Photo: IranTrial
Mohammad Rostami
محمد رستمی
42 years old · Qaleh Hassan Khan, Tehran
venerdì 9 gennaio 2026
From Qaleh Hassan Khan area of Tehran. Commemorated in relation to Iran Massacre.
Their story
What the sources recorded
- Iran Human Rights (IHRNGO): listed among cases verified by two or more sources
- iranvictims.com: died during the protest period
- iranvictims.com: date not known; listed as a protest victim
- IranTrial: کشتهشده
Their narrative
جاویدنام محمد رستمی؛ سروِ سرافرازِ بر زمین افتاده
شب ۱۸ دیماه ۱۴۰۴، ارتباط ایران با جهان آرامآرام خاموش شد. اینترنت ابتدا ضعیف و ناپایدار شد و بعد، راههای ارتباطی یکی پس از دیگری از دسترس خارج شدند. از آن شب، هر فیلمی که میتوانست از آن حصار عبور کند، تکهای از آنچه در خیابانهای ایران گذشته بود با خود به بیرون میآورد. یکی از آن فیلمها از قلعه حسنخان رسید. دوربین از داخل ماشینی که از مقابل فرمانداری عبور میکرد، خیابان را ثبت کرده بود. چند ثانیه بیشتر نبود؛ اما همان چند ثانیه کافی بود تا تصویری بماند که فراموشکردنش آسان نبود. دو مرد بر زمین افتاده بودند؛ یکی با لباس مشکی و دیگری با لباس قرمز. فیلم دستبهدست شد، از یک گوشی به گوشی دیگر رفت و مردم بارها نگاهش کردند و اشک ریختند، بیآنکه بدانند آن دو چه کسانی هستند. شاید آن لحظه حتی نامشان مهم نبود؛ همین که دو هموطن بر زمین افتاده بودند و هیچکس نمیتوانست پیکر عزیزشان را از خیابان بردارد و به جایی برساند، برای سوختن کافی بود. پشت هرکدام از آن دو، حتماً خانهای بود، خانوادهای بود و کسانی بودند که همان ساعت چشم به در داشتند و نمیدانستند عزیزشان کجاست. آن چند ثانیه فیلم، تنها بخشی از زمانی سه ساعته بود. از حدود نهونیم شب تا دوازدهونیم بامداد، پیکر آن دو مقابل فرمانداری بر زمین ماند. اجازه نمیدادند کسی آنها را از خیابان بردارد؛ پیکرهایشان را همانجا نگه داشته بودند تا دیدنشان رعب و وحشت به جان مردمی بیندازد که از آن خیابان عبور میکردند. روزها گذشت و ماهها از پی هم آمد. برای بسیاری، آن دو همان دو جاویدنام قلعه حسنخان ماندند؛ دو مردی که تصویرشان را دیده بودند، برایشان گریسته بودند، اما نامشان را نمیدانستند. هفت ماه بعد، یکی از آن دو دیگر گمنام نبود. آن سرو افتادهای که مردم ماهها پیش بر آسفالت دیده بودند، بالاخره نام گرفت: محمد رستمی. محمد ۴۲ سال داشت؛ متولد ۴ مهر ۱۳۶۲. در بخش ترابری شرکت هواپیمایی ماهان کار میکرد، ورزشکار بود، فوتبال را دوست داشت و در مسابقات محلی مقام و جایزه گرفته بود. همسر بود و پدر دو فرزند؛ یکی چهاردهساله و دیگری پسری پنجساله. تازه وقتی نامش پیدا شد، پشت آن چند ثانیه فیلم، زندگی یک مرد هم آرامآرام پیدا شد. از محمد نوشتهای برای همسرش باقی مانده که شاید بیشتر از هر توصیفی نشان بدهد در خانه چه مردی بوده است. در پانزدهمین سال زندگی مشترکشان، برای زنی که سالها کنارش ایستاده بود نوشته بود؛ از پانزده سال «حمایت بیدریغ»، از پانزده سال دوشبهدوش هم زندگی ساختن و از نعمتی که بابت حضورش خدا را شکر میکرد. میان همان نوشته، خودش را هم با چند کلمه ساده معرفی کرده بود: مردی که هیچوقت «بچگی و شیطنت» را فراموش نکرده بود. حالا آن چند ثانیه فیلم دیگر فقط تصویر دو مرد بر زمین نبود. یکی از آنها محمد بود؛ مردی که پانزده سال زندگی مشترکش را شمرده بود، برای همراهی همسرش شکر کرده بود، فوتبال بازی کرده بود، دو بچه را بزرگ کرده بود و هنوز جایی را در وجودش برای همان بچگی و شیطنتی که از آن نوشته بود نگه داشته بود. شب ۱۸ دی، محمد از محل کار به سمت خانه برمیگشت. حوالی فرمانداری، مهرداد یعقوبی با گلولهای در پهلوی چپ، مجروح بر زمین افتاده بود. محمد او را دید و برای کمک به سویش رفت. شاید تا پیش از آن شب یکدیگر را نمیشناختند، اما همان چند قدم کافی بود تا سرنوشتشان برای همیشه به هم گره بخورد. خودش را به مهرداد رساند و برای کمک خم شد؛ درست همان لحظه گلولهای به قلبش نشست و به مهرداد نیز تیر خلاص زدند. چند قدم بیشتر میانشان نبود؛ یکی برای یاری دیگری آمده بود و حالا هر دو کنار هم بر زمین افتاده بودند. پرواز محمد و مهرداد از همان خیابان آغاز شد. نزدیک سه ساعت گذشت و پیکر هر دو همچنان مقابل فرمانداری بر زمین ماند. حوالی دوازدهونیم شب، بعد از ساعتها بیخبری و جستوجو، همسرش پیدایش کرد؛ عشق پانزدهسالهاش را همانجا، بر زمین دید. اما حتی به او هم اجازه ندادند پیکر همسرش را با خود ببرد. او را به بیمارستان منتقل کردند. خانواده سراغ بیمارستان سلیمانی رفتند، اما اثری از او نبود. پیگیریها آنها را تا کهریزک کشاند؛ جایی که پیکرش را یافتند. پس از تعهد و محدودیتهای امنیتی، اجازه دادند عزیزشان را تحویل بگیرند و به خاک بسپارند؛ و راهی که آن شب قرار بود به خانه ختم شود، هیچوقت به خانه نرسید. در مراسمش، همسر محمد رو به جمعیتی که برای بدرقهاش آمده بودند گفت: «تشویقش کنید… براش دست بزنید.» و برای محمد دست زدند؛ برای همان مرد شوخ و سرزندهای که خودش نوشته بود هیچوقت بچگی و شیطنت را فراموش نکرده، برای فوتبالیستی که روزی برای بردن و مقام آوردن تشویق شده بود و این بار، در آخرین بدرقهاش، صدای دستها برای او بلند میشد. اما در میان تمام کسانی که برای محمد گریستند و بدرقهاش کردند، پسربچهای پنجساله هنوز نمیتوانست بفهمد چرا سهم او از پدرش باید به همین چند سال کوتاه ختم شود. هنوز آنقدر کوچک بود که شاید «بعداً» را جایی دور تصور کند؛ جایی که اگر بابا آن موقع میرفت، کمتر حیف میشد. با همان زبان کودکانهاش گفت: «ای کاش بابا هنوز نمیمرد… یه وقت دیگه فوت میکرد… یه وقت دیگه حیف میشد… ای کاش…» همین چند کلمه کافی بود تا آن تصویر سرد خیابان معنای دیگری پیدا کند. آن سوی قاب، دیگر فقط پیکری بر زمین نبود؛ پدری بود که کودکی پنجساله هنوز آرزو میکرد کاش دنیا کمی بیشتر بابایش را برای او نگه میداشت. آن فیلم قرار بود تصویری از وحشت باشد؛ دو پیکر رهاشده در خیابان، در شبی که حتی راه رسیدن خبرها را هم بسته بودند. اما آن تصویر امروز دیگر روایت وحشت نیست؛ نام دارد. نامش شجاعت است. نامش فداکاری است. نامش تپیدن قلب هموطن برای هموطن است. نامش انسانیتی است که گلوله هم نتوانست از آن چیزی کم کند. نامش محمد رستمی است. او دیگر پیکری بینام در فیلمی از شب ۱۸ دی نیست؛ فرزند ایران و جانفدای میهن است؛ همان قرمزپوش قلعه حسنخان که هفت ماه بینام ماند، تا نامش از دل آن تصویر برخاست؛ نامی که هفت ماه در تاریکی مانده بود و دیگر خاموششدنی نبود. و از میان تمام پرسشهایی که از آن شب بیپاسخ مانده، سختترین و سادهترینشان را پسر پنجسالهاش پرسید؛ پرسشی که شاید تمام این روایت در برابرش تنها سکوت باشد: «چرا الان؟»
This story is in Persian, exactly as it was written for Narrata.
Source: Narrata · Author: نورا · Written ۱۴۰۵/۰۵/۲۳ · Read the original story
Republished unchanged with Narrata’s permission. All rights belong to the author and Narrata.
Photos & videos
What we know
- Age
- 42
- Killed
- venerdì 9 gennaio 2026
- Place
- Qaleh Hassan Khan, Tehran
- Born
- lunedì 26 settembre 1983 ↗
- Occupation
- ورزشکار (in Persian) ↗
- Interests
- فوتبال (in Persian) ↗
Not recorded yet: Cause of death. Help complete this record
Burial details
- Cemetery
- Imamzadeh Hazratayn Qaleh Hasan Khan
Do you know this person?
If you knew Mohammad Rostami, or have something to add, every detail helps. Everything is reviewed before it is published.
This is my family member · Send evidence · Privacy or removal request
Sources & evidence
Each list spells names and places its own way. We show them as written.
How the sources recorded this name (5)
| Source | Name as written | Place | Date |
|---|---|---|---|
| Iran Human Rights (IHRNGO) | Mohammad Rostami | — | 2026-01-09 |
| Iran International | Mohammad Rostami | Qaleh Hassan Khan | — |
| iranvictims.com [2] [3] [4] [5] | Mohammad Rostami | Qods · Qaleh Hassan Khan | 2026-01-08 |
| IranTrial | محمد رستمی | قلعهحسن خان | ۱۹ دی ۱۴۰۴ |
| Narrata | محمد رستمی | — | ۱۴۰۴/۱۰/۱۸ |
Posts and videos (4)
4 posts found. Each link opens on its own site.
Record information
- Record number
- V2125DBF
- Evidence tier
- A Recorded on two or more independent lists
Added 27 settembre 2026 · updated 29 ottobre 2026
Memorial messages
Leave a few words in memory of Mohammad Rostami. Messages appear after moderation.
Write a message for Mohammad Rostami…
Do you know Mohammad Rostami? Add information or photos
A name, a photo or a single detail can help complete this record.
Add information or photos