The Iran Massacreکشتار دی ۱۴۰۴
Den här översättningen har gjorts med hjälp av AI och har ännu inte granskats av en modersmålstalare. English · فارسی
این صفحه به فارسی

Khadijeh Alipour

خدیجه علی‌پور

21 år gammal · Pardis, Karaj, Alborz

torsdag 8 januari 2026

DObekräftad uppgift

Den här posten behöver verifiering — den är inte felaktig eller misstänkt, den behöver bara en annan källa.

#Khadijeh_Alipour#خدیجه_علیپور
Lägg till information

Deras historia

Det finns ännu ingen redogörelse för hur Khadijeh Alipour dödades. Om du vet vad som hände, berätta för oss.

Deras berättelse

خدیجه علی‌پور؛ خانه‌ای که صدا نداشت

جعبه پاندورا... بازش که می‌کرد با این‌که خیلی زود صدا تبدیل به زوزه‌‌ی کشداری می‌شد، انگار کسی با زبان گرگ توی تاریکی برای ماه حرف می‌زد و تلاش می‌کرد به ماه که دور بود و بی‌تفاوت، چیزی بگوید. بعد زنبور‌ها می‌ریختند توی خانه و وزوزِ گنگی توی سرش می‌چرخید و خاموش می‌شد. افکارش از وزوزِ زنبورها می‌رفت تا آن دوردست‌ها، دور‌تر از ماه. اگر خاموشش کنی، خانه بزرگ‌تر می‌شود. مثل وقتی که بچه بود. صدای گوینده برنامه کودک را دوست داشت که از گذشت و مهربانی و شجاعت می‌گفت و صدای عروسک‌های دهن گشادی که کابوس‌های شبش بودند. بزرگ‌تر یعنی ترسناک‌تر. صدا که هست، دیوارها نزدیک می‌مانند. یادش می‌آمد که کسی دارد توی آن جعبه حرف می‌زند. دنیایش مثل عروسک‌های تو‌در‌توی ماتریوشکا، جعبه تلویزیون بود، خانه بود، کارخانه بود و خیابان. توی تلویزیون دنبال کودکی‌اش می‌گشت. وقتی کِرِند‌ غرب کرمانشاه زندگی می‌کردند. یاد آسمان پرستاره کرمانشاه‌ می‌افتاد و قصه کلاش کوچک گل طلا که آقایی برایش آورده بود که به خانه کارگرها سر می‌زد و بعد هم غیبش زد. بعضی می‌گفتند زندان است. بعضی هم می‌گفتند پناهندگی گرفته. او بود که کتاب بینوایان را برایش آورده بود. انگار هر چه جهان‌اش کوچک‌تر می‌شد به آن روزها نزدیک‌تر بود. به کوچک‌ترین ماتریوشکا. گاهی سر بر زانوی مادرش می‌گذاشت و دلش می‌خواست دوباره کوچک شود. (صدای خدیجه) «من از تلویزیون یاد گرفتم دنیا چطور باید باشد. و از خیابان یاد گرفتم دنیا چطور هست. و بین این دو، جایی برای زندگی نبود.» ........... دست‌ها دست‌هایش ترک داشت. از آن ترک‌هایی که وازلین هم خوب‌شان نمی‌کرد. کاغذ را برداشت و نوشت: امروز روز اول دی‌ماه است. آدم اگر توی تلویزیون کار کند بیشتر دیده می‌شود. توی خیایان از لابه‌لای صدای بوق‌ها باید فریاد زد. و گوش به صدای بوق‌ها و صدای فریادها عادت می‌کند. «آهای دختر مگر کری؟ تریلی به این گندگی را نمی‌بینی؟ یک ساعته دارم بوق می‌زنم.‌» .......... کاغذ نوشتن حالم را بهتر می‌کند. می‌نویسم و پاره می‌کنم. (صدای مادر) «بنویس دختر‌‌جان: سه عدد نان یک کیلو سیب‌زمینی یک کیلو پیاز روغن سبزی خوردن» نوشت. ........ «لباس‌هایت را در بیاور...» حرارت چراغ‌ها و نگاه خیره چند دوربین آزارش می‌دهد. «گفتم لباس‌هایت را در بیاور. همین را می‌خواستی دیگر. مگر نمی‌خواستی لخت بشوی؟» این‌جا دیگر هیچ مرزی برای حفاظت از خود نمی‌ماند. درد نزدیک است. درد ناآشنا و نزدیک. مثل عقرب یا ماری در صندوقچه‌ای و او باید دستش را توی صندوقچه فرو ببرد. یاد روزی افتاد که‌ او را برای عمل لوزه‌هایش به اتاق عمل آماده می‌کردند. پرستار هم همین را به او گفته بود. باید لباس‌هایش را در می‌آورد و لباس سبز جلبکی می‌پوشید که بوی دتول می‌داد. می‌ترسید، اما نه مثل حالا. چشمان کم‌رنگ پرستار که انگار به نقطه دوری در فضا نگاه می‌کرد، همراه با شتابی که توی دست‌هایش داشت، سادگی و روزمرگی یک عمل جراحی را تداعی می‌کرد، و ناخودآگاه ذهنش را می‌برد به سمت زمانی که همه چیز تمام شده و او روی تختی با ملحفه‌های تمیز به هوش می‌آید، و دوباره این چشم‌ها و دست‌ها را خواهد دید که کمکش می‌کنند از تخت بلند شود و لباس‌هایش را بپوشد. بی‌شک مادر هم تمام این مدت پشت درهای اتاق عمل منتظرش خواهد ماند. تلاش می‌کرد به بستنی‌ای فکر کند که مادرش خریده بود تا بعد از عمل به او بدهند. اما حالا کسی نمی‌داند او کجاست. این‌جا زمان صفر است و همه به جز او به سمت آغازی شدن می‌روند. به سمت تک‌یاختگی. همه، از اهالی شهر گرفته که بی‌خیال پشت آن دیوارها در رفت و آمدند تا آن زنِ چادر سیاه سبیلو که نگاه مردانه‌اش روی خطوط نحیف و لرزان تنش می‌لغزد و می‌تواند به راحتی از همه خطوط مرزهای هویتش بگذرد. همه، حتی من. سال‌ها پیش پرِ سعادت‌آباد به پرِ من گیر کرد و مدتی آن‌جا ماندگارم کرد. هوای سعادت‌آباد دلگیر بود. یک چیزی توی هوا بود که حس غم و غربت می‌داد. بیشتر غروب‌ها با تمام خشکی هوا یک تلخیِ گس مرطوب به تن آدم می‌چسبید و مثل لزجی صابون پاک نمی‌شد. مثل لزجی جلبک‌ها بر تن صخره‌های مرجانی. هر روز از کنار دیوارهای بلند زندان اوین می‌گذشتم. همیشه کسانی این سوی دیوارها با نگاهی بی‌فروغ و خسته از هراسی طولانی، منتظر بودند. و عابران عجول، بی‌دغدغه از کنارشان عبور می‌کردند. .......... «تلویزیون را خاموش کن مادر» «بذار ببینم چی می‌گه» زن‌ِ چادرکشی توی جعبه: «هر کی خوشش نمیاد جمع کنه بره.» «بیا دست دخترتو بگیر یه چرخی توی پارک بزنین. بارون اومده. هوا خوبه.‌» «مامان برام بستنی می‌خری؟‌» «می‌خرم دخترم.‌» بیرون از همه ناودان‌ها و سر و صورت آدم‌ها قیر می‌چکید. انگار نم‌نم باران توان شستن آن همه دود را نداشت. باران مثل کوزت بود که با دست‌های کوچکش چنگ می‌زد به رخت‌‌چرک‌های تناردیه‌ها و پاک نمی‌شدند رخت‌ها. به فانتین فکر کرد. به خودش و به دخترش و این‌که هیچ شهردار مادلنی نیست که بعد از مرگش دخترش را از دست تناردیه‌ها نجات دهد. تا دخترش بستنی را تمام کند، رنگ بستنی خاکستری شده بود. «بنویس دخترم: دو عدد نان سه عدد سیب‌زمینی دو تا پیاز یک روغن» نوشت. ........ خیابان زمان می‌چرخد. او هنوز در خانه است. هم‌زمان در خیابان است و انگار دیگر هیچ کجا نیست و همه جا هست. (صدای یک شاهد) «همه می‌دویدند. یا شاید همه ایستاده بودند و زمین زیر پایشان می‌دوید. صداها مثل صدای بوق نبودند مثل صدای فریاد هم نبودند پرتاب می‌شدند توی هوا، به هم می‌خوردند و می‌شکستند صداها… صداها شبیه صدا نبودند. بیشتر شبیه شکستن حباب‌های شیشه‌ای بودند که دیده نمی‌شدند. یکی ناگهان چیزی می‌گفت و بقیه تکرار می‌کردند. چیزی که می‌گفتند مهم نبود. مهم این بود که حباب‌ها در یک جهت بالا بروند و به هم برخورد نکنند. کسی که اولین فریاد را می‌زد کودکی بود که توی حلقه حباب‌ساز فوت می‌کرد.... و صداها با هم پرواز می‌کردند.» ...... (صدای خدیجه) «ما تروریست و اغتشاشگر نیستیم» خیابان، صداها را از سر آدم بیرون می‌کشد. ....... هر چه می‌گذشت و بزرگ‌تر می‌شد یک غلاف تازه ماتریوشکا روی قبلی قرار می‌گرفت. پدرش که از دنیا رفت خانه‌ را فروختند و از کرمانشاه کوچ کردند کرج. حالا یک ماتریوشکای کوچک زنده توی شکمش داشت. ماتریوشکایی که مثل پینوکیوی آخر قصه چوبی نبود. ....... جعبه پاندورای خیابان تلویزیون می‌گوید: «آرامش برقرار است.» (صدای رهگذر) «من همان موقع در خیابان بودم. هیچ‌چیز آرام نبود.» «بنویس دختزم: یک عدد نان دو عدد سیب‌زمینی سه سیر روغن هم بگیر. به حسن بقال بگو نسیه بزنه برای آخر برج.» امیدوارم یه فرجی بشه مادر. حسن بقال می‌گفت من‌و‌تو گفته روزای خوب در راهن. خانه کوچک را دوست داشت چون همه رویاها و کابوس‌هایش از توی آن جعبه می‌آمد. ماتریوشکاها را یکی یکی باز کرد تا رسید به آخرین و کوچک‌ترین. صدای تلویزیون تنها تسلی‌بخش او بود. تلویزیون بوی غروب‌های بعد از کار می‌داد و بوی روزهای تعطیل که گهگاه دست دخترش را می‌گرفت و توی پارک قدم می‌زدند. با این‌که رفته‌رفته فهمید آرمان‌شهر جعبه با دنیای واقعی خیلی فرق دارد. اول‌ها باور نکرد و بعد دیگر نشنید. جعبه پاندورا باز شد و همه آن عروسک‌های دهن‌گشاد بیرون ریختند و به او خندیدند و مسخره‌اش کردند. با این حال باز با یک بند ناف نامرئی به آن جعبه وصل بود. اما هیچ‌وقت سفره‌ی کوچک را دوست نداشت. و سفره‌‌شان هر روز کوچک‌تر می‌شد. نوشت: «من یک کارگر‌زاده هستم...» ......... هیچ‌کس دقیق نمی‌داند چه شد. (صدای شاهد) هجدهم دی بود. یک لحظه اتفاق افتاد دیدم افتاد و بعد خون دیدم. (صدای شاهد دوم) این‌جا افتاده بود انگار قبلاً افتاده بود. ما فقط دیر دیدیم. کاغذ جیبش را گشتند. کاغذ را پیدا کردند. تاخورده. پاره مثل حباب حرف‌های نگفته‌ی ماهی‌ها ‌که کف دریا لا‌به‌لای ساقه‌های مرجانی خون گیر کرده است. (صدای کسی که کاغذ را دیده بود) «نمی‌دانستم اول باید بخوانم یا نگاه کنم. کلمه‌ها… انگار از جای دیگری آمده بودند» (صدای خدیجه ) «ما آمده‌ایم… نه برای این‌که دیده شویم اگر ما را حذف کنید، باز هم خواهیم بود. در خیابان. در صدا. در کلمات.» ......... مادر تلویزیون هنوز روشن است. (صدای مادر) «نمی‌توانم خاموشش کنم. اگر خاموشش کنم، باید باور کنم که او دیگر نیست. شاید یک‌بار اسمش را بگویند اما هیچ‌وقت نگفتند. دیگر امیدی ندارم. حسن بقال هم گفت که از کانال‌های خارجی هم اسمی نشینده. شاید هم شنیده اما ترسید بگوید». ....... کارخانه (صدای یک کارگر) «فرداش رفتم سر کار. همه اون‌ها که رفته بودن نبودن. اون‌ها که حرف می‌زدن. یکی گفت: «شنیدی؟» یکی دیگه گفت: «آره.» بعد هیچ‌کس دیگه هیچ‌چی نگفت. کار کردیم و به خدیجه فکر کردیم و به بقیه. هیچ‌کس هیچ‌چی نگفت. یکی از زن‌ها مدام آه می‌کشید.‌» سال‌ها پیش‌تر در نزدیکی اردوگاه‌های مرگ آلمان مردمانی زندگی می‌کردند. هوا گاهی بوی چربی سوخته و خاکستر می‌داد. یک چیزی توی هوا بود که حس غم و غربت داشت اما اهالی آن مناطق به سمت آغازی شدن می‌رفتند. با خاکستری که به تن‌هایشان چسبیده بود و پاک نمی‌شد. می‌رفتند تا در اعماق آب‌ها حیاتی تک‌یاخته‌ای را آغاز کنند. همه به جز آن‌ها که در آتش سوختند. (صدای خدیجه توی سر شاهدها) «صدایم را می‌شنوی؟ هنوز تمام نشده صدایم را می‌شنوی؟» ......... تلویزیون روشن است. خیابان هم فقط دیگر صدای هیچ کدام شبیه دیگری نیست.

This story is in Persian, exactly as it was written for Narrata.

Source: Narrata · Author: هاوسونات · Written ۱۴۰۵/۰۱/۱۷ · Read the original story

Republished unchanged with Narrata’s permission. All rights belong to the author and Narrata.

Vad vi vet

Ålder
21
Dödad
torsdag 8 januari 2026
Plats
Pardis, Karaj, Alborz

Ännu inte registrerat: Dödsorsak. Hjälp till att slutföra den här posten

We do not know yet where Khadijeh Alipour is buried. Help locate this grave

Hjälp till att verifiera och slutföra den här posten

Om du känner Khadijeh Alipour eller har något att lägga till, hjälper varje detalj.

Det här är en familjemedlem · Skicka bevis · Begäran om integritet eller borttagning

Källor och bevis

Varje lista stavar namn och orter på sitt eget sätt. Vi visar dem så som de skrevs.

Så registrerade källorna namnet (1)
KällaNamnet som det skrevsPlatsDatum
Narrata خدیجه علی‌پور — ۱۴۰۴/۱۰/۱۸
Inlägg och videor (0)

Inga inlägg eller videor har registrerats för det här namnet än.

Postinformation

Postnummer
VAC2EF08
Bevisnivå
D Ingen pålitlig källa har ännu hittats för det här namnet

Added 25 oktober 2026 · updated 27 oktober 2026

Anmäl ett fel eller begär borttagning · Hur vi verifierar

Minnesmeddelanden

Lämna några ord till minne av Khadijeh Alipour. Meddelanden visas efter granskning.

Write a message for Khadijeh Alipour…

Lämna några ord till minne av Khadijeh Alipour. Meddelanden visas efter granskning. Bara korta, snälla meddelanden. Inga personliga detaljer eller telefonnummer.

Din säkerhet först: inget riktigt namn krävs. Är det säkert att skicka? · Skicka anonymt

Meny

Inställningar · Integritet

Inställningar

Säkerhet

Snabb utgångTryck på Esc två gånger för att lämna webbplatsen omedelbart.
Diskret fliknamnWebbläsarfliken visar “Anteckningar” i stället för webbplatsens namn.

Tar bort sparade webbplatsalternativ, sparade namn och offlinekopior, och loggar ut.

Språk

Utseende

Dataanvändning

DatasparlägeDöljer foton i listor och stänger av rörelse. Bättre för långsamma eller dyra anslutningar.

Konto

Logga in Skapa konto Sparade

Alla inställningar · Cookieinställningar

Hur vill du skicka det?

Vad vi sparar och vem som ser det · Andra sätt (X, Instagram)

Chatt

Öppna fullständig sida

Var snäll. Inga personliga attacker, privata detaljer eller telefonnummer. Meddelanden kan tas bort av moderatorer.