Erfan Abdipour Vanegh Sofla
عرفان عبدیپور وانق سفلی
23 years old · Tehran
giovedì 8 gennaio 2026
Killed during killed protester citizens protests. HRANA verification: Confirmed. Original source: IRNA – Office of the President.
Their story
What the sources recorded
- Iran Human Rights (IHRNGO): listed among cases verified by two or more sources
- iranvictims.com: date not known; listed as a protest victim
Their narrative
جاویدنام عرفان عبدی پوروانق سفلی؛ رَدِِّ عرفان
«اگر بخواهم عرفان را به کسی معرفی کنم که هیچوقت ندیده بودش، از آخرین شبش نمیگویم؛ از زندگیاش میگویم.» از فوتبال میگویم؛ از چیزی که سالهای زیادی از زندگی عرفان با آن گذشت، از زمینهایی که رویشان دوید و از شمارهی ۲ که میپوشید. از دستهایش میگویم که ساختن را دوست داشتند؛ آشپزی میکرد، معماری میخواند، طراحی میکرد و ساختن حالش را خوب میکرد. از فیلمهایی میگویم که در آنها میرقصید، از خندههایی که بیهوا روی صورتش مینشست و از جوانی که هنوز زندگی برایش پر از کارهای ناتمام بود. اگر کسی عرفان را ندیده باشد، شاید همین فیلمها بهترین معرفی باشند؛ چند دقیقه که در آن هنوز موسیقی پخش میشود، عرفان میرقصد و هیچکس نمیداند چند ماه بعد، تماشای همین خندهها چقدر سخت خواهد شد. عرفان عبدی پوروانق سفلی، متولد ۸ فروردین ۱۳۸۱، فقط ۲۳ سال فرصت داشت برای تمام آن چیزهایی که دوستشان داشت. آرام بود؛ صدایش برای پدر و مادر و برادرش بلند نمیشد. اما آرامش عرفان از جنس سکوت در برابر هر چیزی نبود. جایی که پای ظلم و زور و جنایت میرسید، آن جوان آرام صدایش را پیدا میکرد. شاید برای همین بعدها در چند کلمه، تمام این دو سوی شخصیتش کنار هم نشستند: «تو میدانستی که فریادت را کجا و در برابر چه کسانی بزنی.» هجدهم دیماه ۱۴۰۴، عرفان جای فریادش را انتخاب کرده بود؛ خیابانهای آریاشهر تهران. میان جمعیتی که آن شب به خیابان آمده بودند، صدای او هم بالا رفت: «میجنگم، میمیرم، ایران رو پس میگیرم.» حوالی گلدیس، نزدیک ایستگاه تاکسیهای شهرزیبا و دهکده، گلولهها به جوان ۲۳ سالهای رسیدند که چند ساعت پیش هنوز میشد او را با فوتبال، معماری، آشپزی و خندههایش تعریف کرد. عرفان را به بیمارستان ابنسینا رساندند. از آن لحظه، خانواده به دنبال رد عرفان افتادند؛ ردی که هر ساعت آنها را به جای دیگری میکشاند. در بیمارستان گفتند عمل شده، اما کسی نمیگفت کجاست. راهروها و بخشها را گشتند و شب را میان امید و بیخبری به صبح رساندند. صبح، عکس مجروحان و کشتهشدگان را یکییکی مقابلشان گذاشتند. عکس نهم یا دهم که ورق خورد، چهرهای ظاهر شد که برای شناختنش به هیچ نامی احتیاج نداشتند؛ عرفان بود. اما حتی پیدا کردن عکسش هم به معنای رسیدن به او نبود. رد عرفان این بار به کهریزک میرسید. آنجا دیگر باید جوانشان را از روی نشانههای تنش پیدا میکردند؛ قد بلندش، شازدهکوچولو و روباهی که روی تنش نقش بسته بودند، شاخ گوزن و چند نقطه و خط که در کد مورس یک کلمه میشدند: «STAY»؛ بمان. چه کلمهی تلخی برای آن شب. از حدود چهار عصر تا چهار صبح، خانواده نزدیک به ۱۵۰۰ کیسه را یکییکی باز کردند؛ هر بار به امید اینکه این یکی عرفان باشد و هر بار جستوجو را از سر گرفتند، تا سرانجام میان آن همه پیکر، نشانههایی که از بر بودند به جوان ۲۳ سالهشان رسید. عرفان را پیدا کرده بودند. چشمهایش هنوز باز بود و روی صورتش لبخندی مانده بود؛ انگار حتی گلولهها هم نتوانسته بودند آخرین تصویر او را از همان عرفانی که خانواده میشناختند، جدا کنند. ظهر شنبه، عرفان را در قطعه ۳۲۹ بهشتزهرای تهران به خاک سپردند. آن چشمهای باز بسته شدند و جوانی که تمام عمرش در حرکت بود، زیر خاک آرام گرفت؛ اما آن لبخند، قصهی ناتمامی داشت که چهل روز بعد دوباره کنار همان مزار به آن بازگشتند. در چهلم عرفان، پیراهن شمارهی ۲ او بالای سر جمعیت رفت و کبوترها یکییکی از دستها رها شدند. روی خاک عرفان برایشان دانه ریخته بودند؛ کبوترهایی که لحظاتی پیش به آسمان پرواز کرده بودند، دوباره برگشتند، روی مزارش نشستند و از دانههای روی خاکش خوردند. آن روز کلمات هم شکل دیگری داشتند؛ بیشتر از آنکه سخن باشند، سوگند بودند. «سوگند به ایستادنت؛ برای اولین بار، به ایستادنت برای آخرین بار، به ایستادنت برای همیشه. تو هرگز صدایت برای من و مامانبابا بلند نشد، چون تو میدانستی که فریادت را کجا و در برابر چه کسانی بزنی.» بعد دوباره همان لبخند برگشت؛ لبخندی که چهل روز پیش روی صورت عرفان مانده بود و لابد هزار بار در ذهن خانواده تکرار شده بود: «به لبخندت سوگند؛ نمیدانم وقتی گلولهی اول را خوردی خندیدی، یا گلولهی دوم تو را به خنده انداخت.» هنوز جمله تمام نشده بود که از میان جمعیت فریاد «باشرف، باشرف» برخاست؛ پاسخی از میان مردمی که شاید خیلیهایشان عرفان را در زندگی ندیده بودند، اما حالا کنار خانوادهاش ایستاده بودند. سوگند بعدی، همه را دوباره به هجدهمین شب زمستان برد: «به فریادت در آن شب زمستان سوگند؛ که گفتی میجنگم، میمیرم، ایران رو پس میگیرم.» مردم دست زدند و همان کلمات را یکصدا پس گرفتند: «میجنگم، میمیرم، ایران رو پس میگیرم.» فریادی که آن شب در خیابان از گلوی عرفان بیرون آمده بود، چهل روز بعد از صدها گلو کنار مزارش شنیده میشد. بعد «عرفان پرپر شده، هدیه به میهن شده» میان جمعیت پیچید؛ پیراهن شماره ۲ بالای سرها مانده بود و کبوترهایی که برایش رها کرده بودند، دوباره روی خاکش نشسته بودند. در خانه اما عرفان هنوز میان آنهاست. یک دیوار را با عکسهایش پر کردهاند؛ قاب کنار قاب، خنده کنار خنده، و تصویر بزرگش در میان آنها. مقابلش شمع روشن میشود. در فیلمها هنوز میرقصد، در عکسها هنوز توپ زیر پایش است، جایی آشپزی میکند و جایی دیگر کنار دوستانش میخندد. برای صفحهای که این تکههای زندگی را در آن جمع کردهاند، نام «رد عرفان» را انتخاب کردهاند؛ انگار جستوجویی که آن شب از بیمارستان شروع شد هیچوقت تمام نشد. آن شب رد عرفان را از راهروهای ابنسینا تا میان پیکرهای کهریزک گرفتند؛ امروز ردش را میان عکسها، فیلمها، شمارهی ۲، طرحهایش، خندههایش و دیواری دنبال میکنند که دیگر جایی برای فراموشی باقی نگذاشته است. و در پایان چهلم، صدای برادر عرفان بود که آخرین سوگند را خواند: «قسم به خونت که هرگز از آسفالت خیابان و خاطر ما پاک نخواهد شد و تا ابد جاریست. سوگند میخورم که هرگز از تو دست نکشم و از راهت یک قدم عقب ننشینم، تا روز انتقامت؛ و این سوگند را با خون خود گواهی میکنم.» برادرش حالا ردِ عرفان را از میان بیستوسه سال زندگیاش جمع میکند؛ خندهای، رقصی، توپی زیر پا، غذا و نانی که پخته، طرحی که کشیده و لحظههایی که شاید روزی معمولی به نظر میرسیدند. آنها را کنار هم میچیند تا آخرین تصویری که از عرفان در خاطرها میماند، گلوله و خون و رفتن نباشد؛ همانطور که از ابتدا خواسته بود: اگر کسی عرفان را ندیده، او را از زندگیاش بشناسد، نه از آخرین شبش. «رد عرفان» همینجا کامل میشود؛ در تلاش برادری که نمیگذارد آن شب، تمام بیستوسه سال زندگی عرفان را از آنِ خود کند. عرفان، همانطور که روی تنش نوشته بود «STAY»؛ ماند. در خاطر خانوادهای که هنوز نشانههای بودنش را دنبال میکنند، در حافظهی مردمانی که نامش را شنیدند و روایتش را خواندند و در هجدهمین روز دیماه که نام او را برای همیشه با خود به تاریخ برد.
This story is in Persian, exactly as it was written for Narrata.
Source: Narrata · Author: نورا · Written ۱۴۰۵/۰۵/۳۱ · Read the original story
Republished unchanged with Narrata’s permission. All rights belong to the author and Narrata.
What we know
- Age
- 23
- Killed
- giovedì 8 gennaio 2026
- Place
- Tehran
- Cause of death
- Gunshot wound
- Born
- giovedì 28 marzo 2002 ↗
- Place of death
- آریاشهر، تهران (in Persian) ↗
Burial details
- Cemetery
- بهشتزهرا — قطعه ۳۲۹
- Section
- 329
Names and spellings
- Name on this record
- عرفان عبدیپور وانق سفلیErfan Abdipour Vanegh Sofla
How the sources wrote the name
- Erfan Abdipour Vanegh SofliIran Human Rights (IHRNGO)
- Erfan Abedi Porvanagh SoflaHRANA, iranvictims.com
People are often known by more than one name, or a nickname, and sources spell names differently. All of these refer to this one person. Know another name this person was called?
Do you know this person?
If you knew Erfan Abdipour Vanegh Sofla, or have something to add, every detail helps. Everything is reviewed before it is published.
This is my family member · Send evidence · Privacy or removal request
Sources & evidence
Each list spells names and places its own way. We show them as written.
How the sources recorded this name (4)
| Source | Name as written | Place | Date |
|---|---|---|---|
| Iran Human Rights (IHRNGO) | Erfan Abdipour Vanegh Sofli | — | 2026-01-08 |
| HRANA | Erfan Abedi Porvanagh Sofla | — | — |
| iranvictims.com | Erfan Abedi Porvanagh Sofla | — | — |
| Narrata | عرفان عبدیپور وانق سفلی | — | ۱۴۰۴/۱۰/۱۸ |
Record information
- Record number
- V34EB599
- Evidence tier
- A Recorded on two or more independent lists
Added 27 settembre 2026 · updated 29 ottobre 2026
Memorial messages
Leave a few words in memory of Erfan Abdipour Vanegh Sofla. Messages appear after moderation.
Write a message for Erfan Abdipour Vanegh Sofla…
Do you know Erfan Abdipour Vanegh Sofla? Add information or photos
A name, a photo or a single detail can help complete this record.
Add information or photos