Photo: Iran International
Mojgan Erfanifar
مژگان عرفانیفر
40 years old · Sabzevar, Razavi Khorasan
giovedì 8 gennaio 2026
Their story
No account of how Mojgan Erfanifar was killed has been recorded yet. If you know what happened, tell us.
What the sources recorded
- Iran Human Rights (IHRNGO): listed among cases verified by two or more sources
- iranvictims.com: died during the protest period
Their narrative
جاویدنام مژگان عرفانیفر
زمستان در سبزوار همیشه با سوزِ خشک و بوی خاک یخزده آغاز میشود؛ سرمایی که از دیوارهای خشتی و کوچههای باریک میگذرد و تا مغز استخوان نفوذ میکند. اما برای من، زندگی همیشه از دل همین سرما و سپیدهدمانِ مهآلود جان میگرفت. سالها بود که بیداریام پیش از طلوع آفتاب رقم میخورد؛ آن زمان که بخارِ نفسها در فضای خنک گاوداری مثل ابری سفید در هوا معلق میماند و سکوت سنگین دشت، تنها با صدای جابهجایی علوفه و نفسهای گرم دامها میشکست. من، مژگان، زادهی بیستوچهارم آذرماه هزار و سیصد و شصت و چهار، زنی بودم که تار و پود روزهایش را با کار، مسئولیت و عشقی بیپایان به خانواده بافته بود. درسخواندن در رشتهی علوم تجربی و گذراندن دوران فوقدیپلم، به نگاهم به زندگی نظمی خاص بخشیده بود، اما عشق واقعی من در همین خاک، کار روزمره و زندگی سادهای جریان داشت که دوشادوش علی ساخته بودیم. دستهایم اگرچه از کار در گاوداری زبر میشد، اما همان دستها شبهنگام بر پیشانی خستهی پسرهایم مینشست و آرامش را به خانه میآورد. در خانهی پدری، فرزند ارشد بودم؛ دختری که خواهر و برادرهایش و حتی پدر، در پیچوخمهای سخت زندگی به درایت و صبوریاش تکیه میکردند. این عادتِ «سنگ صبور بودن» از سالهای نوجوانی در جانم ریشه دوانده بود. هر بار که تلفن زنگ میخورد، میدانستم کسی در آنسوی خط منتظر صدای آرام و مشاورهی من است. اما در خانه و زیر سقف خودمان، تمام جهانم در لبخند دو فرزندم خلاصه میشد: سلمان، پسرم که بیستسالگیاش را پرغرور در قامتِ جوانش حس میکردم، و سبحان، یازدهسالهی پرشور و بازیگوشم که هنوز وقتی دستش را در دستم میگذاشت، انگار تمام دنیای کودکیاش در پناه من معنا مییافت. روزهای دیماه با سنگینی غریبی پیش میرفت. گرانی باری نبود که تنها روی کاغذها و اعداد بنشیند؛ آن را در چشمهای خستهی علی, وقتی دخلوخرج روزانه را سبکسنگین میکرد، در سفرههایی که هر روز کوچکتر میشد و در نگاه همسایهها و مردم شهر میدیدم. حس خفگی مشترکی در هوای شهر چرخ میزد. آن غروب، هجدهم دیماه، وقتی کار روزانه تمام شد و چای تازهدم را در استکانهای باریک ریختم، هوای بیرون سردتر و سنگینتر از همیشه به نظر میرسید؛ گویی رازی تاریک در دل شب پنهان شده بود. قدمهایی در سوزِ زمستان و طنین دلواپسی سرمای گزندهی هجدهم دیماه، خیابانهای سبزوار را در سکوت و دلهرهای غریب فرو برده بود. پالتوی تیره و شال پشمی مشکیام را محکم دور خود پیچیدم و قدم به خیابان گذاشتم. آن شب، خیابان تنها معبری برای گذر نبود؛ پژواک دردی مشترک از بار طاقتفرسای گرانی و تنگنای معیشت بود. نه خشم و کینهای برای ویرانی در کار بود و نه صدایی برای دشنام؛ تنها گامهایی مسالمتآمیز و چهرههایی نگران که میخواستند سنگینی این رنجِ بیپایان شنیده شود. اما هرچه شب پیشتر میرفت، سایهی ناامنی بر سنگفرش شهر سنگینتر میشد. حوالی ساعت ده و نیم شب، ناگهان طنین شوم و ممتد شلیک گلولهها در گلوگاه خیابان پیچید و بوی تند و گس باروت در سرمای گزندهی هوا پخش شد. همهمهای هراسان میان جمعیت افتاد و همهچیز رنگ خطر به خود گرفت. در میان آن هیاهو، تلفن همراهم را بیرون آوردم و با یکی از نزدیکانم در تهران تماس گرفتم تا هم از حال او باخبر شوم و هم هراس آن دقایق را بگویم: «تهران چه خبره؟ اینجا دارند تیر میزنند و اوضاع خیلی خطرناک شده، منم دارم برمیگردم خونه...» تماس کوتاه بود و پس از آن، در میان شتاب و دلهرهی عابران، قدمها به سوی مسیر بازگشت به خانه کشیده شد. غرش باد و آتشی در سینه هنوز مسافتی تا رسیدن به جای امن باقی مانده بود که غرش سهمگین و ناگهانی موتورها، سکوتِ یخزدهی شب را شکافت. دستهای از موتورسواران سرکوبگر، دوترکه و با چهرههایی پوشیده، همچون سایههایی شوم به درون خیابان هجوم آوردند. همهچیز در چشمبرهمزدنی به گردابی از وحشت و شلیکهای بیوقفه بدل شد؛ صدای شلیک اسلحه و صفیر گلولهها در هوا میپیچید و هرکس در جستوجوی گوشهای تاریک یا دری نیمهباز میدوید تا از تیررس دور بماند. در همان لحظات پرالتهاب، یکی از موتورها با ترمزی شدید درست در چند قدمی من متوقف شد. راکب موتور با دشنامهایی رکیک و سرشار از نفرت، به مأمور مسلح پشت سرش فریاد زد: «پیاده شو... بزن این زنها رو!» مجالی برای هیچ سخنی نمانده بود؛ حتی فرصتی برای گریختن یا پناه گرفتن وجود نداشت. مأمور از موتور پیاده شد و از فاصلهای بسیار نزدیک، سه بار پیاپی لولهی سلاح ساچمهای را از پشت به سمتم نشانه رفت و شلیک کرد. صدای دریده شدن تار و پود لباس با هجومی از آتشی غیرقابل توصیف در هم آمیخت. صد و سیزده ساچمهی سربی و گداخته، شال و پالتوی سیاهم را شکافتند و در عمق قفسهی سینه، ریهها و قلبم نشستند. زانوهایم توان کشیدن این بار سنگین را نداشتند؛ زمین سرد خیابان پیکرم را در آغوش کشید و در حالی که آتشی سوزان در سینهام شعله میکشید، چشمانم در امتداد تاریکی شب به آسمان دوخته شد. واپسین دقایق و شعلههای درون سرمای سوزان سنگفرش خیابان، زیر تنم کشیده شده بود، اما درونم آتشی مهارنشدنی زبانه میکشید. گویی هر دم و بازدم، عبور از کوره بود. صد و سیزده ساچمهی سربی راه نفس را بر ریههایم تنگ کرده بودند، اما در آن دقایقی که جهان آرامآرام در غباری از مه و تاریکی فرو میرفت، درد جسمانی جایی در پس ذهن جا مانده بود؛ تمام وجودم، تمام مادریام و تمام ریشههای پیوندم با این زندگی، در یک اضطراب خلاصه میشد: سرنوشت و سلامت کسانی که دوستشان داشتم. حدود بیست دقیقه در همان بستر سرد و ناامن نفس کشیدم. پلکهایم سنگین شده بودند و صدای همهمهی دوردست، مثل صدایی از ته چاه به گوش میرسید. با هر ذره توانی که در حنجرهام مانده بود، لبهایم را تکان میدادم. کلمات، بریدهبریده و لرزان از میان سوزش سینهام بیرون میآمدند: «دارم میسوزم... کجان؟ حالشون خوبه؟ سالمن؟...» تنها تصویری که در آن لحظات پایانی جستوجو میکردم، اطمینان از در امان ماندن عزیزانم بود. دستهایی مهربان سرم را در بر گرفته بود و اشکهایی گرم بر صورتم میچکید، اما نگاهم به گوشهی تاریک خیابان دوخته شده بود. با همان دلواپسی بیپایان و نجوای محوی که در سوز هوا خاموش میشد، طپش سنگین قلبم فرو نشست و تاریکیِ عمیق و آرام شب، چشمهایم را پوشاند. سحرگاه خاموش و یادهای جاودان پس از آن شب هولناک، سکوت و غربت بر خانه سایه انداخت. هفت روز تمام، پیکرم میان دیوارهای سرد و راهروهای بسته، ماند تا سرانجام با شروطی سخت و سنگین بازگردانده شد. سپیدهدم بود، ساعت پنج صبح؛ آن هنگام که هنوز تیرگی شب بر سر گورستان سنگینی میکرد و سوز زمستان بیداد میکرد. اجازه ندادند هیچ اعلامیهای بر دیوارهای شهر نقش ببندد، هیچ مراسمی برپا شود یا صدایی از شیون در فضای آرامستان بپیچد. دستور داده بودند همهچیز در خفا و شتاب انجام شود و تا پیش از ساعت هفت صبح و دمیدن نخستین پرتوهای آفتاب، آرامستان، خالی از هر حضوری باشد. در روزهای بعد، درهای خانه با حضور مسئولان و مقاماتی باز شد که با وعدههای دیه، برقراری حقوق و نامگذاری خیابان آمدند تا بر حقیقت سرپوش بگذارند و عنوانی دلخواه بر نامم بنشانند. اما پدرم و خانوادهام با قامتی استوار و قلبی پر از زخم و غیرت، در برابر تمام پیشنهادها ایستادند، راه را بر آنان بستند و همهی آن ادعاها را پس زدند. پیکرم در خاک سرد سبزوار آرام گرفت، اما حقیقت آن شب خاموششدنی نبود. بر سنگ سپید مزارم، واژهی جاویدنام مژگان عرفانیفر با خطی خوش حک شد؛ با بیتی ماندگار که حقیقت پیوند ما را در حافظهی این خاک تا ابد زنده نگه میدارد: «تو را به خاک نه، تو را به دل سپردهایم»
This story is in Persian, exactly as it was written for Narrata.
Source: Narrata · Author: میخک سپید · Written ۱۴۰۵/۰۵/۳۰ · Read the original story
Republished unchanged with Narrata’s permission. All rights belong to the author and Narrata.
Photos & videos
Part of these events
What we know
- Age
- 40
- Killed
- giovedì 8 gennaio 2026
- Place
- Sabzevar, Razavi Khorasan
Not recorded yet: Cause of death. Help complete this record
We do not know yet where Mojgan Erfanifar is buried. Help locate this grave
Names and spellings
- Name on this record
- مژگان عرفانیفرMojgan Erfanifar
How the sources wrote the name
- Mozhgan ErfanifarIran International, iranvictims.com
People are often known by more than one name, or a nickname, and sources spell names differently. All of these refer to this one person. Know another name this person was called?
Do you know this person?
If you knew Mojgan Erfanifar, or have something to add, every detail helps. Everything is reviewed before it is published.
This is my family member · Send evidence · Privacy or removal request
Sources & evidence
Each list spells names and places its own way. We show them as written.
How the sources recorded this name (5)
| Source | Name as written | Place | Date |
|---|---|---|---|
| Iran Human Rights (IHRNGO) | Mojgan Erfanifar | — | 2026-01-08 |
| Iran International | Mozhgan Erfanifar | Sabzevar | 2026-01-08 |
| iranvictims.com [2] [3] [4] | Mozhgan Erfanifar | Sabzevar | 2026-01-08 |
| IranTrial | مژگان عرفانیفر | سبزوار | ۱۸ دی ۱۴۰۴ |
| Narrata | مژگان عرفانیفر | — | ۱۴۰۴/۱۰/۱۸ |
Posts and videos (3)
3 posts found. Each link opens on its own site.
Record information
- Record number
- VECB1F0A
- Evidence tier
- A Recorded on two or more independent lists
Added 27 settembre 2026 · updated 13 ottobre 2026
Memorial messages
Leave a few words in memory of Mojgan Erfanifar. Messages appear after moderation.
Write a message for Mojgan Erfanifar…
Do you know Mojgan Erfanifar? Add information or photos
A name, a photo or a single detail can help complete this record.
Add information or photos