The Iran Massacreکشتار دی ۱۴۰۴
This translation was made with the help of AI and has not yet been checked by a native speaker. English · فارسی
این صفحه به فارسی

Mehdi Khalili

مهدی خلیلی

22 years old · Vavan, Eslamshahr, Tehran

giovedì 8 gennaio 2026

ATwo or more independent lists

Named on the government’s official list (row 2333)

#Mehdi_Khalili#مهدی_خلیلی

Mehdi Khalili died after being hit by two live bullets in the city of Vavan in Islamshahr.

Add information

Their story

What the sources recorded

  • Iran Human Rights (IHRNGO): listed among cases verified by two or more sources
  • iranvictims.com: died during the protest period
  • IranTrial: کشته‌شده

Their narrative

جاویدنام مهدی خلیلی

دقایق آخر ۱۸ دی‌ماه است؛ شبی که در خیابان‌ها خشن‌ترین صحنه‌هایی را دیدم که در تخیل هیچ نویسنده‌یِ ژانر وحشت نمی‌گنجد. هنوز با محرم فاصله‌ی زیادی داریم، اما درونم شوری عظیم به پا شده؛ مثل لحظه‌ ی کشته‌شدن عباس، خودم را جای حسینی می‌دیدم که برادر نورچشمش را سلاخی کردند. در جاده به سمت واوان هستم. این مسیر چه زمانی این‌قدر طولانی شد، یا برای من صبری نمانده برای دیدن روی ماهت؟ به خانه رسیده‌ام. سکوت و تاریکی خانه، تپش قلبم را تندتر می‌کند. نگاهم بی‌اختیار به ساعت می‌افتد؛ روزی دیگر آغاز شده، اما تو در خانه نیستی. «مهدی کجاست؟ چرا هنوز برنگشته؟» این نخستین جمله‌ای است که در ذهنم جاری می‌شود. نگاهم را به آشپزخانه می‌دوزم. ظرف غذا را گذاشته بودی تا گرم بماند؛ دست‌نخورده است. قرار بود برگردی و شامت را بخوری. «کجایی، پسر؟» دیگر ماندن در خانه جایز نبود. «باید همین الان برم دنبال مهدی.» همراه چند نفر از دوستان، به جست‌وجویت از خانه بیرون زدیم. از همان بامداد ۱۹ دی، وقتی به خانه رسیدم و جای خالیت را دیدم، تنها یک فکر، لحظه‌ای رهایم نکرد؛ اگر برایت اتفاقی افتاده باشد، من چگونه این خبر شوم را به پدر و مادرمان بدهم؟ در واوان و اسلامشهر، از کلانتری تا پلیس امنیت، هر دری را کوبیدم. اما پاسخ همه یکی بود: «برو، فردا بیا.» صبح جمعه، ۱۹ دی‌ماه، دوباره جست‌وجو آغاز شد؛ با همان امیدی که هر ساعت رنگ می‌باخت. باز هم هیچ جوابی نگرفتم. بعد از جست‌وجوی دوباره‌ی کلانتری‌ها و نگرفتن هیچ پاسخی، به کهریزک رسیدم. خودم کشتار مردم را در شب ۱۸ دی دیده بودم؛ خودم شاهد زنده‌ی آن جنایت بودم. میان پیکرهای گل‌گون، لباس‌های پاره و تن‌های نیمه‌عریانشان که کابوس بقیه‌ی شب‌های زندگی‌ام خواهد بود، من میان دشت شقایق باید شقایق خانه‌ی خودمان را می‌جستم. مهدی، چه بگویم از آن دو ساعت پرزخم؟ با دیدن روی هر کدام، بارها فرو ریختم. بعد از دو ساعت توان از کفم رفت. به خود امید می‌دادم که تو میان این دشت سرخ نیستی و از کهریزک گریختم. ۲۰ دی‌ماه هم گذشت و من هنوز میان بی‌خبری، ترس و امید، از این در به آن در می‌رفتم. آه از این چشم‌انتظاری، آه از این درد که در سینه‌ام نشسته، آه از این بی‌خبری که جانم را ذره‌ذره می‌سوزاند. ۲۱ دی‌ماه ۱۴۰۴ دیگر هیچ توان و رمقی در پاهایم نمانده است. زندان فشافویه، آخرین روزنه‌ی امیدم برای زنده پیدا کردنت بود. امروز ۲۱ دی‌ماه، دومین روز پس از آن دقایق اولیه‌ی لعنتیِ نوزدهم دی‌ماه است؛ سه روز است که آواره‌ی این شهر شده‌ام و کوچه‌به‌کوچه نشانی از تو می‌گیرم. دیروز تمام زندان‌ها را گشتم؛ هیچ اثری از تو نبود. فشافویه آخرین جایی بود که باید می‌رفتم، اما دیر رسیدم و مرا به امروز حواله دادند. تمام شب را با این امید سر کردم که شاید امروز، در فشافویه، تو باشی؛ تو نفس بکشی، هرچند در اسارت. اما… بعد از اینکه شماره ملی‌ات را به مأمور دادم، با جواب مسئول مربوطه ، بار دیگر راهی کهریزک شدم. نمی‌دانم باید خاک کهریزک را سیاه و منفور بدانم یا مقدس و نورانی. من تاب کهریزک را ندارم. کاش هرگز به کهریزک نرسم. کاش مسیر تا ابد کش بیاید. کاش، کاش… اما واقعیت بار دیگر سیلی به صورتم نواخت و من در مرکز همان مکان هستم و ناباورانه به چشمان به‌خواب‌رفته‌ی تو نگاه می‌کنم. فریاد تا حنجره‌ام بالا می‌آید، اما باید آن را در همان نقطه خفه می‌کردم؛ چون اجازه‌ی فریاد برای برادر ازدست‌رفته‌ام نداشتم. چون آن مأموری که با چشم‌های به خون نشسته به من خیره بود، مرا مجبور به سکوت می‌کرد. مرا راهی بهشت زهرا کردند تا جواز دفن برادرم را بدهند. وای مهدی! من چطور به مادر بگویم؟ چطور به پدر بگویم؟ تا این لحظه به بهانه‌های مختلف آنها را در انتظاری سیاه نگه داشتم، اما حالا با این کاغذ که نامت روی آن است، تمام چشم‌انتظاری‌ها پایان می‌یابد. آنها که با آمدن نامت، جرقه‌ی افتخار و غرور در چشمانشان می‌رقصید. نام تو با مهربانی، خوش‌خلقی، ادب و متانتت مزین بود. چطور به آنها بگویم که از آن همه خوبی، فقط چند قاب افتخار به جا مانده است؟ مادرمان چطور بپذیرد پسرکش، که غریق نجات بود، در اقیانوس خشم و کین رژیم ظالم اسلامی غرق شد و فقط پیکر بی‌نفسش را به من دادند؟ چطور بگویم آن مربی شنا، در تلاطم موج مسلسل و تک‌تیرانداز دوام نیاورد و تسلیم طوفان شد؟ چطور شب‌ها چشمانم را ببندم و تن تنومندت، با جای دو گلوله‌ی جنگی، یکی در سینه و یکی در ران پا، مقابلم نایستد؟ مهدی جانم، برادر عزیزم، ذهنم لحظه‌ای آرام نیست. خون است و خون. تصویر کودک شیرخواری که معصومانه به خواب رفته بود و آن زن و مرد کهنسال با گیسوی سفید که کنارت آرمیده بودند، لحظه‌ای رهایم نمی‌کند. چطور امید دوباره برای ادامه‌دادن پیدا کنم؟ کاش در همان روزهای کودکی‌مان مانده بودیم. امروز ۲۲ دی‌ماه است و ما داریم تو را به خانه‌ی جدیدت بدرقه می‌کنیم. برای رفتن به خانه‌ی خودت، همه‌ی ما آرزوهای زیبایی داشتیم؛ اما حالا داریم تو را به سفری بدرقه می‌کنیم که دیگر برگشتی در آن نیست. دارم تو را به سمت دارالسلام اسلامشهر می‌برم. پلاک خانه‌ی جدیدت ۲۷ است و من دیگر فقط می‌توانم کنار آن سنگ بنشینم، از روزمرگی‌هایم برایت بگویم و سکوت تو را به دوش بکشم. یادت همیشه در قلبم جاودان می‌ماند؛ نه تنها در قلب من، بلکه در یاد و قلب هر ایرانی باشرافتی. روحت شاد یادت جاودانه پی‌نوشت: بر اساس اطلاعات به‌دست‌آمده از برخی صفحات اجتماعی و سایت‌های خبری، شبهه‌هایی در رابطه با نوع کشته‌شدن مهدی خلیلی وجود دارد. ظاهراً جای گلوله‌ای که در ران پای این جاویدنام دیده شده، با محل اصابت گلوله‌ای که در سینه‌ی او بوده، از نظر زمان شلیک متفاوت است. با توجه به بی‌خبری سه‌روزه از این جاویدنام و بازداشت اولیه‌ی او در اسلامشهر، این شبهه وجود دارد که تیر شلیک‌شده به سینه‌ی او، مصداق تیر خلاص به مجروحین باشد.

This story is in Persian, exactly as it was written for Narrata.

Source: Narrata · Author: روژآوا · Written ۱۴۰۵/۰۴/۰۳ · Read the original story

Republished unchanged with Narrata’s permission. All rights belong to the author and Narrata.

Photos & videos

What we know

Age
22
Killed
giovedì 8 gennaio 2026
Place
Vavan, Eslamshahr, Tehran
Cause of death
Gunshot wound
Father’s name
مسلم (in Persian) ↗
Occupation
غریق نجات و مربی شنا (in Persian) ↗

Burial details

Cemetery
اسلامشهر_ دارالسلام — قطعه ٢٧، ردیف ١۶، شماره ١١

Do you know this person?

If you knew Mehdi Khalili, or have something to add, every detail helps. Everything is reviewed before it is published.

This is my family member · Send evidence · Privacy or removal request

Sources & evidence

Each list spells names and places its own way. We show them as written.

How the sources recorded this name (5)
SourceName as writtenPlaceDate
Iran Human Rights (IHRNGO) Mehdi Khalili — 2026-01-08
Iran International Mehdi Khalili Vavan, Eslamshahr 2026-01-10
iranvictims.com [2] [3] [4] [5] [6] Mehdi Khalili Vavan, Eslamshahr 2026-01-10
IranTrial مهدی خلیلی اسلامشهر 1404/10/18
Narrata مهدی خلیلی — ۱۴۰۴/۱۰/۱۸
Posts and videos (5)

5 posts found. Each link opens on its own site.

Record information

Record number
VEDD75AD
Evidence tier
A Recorded on two or more independent lists

Added 27 settembre 2026 · updated 21 ottobre 2026

Report an error or ask for removal · How we verify

Memorial messages

Leave a few words in memory of Mehdi Khalili. Messages appear after moderation.

Write a message for Mehdi Khalili…

Leave a few words in memory of Mehdi Khalili. Messages appear after moderation. Short, kind messages only. No personal details or phone numbers.

Your safety comes first: no real name is needed. Is it safe to submit? · Sending anonymously

Menu

Settings · Privacy

Settings

Safety

Quick exitPress Esc twice to leave the site at once.
Discreet tab titleThe browser tab shows “Notes” instead of the page name.

Removes this site’s saved choices, saved names and offline copies, signs you out and leaves. This can’t be undone.

Languages

Appearance

Data use

Low data modeHides photos in lists and turns off motion. Best for slow or expensive connections.

Account

All settings · Cookie settings

How would you like to send it?

What we keep and who sees it · Other ways (X, Instagram)

Chat

Open full page

Be kind. No personal attacks, private details or phone numbers. Messages may be removed by moderators.