Photo: Iran International
Mohammad Saleh Zarif Moghadam
محمد صالح ظریف مقدم
28 years old · Tehran
giovedì 8 gennaio 2026
Their story
Shot with war bullets on Satarkhan Street towards Ariashahr. First hit by bullets from distance to side and chest, then from close range to head and face. Athlete, breadwinner of family with mother and 4-year-old child. Authorities made mother sign agreement for silent burial without protests, body returned after three days.
This text is available in English only.
What the sources recorded
- iranvictims.com: died during the protest period
- IranTrial: در راه آزادی کشته شد
Their narrative
جاویدنام محمدصالح ظریفمقدم؛ کولهپشتی خونینِ آزادی
«امشب همه میان بیرون. امشب دیگه کار تمومه. ما ایران رو آزاد میکنیم.» محمدصالح این جملهها را با اطمینان میگفت؛ آنقدر مطمئن که انگار آزادی دیگر آرزویی دور نبود و تنها چند ساعت تا رسیدنش مانده بود. صبح هجدهم دیماه، وسایلی را که برای یک سفر کوتاه لازم داشت، داخل کولهپشتیاش گذاشت. قرار بود بعد از اعتراضات، همراه دوستانش به باغی در کردان برود و آزادی ایران را جشن بگیرد. رو به خانواده گفت: «من امشب برنمیگردم.» نگرانی را در چشمهایشان دید، اما دوباره با همان اطمینان گفت: «نگران نباشید. غروب همه میان بیرون. امشب دیگه کار تمومه. ما ایران رو آزاد میکنیم.» در ذهن او، آن کولهپشتی برای فرار یا پنهانشدن بسته نشده بود؛ برای شبی بود که قرار بود پایان سیاهی و آغاز صبحی تازه برای ایران باشد. محمدصالح ظریفمقدم، دهم دیماه ۱۳۷۶ در تهران به دنیا آمده بود. دیپلم علوم تجربی داشت و با وجود هوش و استعداد بسیار، تحصیل در دانشگاه را خیلی زود کنار گذاشت. ادامهدادن درس را دوست داشت، اما مسئولیتی که در برابر خانواده احساس میکرد، برایش مهمتر بود. پدرِ برسامِ پنجساله بود و سرپرستی مادرش را نیز بر عهده داشت. برای تأمین زندگی آنها، دو جا کار میکرد؛ صبحها مربی بوکس بود و عصرها در یک دفتر مشاور املاک کار میکرد. زندگیاش میان کار، خانه، مادر و پسری میگذشت که خندههایش برای او از هر چیزی عزیزتر بود. آدم مرتبی بود؛ آنقدر تمیز و آراسته که همه این ویژگی را بهعنوان یکی از خصوصیات همیشگیاش به یاد دارند. مهربان، اجتماعی، مردمدار و معاشرتی بود. دستِ خیر داشت و اگر کسی را محتاج میدید، نمیتوانست بیتفاوت از کنارش بگذرد. برای نیازمندان غذا و وسایل میبرد و هر کمکی از دستش برمیآمد، انجام میداد. از کنار حیوانات نیز بیتفاوت عبور نمیکرد. خودش آرزویش را اینطور گفته بود: «آرزوم اینه که خدا اونقدر بهم بده که بتونم به همه رفیقام، خانوادم و همه و همه عشق بدم، همه رو خوشحال کنم و از خوشحالیشون لذت ببرم.» مادرش، برسام و آینده ایران، مهمترین دلمشغولیهایش بودند. میخواست مادرش آسوده باشد، برسام آیندهای خوب داشته باشد و مردم در ایرانی آزاد، دور از خفقان و در آرامش زندگی کنند. برای آزادی ایران دعا میکرد، دربارهاش حرف میزد و در جنبشهای اعتراضی حضور داشت. با همه مسئولیتهایی که بر دوشش بود، بخش مهمی از زندگیاش به برسام تعلق داشت. موسیقی رپ را دوست داشت و از میان ترانهها، «تو رگی» از شایع را بیشتر از همه گوش میداد. آن را در خانه، ماشین و هر جایی که میتوانست پخش میکرد. برسام نیز ترانه را از پدر یاد گرفته بود و همراه با او با صدای بلند میخواند. محمدصالح به چهره خندان پسرش نگاه میکرد و از شادی او لذت میبرد. آخرین کلیپی که در صفحه شخصیاش منتشر کرد، با همین آهنگ ساخته شده بود؛ کلیپی که خودش با تصاویر متعدد برسام تدوین کرده بود. پس از او، شنیدن آن ترانه دیگر برای خانواده فقط شنیدن یک آهنگ نیست؛ هر نت آن، صدای محمدصالح و برسام را به خانه بازمیگرداند. این اواخر جملهای را زیاد تکرار میکرد: «این روزها میگذرد، ولی من از این روزها نمیگذرم.» همین جمله را روی جلد نارنجیرنگ دفتر خاطراتش نیز نوشته بود؛ دفتری که هنوز باقی مانده است. صبح هجدهم دی، پس از بستن کولهپشتی، ساعت ۹ از خانه خارج شد و به محل کار رفت. بعدازظهر تلفنی با مادر و برسام حرف زد و دوباره تأکید کرد که شب، پس از اعتراضات، همراه دوستانش برای جشن پیروزی ایران به باغ کردان میروند. حدود ساعت هشت شب، همراه جمع زیادی از دوستانش بهسمت آریاشهر حرکت کرد. ساعت ۹ شب با مادرش تماس گرفت. آخرین جملهای که مادر از او شنید، این بود: «مامان، برات پول زدم، برو خرید کن.» این جمله خلاصه تمام زندگی او بود؛ حتی در شبی که خودش را برای یکی از مهمترین تصمیمهای زندگیاش آماده کرده بود، هنوز به فکر مادر و نیازهای خانه بود. حدود ساعت ۱۰:۲۰ شب، در فلکه دوم آریاشهر، مردم زیر تیراندازی بودند. محمدصالح همراه یازده نفر از دوستانش در حال دورشدن از محل بود. آنها با فاصلهای حدود سی تا چهل متر از یکدیگر حرکت میکردند. در همان لحظه، محمدصالح دو دختر نوجوان را دید که چند مأمور امنیتی آنها را کتک میزدند. مسیرش را عوض کرد. بهسمت آنها دوید. در مقابل پاساژ گلدیس، دخترها را بهطرف جوی کنار خیابان هل داد تا از تیررس دور شوند و خودش میان آنها و مأموران ایستاد. مأموران چند خشاب ساچمه بهطرفش شلیک کردند. اما او عقب نرفت.با صدای بلند فریاد زد: «بدبختهای ترسو، چند نفر به یه نفر؟» اندکی بعد، نیروهای موتورسوار رسیدند. فرمانده آنها دستور استفاده از گلوله جنگی داد و یکی از مأموران از فاصله نزدیک به محمدصالح شلیک کرد. دوستانش که حدود صد متر دورتر بودند، صحنه را دیدند. محمدصالح برای لحظهای روی زانوهایش بلند شد و فریاد زد: «آی، سوختم.» اما حتی آن درد هم صدایش را خاموش نکرد. بار دیگر فریاد زد:«چند نفر به یه نفر؟» پس از آن، مأموران تیر خلاص را به او شلیک کردند. آخرین فریاد محمدصالح، فریاد درد نبود؛ همان اعتراضش به جمعی بود که برای سرکوب یک انسان، دستهجمعی به او حمله کرده بودند: «چند نفر به یه نفر؟» پس از کشتار مردم، نیروهای امنیتی به محل بازگشتند. پیکرها را جمع کردند، روی هم انداختند، داخل وانتها گذاشتند و به بیمارستان پیامبران انتقال دادند. خانواده در تمام این مدت مدام با محمدصالح تماس میگرفتند، اما تلفنش بیپاسخ مانده بود. خبرهای تیراندازی و کشتهشدن مردم لحظهبهلحظه بیشتر میشد و کسی نمیدانست چه بر سر او آمده است. حدود ساعت یک بامداد، یکی از دوستانی که زنده مانده بود تماس گرفت و گفت: «خودتون رو برسونید بیمارستان پیامبران.» خانواده سراسیمه به بیمارستان رفتند. آنجا با صحنهای روبهرو شدند که درک آن ممکن نبود؛ پیکرهای خونآلود روی هم قرار گرفته بودند و خانوادهها میان فریاد، گریه و ناباوری، به دنبال عزیزانشان میگشتند. پس از جستوجو، محمدصالح را شناسایی کردند. برای ثبت مشخصات، از خانواده خواستند بنویسند او «بسیجی» بوده است. خانواده نپذیرفتند. اعتراض کردند، فریاد زدند و حاضر نشدند چنین دروغی را درباره او ثبت کنند. مادرش در همان آشفتگی از هوش رفت. در نهایت، به آنها گفتند مقابل نامش بنویسند: «رهگذر.» با این حال، پیکر را تحویل ندادند. پیکرهای شناساییشده را شبانه داخل کامیونها و آمبولانسها گذاشتند و به کهریزک انتقال دادند. به خانوادهها گفتند ساعت شش صبح روز بعد به بهشت زهرا بروند و عزیزانشان را تحویل بگیرند. اما در بهشت زهرا خبری از محمدصالح نبود. از جمعه (نوزدهم) تا یکشنبه (بیستویکم) دیماه، خانواده سه روز میان سولههای کهریزک سرگردان بودند و به دنبال پیکرش میگشتند. بوی خون و تعفن تمام فضای سولهها را گرفته بود. پیکرها را با نهایت بیحرمتی روی هم انداخته بودند. خانوادهها با ورود به آن فضا، از شدت بو و انبوه پیکرها دچار تهوع میشدند. مأموران به آنها میگفتند هر روز فقط یک ساعت فرصت دارید تا دنبال «تنلشهای نجستون» بگردید؛ عبارتی که برای پیکر جانباختگان به کار میبردند. به خانوادهها توهین میکردند، از پشت با قنداق تفنگ به آنها ضربه میزدند و مجبورشان میکردند برای عبور، پا روی پیکرها بگذارند. هرکس از این کار خودداری میکرد، از سوله بیرونش میکردند. روز سوم، یکشنبه بیستویکم دی، در ورودی سوله یک جفت گالش سفید به خانواده دادند و گفتند: «بپوشید و سریع پیداش کنید؛ وگرنه تا قبل از ظهر همه رو میفرستیم گورهای دستهجمعی.» گالشها را پوشیدند و وارد سوله شدند. صدای قدمها روی خونهای لختهشده کف سوله هیچگاه از یاد خانوادههای داغدار نخواهد رفت؛ صدایی شبیه راهرفتن روی مایعی غلیظ، مانند شیره یا عسل. کاورها را یکییکی باز میکردند. چهرهای را میدیدند، کاور را میبستند و به سراغ بعدی میرفتند. دوباره باز میکردند و باز هم محمدصالح نبود. حدود چهارصد کاور را باز کردند تا سرانجام به او رسیدند. محمدصالح را با گریه و زاری تحویل گرفتند. کدی به خانواده دادند و پیکرش را داخل کامیونی گذاشتند که صدها پیکر دیگر نیز در آن قرار داشت. به آنها گفتند مراحل ثبت را انجام دهند، هزینه را واریز کنند و سپس برای تحویل پیکر به غسالخانه بروند. محمدصالح ظریفمقدم را در بهشت زهرا، قطعه ۳۲۹، ردیف ۱۹۲، شماره ۶۱ به خاک وطن سپردند. محمدصالح آن شب برای مرگ از خانه بیرون نرفت؛ برای زندگی رفت. کولهپشتیاش پر از امید بود. باور داشت تا چند ساعت دیگر، آزادی را جشن خواهد گرفت. اما وقتی دو دختر نوجوان را زیر ضربات مأموران دید، باز هم همان محمدصالح همیشگی ماند؛ مردی که هیچوقت نتوانست رنج دیگران را نادیده بگیرد. فرصت داشت جان خودش را نجات دهد، اما ماند. همانطور که تمام زندگیاش را برای دیگران زندگی کرده بود، آخرین انتخابش هم نجات جان دیگری بود. حالا هر شب، در خانهای که روزی با خندههای پدر و پسر جان میگرفت، تنها یک صدا میپیچد؛ صدایی که هیچ پاسخی برایش نیست: «بابامو میخوام…» برسامِ پنجساله هنوز معنای تیر خلاص را نمیفهمد. هنوز فقط جای خالی پدر را میشناسد. اما روزی که ایران آزاد شود، خواهد فهمید پدرش برای چه رفت؛ و چرا دیگر هرگز به خانه برنگشت.
This story is in Persian, exactly as it was written for Narrata.
Source: Narrata · Author: نورا · Written ۱۴۰۵/۰۵/۰۱ · Read the original story
Republished unchanged with Narrata’s permission. All rights belong to the author and Narrata.
Part of these events
What we know
- Age
- 28
- Killed
- giovedì 8 gennaio 2026
- Place
- Tehran
- Cause of death
- Gunshot wound
- Born
- mercoledì 31 dicembre 1997 ↗
- Occupation
- مربی (in Persian) ↗
Burial details
- Cemetery
- بهشت زهرا — قطعه ۳۲۹، ردیف ۱۹۲، شماره ۶۱
- Section
- 329
- Row
- 192
- Number
- 61
Do you know this person?
If you knew Mohammad Saleh Zarif Moghadam, or have something to add, every detail helps. Everything is reviewed before it is published.
This is my family member · Send evidence · Privacy or removal request
Sources & evidence
Evidence & links
Each list spells names and places its own way. We show them as written.
How the sources recorded this name (4)
| Source | Name as written | Place | Date |
|---|---|---|---|
| Iran International | Mohammad Saleh Zarif Moghadam | Tehran | 2026-01-08 |
| iranvictims.com [2] [3] [4] [5] | Mohammad Saleh Zarif Moghadam | Tehran | 2026-01-08 |
| IranTrial | محمد صالح ظریف مقدم | تهران | 1404/10/18 |
| Narrata | محمد صالح ظریف مقدم | — | ۱۴۰۴/۱۰/۱۸ |
Posts and videos (4)
4 posts found. Each link opens on its own site.
Record information
- Record number
- V42BED75
- Evidence tier
- B Recorded on one trusted list
Added 27 settembre 2026 · updated 29 ottobre 2026
Memorial messages
Leave a few words in memory of Mohammad Saleh Zarif Moghadam. Messages appear after moderation.
Write a message for Mohammad Saleh Zarif Moghadam…
Do you know Mohammad Saleh Zarif Moghadam? Add information or photos
A name, a photo or a single detail can help complete this record.
Add information or photos