イランの虐殺کشتار دی ۱۴۰۴
この翻訳はAIの助けを借りて作成されたもので、まだネイティブスピーカーによる確認を受けていません。 English · فارسی
این صفحه به فارسی
Zahrasadat Najafi Ghoozhdi

写真: Narrata

Zahrasadat Najafi Ghoozhdi

زهراسادات نجفی قوژدی

30歳 · مشهد

D未確認の報告

この記録は検証が必要です — 間違っているわけでも疑わしいわけでもなく、別のソースが必要なだけです。

政府の公式リストに名前あり(行 473)

#Zahrasadat_Najafi_Ghoozhdi#زهراسادات_نجفی_قوژدی
情報を追加

彼らの物語

Zahrasadat Najafi Ghoozhdiさんがどのように殺害されたのか、その経緯はまだ記録されていません。 何が起きたかご存じでしたら、お知らせください。

この名前はイラン政府自身の名簿にも載っています。

その人の物語

جاویدنام زهرا نجفی

داستان از روزهای پایانی تابستان آغاز شد؛ روزی که زهرا سادات در دیار گناباد چشم به جهان گشود. دخترِ سید مهدی، مردی که عمرش را در کسوت خادمی مراسم آیینی و مذهبی سپری کرده بود و ریشه‌هایی عمیق و اصیل در خاکِ گرم روستای قوژد داشت. زهرا در همان اتمسفرِ سنتی قد کشید، اما روحش، پرنده‌ای بود که آسمانی فراخ‌تر می‌طلبید. قصه‌ی اصلیِ زندگیِ او، نه از زادروزش، که از سال ۱۳۹۲ شکل گرفت؛ سالی که بذرِ عشقی شگرف و اساطیری در دلش جوانه زد. عشقی که در همان گام‌های نخست، با طعنه‌های گزنده و تردیدِ زمانه مواجه شد. در قابی قدیمی که از آن روزها به یادگار مانده، جمله‌ای سنگین نقش بسته است: «شما خیلی سنتان کم است، دو سه سال بیشتر با هم دوام نمی‌آورید.» اما این دو دلداده، گوششان بدهکارِ محاسباتِ سردِ آدمیان نبود. مردِ این داستان، همان یاری که نامش و حضورش در تک‌تکِ نفس‌های زهرا تنیده شده بود، دوازده سالِ تمام پای این عهدِ مقدس ایستاد. زمانِ اندکی نیست؛ دوازده بار چرخشِ فصول، صبوریِ استخوان‌سوز، مخالفت، انتظار، و جنگیدنِ بی‌دریغ برای ساختنِ آشیانه‌ای که تنها و تنها برای دو نفر جا داشت. عشقِ آن‌ها، نه یک هیجانِ زودگذر، که حماسه‌ای از پایداری در برابر تندبادِ حوادث و سنت‌ها بود. تقویم سرانجام به سال ۱۴۰۳ رسید و آن انتظارِ طولانی و تلخ، به شکوفاییِ وصالی شیرین پیوند خورد. زهرا با جامه‌ی سپید، همچون نوری در تاریکی، در کنار مردی که حالا تمامِ تکیه‌گاه و جهانش بود، ایستاد. تصویرِ آن‌ها در کنار یک موتور وسپای آبی‌رنگ، قابِ لبخندی را ثبت کرد که تجلیِ پیروزیِ مطلقِ عشق بر تاریکیِ فراق بود. آن‌ها با دستانی گره‌خورده، دیار مادری را به مقصد مشهد ترک کردند تا در خانه‌ی اجاره‌ای، زندگی مشترکشان را زیر یک سقف آغاز کنند. خانه‌ای که بوی تازگی، بوی شمعدانی و بوی امیدِ مطلق می‌داد؛ بی‌آنکه بدانند این سقفِ کوتاه، تنها چند ماه پناهگاه عاشقانه‌های دوازده‌ساله‌شان خواهد بود. شامگاه هجدهم دی‌ماه ۱۴۰۴، سرمای خشک و گزنده‌ی مشهد با التهابِ پنهان و آشکارِ خیابان‌ها درآمیخته بود. زهرا هم مثل باقی مردم، فراخوان شاهزاده رضا پهلوی را از چند روز قبل‌تر دریافت کرده بود. زهرا در کنار باقی همشهریانش در حوالی بلوار معلم و امامت حضور داشت. فضا سنگین، نفس‌گیر و ملتهب بود و سایه‌ی وحشت بر دیوارهای شهر کشیده می‌شد. ناگهان، ماشینِ سرکوب از راه رسید و یورشِ بی‌رحمانه آغاز شد. در آن هیاهوی شوم و غبارآلود، زهرا برای یافتنِ روزنه‌ای از رهایی و پناهگاهی امن، به یکی از کوچه‌های فرعی گریخت. اما تاریکیِ آن شب، آبستنِ فاجعه‌‌ای جبران‌ناپذیر بود. صدای شلیکی خشک و مهیب، سکوت و سرمای کوچه را درید. گلوله‌ی جنگی، قامتِ زهرای سی‌ساله را نشانه رفت. خونِ گرم، بر سنگفرشِ سردِ کوچه دوید. پیکرِ غرق در خونِ زهرا را، به درمانگاه چمران رساندند. زهرا هنوز نفس می‌کشید؛ هنوز می‌شد آن قلبِ مهربان را به تپش در دنیا نگه داشت، اما ماهیتِ نظامیِ آن مرکز و امتناع از رسیدگیِ فوری و مؤثرِ پزشکی، مسیرِ تقدیر را به تلخ‌ترین شکلِ ممکن تغییر داد. در آن ثانیه‌های شوم، هیچ تیغ جراحی‌ای برای نجاتِ این زن بالا نرفت. زهرا، در میان بازوانِ همان مردی که دوازده سال برای رسیدن به او با جهان جنگیده بود، آخرین نفس‌هایش را کشید و در آغوشِ امنِ او، به خوابی ابدی فرو رفت. یاری که دوازده سال برای وصال صبر کرده بود، حالا باید زهرایش را به خاک می‌سپرد. اما جان‌باختن زهرا، پایانِ رنجِ این خانواده نبود. کالبدِ بی‌جانِ او تا یک هفته در گرو ماند. یک هفته اضطرابِ کشنده، یک هفته سکوتِ سنگین و دلشوره‌هایی که جانِ مادر و همسرش را ذره‌ذره می‌تراشید. سرانجام، پس از این وقفه‌ی دردناک، پیکرِ خاموشِ او را به زادگاهش بازگرداندند. روستای قوژد، در میان حزن و اندوهی بی‌کران، میزبانِ ابدیِ دختری شد که روزگاری با هزار آرزوی سپید از آنجا کوچ کرده بود. در آرامستانِ ساکتِ روستا، سنگی از مرمر سپید بنا شد که با خطی سبز و نستعلیق بر آن حک کردند: «زهرا سادات نجفی»، و در پایین آن، تاریخ «۱۸ دی ۱۴۰۴» برای همیشه در دلِ سنگ داغ خورد. حالا، با گذشت روزها و ماه‌ها، آن مزارِ سپید میعادگاه دردهای عمیق و توصیف‌ناپذیر است. مادرِ داغدارِ زهرا، هر روز پیش از طلوع آفتاب و پس از خواندنِ نماز صبح، در گرگ‌ومیشِ هوا به کنار خاکِ دخترش می‌رود. او با قلبی شکسته بر آن سنگِ سرد دست می‌کشد و با جگرگوشه‌اش درددل می‌کند. و در دلِ شب‌ها، همسرش، که نیمی از جانش را زیر خروارها خاکِ قوژد جا گذاشته، با دستانی لرزان، گلبرگ‌های رزِ سرخ و زرد را بر مزار زهرا می‌پراکند و کیکی با تصویرِ چهره‌ی خندانِ او را در میان شمع‌ها می‌گذارد. او در تاریکی نجوا می‌کند و می‌نویسد: «دوازده سال صبر کردیم که به هم برسیم... دوباره از من گرفتنت. هر آنچه در من زنده بود، با تو رفت. تو رفتی... و من هیچ‌گاه به خودم برنگشتم.»

This story is in Persian, exactly as it was written for Narrata.

Source: Narrata · Author: کهن · Written ۱۴۰۴/۱۲/۰۳ · Read the original story

Republished unchanged with Narrata’s permission. All rights belong to the author and Narrata.

写真と動画

Zahrasadat Najafi Ghoozhdi
写真: Narrata

知っていること

年齢
30
場所
مشهد
父の名前
سید مهدی (ペルシア語で) ↗
Born
1995年9月11日 月曜日 ↗

まだ記録されていません:死因, 死亡日。 この記録の完成を手伝う

We do not know yet where Zahrasadat Najafi Ghoozhdi is buried. Help locate this grave

この記録の検証と完成を手伝う

Zahrasadat Najafi Ghoozhdiを知っている、または追加するものがある場合、各詳細が役立ちます。

これは私の家族です · 証拠を送る · プライバシー・削除依頼

ソースと証拠

名簿ごとに名前や地名の表記は異なります。ここでは書かれたとおりに示しています。

各出典はこの名前をどう記録したか (2)
出典記載された名前場所日付
Office of the President of Iran زهراسادات نجفی قوژدی — —
Narrata زهراسادات نجفی قوژدی — ۱۴۰۴/۱۰/۱۸
投稿と動画 (1)

1件の投稿が見つかりました。各リンクは元のサイトで開きます。

記録情報

記録番号
VD66F8EB
裏付けの段階
D この名前について信頼できる出典はまだ見つかっていません

Added 2026年10月15日 · updated 2026年10月29日

誤りの報告・削除の依頼 · 検証方法

追悼メッセージ

Zahrasadat Najafi Ghoozhdiを偲んで数言残してください。メッセージは確認後に表示されます。

Write a message for Zahrasadat Najafi Ghoozhdi…

Zahrasadat Najafi Ghoozhdiを偲んで数言残してください。メッセージは確認後に表示されます。 短く親切なメッセージのみ。個人情報や電話番号は禁止です。

あなたの安全が第一:実名は不要です。 送信は安全ですか? · 匿名で送信

メニュー

設定 · プライバシー

設定

安全

クイックイグジットEscを2回押してサイトをすぐに離れます。
控えめなタブタイトルブラウザタブにサイト名の代わりに「メモ」と表示されます。

保存されたサイトオプション、保存された名前、オフラインコピーを削除し、ログアウトします。

言語

外観

データ使用

低通信量モードリストの写真を非表示にし、動きをオフにします。遅いまたは高額な接続に適しています。

アカウント

ログイン アカウント作成 保存

すべての設定 · Cookie設定

どのように送信しますか?

保存するものと誰が見るか · 他の方法(X、Instagram)

チャット

フルページを開く

優しくしてください。個人攻撃、私的な詳細、電話番号は禁止です。メッセージはモデレーターによって削除される場合があります。