Foto: Narrata
Zahrasadat Najafi Ghoozhdi
زهراسادات نجفی قوژدی
30 år gammal · مشهد
Den här posten behöver verifiering — den är inte felaktig eller misstänkt, den behöver bara en annan källa.
Deras historia
Det finns ännu ingen redogörelse för hur Zahrasadat Najafi Ghoozhdi dödades. Om du vet vad som hände, berätta för oss.
Namnet finns också på den iranska regeringens egen lista.
Deras berättelse
جاویدنام زهرا نجفی
داستان از روزهای پایانی تابستان آغاز شد؛ روزی که زهرا سادات در دیار گناباد چشم به جهان گشود. دخترِ سید مهدی، مردی که عمرش را در کسوت خادمی مراسم آیینی و مذهبی سپری کرده بود و ریشههایی عمیق و اصیل در خاکِ گرم روستای قوژد داشت. زهرا در همان اتمسفرِ سنتی قد کشید، اما روحش، پرندهای بود که آسمانی فراختر میطلبید. قصهی اصلیِ زندگیِ او، نه از زادروزش، که از سال ۱۳۹۲ شکل گرفت؛ سالی که بذرِ عشقی شگرف و اساطیری در دلش جوانه زد. عشقی که در همان گامهای نخست، با طعنههای گزنده و تردیدِ زمانه مواجه شد. در قابی قدیمی که از آن روزها به یادگار مانده، جملهای سنگین نقش بسته است: «شما خیلی سنتان کم است، دو سه سال بیشتر با هم دوام نمیآورید.» اما این دو دلداده، گوششان بدهکارِ محاسباتِ سردِ آدمیان نبود. مردِ این داستان، همان یاری که نامش و حضورش در تکتکِ نفسهای زهرا تنیده شده بود، دوازده سالِ تمام پای این عهدِ مقدس ایستاد. زمانِ اندکی نیست؛ دوازده بار چرخشِ فصول، صبوریِ استخوانسوز، مخالفت، انتظار، و جنگیدنِ بیدریغ برای ساختنِ آشیانهای که تنها و تنها برای دو نفر جا داشت. عشقِ آنها، نه یک هیجانِ زودگذر، که حماسهای از پایداری در برابر تندبادِ حوادث و سنتها بود. تقویم سرانجام به سال ۱۴۰۳ رسید و آن انتظارِ طولانی و تلخ، به شکوفاییِ وصالی شیرین پیوند خورد. زهرا با جامهی سپید، همچون نوری در تاریکی، در کنار مردی که حالا تمامِ تکیهگاه و جهانش بود، ایستاد. تصویرِ آنها در کنار یک موتور وسپای آبیرنگ، قابِ لبخندی را ثبت کرد که تجلیِ پیروزیِ مطلقِ عشق بر تاریکیِ فراق بود. آنها با دستانی گرهخورده، دیار مادری را به مقصد مشهد ترک کردند تا در خانهی اجارهای، زندگی مشترکشان را زیر یک سقف آغاز کنند. خانهای که بوی تازگی، بوی شمعدانی و بوی امیدِ مطلق میداد؛ بیآنکه بدانند این سقفِ کوتاه، تنها چند ماه پناهگاه عاشقانههای دوازدهسالهشان خواهد بود. شامگاه هجدهم دیماه ۱۴۰۴، سرمای خشک و گزندهی مشهد با التهابِ پنهان و آشکارِ خیابانها درآمیخته بود. زهرا هم مثل باقی مردم، فراخوان شاهزاده رضا پهلوی را از چند روز قبلتر دریافت کرده بود. زهرا در کنار باقی همشهریانش در حوالی بلوار معلم و امامت حضور داشت. فضا سنگین، نفسگیر و ملتهب بود و سایهی وحشت بر دیوارهای شهر کشیده میشد. ناگهان، ماشینِ سرکوب از راه رسید و یورشِ بیرحمانه آغاز شد. در آن هیاهوی شوم و غبارآلود، زهرا برای یافتنِ روزنهای از رهایی و پناهگاهی امن، به یکی از کوچههای فرعی گریخت. اما تاریکیِ آن شب، آبستنِ فاجعهای جبرانناپذیر بود. صدای شلیکی خشک و مهیب، سکوت و سرمای کوچه را درید. گلولهی جنگی، قامتِ زهرای سیساله را نشانه رفت. خونِ گرم، بر سنگفرشِ سردِ کوچه دوید. پیکرِ غرق در خونِ زهرا را، به درمانگاه چمران رساندند. زهرا هنوز نفس میکشید؛ هنوز میشد آن قلبِ مهربان را به تپش در دنیا نگه داشت، اما ماهیتِ نظامیِ آن مرکز و امتناع از رسیدگیِ فوری و مؤثرِ پزشکی، مسیرِ تقدیر را به تلخترین شکلِ ممکن تغییر داد. در آن ثانیههای شوم، هیچ تیغ جراحیای برای نجاتِ این زن بالا نرفت. زهرا، در میان بازوانِ همان مردی که دوازده سال برای رسیدن به او با جهان جنگیده بود، آخرین نفسهایش را کشید و در آغوشِ امنِ او، به خوابی ابدی فرو رفت. یاری که دوازده سال برای وصال صبر کرده بود، حالا باید زهرایش را به خاک میسپرد. اما جانباختن زهرا، پایانِ رنجِ این خانواده نبود. کالبدِ بیجانِ او تا یک هفته در گرو ماند. یک هفته اضطرابِ کشنده، یک هفته سکوتِ سنگین و دلشورههایی که جانِ مادر و همسرش را ذرهذره میتراشید. سرانجام، پس از این وقفهی دردناک، پیکرِ خاموشِ او را به زادگاهش بازگرداندند. روستای قوژد، در میان حزن و اندوهی بیکران، میزبانِ ابدیِ دختری شد که روزگاری با هزار آرزوی سپید از آنجا کوچ کرده بود. در آرامستانِ ساکتِ روستا، سنگی از مرمر سپید بنا شد که با خطی سبز و نستعلیق بر آن حک کردند: «زهرا سادات نجفی»، و در پایین آن، تاریخ «۱۸ دی ۱۴۰۴» برای همیشه در دلِ سنگ داغ خورد. حالا، با گذشت روزها و ماهها، آن مزارِ سپید میعادگاه دردهای عمیق و توصیفناپذیر است. مادرِ داغدارِ زهرا، هر روز پیش از طلوع آفتاب و پس از خواندنِ نماز صبح، در گرگومیشِ هوا به کنار خاکِ دخترش میرود. او با قلبی شکسته بر آن سنگِ سرد دست میکشد و با جگرگوشهاش درددل میکند. و در دلِ شبها، همسرش، که نیمی از جانش را زیر خروارها خاکِ قوژد جا گذاشته، با دستانی لرزان، گلبرگهای رزِ سرخ و زرد را بر مزار زهرا میپراکند و کیکی با تصویرِ چهرهی خندانِ او را در میان شمعها میگذارد. او در تاریکی نجوا میکند و مینویسد: «دوازده سال صبر کردیم که به هم برسیم... دوباره از من گرفتنت. هر آنچه در من زنده بود، با تو رفت. تو رفتی... و من هیچگاه به خودم برنگشتم.»
This story is in Persian, exactly as it was written for Narrata.
Source: Narrata · Author: کهن · Written ۱۴۰۴/۱۲/۰۳ · Read the original story
Republished unchanged with Narrata’s permission. All rights belong to the author and Narrata.
Foton och videor
Vad vi vet
Ännu inte registrerat: Dödsorsak, Dödad. Hjälp till att slutföra den här posten
We do not know yet where Zahrasadat Najafi Ghoozhdi is buried. Help locate this grave
Hjälp till att verifiera och slutföra den här posten
Om du känner Zahrasadat Najafi Ghoozhdi eller har något att lägga till, hjälper varje detalj.
Det här är en familjemedlem · Skicka bevis · Begäran om integritet eller borttagning
Källor och bevis
Varje lista stavar namn och orter på sitt eget sätt. Vi visar dem så som de skrevs.
Så registrerade källorna namnet (2)
| Källa | Namnet som det skrevs | Plats | Datum |
|---|---|---|---|
| Office of the President of Iran | زهراسادات نجفی قوژدی | — | — |
| Narrata | زهراسادات نجفی قوژدی | — | ۱۴۰۴/۱۰/۱۸ |
Inlägg och videor (1)
1 inlägg hittades. Varje länk öppnas på sin egen webbplats.
Postinformation
- Postnummer
- VD66F8EB
- Bevisnivå
- D Ingen pålitlig källa har ännu hittats för det här namnet
Added 15 oktober 2026 · updated 29 oktober 2026
Minnesmeddelanden
Lämna några ord till minne av Zahrasadat Najafi Ghoozhdi. Meddelanden visas efter granskning.
Write a message for Zahrasadat Najafi Ghoozhdi…
Känner du Zahrasadat Najafi Ghoozhdi? Lägg till information eller foton
Ett namn, ett foto eller en detalj kan hjälpa till att slutföra den här posten.
Lägg till information eller foton