The Iran Massacreکشتار دی ۱۴۰۴
This translation was made with the help of AI and has not yet been checked by a native speaker. English · فارسی
این صفحه به فارسی

Arefeh Beygi

عارفه بیگی

20 years old · Zarrin Shahr, Isfahan

giovedì 8 gennaio 2026

ATwo or more independent lists

Named on the government’s official list (row 1784)

#Arefeh_Beygi#عارفه_بیگی
Add information

Their story

No account of how Arefeh Beygi was killed has been recorded yet. If you know what happened, tell us.

What the sources recorded

  • Iran Human Rights (IHRNGO): listed among cases verified by two or more sources
  • iranvictims.com: died during the protest period
  • IranTrial: کشته‌شده

Their narrative

جاویدنام عارفه بیگی؛ دختر ۲۰ ساله‌ی ایران

شب بود و خیابان در دود گاز اشک‌آور گم می‌شد. صدای درگیری از دور می‌آمد و مأموران لحظه‌به‌لحظه نزدیک‌تر می‌شدند. پنج‌شنبه ۱۸ دی‌ماه ۱۴۰۴، عارفه بیگی، دختر بیست‌ساله اهل زرین‌شهر اصفهان، در پی فراخوان شاهزاده رضا پهلوی به جمعیت معترض پیوسته بود. آن شب، مردم در شهرهای مختلف ایران برای بیان اعتراض و خواسته‌هایشان به خیابان آمده بودند؛ صدای شعار «جاویدشاه» و «مرگ بر دیکتاتور» و «این آخرین نبرده پهلوی برمی‌گرده»، از تمام کوچه و پس‌کوچه‌های کشور شنیده می‌شد. اما نیروهای سرکوب‌گر جمهوری اسلامی به سوی معترضان بی‌رحمانه شلیک کردند. عارفه از ناحیه‌ی پهلو هدف گلوله قرار گرفت و هنگامی که روی زمین افتاد، مأموری با شلیک مستقیم به سر او، جانش را گرفت. کنار جاده، میان دود و خون، دختری روی زمین افتاده بود. کسی که او را پیدا کرد، مکثی نکرد. خم شد، عارفه را به بغل گرفت و راه افتاد؛ باید پیش از آن‌که مأموران برسند، او را از آنجا دور می‌کرد. دویدن با پیکر دختری که دیگر توان راه رفتن نداشت، آسان نبود. چند بار ناچار شد قدم‌هایش را آهسته کند. کمی جلوتر، وسط راه، عارفه را زمین گذاشت تا لباس‌هایش را مرتب کند و بتواند بهتر او را حمل کند. ماسک و کلاه نقاب‌دارش را که برداشت، با خون روبه‌رو شد؛ خون، لباس و پوشش سر عارفه را به خود آغشته بود. گلوله به سرش خورده بود. حالا دیگر می‌دانست با چه چیزی روبه‌روست، اما هنوز می‌شد برای نجاتش تلاش کرد. عارفه نیمه‌جان بود و به‌سختی می‌توانست حرف بزند. با این‌همه، در همان حال هم می‌کوشید از کسی که او را از میان آن خیابان بیرون کشیده بود تشکر کند. درست در لحظه‌ای که خودش برای زنده ماندن به کمک نیاز داشت، هنوز حواسش به کسی بود که برای نجاتش خطر کرده بود. کلمات به‌سختی از دهانش بیرون می‌آمدند، اما می‌خواست قدردانی‌اش را برساند. عارفه را دوباره بلند کرد و به خیابان رسید. جلوی ماشین‌ها را می‌گرفت، دست تکان می‌داد و کمک می‌خواست. ماشین‌ها می‌گذشتند و او با پیکر دختر، در میانه‌ی خیابان، به انتظار ماشینی مانده بود که بایستد. سرانجام ماشینی توقف کرد. سوار شدند و او را به بیمارستان رساندند. در بیمارستان، تلاش برای احیای عارفه نتیجه نداد. خون زیادی از دست داده بود. گلوله‌ای به پهلویش و گلوله‌ی دیگری به سرش اصابت کرده بود. جراحت‌ها کاری کرده بودند که دیگر نتوانند نجاتش دهند. عارفه، دختری که با رؤیاهای فراوان به خیابان رفته بود، دیگر زنده نبود. پدر و دیگر اعضای خانواده وقتی خودشان را به بیمارستان رساندند، با پیکر بی‌جانش روبه‌رو شدند. برای پدر، عارفه هنوز همان دختر لوس بابا بود که شاید با یک شوخی، یک خنده یا خواسته‌ای کوچک، دلش را به دست می‌آورد. دخترها بزرگ می‌شوند، بیست‌ساله می‌شوند، برای خودشان تصمیم می‌گیرند و راه زندگی‌شان را پیدا می‌کنند، اما برای پدرها انگار چیزی از همان کودکی در آن‌ها باقی می‌ماند؛ چیزی که با دیدنشان دوباره زنده می‌شود. حالا پدر عارفه‌ با دختری روبه‌رو بود که دیگر نمی‌توانست صدایش کند. عارفه دیپلم کامپیوتر داشت و زبان آلمانی می‌خواند. مدرک B2 گرفته بود و منتظر بود کارهای مهاجرتش انجام شود. لابد برای روزهایی که قرار بود در جایی دیگر آغاز شوند، خیال‌هایی داشت؛ برای خیابان‌هایی که هنوز ندیده بود، شهرهایی که نامشان را در ذهنش مرور می‌کرد و سفرهایی که قرار بود روزی برود. عاشق سفر بود و دلش می‌خواست شفق قطبی را از نزدیک ببیند؛ همان رقص نور در آسمان سرد سرزمین‌های دور، که آدم برای تماشایش باید راهی سفری طولانی شود. عارفه از آن دخترهایی بود که نمی‌شد به‌سادگی نادیده‌شان گرفت. رک بود، حرفش را می‌زد و اجازه نمی‌داد کسی در مسائل شخصی‌اش دخالت کند. اما این سرسختی، روی دیگری هم داشت؛ دلی مهربان، روحیه‌ای شوخ و محبتی که در معاشرت با دیگران خودش را نشان می‌داد. نزدیکانش می‌گفتند آزارش به مورچه هم نمی‌رسید. به هر جمعی که می‌رفت، زود با آدم‌ها جور می‌شد و دلشان را به دست می‌آورد. انگار بلد بود فاصله‌ی میان خودش و دیگران را کوتاه کند، بی‌آن‌که لازم باشد برای دوست‌داشتنی بودن تلاشی بکند. نوزدهم دی‌ماه، پیکر عارفه را به باغ رضوان اصفهان منتقل کردند. پدرش هر روز راهی آنجا می‌شد تا دخترش را تحویل بگیرد؛ هر روز می‌رفت، پیگیری می‌کرد و با پاسخ‌هایی مبهم و بی‌نتیجه روبه‌رو می‌شد. هیچ جواب روشنی نمی‌گرفت که بداند چه زمانی می‌تواند پیکر دخترش را به خانه بازگرداند و برای خاک‌سپاری‌اش اقدام کند. روزها می‌گذشتند و پدر همچنان میان امید و نگرانی در رفت‌وآمد بود. حتی این احتمال به ذهن خانواده رسیده بود که شاید پیکر عارفه را بی‌خبر به خاک بسپارند و بعد تنها به آن‌ها بگویند که دفنش کرده‌اند؛ بی‌آن‌که فرصتی برای وداع به آنان بدهند. برای پدری که دخترش را از دست داده بود، حالا حتی اطمینان از این‌که بتواند پیکر او را تحویل بگیرد نیز به دغدغه‌ای روزانه تبدیل شده بود. به همین دلیل پدر اصرار داشت پیکر دخترش را حتی اگر شده ثانیه‌ای ببیند. وعده داده بودند که خانواده می‌توانند او را ببینند. انتظار کشیدند تا بالاخره اجازه دادند برای چند ثانیه نگاهش کنند. چند ثانیه بیشتر نبود. عارفه در کاوری سیاه پیچیده شده بود. چشم‌هایش بسته بود؛ همان چشم‌هایی که روزی می‌خواستند شفق قطبی را ببینند. خانواده برای دیدن دخترشان آمده بودند و سهمشان از این دیدار، چند ثانیه تماشای پیکری بود که دیگر نمی‌توانستند در آغوش بگیرند. با این حال، باز هم پیکرش را تحویل ندادند. سرانجام، پیگیری‌های پدر نتیجه داد. بیست‌وچهارم دی‌ماه، پیکر عارفه را از باغ رضوان به سردخانه‌ی زرین‌شهر منتقل کردند. خانواده پس از روزهایی از انتظار و دوندگی، توانستند مراحل تحویل پیکر را پیگیری کنند؛ هرچند این کار نیز با فشار و گرفتن تعهد همراه بود و برای برگزاری مراسم، محدودیت‌هایی پیش رویشان گذاشتند. اما خبر کشته‌شدن عارفه در همان سکوتی که برای مراسمش می‌خواستند، نماند. میان مردم زرین‌شهر و آشنایانش پیچید و آدم‌های زیادی برای بدرقه‌اش آمدند. کسانی که او را می‌شناختند، هر کدام تصویری از او در ذهن داشتند؛ دختری که وارد جمع می‌شد و خیلی زود همه دوستش می‌داشتند. حالا همان آدم‌ها آمده بودند تا با او وداع کنند؛ با دختری که رفتنش هنوز برایشان باورکردنی نبود. عارفه بیست‌وپنجم دی‌ماه به خاک سپرده شد. پیش از آن شب، عارفه جمله‌ای در شبکه‌های اجتماعی نوشته بود؛ از حسی عجیب که نمی‌توانست توضیحش بدهد: «حس خیلی عجیبی دارم و مطمئنم این حس رو ۱۴۰۱ تجربه نکردم.» حالا خانواده‌اش باید با خاطره‌ی دختری زندگی کنند که روزی برایش آینده‌ای طولانی تصور می‌کردند؛ با شوخی‌هایش، با صراحتش، با شیطنت‌های دخترانه‌اش و با رؤیای سفری که هیچ‌وقت به آن نرسید. و شفق قطبی، آن‌سوی دنیا، همچنان در آسمان روشن می‌شود؛ بی‌خبر از دختری که می‌خواست روزی تماشایش کند.

This story is in Persian, exactly as it was written for Narrata.

Source: Narrata · Author: جاوید · Written ۱۴۰۵/۰۱/۲۲ · Read the original story

Republished unchanged with Narrata’s permission. All rights belong to the author and Narrata.

Photos & videos

What we know

Age
20
Killed
giovedì 8 gennaio 2026
Place
Zarrin Shahr, Isfahan
Cause of death
Gunshot wound
Father’s name
امین اله (in Persian) ↗
Born
martedì 14 giugno 2005 ↗
Place of death
زرین شهر، اصفهان (in Persian) ↗

We do not know yet where Arefeh Beygi is buried. Help locate this grave

Names and spellings

Name on this record
عارفه بیگیArefeh Beygi

How the sources wrote the name

  • Arefeh Beigi
    Iran International, iranvictims.com

People are often known by more than one name, or a nickname, and sources spell names differently. All of these refer to this one person. Know another name this person was called?

Do you know this person?

If you knew Arefeh Beygi, or have something to add, every detail helps. Everything is reviewed before it is published.

This is my family member · Send evidence · Privacy or removal request

Sources & evidence

Each list spells names and places its own way. We show them as written.

How the sources recorded this name (5)
SourceName as writtenPlaceDate
Iran Human Rights (IHRNGO) Arefeh Beygi — 2026-01-08
Iran International Arefeh Beigi Zarrin Shahr, Isfahan 2026-01-08
iranvictims.com [2] [3] [4] [5] [6] [7] [8] [9] [10] Arefeh Beigi Zarrin Shahr, Isfahan 2026-01-08
IranTrial عارفه بیگی زرین‌دشت ۱۸ دی ۱۴۰۴
Narrata عارفه بیگی — ۱۴۰۴/۱۰/۱۸
Posts and videos (18)

18 posts found. Each link opens on its own site.

Record information

Record number
VBED1FB0
Evidence tier
A Recorded on two or more independent lists

Added 27 settembre 2026 · updated 29 ottobre 2026

Report an error or ask for removal · How we verify

Memorial messages

Leave a few words in memory of Arefeh Beygi. Messages appear after moderation.

Write a message for Arefeh Beygi…

Leave a few words in memory of Arefeh Beygi. Messages appear after moderation. Short, kind messages only. No personal details or phone numbers.

Your safety comes first: no real name is needed. Is it safe to submit? · Sending anonymously

Menu

Settings · Privacy

Settings

Safety

Quick exitPress Esc twice to leave the site at once.
Discreet tab titleThe browser tab shows “Notes” instead of the page name.

Removes this site’s saved choices, saved names and offline copies, signs you out and leaves. This can’t be undone.

Languages

Appearance

Data use

Low data modeHides photos in lists and turns off motion. Best for slow or expensive connections.

Account

All settings · Cookie settings

How would you like to send it?

What we keep and who sees it · Other ways (X, Instagram)

Chat

Open full page

Be kind. No personal attacks, private details or phone numbers. Messages may be removed by moderators.