The Iran Massacreکشتار دی ۱۴۰۴
This translation was made with the help of AI and has not yet been checked by a native speaker. English · فارسی
این صفحه به فارسی

Mehdi Salehi Babadi

مهدی صالحی بابادی

19 years old · Isfahan

venerdì 9 gennaio 2026

DNeeds verification

This record needs verification — it is not fake or doubtful, it just needs another source. Can you help?

#Mehdi_Salehi_Babadi#مهدی_صالحی_بابادی
Add information

Their story

Student of physical education and bodybuilder from Yazdanshahr, Isfahan; severely injured on 19 Dey 1404 (January 9, 2026) after being shot in the head with a shotgun pellet round. After 50 days in a coma, he died on 7 Esfand. Buried in Behesht-e Fatemeh cemetery in Isfahan.

This text is available in English only.

What the sources recorded

  • iranvictims.com: died during the protest period

Their narrative

جاویدنام مهدی صالحی بابادی؛ نبردی چهل‌و‌هشت روزه برای زندگی

بعضی آدم‌ها را اگر فقط از روی آخرین روزهای زندگی‌شان بشناسی، انگار هیچ‌وقت واقعاً نشناخته‌ای. مهدی از آن آدم‌ها بود. اگر از خانواده و دوستانش بپرسی، پیش از هر چیز، از خنده‌هایش می‌گویند؛ از شوخ‌طبعی‌اش و از انرژی‌ای که با خودش به هر جمعی می‌آورد. از پسری که عاشق قهوه بود، ساعت‌های زیادی را در باشگاه می‌گذراند و با انگیزه برای آینده‌ای که در ذهنش ساخته بود تمرین می‌کرد. مهدی صالحی بابادی، متولد هفدهم اردیبهشت ۱۳۸۵، جوانی نوزده‌ساله از یزدان‌شهر، از توابع شهرستان نجف‌آباد در استان اصفهان بود. در دانشگاه آزاد نجف‌آباد تربیت بدنی می‌خواند و در رشته پرورش اندام فعالیت می‌کرد؛ جوانی که زندگی برایش هنوز پر از برنامه، رؤیا و راه‌های نرفته بود. از او ویدئوهایی باقی مانده که بیشتر از هر توصیفی، شخصیتش را نشان می‌دهند. در یکی از آن‌ها مقابل آینه باشگاه می‌ایستد و با لبخند فیگور می‌گیرد؛ نتیجه ساعت‌ها تمرین و تلاشی که برای ساختن بدنش کرده بود. در ویدئویی دیگر، شب است و برف آرام روی شهر می‌بارد. دوستانش دور او ایستاده‌اند و مهدی، بی‌توجه به سرمای هوا، رو به دوربین می‌رقصد. برف روی موها و صورتش می‌نشیند، اما او فقط می‌خندد و با دست موهایش را کنار می‌زند؛ انگار آن لحظه تمام دنیا خلاصه شده بود در چند دوست، چند دانه برف و لذت زندگی. همان تصاویر ساده، امروز از ارزشمندترین یادگارهای او هستند. دی‌ماه ۱۴۰۴، اصفهان و شهرهای اطرافش روزهای آرامی را پشت سر نمی‌گذاشتند. هجدهم دی، خیابان‌های نجف‌آباد و یزدان‌شهر بوی باروت گرفته بودند. صدای تیراندازی، خبر زخمی‌ها و جان‌باختگان و تصاویر خشونت در شهر پیچیده بود و همه می‌دانستند بازگشت به خیابان در روز بعد، دیگر تنها به معنای اعتراض نیست؛ بلکه به معنای روبه‌رو شدن با خطر گلوله است. با این‌همه، نوزدهم دی خیابان‌ها دوباره از مردمی پر شد که با وجود آن‌چه یک روز پیش دیده بودند، تصمیم گرفته بودند عقب ننشینند. آن‌ها برای آزادی، برای کرامت و برای داشتن آینده‌ای بهتر بار دیگر به خیابان آمدند و مهدی نیز یکی از همان آدم‌ها بود. او برای خشونت نرفته بود؛ برای آزادی رفت. برای زندگی‌ای که هر جوان نوزده‌ساله‌ای حق دارد داشته باشد؛ زندگی‌ای که در آن بتواند درس بخواند، ورزش کند، کنار خانواده و دوستانش بخندد و آینده‌اش را خودش بسازد. اما سهم یک جوان نوزده‌ساله، از خیابان‌های شهرش، گلوله بود. نوزدهم دی‌ ۱۴۰۴، در یزدان‌شهر نجف‌آباد، گلوله‌های ساچمه‌ای سر مهدی را هدف گرفتند و پس از آن، خانواده‌اش دیگر از او خبری نداشتند. سه روز تمام، هر جایی را که احتمال می‌دادند جست‌وجو کردند؛ بیمارستان‌ها، مراکز درمانی و هر مکانی که شاید نشانی از او در آن پیدا شود. سه روز میان امید و اضطراب گذشت، بی‌آن‌که بدانند فرزندشان کجاست، چه بر سرش آمده و آیا هنوز زنده است یا نه. سرانجام، مهدی را در بیمارستان الزهرای نجف‌آباد پیدا کردند؛ بی‌هوش و به‌شدت مجروح. از همان روز، نبرد دیگری آغاز شد؛ نبردی که دیگر نه در خیابان، بلکه روی تخت بیمارستان جریان داشت. چهل‌وهشت روز، مهدی با مرگ جنگید. جوانی که تا چند روز پیش وزنه بلند می‌کرد و برای قوی‌تر شدن بدنش تلاش می‌کرد، حالا تمام توانش را برای زنده ماندن به کار گرفته بود. شدت جراحات بدنش را از پا انداخته و عفونت آرام‌آرام سراسر وجودش را فرا گرفته بود، اما خانواده امیدشان را از دست ندادند. هر روز با امید از خواب بیدار می‌شدند و هر شب با دعا چشم بر هم می‌گذاشتند. منتظر یک معجزه بودند؛ منتظر این‌که مهدی چشم‌هایش را باز کند، لبخندی بزند یا کوچک‌ترین نشانه‌ای بدهد که دوباره به خانه بازمی‌گردد. در تمام آن روزها، امید تنها چیزی بود که آن‌ها را سر پا نگه می‌داشت. سرانجام هفتم اسفند ۱۴۰۴، پس از چهل‌وهشت روز نبردی نابرابر، مهدی صالحی بابادی جان‌فدای ایران شد. پیکر او حدود ده روز در اختیار نیروهای امنیتی باقی ماند. خانواده برای تحویل گرفتن فرزندشان تحت فشار قرار گرفتند و با محدودیت‌های فراوان روبه‌رو شدند؛ گویی حتی پس از پایان آن نبرد چهل‌وهشت‌روزه نیز اجازه نداشتند آزادانه برایش سوگواری کنند. در نهایت، تنها با حضور بستگان درجه‌یک، مهدی را غریبانه در آرامستان بهشت فاطمه یزدان‌شهر به خاک وطن سپردند. اما نام و یاد بعضی آدم‌ها را نمی‌توان با خاک سپرد. هنوز ویدئوی آن شب برفی باقی مانده است؛ همان شبی که مهدی میان دوستانش می‌رقصد و برف روی موها و صورتش می‌نشیند. هنوز تصویر جوانی هست که با غرور روبه‌روی آینه باشگاه می‌ایستد و لبخند می‌زند. هنوز صدایش در ویدئویی شنیده می‌شود که کنار دوستانش و همراه نوای گیتار، از آرزوی دوباره دیدن می‌خواند؛ ترانه‌ای که آن روز فقط یک آهنگ بود، اما پس از رفتنش معنایی دیگر پیدا کرد. خواهرش در شبکه‌های اجتماعی برای او نوشته است: «نامت در سطرهای ماندگار این سرزمین ثبت شد… شجاعتت فقط یک لحظه نبود؛ یک معنا بود که در دل زمان جا گرفت. تو رفتی، اما رد حضورت از دل‌ها پاک نمی‌شود. در سکوت این خاک، هنوز صدای استوارت شنیده می‌شود. یادت، نه خاطره است و نه پایان؛ یادت، ادامه‌ی یک حماسه است.» شاید همین، دقیق‌ترین روایت مهدی صالحی بابادی باشد؛ جوانی نوزده‌ساله، شوخ، سرزنده، عاشق قهوه، دانشجوی تربیت بدنی و ورزشکار پرورش اندام؛ پسری که برای آزادی و داشتن آینده‌ای بهتر به خیابان رفت اما چهل‌وهشت روز برای زنده ماندن جنگید. مرگ توانست جسمش را از خانواده‌اش بگیرد، اما هرگز پیروز نخواهد شد تا نام او و نام تمام جوانانی را که در یزدان‌شهر، نجف‌آباد، اصفهان و سراسر ایران جان‌شان را برای آزادی فدا کردند، از حافظه این سرزمین پاک کند. یاد مهدی نه یک خاطره و نه پایان یک زندگی، که ادامه حماسه‌ای است که نامش برای همیشه در تاریخ ایران باقی خواهد ماند.

This story is in Persian, exactly as it was written for Narrata.

Source: Narrata · Author: نورا · Written ۱۴۰۵/۰۵/۱۲ · Read the original story

Republished unchanged with Narrata’s permission. All rights belong to the author and Narrata.

Part of these events

What we know

Age
19
Killed
venerdì 9 gennaio 2026
Place
Isfahan
Cause of death
Shotgun pellets (birdshot)
Born
domenica 7 maggio 2006 ↗

Burial details

Cemetery
بهشت فاطمه یزدان‌شهر

Help verify and complete this record

If you knew Mehdi Salehi Babadi, or have something to add, every detail helps. Everything is reviewed before it is published.

This is my family member · Send evidence · Privacy or removal request

Sources & evidence

Each list spells names and places its own way. We show them as written.

How the sources recorded this name (2)
SourceName as writtenPlaceDate
iranvictims.com Mehdi Salehi Babadi Isfahan 2026-01-09
Narrata مهدی صالحی بابادی — ۱۴۰۴/۱۲/۰۷
Posts and videos (1)

1 posts found. Each link opens on its own site.

Record information

Record number
V2A66357
Evidence tier
D Needs verification — no trusted source has been found for this name yet

Added 27 settembre 2026 · updated 29 ottobre 2026

Report an error or ask for removal · How we verify

Memorial messages

Leave a few words in memory of Mehdi Salehi Babadi. Messages appear after moderation.

Write a message for Mehdi Salehi Babadi…

Leave a few words in memory of Mehdi Salehi Babadi. Messages appear after moderation. Short, kind messages only. No personal details or phone numbers.

Your safety comes first: no real name is needed. Is it safe to submit? · Sending anonymously

Menu

Settings · Privacy

Settings

Safety

Quick exitPress Esc twice to leave the site at once.
Discreet tab titleThe browser tab shows “Notes” instead of the page name.

Removes this site’s saved choices, saved names and offline copies, signs you out and leaves. This can’t be undone.

Languages

Appearance

Data use

Low data modeHides photos in lists and turns off motion. Best for slow or expensive connections.

Account

All settings · Cookie settings

How would you like to send it?

What we keep and who sees it · Other ways (X, Instagram)

Chat

Open full page

Be kind. No personal attacks, private details or phone numbers. Messages may be removed by moderators.