The Iran Massacreکشتار دی ۱۴۰۴
Den här översättningen har gjorts med hjälp av AI och har ännu inte granskats av en modersmålstalare. English · فارسی
این صفحه به فارسی

Mohammadhossein Fatollahzadeh Razlighi

محمدحسین فتح اله زاده رازلیقی

24 år gammal

DObekräftad uppgift

Den här posten behöver verifiering — den är inte felaktig eller misstänkt, den behöver bara en annan källa.

Namngiven i regeringens officiella lista (rad 1147)

#Mohammadhossein_Fatollahzadeh_Razlighi#محمدحسین_فتح_اله_زاده_رازلیقی
Lägg till information

Deras historia

Det finns ännu ingen redogörelse för hur Mohammadhossein Fatollahzadeh Razlighi dödades. Om du vet vad som hände, berätta för oss.

Namnet finns också på den iranska regeringens egen lista.

Deras berättelse

جاویدنام محمدحسین فتح‌اله‌زاده رازلیقی

من ۱۶ تیر ۱۳۸۰ به دنیا آمدم؛ وسط روزهای بلند تابستان. هیچ‌کس آن روز فکر نمی‌کرد عمرم آن‌قدر کوتاه باشد که تنها ۲۴ تابستان را ببینم و زندگی کنم. مادرم آن روز مرا در آغوش گرفت و برای آینده‌ام هزار آرزو داشت؛ آرزوهایی که قرار نبود در یک عصر زمستانی، میان صدای گلوله‌های ناجوانمردانه و بی‌رحم، ناتمام بمانند. کودکی‌ام مثل خیلی از بچه‌های این سرزمین گذشت؛ با بازی، دویدن، خندیدن، مدرسه و آرزوهای ساده و حسرت بزرگ شدن. آن روزها خیال می‌کردم بزرگ شدن یعنی رسیدن به آزادی؛ نمی‌دانستم گاهی بزرگ شدن یعنی زندگی کردن در روزگاری که حتی آرزوها هم هزینه دارند. در روزگاری بزرگ شدم که خیلی از هم‌نسلانم، پیش از آن‌که فرصت ساختن آینده‌شان را پیدا کنند، درگیر جنگی نابرابر با ناامیدی می‌شدند. گرانی، فشار زندگی، بی‌عدالتی و آینده‌ای که هر روز وسعتش کوچک‌تر می‌شد. من از جوان‌هایی بودم که زندگی برایشان نه آسوده و بی‌دغدغه، بلکه پر از مسئولیت بود. آرام بودم، اما در دلم آرزوهای بزرگی داشتم؛ آرزوهایی که برای رسیدن به آن‌ها باید کار می‌کردم، می‌ایستادم و بار زندگی را بر شانه‌هایم نگه می‌داشتم. راه فرار من از فشاری که زندگی بر دوشم گذاشته بود، رفتن به باشگاه بود. به ورزش علاقه داشتم. ساعت‌هایی را در باشگاه می‌گذراندم و میان تمرین‌ها، خستگی روزگار را از تنم بیرون می‌کردم. موتورسواری را هم دوست داشتم؛ کلاه‌کاسکتم فقط یک وسیله نبود، بخشی از روزهای جوانی‌ام بود که احساس آزادی را نمایندگی می‌کرد. وقتی بر موتورسیکلت از جاده‌ها می‌گذشتم، هیجانی بی‌نظیر را در خود حس می‌کردم و به روزهایی فکر می‌کردم که خیال می‌کردم هنوز فرصت زیادی برای زندگی کردن‌شان خواهم داشت. اما زمستان ۱۴۰۴ با هر سال فرق داشت و با خود، به‌جز سرما، موجی از اعتصاب‌های صنفی و اعتراضات مردمی را هم آورده بود. مردم در شهرهای مختلف به خیابان‌ها آمده بودند، بازارها در برخی از شهرها تعطیل شده بود. آن روزها فشار زندگی، گرانی، بی‌عدالتی و ناامیدی، بسیاری از مردم را به ستوه آورده بود. خیابان‌ها پر از انسان‌هایی شده بود که می‌خواستند صدایشان شنیده شود. پاسخ اما گفت‌وگو نبود؛ سرکوب بود. شب ۱۸ دی ۱۴۰۴، در پی فراخوانی که آمده بود، خیابان‌ها از همیشه شلوغ‌تر بود. خیابان‌های تهرانپارس هم پر از انسان‌هایی شده بود که می‌خواستند صدایشان شنیده شود. آن‌ها رهایی از دیکتاتوری و آزادی ایران را می‌خواستند. من هم در میان جمعیت بودم، من هم با آن‌ها هم‌صدا شده بودم. با این‌که می‌دانستیم حضور بی‌خشونت در خیابان هم می‌تواند به قیمت جان‌مان تمام شود، با نگاه‌هایمان به هم امید می‌دادیم. واقعاً باور داشتیم که با حضور میلیونی مردم در خیابان‌های بیشتر شهرها، حکومت دست به کشتار سنگین نخواهد زد. اما آن شب نیروهای امنیتی به‌طور وحشیانه برای سرکوب مردم هجوم آوردند. باور نمی‌کردیم که گلوله‌های جنگی هم شلیک شود. فرصت پناه گرفتن یا ترک کردن خیابان را هم به معترضان نمی‌دادند. این‌بار مأموران ضحاک واقعاً برای کشتن آمده بودند. آن‌ها بی‌رحمانه گلوله‌ای درست به وسط گلویم زدند تا نه‌تنها صدایم را تا ابد خاموش کنند، بلکه جانم را هم بگیرند. همان‌جا، در یکی از خیابان‌های فلکه سوم تهرانپارس، برای همیشه به زمین افتادم. می‌دانستم که دیگر بلند نخواهم شد و من در ۲۴ سالگی به آسمان سفر کردم و دیگر هرگز به خانه برنگشتم. مادرم وقتی خبر پر کشیدنم را شنید، دنیا بر سرش خراب شد. دنیای او در نام من خلاصه می‌شد و من دیگر در این دنیا نبودم. اما حکومتی‌ها به داغی که بر دل مادرم گذاشته بودند قانع نبودند و از او خواستند روایت دیگری از مرگم بگوید؛ روایتی که حقیقت نداشت. اما او ایستاد. با قلبی که از داغ فرزند شکسته بود، حاضر نشد حقیقت را انکار کند و گفت: «شما قاتلان پسرم هستید و اگر مرا هم بکشید، به دروغ چیزی نمی‌گویم.» همان روز فهمیدم شجاعت، گاهی در صدای مادری است که دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد. آن‌هایی که مرا می‌شناختند، بعد از رفتنم از من به‌عنوان «قهرمان آرام تهرانپارس» یاد کردند؛ جوانی که نان‌آور خانه بود و هنوز هزار راه نرفته پیش رو داشت. من برای خانواده‌ام فقط یک پسر نبودم؛ بخشی از امید خانه بودم، دستی بودم که قرار بود سختی‌ها را سبک‌تر کند و فردا را کمی روشن‌تر بسازد. دوستانم به همان جایی که آخرین نفس‌هایم را کشیده بودم بازگشتند و محل جان باختنم را با گل پوشاندند؛ انگار می‌خواستند به آن خیابان بگویند که این‌جا فقط یک نقطه روی نقشه نیست؛ این‌جا آرزوهای جوانی و امید خانواده‌ای بر زمین افتاد. پیکرم را در بهشت زهرا به خاک وطن سپردند؛ جایی که حالا عزیزانم به دیدنم می‌آیند. کنار سنگ مزارم می‌نشینند، گل می‌آورند، با من حرف می‌زنند و سکوت را با اشک‌هایشان می‌شکنند. آن‌ها چهل روز بعد هم یادم کردند و در جو امنیتی آن زمان، باز هم دور مزارم جمع شدند. من دیگر در میان آن‌ها نیستم، ولی می‌دانم در گوشه‌ای از قلبشان تا ابد زنده خواهم بود. کلاه‌کاسکتی که خیلی دوستش داشتم، حالا در گوشه‌ای از خانه‌مان، کنار برخی دیگر از وسایلم، نشسته است. امیدوارم مادرم وقتی به آن نگاه می‌کند، لحظه‌های شاد مرا به خاطر بیاورد. ۱۶ تیر امسال اولین تولد آسمانی‌ام بود. خانواده و دوستانم با آوردن کیکی در کنار مزارم دور هم گرد آمدند. گل‌های سرخ روی سنگ مزارم گذاشتند و عکس‌هایم را میان خودشان چرخاندند. قرار بود تولدم با خنده و آرزو همراه باشد، حالا با اشک و دل‌تنگی گره خورده بود. اما همان شمع‌های کوچک، معنای بزرگی داشتند؛ می‌گفتند که مرگ نتوانسته یاد مرا خاموش کند. من فقط یکی از هزاران نام این روزهای تلخ هستم، اما پشت هر نام، هزاران آرزوی پرپرشده، هزاران زندگی ناتمام و خانواده‌ای تا ابد داغ‌دار وجود دارد. من پسری بودم که زندگی را دوست داشت. خانواده و دوستانم را دوست داشتم. آرزو داشتم سال‌های بیشتری زندگی کنم، اما از آن بیشتر می‌خواستم آزاد زندگی کنم. من تماشاگر نماندم و برای خواسته‌ام جان باختم و جاویدنام شدم. پشیمان نیستم. اگر روزی از کنار مزارم در بهشت زهرا گذشتید، همان‌جا، میان گل‌ها و سکوت، یادتان باشد که زیر هر سنگ فقط یک نام نخوابیده است؛ با آن، دنیایی از آرزوها، لبخندها و دوست‌داشتن‌ها نیز ناتمام آرام گرفته‌اند.

This story is in Persian, exactly as it was written for Narrata.

Source: Narrata · Author: کتایون · Written ۱۴۰۵/۰۴/۲۹ · Read the original story

Republished unchanged with Narrata’s permission. All rights belong to the author and Narrata.

Vad vi vet

Ålder
24
Faderns namn
عقیل (på persiska) ↗
Born
lördag 7 juli 2001 ↗

Ännu inte registrerat: Dödsorsak, Dödad, Plats. Hjälp till att slutföra den här posten

We do not know yet where Mohammadhossein Fatollahzadeh Razlighi is buried. Help locate this grave

Hjälp till att verifiera och slutföra den här posten

Om du känner Mohammadhossein Fatollahzadeh Razlighi eller har något att lägga till, hjälper varje detalj.

Det här är en familjemedlem · Skicka bevis · Begäran om integritet eller borttagning

Källor och bevis

Varje lista stavar namn och orter på sitt eget sätt. Vi visar dem så som de skrevs.

Så registrerade källorna namnet (2)
KällaNamnet som det skrevsPlatsDatum
Office of the President of Iran محمدحسین فتح اله زاده رازلیقی — —
Narrata محمدحسین فتح اله زاده رازلیقی — ۱۴۰۴/۱۰/۱۸
Inlägg och videor (1)

1 inlägg hittades. Varje länk öppnas på sin egen webbplats.

Postinformation

Postnummer
VDECB706
Bevisnivå
D Ingen pålitlig källa har ännu hittats för det här namnet

Added 15 oktober 2026 · updated 29 oktober 2026

Anmäl ett fel eller begär borttagning · Hur vi verifierar

Minnesmeddelanden

Lämna några ord till minne av Mohammadhossein Fatollahzadeh Razlighi. Meddelanden visas efter granskning.

Write a message for Mohammadhossein Fatollahzadeh Razlighi…

Lämna några ord till minne av Mohammadhossein Fatollahzadeh Razlighi. Meddelanden visas efter granskning. Bara korta, snälla meddelanden. Inga personliga detaljer eller telefonnummer.

Din säkerhet först: inget riktigt namn krävs. Är det säkert att skicka? · Skicka anonymt

Meny

Inställningar · Integritet

Inställningar

Säkerhet

Snabb utgångTryck på Esc två gånger för att lämna webbplatsen omedelbart.
Diskret fliknamnWebbläsarfliken visar “Anteckningar” i stället för webbplatsens namn.

Tar bort sparade webbplatsalternativ, sparade namn och offlinekopior, och loggar ut.

Språk

Utseende

Dataanvändning

DatasparlägeDöljer foton i listor och stänger av rörelse. Bättre för långsamma eller dyra anslutningar.

Konto

Logga in Skapa konto Sparade

Alla inställningar · Cookieinställningar

Hur vill du skicka det?

Vad vi sparar och vem som ser det · Andra sätt (X, Instagram)

Chatt

Öppna fullständig sida

Var snäll. Inga personliga attacker, privata detaljer eller telefonnummer. Meddelanden kan tas bort av moderatorer.