Ahmad Reza Ghaderi
احمدرضا قادری
24 years old · Sari, Mazandaran
giovedì 8 gennaio 2026
AhmadReza Ghaderi a 24-year-old patriotic engineer from Babol, was shot dead by Islamic Republic terrorists in Sari on January 8.
Their story
What the sources recorded
- Iran Human Rights (IHRNGO): listed among cases verified by two or more sources
- iranvictims.com: died during the protest period
- IranTrial: کشتهشده
Their narrative
جاویدنام احمدرضا قادری؛ مگه خون من رنگینتره
احمدرضا قادری، دانشجوی ورودی ۹۹ رشتهی مهندسی ساخت و تولید دانشگاه صنعتی نوشیروانی بابل، جوانی ۲۵ساله بود. پنج سال کنار پدرش در تعمیرگاه لوازم خانگی کار کرد. او دست راست و کمکحال پدرش بود؛ پدر دربارهاش گفته بود: «اگر نبود، بیش از نیمی از کارم میماند.» احمدرضا از آن جوانهایی بود که زودتر از سنش بار زندگی را فهمیده بود؛ صبحها دانشگاه و درس، و در کنار آن، کار و کمک به پدر. اما چیزی در وجودش بود که از همان کودکی نمیگذاشت در برابر آنچه ناحق میدید سکوت کند. حرف حق را میزد، حتی وقتی میدانست ممکن است به ضررش تمام شود. شاید به همین دلیل بود که سالها پیش، وقتی هنوز کودکی بیش نبود، به عمههایش میگفت: «من آخرش در راه آزادی ایران شهید میشوم و شماها عمه شهید میشوید.» آن جمله شاید برای خانواده در آن روزها تنها حرف یک کودک بود؛ جملهای که میشد از کنارش گذشت و به حساب خیالپردازیهای کودکی گذاشت. اما سالها بعد، همان جمله در حافظهی خانواده ماند؛ مثل صدایی که از دوردست آمده باشد. صبح ۱۸ دیماه، خانواده تازه از مشهد برگشته بودند. مادر دلش شور میزد. میدانست قرار است به خیابان برود و از او میخواست که تصمیمش را عوض کند. اما احمدرضا پاسخی داد: «مگر شما فقط پدر و مادر هستین؟ دیگران پدر و مادر نیستند؟ مگر خون من رنگینتره؟» او رفت. آن شب، احمدرضا در اعتراضات ساری حضور داشت. با شلیک مستقیم ماموران جمهوری اسلامی گلولهای به پیشانیاش اصابت کرد و زندگی جوانی که هنوز درسش را به پایان نرسانده بود ناگهان متوقف شد. اما برای خانواده ماجرا همانجا تمام نشد. پیکر احمدرضا را سه روز بعد و پس از پیگیریهای خانواده تحویل دادند؛ سه روزی که برای پدر و مادرش شاید از هر شب و روز دیگری طولانیتر گذشته باشد. سه روز چشمانتظاری برای پسری که هنوز میتوانست در خانه را باز کند، وارد تعمیرگاه شود، کنار پدر بایستد و دوباره دستهایش را به کار بگیرد. سرانجام، پیکر احمدرضا در آرامگاه معتمدی بابل، به خاک سپرده شد. همکلاسیهای او نیز آرام نبودند؛ سرشار از خشم و فریاد دادخواهی. دانشجویان دانشگاه نوشیروانی برای احمدرضا نوشتند: «امروز صندلیهای دانشگاه ما خالی است، اما خالی بودن یک صندلی در میان بقیه معنای دیگری دارد. احمدرضا در میان ما نیست، اما ما دانشجویان دانشگاه نوشیروانی به خون بهناحق ریختهی جاویدناممان قسم میخوریم یاد او را همیشه و به هر طریقی که بتوانیم زنده نگه میداریم. با حضوریشدن دوبارهی دانشگاه مانند امروز در کنار دیگر دانشگاهها به مبارزه میایستیم و جایجای دانشگاه را پر از نام و یاد جاویدنامهایمان میکنیم که نام آنها، رمز ادامهی راه پیروزی است. اما در این زمان دانشجویان دانشگاه نوشیروانی با اتحاد خود که آن را در گذشته ثابت کردهاند، در کنار خانوادهی قادری ایستادهاند.» نخستین تولد احمدرضا از راه رسید. کیک تولد این بار سیاه بود و بادکنکها سیاه و سفید بودند؛ اما خبری از خود او نبود. جایی که باید خندههای یک جوان در آن میپیچید، به سوگ نشسته بود. و خانواده، بهجای آنکه شمع تولدش را روشن کنند، بر سر مزارش رقص سوگ کردند. تولد بود؛ اما صاحب تولد نبود. بادکنک بود؛ اما صدای خندهای نبود. در چهلم احمدرضا، مردم در کنار خانوادهاش تمامقد ایستادند تا بگویند جای خالی او در میانشان خالی نخواهد ماند. آن روز، پیش از آنکه کبوترهای سفید رها شوند، حرفهایی به گوششان گفته شد؛ انگار پرندهها میتوانستند از مرز زمین بگذرند و پیامی را به جایی برسانند که دست آدمی به آن نمیرسد: «وقتی میری تو آسمون، مثل یه کبوتری که از خانوادهی قادری پرواز کرده، سلام همه رو به احمدرضا برسون. بگو اینجا دلا خیلی تنگه، اینجا دلا شکستهست. بگو احمدرضا، با هزار آرزو رفتی؛ فقط تو یه کاری کن تا دل خانواده آروم بشه.» بعد، همین دلتنگی به زبان محلی هم راه خودش را پیدا کرد؛ ساده، بیپیرایه: «کبوتر، تا آسمونها پرواز کن، خبر ما رو به کوه و بیابون برسون؛ بگو احمدرضای ما داماد شده، دل پدر و مادرش شاد شده. ای کبوتر، بر آسمان بابل پرواز کن...» و بعد، در این لحظه، همه کبوترها را رها کردند. صدای موسیقی در میان جمع پیچید و دستهایی که به نشانهی همراهی به ریتم آهنگ میزدند، سکوت سنگین سوگ را شکستند. هر دستزدن، ادای احترامی بود به خانوادهای که داغ فرزندشان را بر دوش میکشیدند.
This story is in Persian, exactly as it was written for Narrata.
Source: Narrata · Author: سپهر · Written ۱۴۰۵/۰۷/۰۳ · Read the original story
Republished unchanged with Narrata’s permission. All rights belong to the author and Narrata.
Photos & videos
Part of these events
What we know
- Age
- 24
- Killed
- giovedì 8 gennaio 2026
- Place
- Sari, Mazandaran
- Cause of death
- Gunshot wound
- Father’s name
- موسی (in Persian) ↗
- Born
- sabato 3 febbraio 2001 ↗
- Occupation
- دانشجوی ساخت وتولید مواد-دانشگاه نوشیروانی بابل (in Persian) ↗
- Place of death
- ساری (in Persian) ↗
Burial details
- Cemetery
- آرامگاه معتمدی، بابل — قطعه 7
- Section
- 7
Do you know this person?
If you knew Ahmad Reza Ghaderi, or have something to add, every detail helps. Everything is reviewed before it is published.
This is my family member · Send evidence · Privacy or removal request
Sources & evidence
Each list spells names and places its own way. We show them as written.
How the sources recorded this name (6)
| Source | Name as written | Place | Date |
|---|---|---|---|
| Iran Human Rights (IHRNGO) | Ahmad Reza Ghaderi | — | 2026-01-08 |
| Hengaw [2] | Ahmadreza Ghaderi | Sari | 2026-01-08 |
| Iran International | Ahmadreza Ghaderi | Sari | 2026-01-08 |
| iranvictims.com [2] [3] [4] [5] [6] [7] | Ahmadreza Ghaderi | Sari | 2026-01-08 |
| IranTrial | احمدرضا قادری | بابل | ۱۸ دی ۱۴۰۴ |
| Narrata | احمدرضا قادری | — | ۱۴۰۴/۱۰/۱۸ |
Posts and videos (4)
4 posts found. Each link opens on its own site.
Record information
- Record number
- V0BF0E68
- Evidence tier
- A Recorded on two or more independent lists
Added 27 settembre 2026 · updated 29 ottobre 2026
Memorial messages
Leave a few words in memory of Ahmad Reza Ghaderi. Messages appear after moderation.
Write a message for Ahmad Reza Ghaderi…
Do you know Ahmad Reza Ghaderi? Add information or photos
A name, a photo or a single detail can help complete this record.
Add information or photos