The Iran Massacreکشتار دی ۱۴۰۴
This translation was made with the help of AI and has not yet been checked by a native speaker. English · فارسی
این صفحه به فارسی

Zahra Eydinejad

زهرا عیدی‌نژاد

28 years old · Mashhad, Razavi Khorasan

giovedì 8 gennaio 2026

ATwo or more independent lists

Named on the government’s official list (row 1769)

#Zahra_Eydinejad#زهرا_عیدینژاد

Zahra Eidinejad, 28 years old, from Quchan, was killed on January 8, 1404, in Mashhad near Park Square, by a war bullet fired by the Islamic Republic.

Add information

Their story

What the sources recorded

  • Iran Human Rights (IHRNGO): listed among cases verified by two or more sources
  • iranvictims.com: died during the protest period

Their narrative

جاویدنام زهرا عیدی نژاد؛ تازه عروسِ ایران

شبیه فرشته‌ای در لباس سفید می‌درخشید. موهای فر و سیاهش دور صورتش ریخته بود و چشم‌های درشتش وقت خندیدن با او می‌خندیدند. زهرا می‌رقصید؛ دسته‌گلش را در دست می‌گرفت، کنار مردی که عاشقش بود می‌ایستاد و در تصویری دیگر، دستش را کنار صورتش آورده بود و حلقه روی انگشتش پیدا بود. زهرا عیدی‌نژاد، دختر کُرد قوچان، تازه‌عروس بود؛ دلش به زندگی بود و هزار آرزو هنوز در دلش داشت. گرافیک خوانده بود، در قوچان عکاسی و کار گرافیکی کرده بود و بعدتر دندان‌سازی آموخته و در مشهد مشغول به کار شده بود. از روزهایش تصویرهای زیادی مانده؛ میان طبیعت، در سفر، کنار خانواده و کنار همسرش. عاشق شده بود و زندگی دونفره‌شان را تازه آغاز کرده بودند. زبان می‌خواندند و به مهاجرت فکر می‌کردند؛ فکرشان به روزهایی بود که قرار بود با هم از راه برسند. میان همه‌ی این روزها، یک نام برای زهرا هیچ‌وقت به گذشته نرفته بود؛ جاویدنام علی مظفری، پسرخاله‌اش که در شهریور ۱۴۰۱ در قوچان کشته شده بود. برای زهرا، قصه‌ی علی با خاک‌سپاری تمام نشده بود. می‌خواست بداند چرا او را کشتند و نمی‌خواست نامش فراموش شود. سه سال این سؤال را با خودش برد؛ میان کار، عشق، ازدواج و همان زندگی‌ای که آرام‌آرام جلو می‌رفت. سه سال بعد، هجدهم دی از راه رسید. سیل مردم به خیابان‌های مشهد آمده بود؛ جمعیت پیش می‌رفت و صدای شعار از خیابان‌ها بلند بود، اما بالای ساختمان‌ها تک‌تیراندازها نشسته بودند و به مردم شلیک می‌کردند. فاصله‌ی ایستادن یک آدم تا افتادنش روی زمین، گاهی فقط صدای یک گلوله بود. یکی زخمی می‌شد و چند نفر برای کمک به سویش می‌دویدند؛ گاهی همان‌هایی که برای نجات دیگری جلو رفته بودند، لحظه‌ای بعد خودشان هدف گلوله قرار می‌گرفتند. مردم همدیگر را از روی زمین بلند می‌کردند، زخمی‌ها را می‌بردند و دوباره صدای شلیک می‌آمد. خیابان‌های مشهد میدان جنگ شده بود؛ یک طرف مردمی که به داد هم می‌رسیدند و طرف دیگر، گلوله‌هایی که از بالای ساختمان‌ها به سویشان می‌آمد. حوالی میدان پارک، زهرا را از بالا نشانه گرفتند. گلوله به گلوی زهرا نشست؛ به گلوی تازه‌عروسِ ایران. سه سال قبل، کشته‌شدن علی، یک «چرا» در زندگی زهرا گذاشته بود که رهایش نکرد. سه سال دنبال پاسخ همان چرا بود. تا هجدهم دی رسید و خودش ادامه‌ی همان قصه شد؛ زهرا دیگر نبود و این بار خانواده‌اش مانده بودند با همان «چرا»یی که سال‌ها در دل او مانده بود. چهار روز پیکرش را به خانواده‌اش ندادند. چهار روز می‌دانستند دخترشان دیگر زنده نیست، اما نمی‌توانستند صورتش را ببینند، در آغوشش بگیرند و برای آخرین بار با او خداحافظی کنند. سرانجام در ۲۲ دی، پیکر بی‌جان او را تحویل دادند و زهرا را از مشهد به قوچان بردند؛ به شهری که از آن آمده بود و حالا باید در خاک همان‌جا آرام می‌گرفت. روی سنگِ مزارش دو تاریخ نشست: ۱۲ شهریور ۱۳۷۶ و ۱۸ دی ۱۴۰۴. سفری که زهرا برایش زبان می‌خواند هیچ‌وقت نرسید. به رفتن از ایران فکر کرده بود، اما آخرین راهی که رفت، از مشهد تا قوچان بود؛ و آن سوی این راه، به جای شهری تازه و خانه‌ای تازه، سنگی بود که نام زهرا روی آن نوشته شد. فاصله‌ی دو تصویر فقط دو سال است. در یکی زهرا لباس سفید پوشیده، دسته‌گلش را در دست گرفته و همسرش صورتش را می‌بوسد. در دیگری، همان مرد کنار سنگ مزار زهرا نشسته، سرش پایین است و برایش گل آورده. دو سال؛ از لباس سفید عروسی تا سنگ سفید مزار. و برای مردی که روزی زهرا را کنار خودش داشت، چند کلمه مانده که تمام این فاصله را در خود جا داده است: «نیستی و خاک تو وطنم شده…» چهل روز بعد، دوباره دور همان خاک جمع شدند. مزار زهرا میان گل‌ها و عکس‌هایش پر شده بود و شمع‌ها روی سنگ سفیدش می‌سوختند. هرچند سکوت را به آن‌ها تحمیل کرده بودند و چهلم زهرا غریبانه برگزار شد، خانواده حرفشان را روی تصویر دخترشان نوشته بودند؛ تصویری که میان گل‌ها گذاشتند و در سکوت دورش نشستند: «ز خون جگر زادمت به مام وطن دادمت» مادر زهرا داغ دخترش را به همان حوالی برد که هجدهم دی، زهرا روی زمین افتاده بود. چند هفته گذشته بود و حالا مردم آنجا را گل‌باران کرده بودند و میان گل‌ها شمع روشن بود. خانواده‌ها یکی‌یکی آمده بودند؛ هرکدام برای عزیزی که در همان حوالی پر کشیده بود و دیگر به خانه برنگشته بود. آن تکه از مشهد، برای هرکدامشان نشانی از آخرین لحظه‌های کسی را با خودش داشت. مادر حالا برگشته بود به جایی که زهرا را از او گرفته بودند. نشست و دیگر چیزی نماند جز صدای مادری که از دل آن همه داغ بلند می‌شد: «آخ… آخ…» صدای ناله‌اش میان خانواده‌ها پیچید. بعد، همان‌جا که آخرین ردِ زندگی دخترش مانده بود، صدایش را بلند کرد: «لعنت بر خامنه‌ای.» پدر زهرا غمش را جای دیگری، بی‌هیچ حرفی، نشان داد؛ تلویزیون روشن بود و روی صفحه، زهرا با لباس سفید عروسی دیده می‌شد؛ جوان و شاداب، با همان موهای فر و چشمان خندان. پدر به تصویر دخترش نزدیک شد. روزی در عقدکنان زهرا، پدر و دختر کنار هم رقصیده بودند؛ حالا برای دوباره کنار او بودن، باید خودش را به تصویری از دخترش می‌رساند. کنار تلویزیون نشست، دوربین را رو به خودش گرفت و لحظه را ثبت کرد؛ یک تلاش پدرانه و مظلومانه برای دوباره کنار زهرا بودن، برای اینکه پدر و دختر یک بار دیگر در یک قاب جا بگیرند، حتی اگر این بار یکی از آن دو فقط تصویری روی صفحه باشد و کنار نامش نوشته باشند جاویدنام. پدر عکس را منتشر کرد؛ بدون هیچ حرفی. فشار بر خانواده‌ی زهرا با خاک‌سپاری و چهلم تمام نشد؛ فشار برای سکوت، برای کمتر گفتن و روایت نکردن، هنوز هم بر آن‌ها سنگینی می‌کند. شاید برای همین از بیست‌وهشت سال زندگی زهرا آن‌قدر که باید نمی‌دانیم. اما چشم‌های زهرا راه خودشان را پیدا کردند. همان چشم‌هایی که وقت خندیدن با او می‌خندیدند، بارها روی کاغذ کشیده شدند، تصویرش دست‌به‌دست شد و از ایران بیرون رفت. عکس تازه‌عروس کُرد قوچان، آن سوی مرزها هم بالا رفت؛ سکوتی که بر خانواده‌اش سنگینی می‌کرد، به تصویر و نام زهرا نرسید. خواهرش یک روز نوشته بود: «رسالت بازمانده‌ها به یاد آوردن است.» و خودش برای به یاد آوردن زهرا، دست برد میان عکس‌های قدیمی‌شان؛ میان روزهایی که هنوز دو خواهر کنار هم بودند. از میان آن سال‌ها عکسی از کودکی‌شان بیرون آورد و کنارش یک جمله نوشت؛ جمله‌ای که بیشتر از آن‌که شبیه خداحافظی باشد، شبیه قراری است دوباره میان دو خواهر؛ شبیه جمله‌ای برای تاب آوردن این فاصله: «پس به امید دیدار دوباره عزیز دلم.»

This story is in Persian, exactly as it was written for Narrata.

Source: Narrata · Author: نورا · Written ۱۴۰۵/۰۶/۰۸ · Read the original story

Republished unchanged with Narrata’s permission. All rights belong to the author and Narrata.

Photos & videos

Part of these events

What we know

Age
28
Killed
giovedì 8 gennaio 2026
Place
Mashhad, Razavi Khorasan
Cause of death
Gunshot wound
Father’s name
مجتبی (in Persian) ↗
Born
mercoledì 3 settembre 1997 ↗
Occupation
دندانساز (in Persian) ↗
Place of death
مشهد (in Persian) ↗

Names and spellings

Name on this record
زهرا عیدی‌نژادZahra Eydinejad

How the sources wrote the name

  • Zahra Eidinezhad
    Iran International, iranvictims.com

People are often known by more than one name, or a nickname, and sources spell names differently. All of these refer to this one person. Know another name this person was called?

Do you know this person?

If you knew Zahra Eydinejad, or have something to add, every detail helps. Everything is reviewed before it is published.

This is my family member · Send evidence · Privacy or removal request

Sources & evidence

Each list spells names and places its own way. We show them as written.

How the sources recorded this name (4)
SourceName as writtenPlaceDate
Iran Human Rights (IHRNGO) Zahra Eydinejad — 2026-01-08
Iran International Zahra Eidinezhad Mashhad 2026-01-08
iranvictims.com [2] [3] [4] [5] [6] [7] [8] [9] [10] Zahra Eidinezhad Mashhad 2026-01-08
Narrata زهرا عیدی‌نژاد — ۱۴۰۴/۱۰/۱۸
Posts and videos (16)

16 posts found. Each link opens on its own site.

Record information

Record number
V127F0A9
Evidence tier
A Recorded on two or more independent lists

Added 27 settembre 2026 · updated 29 ottobre 2026

Report an error or ask for removal · How we verify

Memorial messages

Leave a few words in memory of Zahra Eydinejad. Messages appear after moderation.

Write a message for Zahra Eydinejad…

Leave a few words in memory of Zahra Eydinejad. Messages appear after moderation. Short, kind messages only. No personal details or phone numbers.

Your safety comes first: no real name is needed. Is it safe to submit? · Sending anonymously

Menu

Settings · Privacy

Settings

Safety

Quick exitPress Esc twice to leave the site at once.
Discreet tab titleThe browser tab shows “Notes” instead of the page name.

Removes this site’s saved choices, saved names and offline copies, signs you out and leaves. This can’t be undone.

Languages

Appearance

Data use

Low data modeHides photos in lists and turns off motion. Best for slow or expensive connections.

Account

All settings · Cookie settings

How would you like to send it?

What we keep and who sees it · Other ways (X, Instagram)

Chat

Open full page

Be kind. No personal attacks, private details or phone numbers. Messages may be removed by moderators.