۲۷، ردیف ۲۴۸، شماره ۱۱۹

Help verify and complete this record

If you knew Mohammad Saleh Mohammadi, or have something to add, every detail helps. Everything is reviewed before it is published.

This is my family member · Send evidence · Privacy or removal request

Sources & evidence

Each list spells names and places its own way. We show them as written.

How the sources recorded this name (2)
SourceName as writtenPlaceDate
نشانی سرو محمد صالح محمدی — —
Narrata محمد صالح محمدی — ۱۴۰۴/۱۲/۲۸
Posts and videos (1)

1 posts found. Each link opens on its own site.

Record information

Record number
VB4C34F8
Evidence tier
D Needs verification — no trusted source has been found for this name yet

Added 28 settembre 2026 · updated 29 ottobre 2026

Report an error or ask for removal · How we verify

Memorial messages

Leave a few words in memory of Mohammad Saleh Mohammadi. Messages appear after moderation.

Write a message for Mohammad Saleh Mohammadi…

Leave a few words in memory of Mohammad Saleh Mohammadi. Messages appear after moderation. Short, kind messages only. No personal details or phone numbers.

Your safety comes first: no real name is needed. Is it safe to submit? · Sending anonymously

Menu

Settings · Privacy

Settings

Safety

Quick exitPress Esc twice to leave the site at once.
Discreet tab titleThe browser tab shows “Notes” instead of the page name.

Removes this site’s saved choices, saved names and offline copies, signs you out and leaves. This can’t be undone.

Languages

Appearance

Data use

Low data modeHides photos in lists and turns off motion. Best for slow or expensive connections.

Account

All settings · Cookie settings

How would you like to send it?

What we keep and who sees it · Other ways (X, Instagram)

Chat

Open full page

Be kind. No personal attacks, private details or phone numbers. Messages may be removed by moderators.