Yahya Abbasi Abadchi
یحیی عباسی آبادچی
16 years old · Najafabad, Isfahan
venerdì 9 gennaio 2026
Their story
No account of how Yahya Abbasi Abadchi was killed has been recorded yet. If you know what happened, tell us.
What the sources recorded
- Iran Human Rights (IHRNGO): listed among cases verified by two or more sources
- IranTrial: کشتهشده
Their narrative
جاویدنام یحیی عباسی آبادچی؛ مامان و بابام رو صدا کنید
یحیی عباسی آبادچی شانزده سال بیشتر نداشت؛ هنوز صورتش آن لطافت نوجوانی را داشت، اما زندگی از مدتها پیش دستش را با کار آشنا کرده بود. از دوازدهسالگی، تابستانها و روزهای تعطیل کنار پدر میایستاد و کار میکرد؛ روزهای مدرسه اما جای دیگری بود، میان کتابها و درسهای کلاس یازدهم. درسش خوب بود و برای فردای خودش یک مسیر روشن میدید؛ میخواست مهندس برق شود. زندگی هنوز برای یحیی پر از چیزهایی بود که فرصت تجربهکردنشان نرسیده بود؛ سالهایی که باید میآمدند، راهی که تازه داشت شکل میگرفت و نوجوانی که آرامآرام جای خود را به جوانی میداد. اما روزهای پیش از هجدهم دی، یحیی را زودتر از آنچه باید، با روی دیگری از زندگی روبهرو کرده بود. او پیش از دو شب فراخوان هم به اعتراضات رفته بود. یک روز پیشتر، ساچمه به زانویش خورده و گاز اشکآور چشمهایش را سرخ کرده بود. توانسته بود از میان درگیریها فرار کند و خودش را به خانهی یکی از اقوام برساند؛ خسته و هراسان، با رنگی پریده از آنچه در خیابان دیده و بر تنش گذشته بود. از او خواستند دیگر برنگردد، بماند و خودش را دوباره در معرض گلوله نگذارد. اما نیم ساعت هم از اصرار خانواده نگذشته بود که یحیی برخاست. زانویش هنوز زخمی بود و چشمهایش از گاز اشکآور میسوخت، اما ترس نتوانست نگهش دارد. فردای آن روز، هجدهم دی، یحیی باز در خیابان بود؛ در روزی که مردم نجفآباد برای خواستههایشان به خیابان آمده بودند و شهر ساعتبهساعت ملتهبتر میشد. از محلههای مختلف، جمعیت به مرکز شهر میرسید، حوالی فرمانداری و کلانتری ۱۲ مملو از مردم شده بود و هرچه هوا رو به تاریکی میرفت، فاصله میان شعارها و صدای شلیک کمتر میشد. تیراندازی که آغاز شد، خیابانها دیگر شکل چند ساعت قبل را نداشتند؛ زخمیها روی دست مردم جابهجا میشدند و پیکرهایی که بر زمین افتاده بودند، از دل جمعیت بیرون برده میشدند. نجفآباد در یکی از خونینترین شبهای خود فرو رفته بود و یحیی، آن پسر شانزدهساله، در همان خیابانها هدف گلوله قرار گرفت. او را زخمی به بیمارستان الزهرا در یزدانشهر رساندند. یحیی هنوز زنده بود؛ هنوز میتوانست حرف بزند، هنوز ذهنش روشن بود و هنوز راه خانه را به خاطر داشت. اسم پدر و مادرش را گفت، نشانیشان را داد و خواست با آنها تماس بگیرند. شاید در آن لحظه، پشت همه دردها و ترسی که تن شانزدهسالهاش تحمل میکرد، فقط یک تصویر مانده بود: خانه. همان جایی که هر بچهای وقتی زخمی میشود، وقتی درمانده است، وقتی دنیا ناگهان از اندازهاش بزرگتر میشود، دلش میخواهد صدای پدر یا مادرش را از آن بشنود. اما هیچ تلفنی به خانه نرسید. پدر و مادرش آن سوی شهر، بیخبر از اینکه فرزندشان کجاست، شمارهاش را میگرفتند. گوشی یحیی زنگ میخورد و کسی جواب نمیداد. دوباره تماس گرفتند، و باز هم. تعداد تماسها از چهارصد گذشت؛ چهارصد بار امیدی کوتاه میان صدای بوق، چهارصد بار انتظار برای شنیدن صدایی که دیگر برنمیگشت. بعد تلفن خاموش شد. از همان شب، جستوجو آغاز شد؛ بیمارستان، پاسگاه، زندان، پزشکی قانونی، سردخانه. حتی به همان بیمارستانی رفتند که یحیی در آن بود و به آنها گفتند پسرشان آنجا نیست. هفت روز، پدر و مادر، درهای شهر را یکییکی کوبیدند. آنچه بعد فهمیدند، سنگینتر از تمام آن هفت روز بود. یحیی وقتی به بیمارستان رسیده بود هنوز نفس میکشید، حرف میزد و میتوانست نشانی خانهاش را بدهد. پسری آنقدر هوشیار که عزیزانش را میشناخت و صدایشان کرده بود، در همان بیمارستان هدف گلولهای به سر قرار گرفت. جایی که باید زخمهای یک نوجوان را میبستند، پایان زندگیاش شد. یحیی زخمی و بیدفاع، در بیمارستان بود؛ و همانجا تیر خلاص به زندگی کوتاهش زده شد. هفت روز بعد، خانواده برای تحویل گرفتن پیکر یحیی باز هم با مانعی تازه روبهرو شدند. برگهای مقابل پدرش گذاشتند تا امضا کند که فرزندش را داعش کشته است. نپذیرفت. گفتند بدون امضا، پیکر را تحویل نمیدهند. پدری که یک هفته در جستوجوی فرزندش شهر را زیر پا گذاشته بود، حالا باید برای در آغوش گرفتن پیکر همان فرزند، پای نوشتهای میرفت که حقیقتش را قبول نداشت. سرانجام، تنها برای آنکه بتوانند یحیی را تحویل بگیرند، برگه امضا شد. بعد هم از خانواده خواستند او را «شهید» اعلام کنند و مراسم خاکسپاری را محدود برگزار کنند. یحیی در آرامستان جلالآباد به خاک سپرده شد. اما چهلم او که رسید، نجفآباد به راه افتاده بود؛ برای ادای احترام به جوانانی که در آن شبهای خونین در خیابان ایستادند و صدای خواستههایشان را بلند کردند. مردم دستهدسته راه جلالآباد را گرفتند؛ عکسها بالای دست رفت، عکس کنار عکس، خنده کنار خنده، جوان کنار جوان. صدای طبل در آرامستان پیچید، نیلبک نواخته شد و شعارها از میان جمعیت بالا رفت. پدرها و مادرها کنار جوانها ایستاده بودند و تصاویر فرزندان شهر از میان موج آدمها عبور میکرد. گلها روی مزارها مینشستند، تاجهای گل، از میان جمعیت میگذشت و هرچند هوا تاریکتر میشد، اما جمعیت هنوز مانده بود. انگار آن روز، نجفآباد همهی داغ چند هفته گذشته را یکجا با خود آورده بود؛ سوگ، خشم و غروری که در میان صدای طبل و نی و نام جوانانش درهم میآمیخت. تصویر یحیی نیز بر دست مردم بالا رفته بود؛ همان نوجوان شانزدهسالهای که یکبار با زانوی زخمی و چشمهای سوخته از گاز اشکآور از خیابان بیرون آمده بود و باز برگشته بود. خواستند با تیر خلاص، راهی را که تازه پیش رویش باز شده بود، همانجا قطع کنند؛ اما آنچه او برایش قدم به خیابان گذاشته بود، چهل روز بعد از دل همان شهر بلندتر شنیده شد. نجفآباد فراموش نکرد که در آن دو شب چه بر جوانانش گذشت. شهر، قدردان جان عزیزانش، حماسهشان را از دل سوگ بیرون کشید؛ گویی میخواست نامهایشان را از دست مرگ بگیرد و به حافظهی ایران بسپارد. اما پس از یحیی، چیزی در خانه برای همیشه فرو ریخت؛ خانوادهای با او به سوگ نشست که دیگر هیچ روزی برایشان شکل پیش از آن شب را نداشت. سنگ مزار را بر خاک نوجوانشان نشاندند؛ بر خاک پسری که زخمیاش کردند، از آغوش خانواده دور نگهش داشتند و حتی برای بازگرداندن پیکرش، حقیقت را گرو گرفتند. یحیی را به خاک سپردند، اما دادش را نه؛ دادخواهی او ماند، در دل خانوادهاش، در نجفآباد و در نامی که دیگر از حافظهی این شهر پاک نمیشد. و بر سنگش، گویی آخرین حرف را نه با قاتلانش، که با عدالت گذاشتند: «بخواب آرام که عدالت خدا به وقت خود از دل شب خواهد شکفت.»
This story is in Persian, exactly as it was written for Narrata.
Source: Narrata · Author: نورا · Written ۱۴۰۵/۰۷/۰۲ · Read the original story
Republished unchanged with Narrata’s permission. All rights belong to the author and Narrata.
Part of these events
What we know
- Age
- 16
- Killed
- venerdì 9 gennaio 2026
- Place
- Najafabad, Isfahan
- Father’s name
- علی (in Persian) ↗
- Born
- giovedì 16 luglio 2009 ↗
Not recorded yet: Cause of death. Help complete this record
Names and spellings
- Name on this record
- یحیی عباسی آبادچیYahya Abbasi Abadchi
How the sources wrote the name
- یحیى عباسى آبادجىIranTrial
People are often known by more than one name, or a nickname, and sources spell names differently. All of these refer to this one person. Know another name this person was called?
Do you know this person?
If you knew Yahya Abbasi Abadchi, or have something to add, every detail helps. Everything is reviewed before it is published.
This is my family member · Send evidence · Privacy or removal request
Sources & evidence
Each list spells names and places its own way. We show them as written.
How the sources recorded this name (3)
| Source | Name as written | Place | Date |
|---|---|---|---|
| Iran Human Rights (IHRNGO) | Yahya Abbasi Abadchi | — | 2026-01-09 |
| IranTrial | یحیى عباسى آبادجى | نجف آباد | 1404/10/19 |
| Narrata | یحیی عباسی آبادچی | — | ۱۴۰۴/۱۰/۱۸ |
Posts and videos (0)
No posts or videos have been recorded for this name yet.
Record information
- Record number
- V3716473
- Evidence tier
- B Recorded on one trusted list
Added 27 settembre 2026 · updated 29 ottobre 2026
Memorial messages
Leave a few words in memory of Yahya Abbasi Abadchi. Messages appear after moderation.
Write a message for Yahya Abbasi Abadchi…
Do you know Yahya Abbasi Abadchi? Add information or photos
A name, a photo or a single detail can help complete this record.
Add information or photos