The Iran Massacreکشتار دی ۱۴۰۴
این صفحه به فارسی

Mohsen Namazi Siahroud

محسن نمازی سیه رود

19 years old · تهران

DNeeds verification

This record needs verification — it is not fake or doubtful, it just needs another source. Can you help?

Named on the government’s official list (row 2950)

#Mohsen_Namazi_Siahroud#محسن_نمازی_سیه_رود
Add information

Their story

No account of how Mohsen Namazi Siahroud was killed has been recorded yet. If you know what happened, tell us.

This name also appears on the Iranian government's own list.

Their narrative

جاویدنام محسن نمازی سیه‌رود؛ بدنم می‌سوزد

محسن نمازی، متولد ۲۲ مهر ۱۳۸۵، نوزده ساله بود؛ جوانی که تازه از دبیرستان عبور کرده و ایستاده بود در ابتدای راهی که قرار بود نامش را «آینده» بگذارند. آینده‌ای که هنوز شکل نگرفته بود؛ شاید در فکر رفتن به دانشگاه بود، شاید به شغلی که دوست داشت و شاید فقط دلش می‌خواست زندگی را، آن‌طور که خودش می‌خواست، آغاز کند. محسن، برادر خواهر کوچک‌ترش بود. میان عکس‌های تولدشان، چیزی فراتر از یک تصویر ثبت شده است؛ مهر ساده و عمیق خواهر و برادری که در لبخندها، نگاه‌ها و کنار هم بودنشان موج می‌زند. عکس‌هایی که آن روز فقط بخشی از زندگی بودند و امروز، بخشی از گذشته‌ای شده‌اند که دیگر بازنمی‌گردد. مادر محسن در صفحه‌ی اینستاگرامش بارها از عشقش به فرزندانش نوشته بود؛ از تولدهایشان، از روزهایی که بزرگ شدنشان را به چشم می‌دید و از آرزوهایی که برای آینده‌شان داشت. برای تولد محسن نوشته بود: «هرکس در برگ تقویم زندگی‌اش یک روز خاص دارد که با همه‌ی روزها متفاوت و پاسداشت آن روز بهانه‌ی قشنگی است برای زیبا زیستن، آن برگ زرین و آن روز خاص، با عطر ناب زادروز خلقت زیبای تو است؛ که امروز افتخار دارم نامت را بلند صدا بزنم و خدا را شکر کنم از بودنت. محسن جان، به‌راستی زندگی با گرمای نفس‌های تو چقدر زیبا و دوست‌داشتنی است. امیدوارم سبز باشی و با ریشه و خدای بزرگ پشتیبان همه‌ی لحظه‌های زندگی‌ات باشد. تولدت مبارک.» آن روز، مادر نمی‌دانست این نوشته، آخرین تبریک تولدی خواهد بود که برای محسن می‌نویسد؛ آخرین بار که برای آینده‌اش آرزوی سبز ماندن می‌کند، آخرین بار که نامش را با شوق تولد صدا می‌زند. و بعد، روزی رسید که همه‌ی معنای آن کلمات برای مادر تغییر کرد. او بعدها در صفحه‌اش نوشت: «روزی که این متن رو برای تولدت می‌نوشتم، چه می‌دونستم از کنارم میری و آوازه‌ی جهان می‌شی… مادرت بمیره محسن، چه داغی بود.» کلمات مادر حالا دیگر تبریک تولد نبودند؛ تبدیل شده بودند به مرثیه‌ای برای پسری که قرار بود آینده‌ای داشته باشد، اما سهم مادر از آن آینده، چند عکس، چند نوشته و خاطراتی شد که هر بار مرورشان، داغ را تازه می‌کند. محسن هنوز نوزده ساله بود؛ سنی که زندگی باید تازه شروع شود، نه اینکه به خاطره تبدیل شود. و اما رفتن محسن، این‌گونه آغاز شد… ۱۸ دی ۱۴۰۴، میدان بهاران در منطقه‌ی ۱۷ تهران، محل تجمع معترضان بود. محسن در میان جمعیت، کنار یکی از دوستانش ایستاده بود. هر دو ۱۹ ساله بودند و در حال شعار دادن. بعد صدای شلیک آمد. گلوله‌ها به محسن اصابت کردند؛ دو گلوله به قلب و یک گلوله به پهلویش. دوستانش می‌گویند هنوز هوشیار بود. صدایش را شنیدند که گفت: «بچه‌ها، تیر خوردم… بدنم می‌سوزه.» همین چند کلمه، آخرین چیزی بود که از محسن شنیدند. چند لحظه بعد روی زمین افتاد. دوستانش او را به درمانگاه رساندند و هم‌زمان به خانواده خبر دادند که محسن در درمانگاه است. مادر و خانواده خودشان را به آنجا رساندند؛ اما در آن روزها، درمانگاه‌ها و بیمارستان‌ها برای خانواده‌های جان‌باختگان فقط محل جست‌وجوی عزیزانشان نبود؛ جایی بود که هر لحظه می‌توانستند فرزندشان را از دسترسشان خارج کنند. مادر محسن را از درمانگاه بیرون کردند. پیکر دیگر در اختیار خانواده نبود. در روزهای 18 و 19 دی، خانواده‌های بسیاری برای یافتن پیکر عزیزانشان میان بیمارستان‌ها، درمانگاه‌ها و مراکز مختلف سرگردان بودند. در روایت خانواده‌ی محسن نیز، پس از بیرون کردن مادر از درمانگاه، جست‌وجو ادامه پیدا کرد تا سرانجام روز 20 دی، خانواده برای یافتن او به کهریزک رفتند. آن‌ها میان کیسه‌های سیاه، یکی‌یکی می‌گشتند. هر کیسه می‌توانست محسن باشد. تا اینکه پیدایش کردند. اما پیدا کردن پیکر، پایان جست‌وجو نبود. برای تحویل پیکر، خانواده ناچار به پرداخت هزینه‌ای سنگین شدند و تعهد دادند که مراسمی برای او برگزار نکنند. بعد، محسن را از تهران دور کردند؛ به جلفا. شهری که زادگاهش بود، اما مادر و خانواده‌اش در تهران زندگی می‌کردند. پیکر محسن در جلفا به خاک سپرده شد؛ نه در شهری که خانواده‌اش در آن ساکن بودند. فاصله‌ای طولانی میان خانه و مزارش شکل گرفت؛ فاصله‌ای که از آن پس، هر بار برای دیدن محسن باید پیموده می‌شد. مراسم خاک‌سپاری نیز محدود به نزدیکان بود و اجازه حضور گسترده داده نشد. اما چهلم محسن، خانواده سکوت را شکستند، تا نامش در میان خاک و اندوه گم نشود. برای او مراسم گرفتند؛ یادش کردند و نامش را دوباره بر زبان آوردند. محسن جوانی بود با زندگی، خانواده، رویاها و آینده‌ای که دیگر فرصت ادامه‌دادنش را پیدا نکرد. و شاید سخت‌ترین بخش این روایت همین باشد: که برای رسیدن به مزارش، خانواده‌اش باید راهی را طی کنند که هیچ مادری نباید برای دیدن فرزندش طی کند.

This story is in Persian, exactly as it was written for Narrata.

Source: Narrata · Author: رودابه · Written ۱۴۰۵/۰۵/۲۰ · Read the original story

Republished unchanged with Narrata’s permission. All rights belong to the author and Narrata.

What we know

Age
19
Place
تهران
Father’s name
حسن (in Persian) ↗

Not recorded yet: Cause of death, Killed. Help complete this record

Burial details

Cemetery
شهرستان جلفا

Help verify and complete this record

If you knew Mohsen Namazi Siahroud, or have something to add, every detail helps. Everything is reviewed before it is published.

This is my family member · Send evidence · Privacy or removal request

Sources & evidence

Each list spells names and places its own way. We show them as written.

How the sources recorded this name (2)
SourceName as writtenPlaceDate
Office of the President of Iran محسن نمازی سیه رود — —
Narrata محسن نمازی سیه رود — ۱۴۰۴/۱۰/۱۸
Posts and videos (1)

1 posts found. Each link opens on its own site.

Record information

Record number
V06C7868
Evidence tier
D Needs verification — no trusted source has been found for this name yet

Added 15 October 2026 · updated 29 October 2026

Report an error or ask for removal · How we verify

Memorial messages

Leave a few words in memory of Mohsen Namazi Siahroud. Messages appear after moderation.

Write a message for Mohsen Namazi Siahroud…

Leave a few words in memory of Mohsen Namazi Siahroud. Messages appear after moderation. Short, kind messages only. No personal details or phone numbers.

Your safety comes first: no real name is needed. Is it safe to submit? · Sending anonymously

Menu

Settings · Privacy

Settings

Safety

Quick exitPress Esc twice to leave the site at once.
Discreet tab titleThe browser tab shows “Notes” instead of the page name.

Removes this site’s saved choices, saved names and offline copies, signs you out and leaves. This can’t be undone.

Languages

Appearance

Data use

Low data modeHides photos in lists and turns off motion. Best for slow or expensive connections.

Account

All settings · Cookie settings

How would you like to send it?

What we keep and who sees it · Other ways (X, Instagram)

Chat

Open full page

Be kind. No personal attacks, private details or phone numbers. Messages may be removed by moderators.