Amirmahdi Moradi Goldareh
امیرمهدی مرادی گل دره
15岁
此记录需要验证——它并非错误或可疑,只是需要另一个来源。
他们的故事
关于Amirmahdi Moradi Goldareh遇害经过的叙述尚未记录。 如果您知道发生了什么,请告诉我们。
这个姓名也出现在伊朗政府自己的名单上。
他们的故事
جاویدنام امیرمهدی مرادی گلدره؛ پانزدهسالگی، آخرین فصل او
پانزدهسالگی قرار بود فصل آغاز باشد؛ فصل رویش، اما برای امیرمهدی مرادی گلدره، برگریزان زندگی بود. در یکی از روزهای آبان؛ وقتی درختان برای آغازی دیگر، برگهایشان را به زمین میسپارند و کوچهها بوی خاک و برگ بارانزده میدهد، کودکی، بیخبر از پاییزهایی که در انتظارش است پا به زمین میگذارد. او از تبار کوردهای لک، وابسته به طایفهی ایتیوند نورآباد دلفان است. همبازی کودکیهای امیرمهدی، خواهرش است. دنیای او پر از آرزوهایی کوچکیست که هنوز آنقدر قد نکشیدهاند که به دستهایش برسند. او دوست دارد دندانهایش را روزی کامپوزیت کند، بدنش را در باشگاه توانمند و قوی کند. رویای پژوی ۲۰۷ سفید به چشمهایش رنگ شادی میدهد. موتورسواری را دوست دارد؛ موسیقی را، زرشکپلو را. دوستان و نزدیکانش از شوخطبعی او یاد میکنند؛ از خوشرویی و پذیرا بودنش. او گاهی هم شیطنتی شیرین دارد. خیلی زود دل آدمها را به دست میآورد. برای هرکسی که دوستش دارد، اسمی میگذارد. اسمهایی که حالا هر کدام خاطرهای از او را در یادها زنده میکند. همهی اینا نشان امیرمهدیای است که انگار میآید تا فقط پانزده سال روی خوش و ناخوش زندگی را ببیند. نوزدهم دی، در آخرین زمستان پانزده سالگی، وقتی مردم فریاد آزادگی سر میدهند، امیرمهدی هم به خیابانی در منطقهی قائمیهی اسلامشهر میرود؛ اما خیلی زود گلولهای که هدفش را خوب میشناسد از پشت سر به او میرسد. گلوله، ستون فقراتش را میشکند. او که هنوز بههوش است، تلاش میکند راه گریزی پیدا کند؛گولههای بعدی اما، او را از پا میاندازد. دوستانش، پیکر نیمهجانش را به خانه میرسانند. توی پارکینگ، از ترس، لباسهای خونآلودش را میشویند، نه برای پاک کردن، شاید برای زندگیای دوباره، برای رفتن به بیمارستانی که به آن نمیرسد. سرانجام گلولههای مرگ کار خودشان را میکنند و او در آغوش پدر جان میدهد. آنها، آنها که کارشان کشتن است میخواهند مرگش را هم به شیوهی خود ثبت کنند. پیکرش را سه روز نگه میدارند تا خانواده بپذیرند پسرشان بسیجی است. خانواده اما تن نمیدهند؛ تهدید میکنند اگر صدایی بلند کنید حتی از گورش هم نمیگذریم. سرانجام، در فضایی امنیتی، در آرامستان امامزاده ابراهیم دهشاد در باغستان شهریار به خاک سپرده میشود؛ دور از خانه، دور از نورآباد دلفان، در خاکی غریب. پژوی سفید، روزهای بعد به خانه میرسد؛ روزی که دیگر او نیست تا رویشِ رویایش را ببیند. آن ماشین حالا فقط رنگ آرزوییست که هرگز امیرمهدی را خوشحال نمیکند؛ زخمیست عمیق بر دل صادق، پدرش، بر دل مادر و خواهرش. مثل بدنی که قرار بود قد بکشد، دندانهایی که قرار بود به رنگ پژوی رویاهایش شوند، اسمهایی که قرار بود برای آدمهای بیشتری ساخته شوند. امیرمهدی حالا نه فقط در حافظهی کسانی زندگی میکند که لقبهایش را هنوز صدا میزنند؛ بلکه تا همیشه نامش بر تارک این سرزمین پر درد میدرخشد.
This story is in Persian, exactly as it was written for Narrata.
Source: Narrata · Author: روشنا · Written ۱۴۰۵/۰۵/۲۸ · Read the original story
Republished unchanged with Narrata’s permission. All rights belong to the author and Narrata.
我们所知
- 年龄
- 15
- 父亲姓名
- صادق (波斯语) ↗
尚未记录:死因, 遇害日期, 地点。 帮助完成此记录
埋葬详情
- 墓地
- آرامستان امامزاده ابراهیم دهشاد در باغستان شهریار
帮助验证并完成此记录
如果您认识Amirmahdi Moradi Goldareh或有要添加的内容,每个细节都有帮助。
来源与证据
每份名单对姓名和地名的拼写各不相同。我们按原文照录。
各来源如何记录这个姓名 (2)
| 来源 | 原文姓名 | 地点 | 日期 |
|---|---|---|---|
| Office of the President of Iran | امیرمهدی مرادی گل دره | — | — |
| Narrata | امیرمهدی مرادی گل دره | — | ۱۴۰۴/۱۰/۱۹ |
记录信息
- 记录编号
- V6076DBB
- 证据等级
- D 尚未找到该姓名的可信来源
Added 2026年10月15日 · updated 2026年10月29日
纪念消息
为Amirmahdi Moradi Goldareh留下几句纪念的话。消息经审查后显示。