Photo: Iran International
Mohammad Reza Karami
محمدرضا کرمی
16 years old · Malekshahi, Ilam
martedì 6 gennaio 2026
Their story
Severely injured by live ammunition from IRGC forces during public protests in Meleksahi city on Saturday, 13 Dey 1404 (January 4, 2026). He was transferred to the ICU of Khomeini Hospital in Ilam and passed away after 4 days of hospitalization.
This text is available in English only.
What the sources recorded
- Iran Human Rights (IHRNGO): listed among cases verified by two or more sources
- iranvictims.com: died during the protest period
- IranTrial: کشتهشده
Their narrative
جاویدنام محمدرضا کرمی؛ سُرب داغ بر سینهی زاگرس
باد سرد بیست و ششم بهمنماه، از فراز یالهای سنگی ملکشاهی پایین میآمد و در میان درختان کاج و بلوط کهنسال آرامستان میپیچید. آفتابِ بیرمق بعدازظهر، رمقی برای گرم کردن سنگهای سرد مزار نداشت؛ انگار خود آسمان نیز بر فراز «گلزرد» در سکوتی خاکستری به تماشا ایستاده بود. اما این سکوت دیر نپایید. طنین سنگین و بم دهل، چون تپشهای قلبی خشمگین در سینهی خاک طنین انداخت و پشتبند آن، نالهی سوزان و کشدار سورنا هوا را شکافت. نغمهای که در فضا موج برمیداشت، مرثیهای معمولی نبود؛ این ضربآهنگ باستانیِ «چَمَری» بود، نوایی حماسی و تلخ که کوهستانهای زاگرس آن را تنها برای پهلوانان از دسترفته و سروهای نوخاستهاش از بر داشتند. زنان ایل با جامههای بلند و قیرگون، گرداگرد مزار صف کشیده بودند. گل خشکیده و خاک تیرهای که به نشانهی نهایت ویرانی و سوگی بیامان بر سر، شانهها و یقهی لباسهایشان مالیده بودند، خطوط چهرههای تکیده و آفتابسوختهشان را برجستهتر میکرد. دستها هماهنگ با ضربههای یکنواخت دهل بالا میرفت و بر سینهها فرود میآمد؛ آوایی برخاسته از ژرفای حنجرهها که با مویههای سوزناک کُردی در هم میآمیخت و استخوان باد را میگداخت. در میان این حلقهی داغدار، سنگ سپید مرمرین مزار در احاطهی تاجهای گل نفس میکشید. روی سنگ، تصویری با چهرهای معصوم و آرام با خط سیاه نقش بسته بود و در بالادستِ تصویر، کلماتی گزنده به چشم میخورد: «به کدامین گناه؟». تراژدی آن بعدازظهر، در پیوند وهمآلود عزا و عروسی نهفته بود. بر گرداگرد سنگ سفید، دستههای گل داوودی زرد و سپید در میان رزهای آبی نشانده شده بودند؛ طبقهایی از گل که گویی برای ماشین عروس و حجلهی دامادی آراسته شده بودند، اما اکنون کفن خاکی نوجوانی شانزدهساله را میپوشاندند. این «عروسی بر مزار» بود؛ آخرین پیشکش ایلیاتی برای پسری که مجال نیافت تا رخت دامادی بر تن کند. همسنوسالهایش، نوجوانانی با کاپشنهای تیرهی زمستانی، تاب ایستادن نداشتند. یکی پیشانیاش را به لبهی سنگ سرد چسبانده بود و سنگ را در آغوش میفشرد و دیگری با شانههایی که از شدت گریه میلرزید، خاک مزار را میبویید و زمزمه میکرد: «چو بلیم ورد جی خالیت...». پدر در میان هیاهوی دهل و غبار چمری، با نگاهی خیره و دستنیافتنی به قاب عکس پسرش مینگریست؛ نگاهی که در آن اندوهی بیپایان با صلابتی ایلیاتی گره خورده بود. در میان جمعیت، هیچکس رفتن او را باور نداشت. برای مردمی که دست در دست هم در ریتم سنگین چمری گام برمیداشتند، این خاکسپاری آغاز سفری بود به عمق روزهای پیش از این، روزهایی که گامبهگام به عقب بازمیگشتند تا پرده از حقیقت آن غروب خونین بردارند. سیاهه انکار و صندلی شماره ۱۷۶ طنین سورنای چمری هنوز در گوش کوهستان زنگ میزد، اما ردپای این اندوه سنگین، چند هفته پیشتر به شبهای تاریک و دودگرفتهی بهمنماه میرسید. سیزدهم بهمنماه، اتاقی در ملکشاهی، شاهد گره خوردن انگشتان خشمگین مردانی بود که داغ فرزند، خواب را از چشمانشان ربوده بود. بر روی کاغذی سفید با سربرگی درشت، کلماتی جان میگرفتند که بوی عصیان و عدالت میدادند: «بیانیه خونخواهی ایل ملکشاهی». دستهای پینهبستهی جبار کرمی، پدری که قامت بلند پسرش را در خاک نشانده بود، قلم را بر کاغذ فشرد. پای همان برگهای که نام فرماندهی سپاه ملکشاهی، رسول مرادیاتی، با خطی صریح بهعنوان آمر شلیک به سینهی مردم ثبت شده بود، امضای پدر نشست. آنسوتر، صفحهی سرد رایانهای روشن بود؛ فهرستی طولانی از نامها در یک فایل اکسل دولتی ردیف شده بود، اما در میان آن همه ردیف و شماره، جایی برای پسر شانزدهسالهی او باز نکرده بودند. متنی کوتاه و سوزان کنار آن لیست دستبهدست میشد: «اسم محمدرضا کرمی فرزند جبار در لیست نیست؛ آمارتان هم دروغ است». شناسنامهی پسر را گشوده بودند تا هویتش را به رخ انکارکنندگان بکشند؛ صفحهای منقش به تاریخ بیست و یکم تیرماه ۱۳۸۸، با نام پدر «جبار» و نام مادر «لیلی»، ثبتشده در مهران. آنها میخواستند ثابت کنند پسری که کوهها به نامش قسم میخوردند، شبحی بینامونشان نبوده است. اما خشم آن روزها، امتداد آتشی بود که روز خاکسپاری در آرامستان «گلزرد» برافروخته شد. جادهی خاکآلود و سرازیری منتهی به آرامستان، زیر گامهای هزاران مرد و زن ملکشاهی به لرزه درآمده بود. مردان، با شلوارهای گشاد کردی و دستارهایی پیچیده بر سر، شانهبهشانهی هم تابوت را بر فراز دستها به پیش میراندند. غبار برخاسته از زیر گامهای جمعیت، با فریادهای خشمآلود و شعارهای در گلو شکستهشان درمیآمیخت. آن روز، خاک سرد آرامستان با اشکهایی گلگون آغشته شد، اما حقیقت تلخ، پیش از رسیدن به این جادهی خاکی رقم خورده بود. تنها یک روز پس از آنکه تپش قلب محمدرضا در بیمارستان برای همیشه خاموش شد، آفتاب بیرمق هفدهم دیماه از پنجرههای بلند کلاس ۲۰۳ در دبیرستان «شهید شهریاری» به درون تابید. هوای کلاس بوی گچ و دلهرهی امتحان میداد. دانشآموزان با سرهای فروافتاده روی برگههای آزمون نیمسال اول، میان فرمولهای فیزیک دستوپا میزدند، اما سنگینیِ نگاه همهشان به یک نقطهی خالی دوخته شده بود: صندلی شمارهی ۱۷۶. بر گوشهی میز چوبی و رنگورورفته، برچسب آزمون با خطی چاپی هنوز خودنمایی میکرد: «نام: محمدرضا / نام خانوادگی: کرمی». کتاب «فیزیک ۱» پایهی دهم، با تصویر شاتلی فضایی که گویی سودای پرواز به کهکشانهای دوردست را داشت، روی میز دستنخورده باقی مانده بود. نیمکت خالی، چون حفرهای سیاه در میان کلاس دهان گشوده بود و رفیقی با دستان لرزان بر گوشهی کاغذ نوشت: «امتحان امروز یه غایب داشت...». غیبتی که دیگر هیچ زنگ تفریحی پایانش نمیبخشید و هیچ معلمی نام او را در دفتر حاضرین تیک نمیزد. ریشهی این صندلی متروک، کیلومترها دورتر، در راهروهای مهآلود بیمارستان ایلام جا مانده بود. طعم گوگرد پشت درهای شیشهای شانزدهم دیماه، عقربههای ساعت دیواری در راهروی بیمارستان آموزشی درمانی امام خمینی ایلام به کندی پیش میرفتند، گویی زمان نیز توان عبور از آن باریکه خاکستری را نداشت. بوی غلیظ الکل و بتادین با سرمای گزندهی زمستان آمیخته بود و سکوت کرکنندهی بخش مراقبتهای ویژه را تنها صدای ضربآهنگ یکنواخت و بوقهای مقطع دستگاههای مانیتورینگ میشکست. بر روی تختی محصور در میان کلاف سیمها، لولههای پلاستیکی و کیسههای سرم، پیکر ورزیدهی پسری شانزدهساله آرمیده بود که قفسهی سینهاش با هر دم، تلاشی سنگین و دردناک را برای بازپسگیری زندگی به نمایش میگذاشت. خطوط نوساننمای ضربان قلب، آخرین رگههای مقاومتِ بدنی را ثبت میکردند که در رینگ بوکس تسلیم را نیاموخته بود. در آن سپیدهدم تلخ، وقتی آخرین خط منحنی بر صفحهی نمایشگر به خطی صاف و ممتد بدل شد، خبر چون آواری سهمگین بر سر راهرو فروریخت. رفیقی که ساعتها پشت آن دیوارهای سرد به انتظار پلک زدن دوبارهی او نشسته بود، بعدها با سرانگشتانی لرزان بر صفحهی گوشی نوشت: «هیچوقت نگاه مظلومت یادم نمیره؛ وقتی روی تخت بیمارستان بودی و من منتظر حال خوبت بودم... اما فاجعهای چون خبر مرگت به گوشم رسید». دیگری در خلوت خود با حسرتی ابدی زار زد: «کاش اون لحظه من جای تو بودم و تو جای من». اما این فرودگاه مرگ، دو شب پیش از آن، دوزخی تمامعیار را به چشم دیده بود. در شامگاه چهاردهم دیماه، مرز باریک میان درمان و میدان جنگ فرو ریخت. راهروهای استریل بیمارستان زیر گامهای سنگین چکمههای نظامی به لرزه درآمدند و فریادهای مقاومت کادر درمان و همراهان هراسان، سقف کوتاه ساختمان را پر کرد. ناگهان، گاز اشکآور در فضای بسته پرتاب شد؛ بخاری غلیظ، گزنده و خفهکننده بهسرعت در هوا پیچید و از درزهای درِ سفید و رنگورورفتهی بخش «آیسییو» به درون نفوذ کرد. در اتاقی که محمدرضا با پهلویی شکافته و ریههایی آسیبدیده برای کشیدن ذرهای هوا تقلا میکرد، ذرات سوزان گوگرد و دود راه تنفس را سد کردند. چشمان بسته و صورت تبدار او در میان آن هجومِ مسموم، مظلومیتی بیپناه را فریاد میزدند؛ تختی که باید پناهگاه حیات میبود، در محاصرهی دود و وحشت قرار گرفته بود. ریشهی این جدال چهارروزه با مرگ، به شامگاه سیزدهم دیماه بازمیگشت؛ ساعتی پس از غروب که چرخهای برانکارد با شتابی جنونآمیز بر موزاییکهای راهرو کشیده شدند. درِ دوتایی و شیشهای بخش مراقبتهای ویژه، با آن شیشههای مات و نوشتهی تیرهی بالای سرش، شتابان به روی او گشوده شد. محمدرضا را از پیچوخم جادههای کوهستانی ملکشاهی به ایلام رسانده بودند؛ با بدنی سرد و ملحفههایی که سرخی خون بر آنها میدوید. همراهانش، در بهت و ناباوری، پشت همان درهای بسته بر زمین نشستند. در ذهن همهشان، تصاویری از ساعاتی پیشتر مرور میشد؛ ساعاتی که هنوز بوی باروت خیابان و گرمای خونی تازه، دستانشان را رها نکرده بود. سُرب داغ در باد عصرگاه پیش از آنکه چرخهای برانکارد روی موزاییکهای سرد بیمارستان به پرواز درآیند، بوی تند باروت در پیچوخم جادههای کوهستانی ملکشاهی جامانده بود. عصرگاهِ ابری و سوزناک سیزدهم دیماه ۱۴۰۴، سرمای گزندهای از دامنههای کبیرکوه پایین میریخت و با نفسهای بخارگرفتهی صدها تن از مردم شهر درمیآمیخت. جمعیتی بیسلاح، از حوالی میدان شهدا تا امتداد بلوار صیاد شیرازی، دوشادوش یکدیگر پیش میرفتند؛ خیابانی که سنگفرشهایش به گامهای آشنای جوانان همین خاک خو گرفته بود. در میانهی آن خیلِ ایستاده، محمدرضا قدم برمیداشت؛ نوجوانی که وسعت شانههایش در باد زمستانی، سپری استوار در میان همشهریانش به نظر میرسید. اما این آرامشِ شکننده، دیری نپایید. از فراز دیوارهای سنگی و پنجرههای مشرفِ ساختمان سپاه ملکشاهی، جایی که به گواهی اسناد و خونخواهانِ ایل، نگاهِ فرمانده پایگاه، رسول مرادیاتی، بر امتداد لولهها دوخته شده بود، ناگهان شرارههای آتش جهیدن گرفت. غرشِ پیاپی و کرکنندهی کلاشینکف، شکافی مهیب در جان آسمان انداخت. شلیکها کور، سنگین و مرگبار بودند. در چشمبرهمزدنی، خاکِ آسفالت زیر ترکش سُرب شکافته شد و سه گلولهی جنگی، با حرارتی سوزان و سرعتی بیرحم، پهلوی محمدرضا را شکافت. قامتی که در رینگ بوکس یاد گرفته بود در برابر سنگینترین ضربهها روی پا بماند، در برابر شکافته شدن استخوان و گوشت با سُرب داغ تاب نیاورد و بر آسفالت سرد خیابان فروافتاد. در آن غوغای فریاد، دود و هراس، همراهانش با دستپاچگی پیکر سنگینش را از زمین برگرفتند. دستها به خون گرمی آغشته شدند که از زیر پیراهنش فواره میزد. در بهتِ آن دقایق نخستین، کسی نمیخواست عمق فاجعه را باور کند؛ با چشمانی وحشتزده به چهرهی رنگپریدهاش خیره شدند و برای فرار از حقیقتی سهمگین، به خود دلداری میدادند: «چیزی نیست... ساچمه است، ساچمه خورده...». خودرویی با شتاب در میانهی جادهی پرپیچوخم کوهستان به سمت ایلام به راه افتاد. باد از شیشههای نیمهباز زوزه میکشید و محمدرضا، تکیهداده بر دستهای لرزانِ رفیقانش، هنوز چشم در چشمِ جهان دوخته بود. او کاملاً هوشیار بود؛ با همان غرور ایلیاتی و غیرت سرشار نوجوانیاش، درد جانکاهی را که در رگهایش زبانه میکشید فرو میخورد تا هراس را از چشمان رفقایش برباید. به گفتهی یکی از همان همراهان، او حتی در میانهی آن عذاب کشنده «نمیخواست نگرانمان کند». دستهایش رفتهرفته رو به سردی میگذاشت، اما نگاهش هنوز پیوند با زندگی را رها نکرده بود؛ دردی غریب که ماهها بعد، یکی از نزدیکانش در یادداشتی سوگوار آن را چنین روایت کرد: «جای گلولهای در بدنم درد میکند که به من اصابت نکرده است». صدای لاستیکهای خودرو روی آسفالت جاده، پایانِ ناگهانی و خونین روزهایی بود که تا چند ساعت پیش از آن، سرشار از غریو خنده، تاختن در کوهستان و رؤیاهای ناتمام یک زندگی در جریان بود. نبضِ ناتمام یک رؤیا پیش از آنکه خاک و سُرب همهچیز را به کام سیاهی بکشد، جهانِ محمدرضا سرشار از تپشهای تند و پرشور زندگی بود. برای پسری که در بیست و یکم تیرماه ۱۳۸۸ در مهران به دنیا آمد و در آغوش پرمهر لیلی و جبار قد کشید، پهنهی دشتها و فراز کوههای زاگرس وسعت زیستن بود، نه میدان جنگ و خاکسپاری. او نوجوانی شانزدهساله بود؛ با قامتی کشیده، شانههایی فراخ و هیبتی رشید که او را بسیار پختهتر و مردانهتر از سن شناسنامهاش نشان میداد. در آن روزهای روشن، صدای پای جوانیاش در سالنهای ورزشی میپیچید. دستکشهای سنگین بوکس را محکم میبست، برابر کیسهی چرمی میایستاد و با ضربههای شلاقی و متوالی، انضباط و سرسختی را مشق میکرد. بوکس برای او تنها ورزش نبود، بلکه پناهگاهی برای مهار انرژی بیپایان نوجوانی به شمار میرفت. اما روح ناآرامش در چهارچوب رینگ محبوس نمیماند؛ در شیبهای تند صخرهها و گردنههای ناهموار ملکشاهی، سوار بر موتور کراس دل به خاک میزد و غرش اگزوز را با بادهای کوهستان درمیآمیخت. گاه نیز بر زین موتور چهارچرخ، بیمحابا در طبیعت و دشتها میتاخت تا رهایی را در زلالترین شکل ممکن نفس بکشد. با این حال، در کنار این شور سرکش، رگهای از آرامش و نجابت در رفتارش موج میزد؛ تصاویری که او را با تیشرت سبزرنگ و شلوار راحتی در آستانهی در نشان میدهد، یا لحظاتی که در لباس ورزشی رکابی، لمداده بر پشتی، با خودکاری سبز در دست غرق نوشتن میشد، چهرهی پسری مهربان، محجوب و پایبند به خانه و خانواده را ترسیم میکرد. بر گردن او، همواره پلاک زرین «فروهر» با بالهای گشوده میدرخشید؛ گردنبندی که گویی باور قلبیاش به ریشهها و اندیشهی نیک را بر سینه حک کرده بود. در یکی از عکسهای برجا مانده از روزگار حیاتش، او در گرگومیش ساعت چهار صبح، در سکوت وهمآلود دشت و زیر آسمانی تیره و ابری ایستاده است؛ با تیشرتی سفید و گشاد، دستها در جیب و نگاهی دوردست که گویی در جستوجوی آیندهای روشن به افق خیره مانده بود. همان تصویری که بعدها، در شبهای سیاه پس از رفتنش، زخمی شد بر روح دوستانش تا در ساعت ۴:۵۰ بامداد بنویسند: «ساعت ۴ صبحه، دارم به این فکر میکنم؛ اگه هنوز داشتمت آدم خوشحالتری بودم؟». تراژدی بزرگ در همین جزئیات سادهی انسانی نهفته بود؛ در کیف مدرسهای که ابتدای مهرماه آماده شد، در جزوههای دستنویس و در کتاب «فیزیک ۱» که روی نیمکت کلاس ماند. او قرار بود از سرعت و شتاب و بردارها بیاموزد، نه آنکه خود، قربانی شتاب مرگبار گلولهها شود. با رفتن او، نه فقط یک نام از فهرست دبیرستان خط خورد، بلکه جهان کوچکی از شور، وفاداری و آرزو فروریخت. حالا از آن قامت استوار و گردنبند طلایی، تنها تصویر گردنبندی در کف دست رفیقی داغدار به یادگار مانده که با چشمانی اشکبار زمزمه کند: «چی فکر میکردی چی شد...». از او، صفحهی گفتوگویی بیفرجام در پیامرسانها به جا ماند با نام سادهی «Rezaa» و عکسی از آینه، و پیامی که تا همیشه بیپاسخ ماند: «الان نیاز دارم بهت زنگ بزنم؛ بگی الو... هیچی نگم فقط بزنم زیر گریه. این قلب دیگه طاقت دلتنگیتو نداره!». داستان محمدرضا کرمی، در پسِ همهی بیانیهها، خشمها و نوای دهلهای چمری، روایتِ بیرحمانه قطع شدن رؤیای معصومانهی پسری است که تنها میخواست زندگی کند، مشت بر کیسهی بوکس بکوبد، کتابش را در مدرسه ورق بزند و در هوای پاک زادگاهش نفس بکشد. او در خاک آرام گرفت، اما پژواک معصومیت و خون بهناحق ریختهاش تا سالها در بادهای کوهستان زاگرس طنینانداز خواهد بود.
This story is in Persian, exactly as it was written for Narrata.
Source: Narrata · Author: میخک سپید · Written ۱۴۰۵/۰۷/۱۸ · Read the original story
Republished unchanged with Narrata’s permission. All rights belong to the author and Narrata.
Photos & videos
Part of these events
What we know
- Age
- 16
- Killed
- martedì 6 gennaio 2026
- Place
- Malekshahi, Ilam
- Cause of death
- Gunshot wound
- Born
- sabato 12 settembre 2009 ↗
- Occupation
- ورزشکار (in Persian) ↗
Burial details
- Cemetery
- گلزار سیدالشهدا (معروف به آرامستان «گلزرد»)
Do you know this person?
If you knew Mohammad Reza Karami, or have something to add, every detail helps. Everything is reviewed before it is published.
This is my family member · Send evidence · Privacy or removal request
Sources & evidence
Each list spells names and places its own way. We show them as written.
How the sources recorded this name (6)
| Source | Name as written | Place | Date |
|---|---|---|---|
| Iran Human Rights (IHRNGO) | Mohammad Reza Karami | — | 2026-01-06 |
| Hengaw [2] | Mohammad Reza Karami | Malekshahi, Ilam | 2026-01-06 |
| Iran International | Mohammad Reza Karami | Malekshahi, Ilam | 2026-01-06 |
| iranvictims.com [2] [3] [4] [5] [6] [7] | Mohammad Reza Karami | Malekshahi, Ilam | 2026-01-06 |
| IranTrial | محمدرضا کرمی | ملک شاهی | 1404/10/16 |
| Narrata | محمدرضا کرمی | — | ۱۴۰۴/۱۰/۱۳ |
Posts and videos (4)
4 posts found. Each link opens on its own site.
Record information
- Record number
- VF7D7F29
- Evidence tier
- A Recorded on two or more independent lists
Added 27 settembre 2026 · updated 29 ottobre 2026
Memorial messages
Leave a few words in memory of Mohammad Reza Karami. Messages appear after moderation.
Write a message for Mohammad Reza Karami…
Do you know Mohammad Reza Karami? Add information or photos
A name, a photo or a single detail can help complete this record.
Add information or photos