The Iran Massacreکشتار دی ۱۴۰۴
This translation was made with the help of AI and has not yet been checked by a native speaker. English · فارسی
این صفحه به فارسی

Erfan Goudarzi

عرفان گودرزی

32 years old · Borujerd, Lorestan

venerdì 9 gennaio 2026

ATwo or more independent lists

Named on the government’s official list (row 1404)

#Erfan_Goudarzi#عرفان_گودرزی

Erfan Goudarzi, 32 years old, from Boroujerd, Lorestan Province, was killed by a bullet to the head by Islamic terrorist regime agents on January 8th.

Add information

Their story

What the sources recorded

  • Iran Human Rights (IHRNGO): listed among cases verified by two or more sources
  • iranvictims.com: died during the protest period

Their narrative

جاویدنام عرفان گودرزی؛ بزرگتون اومد

شیشه‌ی ماشین بخار گرفته بود و با کناره‌ی دستم دایره‌ای روی آن باز کردم تا رقص قطره‌های باران را روی آسفالت تیره ببینم. عادت همیشگی‌ام همین بود؛ پاییز و زمستان که می‌شد، به محض اینکه بوی خاک نم‌خورده بلند می‌شد یا دانه‌های برف روی هوا می‌چرخیدند، فلاسک چای را برمی‌داشتم، سوییچ را می‌چرخاندم و با هم می‌زدیم به دل جاده. زندگی برایم همین دقیقه‌ها بود، همین که آخر شب‌ها برای یک بستنی ساده از خانه بیرون بزنیم یا پای تماشای یک بازی فوتبال و یک فیلم خوب بنشینیم. هر بار که غصه‌ای در چشمان همراه زندگی‌ام می‌دیدم یا تلخی روزگار کلافه‌اش می‌کرد، دست روی شانه‌اش می‌گذاشتم و با لبخند می‌گفتم: «هیچ‌چیز از هیچ‌کس بعید نیست… از چیزی ناراحت نشو، رها کن و عشق کن تو زندگی…». همیشه در سرم این بود که کارم رونق بگیرد و آن‌قدر دستم پر باشد که تکیه‌گاه محکم خانواده‌ام و خانواده‌ی او باشم. اما آن روزها دیگر نمی‌شد فقط به جاده و چای فکر کرد. سنگینی اتفاقات مثل باران روی سرمان می‌بارید و دی‌ماه با سرمای گزنده‌اش از راه رسیده بود. وقتی بند کتانی‌هایم را توی اتاق گره می‌زدم، نگاهم روی زمین ثابت مانده بود. همان فکری که چند روز در سرم می‌چرخید را آرام زیر لب گفتم: «ممکنه بریم و کشته بشیم، اما نمی‌تونیم در مقابل ظلم سکوت کنیم». دستم را در هوا تکان دادم تا دلواپسی سنگینی که توی اتاق نشسته بود پر بکشد. وقتی خواستم از چهارچوب در بگذرم، طبق عادت همیشگی‌ام سرم را بالا گرفتم و با همان خنده‌ی همیشگی صدا زدم: «بزرگتون اومد!». می‌خواستم لبخند روی لبش بنشیند، اما نگاهم به در بالکن افتاد که سوز باد تکانش می‌داد. اولین شب فراخوان شاهزاده رضا پهلوی بود، هجدهم دی‌ماه. ساعت از هفت‌ونیم گذشته بود که به حوالی چهارراه حافظ رسیدم. بوی تند گوگرد و گاز اشک‌آور در سرمای خیابان پیچیده بود و چشم‌ها را می‌سوزاند. جمعیت مثل موج در حرکت بود؛ گاهی به سمت کوچه‌ها پس می‌نشست و گاهی دوباره جلو می‌آمد. کنار ورودی کوچه ایستادم و دل‌نگران بودم برای خودم، برای همشهری‌هایم، برای تمام آن‌ها که آن لحظه قطره‌های این موج شده بودند، اما پاهایم جای دیگری می‌رفتند؛ درست رو به سمتی که سیاهی دیوارهای مسجد امیرالمؤمنین قد کشیده بود. دود گاز اشک‌آور مثل مه غلیظی از سمت چهارراه به سر کوچه می‌ریخت و گلویم را می‌سوزاند. صدای کشیده شدن پای مردم روی آسفالت خیس با فریادها ترکیب شده بود. صدایی لرزان مدام التماس می‌کرد که عقب بایستم و داخل کوچه پناه بگیرم. اما در آن همهمه، نمی‌توانستم تماشاچی بمانم. دنبال صدا گشتم، اما انگار نیرویی از درونم مرا به میانه‌ی میدان می‌کشید. دستانم از حصار امن وابستگی‌ها گسست و آزاد شد. چند گام بلند به سمت میانه‌ی خیابان برداشتم، درست همان‌جا که خط تیره و نامنظم نیروهای سرکوب روبه‌روی مسجد امیرالمؤمنین صف کشیده بودند. باد سرد به سینه‌ام می‌خورد. ایستادم، پاهایم را روی زمین محکم کردم و بی‌آنکه ترسی در دلم جا بگذارم، سرم را بالا گرفتم و دو دستم را به علامت پیروزی بالا بردم. قبل از آنکه قدم دیگری بردارم، نگاهم را برای یک لحظه به عقب چرخاندم؛ انگار در مه غلیظی داشتم نگاهش می‌کردم. هنوز دستم میان آسمان و زمین بود و نگاهم از سمت آن سو برنگشته بود که شعله‌ی تند و بوی باروت فضا را شکافت. فاصله‌ی دهانه‌ی لوله‌ی کلاشنیکف تا پیشانی‌ام نادیدنی بود. ضربه‌ای سنگین و داغ درست میان دو ابرویم نشست. زانوهایم پیش از آنکه فکری در سرم شکل بگیرد خالی شد و آسفالت سرد زیر تنم کشیده شد. فریاد بلندی از سمت کوچه بلند شد و بعد هجوم سیاهی و غبار. حس کردم دست‌هایی سعی می‌کنند مرا به عقب بکشند، اما همهمه‌ای خشن از فریاد و صدای پوتین نزدیک‌تر شد. یقه‌ی لباسم از پشت کشیده شد؛ تنم روی پله‌های سنگی ساییده می‌شد و به داخل مسجد کشیده می‌شدم. آخرین صدایی که به گوشم رسید، ضربه‌ی کوبنده‌ی درهای آهنی و پیچیدن صدای زنجیری بود که در تاریکی بسته شد. تاریکی سنگینی بود، اما انگار هیاهوی جهان کم‌کم در فاصله‌ای دوردست محو می‌شد. بعد از آن لحظه‌ی برخورد، دیگر دردی نبود؛ فقط سبکی غریبی بود که تنم را از آن آسفالت سرد و خیس جدا می‌کرد. از بالا، اضطراب را می‌دیدم؛ تکاپوی آدم‌ها را میان راهروهای تنگ اورژانس، بوی تند الکل و ناله‌هایی که به دیوارهای سیمانی بیمارستان می‌خورد. درهای عقب آمبولانس که باز شد، دیدم که با چشمانی خسته و دست‌هایی لرزان ملافه‌ی سفید را کنار زد. دیدم چطور پیشانی‌ام را، آن خط باریک میان دو ابرویم را، نگاه کرد و ناگهان جهان برایش فرو ریخت. کاش می‌توانستم به او بگویم رها کند، اما صدایی برای شکستن این پرده نبود. نگذاشتند حتی سر انگشتانم را لمس کند. پیکرم را به سردخانه‌ی دارالسلام بردند و تاریکی دیوارهای سیمانی، همه‌چیز را بلعید. اما حضورم در کنارشان باقی مانده بود؛ من در همان خانه‌ای بودم که درها و پنجره‌هایش با هراس بسته می‌شد. نیمه‌های همان شب اول، صدای خشن پوتین‌ها و ضربه‌های محکم روی درِ خانه را می‌شنیدم. مردانی با صورت‌های پوشیده به حریم خانه هجوم آوردند، کشوها را بیرون ریختند و سایه‌ی تهدیدشان را روی سر خانواده‌ام پهن کردند که احدی حق ندارد صدایش دربیاید. صبح که آمد، دیدم چطور او را میان راهروهای بازجویی و اتاق‌های بی‌روح می‌کشانند. گوشی‌های تلفن مدام زنگ می‌خوردند و لحن مأمورها پشت خط پر از تحکم بود. روی میز اداره، کاغذی سفید گذاشته بودند که می‌خواست با چند سطر نام و حقیقت مرا انکار کند؛ می‌خواستند با اجبار بنویسند من هم یکی از خودشان بوده‌ام. پشت آن میز نشسته بود، دست‌هایش از خشم می‌لرزید اما نگاهش در برابر برق چشمان بازجو خم نشد. نگاهم کرد، قلم را کنار گذاشت و تسلیم نشد؛ دانستم همان قولی که روز رفتن با دست‌های بالا آمده به هم دادیم، هنوز زنده است. پنج روز تمام، کشاکشی فرساینده میان اتاق‌های تو در توی بازپرسی، راهروهای بی‌روح اداری و دیوارهای دارالسلام ادامه داشت. می‌دیدمشان که چطور ساعت‌ها پشت درهای بسته معطل می‌ماندند، اما هربار با سدی تازه روبه‌رو می‌شدند: گرفتن تعهدهای پیاپی، هشدارهای سنگین پلیس فتا و تهدید مکرر به اینکه اگر در مراسم کلمه‌ای شعار داده شود یا همهمه‌ای به پا خیزد، هرگز جنازه را نخواهند دید. اما شراکتی با دروغ در کار نبود. وقتی دروغشان خریدار پیدا نکرد، دایره‌ی محاصره را تنگ‌تر کردند. ابلاغ کردند که تحویل و تدفین فقط تحت نظارت کامل نیروها، در خلوت‌ترین ساعت، بدون همراهی مردم و با تعهد سفت‌وسخت به سکوت انجام خواهد شد. راهی جز پذیرفتن این مراسم شتاب‌زده‌ نگذاشته بودند؛ انتخابی تلخ میان سپردن تنم به خاک یا ماندن آن در دست مأمورانی که حتی از جسم بی‌جانم واهمه داشتند. باد سرد، گرد و خاک خشک دارالسلام را روی سنگ‌ها می‌چرخاند. برخلاف خواسته‌ی مأموران که می‌خواستند همه‌چیز در سکوت و انزوا تمام شود، آرامستان خالی نماند. جمعیت زیادی از مردم آمده بودند؛ شانه به شانه‌ی خانواده ایستاده بودند تا با شکوه تمام بدرقه‌ام کنند. مأموران با بی‌سیم‌های روشن و چهره‌های تیره دور تا دور مزار حلقه زده بودند و نگاه‌های مراقبشان مدام میان جمعیت می‌چرخید تا مبادا کسی تعهد اجباری سکوت را بشکند و شعاری سر داده شود. بغض‌ها در گلوها گره خورده بود، اما حضور آن‌همه آدم، سنگینی غربت را شکست. جسمم آرام در دل خاک جا گرفت و صدای فروریختن کلوخ‌ها با هق‌هق‌های خفه‌شده در باد آمیخت. همسرم را می‌دیدم که کناری ایستاده بود، دست‌هایش را در جیب کاپشنش مشت کرده بود و بدون آنکه بهانه‌ای به دست تفنگ‌هایشان بدهد، نگاهش را از خاک برنمی‌داشت. مجالی برای گذاشتن سنگ مزار ندادند. ملات سیمان تازه را روی خاک کشیدند و پیش از آنکه در سرمای دی‌ماه خشک شود، با تکه‌چوبی ساده خطوط نامم را روی آن حک کردند: عرفان گودرزی. جمعیت که با چشمانی اشک‌بار دور شد و مأموران که با ماشین‌هایشان صحنه را ترک کردند، آرامستان خلوت شد، اما حس غریبی از حضور در هوا موج می‌زد. همسرم پیش آمد و دستش را روی سیمان سرد گذاشت. می‌دانستم به چه فکر می‌کند؛ به همان بخار چای روی شیشه‌ی ماشین در شب‌های بارانی، به آن صدای بلند خنده‌ام که می‌گفتم رها کن و عشق کن، من نمرده بودم؛ نامم روی آن سیمان خشکیده بود، اما بودنم میان خلوت قطعه‌ی ۳۶ و در جان مردمی که پای مزارم ایستاده بودند، جاری بود. کلماتی که پیش از رفتن گفته بودم، حالا در باد تکثیر می‌شد؛ حقیقتی ماندگار که نه سیمان، توان پوشاندنش را داشت و نه هیچ شلیکی می‌توانست خاموشش کند.

This story is in Persian, exactly as it was written for Narrata.

Source: Narrata · Author: میخک سپید · Written ۱۴۰۵/۰۶/۳۱ · Read the original story

Republished unchanged with Narrata’s permission. All rights belong to the author and Narrata.

Photos & videos

What we know

Age
32
Killed
venerdì 9 gennaio 2026
Place
Borujerd, Lorestan
Cause of death
Gunshot wound
Father’s name
عباس (in Persian) ↗
Born
domenica 6 febbraio 1994 ↗
Place of death
چهارراه حافظ، بروجرد (in Persian) ↗

Burial details

Cemetery
دارالسلام — قطعه ۳۶، ردیف ۷
Section
36
Row
7

Names and spellings

Name on this record
عرفان گودرزیErfan Goudarzi

How the sources wrote the name

  • Erfan Goodarzi
    Iran International, iranvictims.com

People are often known by more than one name, or a nickname, and sources spell names differently. All of these refer to this one person. Know another name this person was called?

Do you know this person?

If you knew Erfan Goudarzi, or have something to add, every detail helps. Everything is reviewed before it is published.

This is my family member · Send evidence · Privacy or removal request

Sources & evidence

Each list spells names and places its own way. We show them as written.

How the sources recorded this name (4)
SourceName as writtenPlaceDate
Iran Human Rights (IHRNGO) Erfan Goudarzi — 2026-01-09
Iran International Erfan Goodarzi Borujerd 2026-01-08
iranvictims.com [2] [3] Erfan Goodarzi Borujerd 2026-01-08
Narrata عرفان گودرزی — ۱۴۰۴/۱۰/۱۸
Posts and videos (2)

2 posts found. Each link opens on its own site.

Record information

Record number
VE75470D
Evidence tier
A Recorded on two or more independent lists

Added 27 settembre 2026 · updated 29 ottobre 2026

Report an error or ask for removal · How we verify

Memorial messages

Leave a few words in memory of Erfan Goudarzi. Messages appear after moderation.

Write a message for Erfan Goudarzi…

Leave a few words in memory of Erfan Goudarzi. Messages appear after moderation. Short, kind messages only. No personal details or phone numbers.

Your safety comes first: no real name is needed. Is it safe to submit? · Sending anonymously

Menu

Settings · Privacy

Settings

Safety

Quick exitPress Esc twice to leave the site at once.
Discreet tab titleThe browser tab shows “Notes” instead of the page name.

Removes this site’s saved choices, saved names and offline copies, signs you out and leaves. This can’t be undone.

Languages

Appearance

Data use

Low data modeHides photos in lists and turns off motion. Best for slow or expensive connections.

Account

All settings · Cookie settings

How would you like to send it?

What we keep and who sees it · Other ways (X, Instagram)

Chat

Open full page

Be kind. No personal attacks, private details or phone numbers. Messages may be removed by moderators.