Mohsen Rashidi Khaniabadi
محسن رشیدی خانیآبادی
42 years old · اصفهان, Isfahan
venerdì 9 gennaio 2026
Their story
No account of how Mohsen Rashidi Khaniabadi was killed has been recorded yet. If you know what happened, tell us.
What the sources recorded
- Iran Human Rights (IHRNGO): listed among cases verified by two or more sources
Their narrative
جاویدنام محسن رشیدی خانیآبادی؛ پاسداری از یک رویا
صدای محسن، رشتهی ناپیدایی بود که مهر را به تار و پود خانه میدوخت. آواز که میخواند، گویی واژهها از حنجرهاش عبور نمیکردند، از دلش برمیخاستند. صدایی گرم و پرطنین داشت که گاه در میان شور و هیاهوی باشگاه اوج میگرفت و گاه در خلوت خانه، به لطافت لالایی مینشست. موسیقی در جانش ریشه دوانده بود و شعر، زبان دیگر احساسش بود. گویی یک جهان برای بیان آنچه در دل داشت کافی نبود؛ با قلم میسرود، با دستانش نقش میآفرید و با آواز، به ناگفتههایش جان میبخشید. در خانه، وقتی دختر کوچکش را به آغوش میکشید، آن صدای پرطنین آرام میگرفت و زمزمهی «لالا لالا گل خوشرنگ» در گوش کودک مینشست. محسن با عشقی آمیخته به شگفتی به چهرهی دخترش چشم میدوخت؛ انگار هنوز از داشتن این همه زیبایی در آغوش خود سیر نشده بود. چه آیندههای دور و روشنی که در پس آن نگاه میپروراند؛ چه شوقی برای تماشای بالیدن او، برای دیدن روزی که آرزوهای کودکش به بار بنشینند و سهم پدر از آن همه خوشبختی، لبخندی از سر رضایت باشد. ساناز و سه دخترشان، عزیزترین فصل زندگی او بودند؛ فصلی که آرزو داشت هرگز به خزان نرسد. در آن خانهی پنجنفره، محبت محسن مرزی میان فرزندان نمیشناخت. دو دختر بزرگتر نیز از مهر و حمایت پدرانهاش بهرهمند بودند. ساناز در کنار مردی زندگی میکرد که شور و سرزندگیاش به خانه گرما میبخشید و دلمشغولیهایش، از رنج و آسایش خانواده جدا نبود. این سرزندگی تنها سهم خانه نبود. محسن در میان دوستان و خویشاوندان نیز حضوری دلنشین داشت؛ خوشسخن، بذلهگو و آراسته به دانشی که گفتوگو با او را شیرین میکرد. در جمعی که حضور داشت، خنده آسانتر بر لبها مینشست و اگر غایب بود، دیگران جای خالیاش را احساس میکردند. اما مهر او تنها در خوشمشربی خلاصه نمیشد. برای رفع کدورتها پیشقدم میشد، میان دلهای رنجیده آشتی برقرار میکرد و اگر گرهی در کار کسی میدید، تا گشودنش از پا نمینشست. در روزگار سختی، دیگران به استواری او تکیه میکردند. محسن این استواری را از کودکی، در مواجهه با رنجی زودهنگام آموخته بود. محسن در خانوادهای با ریشههای بختیاری، در اصفهان چشم به جهان گشود. هنوز هشت بهار از عمرش نگذشته بود که جمهوری اسلامی پدرش، جهانگیر رشیدی خانیآبادی، را در سال ۱۳۷۰ اعدام کرد. با رفتن پدر، جهان کودکانهی محسن ترک برداشت. روزهایی که میبایست در پناه محبت و آسودگی سپری شوند، به سالهای آشنایی با فقدان و مسئولیت بدل شدند. او پیش از آنکه فرصت کند کودکی را به تمامی زندگی کند، ناچار شد سهمی از دشواریهای بزرگسالان را بر دوش بگیرد و در کنار مادر و خانوادهاش بایستد. از هفدهسالگی، کار را با تحصیل درآمیخت. در رشتهی عمران درس خواند و بعدها با راهاندازی آژانس املاک و فعالیت در ساختوساز، راه معاش خود و خانوادهاش را هموار کرد. رنج سالهای نخست زندگی، از او مردی سختکوش ساخته بود، اما نتوانسته بود لطافت طبعش را برباید. نقاشی و طراحی را با مهارتی چشمگیر دنبال میکرد، خوشنویسی میدانست و شعر میسرود. ورزش نیز در زندگیاش جایگاهی دیرینه داشت و سالها به بوکس پرداخته بود. در وجود او، صلابت و ظرافت به هم رسیده بودند؛ مردی که دستانش هم توان ساختن داشتند و هم هنر آفریدن. محسن با همهی دلبستگیاش به زندگی، نسبت به سرنوشت سرزمینش بیتفاوت نبود. آزادی ایران برایش آرزویی نبود که تنها در گفتوگوهای دوستانه بر زبان بیاورد. سال ۱۳۸۸ به اعتراضات پیوست. در آبان ۱۳۹۸ ضربات باتوم را تحمل کرد و در جریان اعتراضات ۱۴۰۱، زانویش آسیب دید؛ چنانکه حتی پس از گذشت چند سال، ورم آن فرو ننشسته بود. رد خشونت بر تنش باقی مانده بود، اما نتوانسته بود امیدش را به رهایی ایران از میان ببرد. دیماه ۱۴۰۴، هنگامی که بار دیگر مردم در پاسخ به فراخوان شاهزاده رضا پهلوی به خیابان آمدند، محسن نیز به آنان پیوست. شبهای پیش از هجدهم دی برای حضور در اعتراضات به اصفهان میرفت و شامگاه هجدهم، در بهارستان همراه مردم بود. آن شب با چشمهایی بهشدت سرخ از گاز اشکآور به خانه بازگشت. هنوز سوزش چشمها و خستگی آن شب از تنش بیرون نرفته بود که نوزدهم دی، بار دیگر راه خیابان را در پیش گرفت. بهارستان در التهاب آن شب میسوخت. صدای فریاد مردم با شلیک گلوله درهم میآمیخت و خیابان، زیر هجوم مأموران و تیراندازی، به آوردگاهی نابرابر بدل شده بود. در میان آن آشوب، کسی هدف گلوله قرار گرفت و بر زمین افتاد. محسن برای کمک به او رفت، اما مأموران به سویش هجوم آوردند و زیر ضرباتشان گرفتند. توانست خود را از چنگ آنان رها کند و چند قدمی عقب برود. هنوز راه گریزی بود، هنوز میتوانست جانش را نجات دهد؛ اما پشت سرش انسانی زخمی بر زمین مانده بود و محسن تاب رها کردنش را نداشت. بازگشت. به میان همان تیراندازی رفت و خم شد تا آن مرد را از زمین بلند کند. در همان لحظه، مأموران سرکوبگر جمهوری اسلامی از پشت سر به او شلیک کردند. دو گلوله به پیکر محسن اصابت کرد و او نیز کنار همان انسانی بر زمین افتاد که برای نجات جانش بازگشته بود. محسن که برای نجات جان کسی به میان تیراندازی بازگشته بود، خود از رسیدن به درمان بهموقع محروم ماند. زندگیاش در چهلودوسالگی، بر اثر جراحات و خونریزی شدید، به پایان رسید. در خانه، ساناز و دختران چشمانتظار بازگشتش بودند. شب از نیمه گذشت و خبری از محسن نرسید. هر ساعتِ بیخبری، دلنگرانی تازهای به همراه میآورد. خانواده از همان شامگاه نوزدهم دی جستوجو را آغاز کرد؛ جستوجویی که میان بیمارستانها، بازداشتگاهها و پاسخهای مبهم، روزبهروز جانفرساتر میشد. در میانهی این سرگردانی، فردی با گرفتن پول از خانواده مدعی شد که محسن زنده است و در بازداشت به سر میبرد. همین خبر، هرچند بیپشتوانه، روزنهای از امید در دلشان گشود. شاید هنوز زنده بود؛ شاید جایی پشت دیوارهای بازداشتگاهی، رنج زخمهایش را تحمل میکرد و چشمانتظار رسیدن عزیزانش بود. اما روز بیستوسوم دی، عموی محسن پیکرش را در باغ رضوان اصفهان یافت. چهار روز چشمانتظاری به حقیقتی رسید که هیچ دلی تاب پذیرفتنش را نداشت. خانواده حتی برای واپسین وداع نیز اختیار چندانی نداشت. تنها ساناز و مادر محسن اجازه یافتند پیکرش را ببینند. صورتش آثار خونمردگی داشت و گردنش بهشدت کبود بود. آن دیدار کوتاه، آخرین مجال آنان برای نگریستن به چهرهی عزیزی بود که بازگشتش را با تمام وجود آرزو کرده بودند. خاکسپاری زیر نظارت سنگین نیروهای امنیتی برگزار شد. خانواده را تهدید کرده بودند که کسی حق سردادن شعار ندارد و برای مرعوبکردن سوگواران، اسلحه نشان داده بودند. حتی در هنگامهی وداع نیز نمیگذاشتند اندوه، آزادانه بر زبان جاری شود. فشارها به همینجا پایان نیافت. از مادر و همسر محسن خواستند او را «شهید» جمهوری اسلامی معرفی کنند؛ اما هر دو سر باز زدند. نمیخواستند نام و یاد عزیزشان به حکومتی نسبت داده شود که مسئول گرفتن جانش میدانستند. محسن سالها پیش، در دل خود خواستهای برای روز مرگش نگاه داشته بود؛ خواستهای که ریشه در تلخترین خاطرهی کودکیاش داشت. میخواست همان شعری بر سنگ مزارش نقش ببندد که بر آرامگاه پدر نوشته بودند: «مکن بر قبر من شیون که من مردانه جان دادم لباست گر سیه گشته، ولی رویت سپید کردم» سیوچهار سال از مرگ جهانگیر گذشته بود. در این فاصله، محسن از کودکی داغدیده به مردی هنرمند، همسری عاشق و پدری مهربان بدل شده بود. سالها کوشیده بود زندگی را از زیر آوار فقدان بیرون بکشد و برای عزیزانش سرپناهی از مهر و آسودگی بنا کند. اما سرانجام، همان دو بیت که روزگاری مرثیهی پدر بودند، بر سنگ پسر نیز نشستند؛ گویی رنج یک خاندان، در فاصلهی دو نسل، بار دیگر به دست یک حکومت رقم خورده بود. بر فراز نام محسن نوشته بودند: «تا ابد زنده در من و سرزمینم» و در پایین سنگ، عزیزانش او را با واژههایی وصف کرده بودند که از صمیمیت خانه برمیخاست؛ سرچشمهی مهر و روشنایی، شور و نشاط خانه. این کلمات، وصف مردی بود که با آوازش به روزهای خانواده آهنگ میبخشید، با شوخطبعیاش خنده بر لبها مینشاند و با مهرش دلهای بسیاری را به یکدیگر نزدیک میکرد. حالا آن همه شور و سرزندگی، در چند سطر بر سنگی سپید گرد آمده بود. حتی این یادگار نیز از تعرض در امان نماند. سنگ را نصب کرده بودند که دستور برداشتنش رسید. خانواده نزدیک به دو ماه برای حفظ آنچه محسن خواسته بود، زیر فشار قرار گرفت؛ و در نهایت توانستند سنگ را بر خاک او نگه دارند. در مراسم چهلم، آوای موسیقی بختیاری بر فراز باغ رضوان پیچید. گلها بر مزار محسن نشستند و کبوترهای سفید در آسمان پر گشودند. میان آن همه اندوه، مادر خود را بر خاک فرزندش انداخته بود. بغضش در گریه میشکست و دستانش خاکی را لمس میکرد که دیگر تنها راه نزدیکشدن به محسن بود. از میان هقهق گریه، صدایش برخاست: «مامان بودنت مایه افتخار بود، رفتنت هم مایهی افتخار.» سپس از خاک برخاست، قامت خمیدهاش را راست کرد و کنار سنگ مزار ایستاد. اشک هنوز بر چهرهاش میلغزید، اما در ایستادنش شکوهی بود که هیچ سوگواری نمیتوانست از او بگیرد. حکومتی که یکبار داغ همسر را بر دلش نشانده بود، این بار زخم دیگری بر همان جان نشانده بود؛ زخمی که گذر سالها نیز مرهمش نمیشد. بااینهمه، مادر در برابر مزار محسن، با قامتی افراشته ایستاده بود؛ گویی میخواست در برابر آنان که فرزندش را از او گرفته بودند، اندوهش را به سرافرازی بدل کند. برای ساناز، گذر روزها نه تسکین که امتداد دلتنگی بود. خانهای که روزگاری از صدای محسن سرشار بود، اکنون هر گوشهاش خاطرهای را پیش چشم میآورد. جای او در کنار سفره، در گفتوگوهای روزانه و در لحظههای کوچک زندگی خالی مانده بود. در فاصلهی هفت ماه، موهای ساناز تقریباً یکدست سپید شد؛ گویی اندوه، بیآنکه منتظر گذر سالیان بماند، زمستان خود را بر گیسوانش نشانده بود. ساناز در سوگ همسرش نوشت: «نه خاک سرد بود، نه گذر زمان داغ رو کم کرد، فقط هر روز دلتنگتر شدیم، عاشقتر شدیم.» محسن در زندگیاش بسیار دوست داشته بود و بسیار دوست داشته میشد. اما مرگ او، بیش از همه، آیندهای را ناتمام گذاشت که با مهر و امید برای دخترانش میپروراند. میخواست گذر عمر را در بالیدن آنان به نظاره بنشیند، شاهد شکفتن استعدادهایشان باشد و روزی، به ثمر نشستن آرزوهایشان را با تمام وجود احساس کند. در خلوت خانه، وقتی دختر کوچکش را در آغوش میگرفت، لالایی «لالا لالا گل خوشرنگ» را برایش میخواند. دختر در پناه بازوان پدر آرام میگرفت و محسن با نگاهی سرشار از عشق، چهرهاش را تماشا میکرد. شاید در همان لحظههای کوتاه، فرداهایی را در خیال میپروراند که دخترش بزرگ شده، راه خویش را یافته و با شادمانی از آرزوهای بهثمرنشستهاش سخن میگوید. اکنون از آن لالایی، صدایی به یادگار مانده است که میتواند بارها شنیده شود؛ اما دیگر آغوشی در پی آن گشوده نمیشود. محسن روزی در باشگاه، ترانهای از ابی را با تمام احساس خوانده بود: «یه روز میای که دیر شده، نمونده از من نفسی…» آن روز هنوز نفس داشت و زندگی در برابرش گسترده بود. هیچکس نمیدانست روزی این واژهها چنین تلخ بر سرنوشتش سایه خواهند انداخت. دختر کوچکش بزرگ خواهد شد. فصلهای زندگیاش یکی پس از دیگری از راه خواهند رسید و شاید روزی، در میان شادیِ به بار نشستن آرزوهایش، بیش از همیشه جای پدری را احساس کند که مشتاقانه چشمانتظار تماشای آن روز بود. و از آن مرد خوشآواز، برای دخترش لالاییهایی خواهد ماند که هر بار با شنیدنشان، میتواند صدای پدر را بازشناسد؛ صدایی که هنوز از عشق میخواند، اما دیگر پاسخی به دلتنگی او نمیدهد. محسن در قامت پدر، هرچه از مهر و توان داشت، نثار خانوادهاش کرده بود. اما میدانست دخترانش روزی از آغوش امن خانه پا به جهانی بزرگتر خواهند گذاشت؛ جهانی که آرزو داشت برایشان به زیبایی همان خانه، سرشار از آرامش و امید باشد. میخواست پدریاش به دیوارهای خانه محدود نماند و سهمی نیز در ساختن فردای سرزمینشان داشته باشد. او برای دخترانش پدری عاشق بود و برای ایران، فرزندی که سرنوشت میهنش را از سرنوشت عزیزانش جدا نمیدید. سرانجام، به پاسداری از همان رؤیا، جان خویش را پیشکش کرد و در آغوش سرزمینی که دوستش داشت، جاودانه شد. فرزند ایران و جانفدای میهن جاویدنام محسن رشیدی خانیآبادی ۱۹ دیماه ۱۴۰۴ - بهارستانِ اصفهانِ عزیز
This story is in Persian, exactly as it was written for Narrata.
Source: Narrata · Author: نورا · Written ۱۴۰۵/۰۷/۲۶ · Read the original story
Republished unchanged with Narrata’s permission. All rights belong to the author and Narrata.
What we know
- Age
- 42
- Killed
- venerdì 9 gennaio 2026
- Place
- اصفهان, Isfahan
- Father’s name
- جهانگیر (in Persian) ↗
- Born
- mercoledì 1 giugno 1983 ↗
Not recorded yet: Cause of death. Help complete this record
Burial details
- Cemetery
- باغ رضوان اصفهان
- Section
- 77
- Row
- 1/14
Do you know this person?
If you knew Mohsen Rashidi Khaniabadi, or have something to add, every detail helps. Everything is reviewed before it is published.
This is my family member · Send evidence · Privacy or removal request
Sources & evidence
Each list spells names and places its own way. We show them as written.
How the sources recorded this name (2)
| Source | Name as written | Place | Date |
|---|---|---|---|
| Iran Human Rights (IHRNGO) | Mohsen Rashidi Khaniabadi | — | 2026-01-09 |
| Narrata | محسن رشیدی خانیآبادی | — | ۱۴۰۴/۱۰/۱۹ |
Posts and videos (0)
No posts or videos have been recorded for this name yet.
Record information
- Record number
- VEA8E95F
- Evidence tier
- B Recorded on one trusted list
Added 27 settembre 2026 · updated 29 ottobre 2026
Memorial messages
Leave a few words in memory of Mohsen Rashidi Khaniabadi. Messages appear after moderation.
Write a message for Mohsen Rashidi Khaniabadi…
Do you know Mohsen Rashidi Khaniabadi? Add information or photos
A name, a photo or a single detail can help complete this record.
Add information or photos