The Iran Massacreکشتار دی ۱۴۰۴
This translation was made with the help of AI and has not yet been checked by a native speaker. English · فارسی
این صفحه به فارسی

Arshan Ghasemi

ارشان قاسمی

18 years old · Haft Tir, Tehran

giovedì 8 gennaio 2026

ATwo or more independent lists

#Arshan_Ghasemi#آرشان_قاسمی

Killed at Haft-e Tir Square in Tehran. Unclear whether he was alone or with someone else. His body was taken to a hospital by an unidentified motorcyclist.

Add information

Their story

What the sources recorded

  • Iran Human Rights (IHRNGO): listed among cases verified by two or more sources
  • iranvictims.com: died during the protest period
  • IranTrial: کشته‌شده

Their narrative

جاویدنام ارشان قاسمی؛ ما زانو زده نمی‌میریم، نه اینجا نه هیچ جای دیگر

من ارشان قاسمی، ۱۸ ساله از تهران، در تابستان ۱۳۸۶ در تورنتو کانادا به دنیا آمدم. از کودکی‌ام خاطرات شاد زیادی دارم؛ بیشتر اوقات در ایران زندگی می‌کردیم. از ساختن لگو (Lego) لذت می‌بردم؛ گاهی ساعت‌ها آن تکه‌های کوچک را به هم می‌چسباندم و چیز جدیدی می‌ساختم. من به‌عنوان بچه‌ای باهوش و بااستعداد شناخته شده بودم. کودکی‌ام با کنجکاوی و ساختن گره خورده بود. از همان سال‌های نخست، ذهنم آرام نمی‌گرفت؛ دوست داشتم بدانم و یاد بگیرم. خلاق بودم و از پیدا کردن راه‌حل برای مسئله‌ها لذت می‌بردم. شاید همین روحیه بود که خیلی زود مرا به دنیای رباتیک رساند. هرچه بزرگ‌تر شدم، تفاوت خود را با هم‌سن‌وسالانم بیشتر متوجه شدم. درس خواندن برایم سخت نبود؛ خیلی زود می‌آموختم و نمرات عالی می‌گرفتم. هنوز نوجوانی کم‌سن‌وسال بودم که رباتیک برایم از یک علاقه فراتر رفت. ساعت‌ها فکر کردن، آزمودن، خراب کردن و دوباره ساختن، بخشی از زندگی‌ام شد. در سال ۲۰۱۹، همراه گروه رباتیک مدرسه‌ام (سلام صدر) راهی مسابقات RoboCup Asia-Pacific در مسکو شدم. عکس‌های آن روزها هنوز مانده‌اند؛ نوجوانی در میان اعضای تیم، در یکی از نخستین تجربه‌های بزرگ زندگی‌اش. تیم مدرسه‌مان در رقابت‌های RCJ Rescue Simulation به مقام دوم دست یافت. سال‌ها بعد نیز رباتیک را ادامه دادم و در رقابتی مرتبط با دانشگاه آزاد، در حوزه‌ی ربات‌های خانگی، به مقام اول رسیدم. پشت هر موفقیت، ساعت‌ها تلاش و شکست‌هایی بود که هر بار مرا وادار می‌کرد دوباره از نو شروع کنم. به بدنسازی هم علاقه داشتم و اوقات فراغتم را در باشگاه می‌گذراندم. من در ایران کنکور دادم و در رشته‌ی پلیمر دانشگاه علوم و تحقیقات قبول شدم. دوست داشتم مهندس شوم تا بتوانم هر آنچه از کودکی در ذهنم می‌پروراندم را به واقعیت تبدیل کنم. عقیده داشتم که نظرات و اختراعاتم در آینده می‌تواند دنیا را شگفت‌زده کند؛ اما ساختن برایم فقط به ربات و قطعات الکترونیکی محدود نمی‌شد. شاید بخشی از من همیشه می‌خواست چیزی را که شکسته بود، دوباره درست کند. یک روز، بچه‌گربه‌ای را از خیابان نجات دادم. بعد از آن، گربه‌های دیگری هم سر راهم قرار گرفتند و من نتوانستم از کنارشان بی‌تفاوت عبور کنم. برای بعضی‌ها شاید فقط حیواناتی بی‌پناه در گوشه‌ی خیابان بودند، اما برای من، موجوداتی بودند که به کمک احتیاج داشتند. با انسان‌ها هم همین‌گونه بودم. یکی از همکلاسی‌هایم پدرش را از دست داده بود و غم این فقدان، او را از نظر روحی به‌شدت به هم ریخته بود. وقتی فهمیدم چه روزهای سختی را می‌گذراند، بدون آن‌که چیزی به پدر و مادرم بگویم، سعی کردم کنارش باشم. با او حرف زدم، همراهش شدم و تا جایی که می‌توانستم کمک کردم در آن روزهای تاریک تنها نماند. مادرم از این ماجرا هیچ نمی‌دانست. بعد از کشته‌شدنم بود که مادر آن پسر، ماجرا را برای مادرم تعریف کرد. گاهی آدم‌ها پس از رفتن یک نفر می‌فهمند که او در سکوت، در چند زندگی دیگر چراغی روشن کرده که بعد از خودش هم همچنان روشن می‌ماند. من برای مهربانی‌هایم شاهد نمی‌خواستم؛ لازم نبود کسی بداند. با اینکه در کانادا به دنیا آمده بودم و از بچگی شهرهای بسیاری در اروپا را دیده بودم و می‌دانستم آن سوی مرزهای ایران، زندگی می‌تواند شکل دیگری داشته باشد، با این حال من آگاهانه و به خواست خودم انتخاب کردم که در تهران زندگی کنم. این شهر را با تمام شلوغی‌اش که آرام نمی‌گرفت، با ترافیکش که کلافه می‌کرد و با آلودگی‌اش که نفس‌گیر بود دوست داشتم. حتی تیشرتی داشتم که عکس تهران روی آن بود. تهران برای من خانه بود. من ایرانم را دوست داشتم؛ با همه‌ی سختی‌هایش، به آن تعلق داشتم. بارها از من پرسیده می‌شد چرا زندگی در ایران را برگزیدم و من پاسخ می‌دادم که: «من مانده‌ام که اینجا را بسازم.» واقعاً باور داشتم که می‌توانم ایران را جای بهتری برای زندگی بکنم؛ من امید داشتم و می‌دانستم که روزی مردم ایران می‌توانند کشورشان را آزاد کنند و من هم عاشقانه می‌خواستم در آن سهمی داشته باشم. در قیام مهسا در سال ۱۴۰۱ من حدود ۱۴ سال سن داشتم، ولی با این حال در خیابان حضور داشتم. یکی از مأموران مرا طوری کتک زد که جایی بدون کبودی در بدنم نمانده بود؛ او مرا با خود نبرد، او گفت که سن و سال کم و جثه‌ی کوچکم دلش را به رحم آورده و رهایم کرد. من با سر و صورتی خونین و با دنیایی از درد به خانه برگشتم. وقتی در زمستان ۱۴۰۴ شرایط بد اقتصادی و مشکلات اجتماعی هموطنانم را به خیابان‌ها کشانده بود، من هم تصمیم گرفتم که فقط تماشاگر نباشم؛ با اینکه از لحاظ مالی مشکلی نداشتم. من آزادی و رفاه را برای هموطنانم می‌خواستم؛ شاید برای اینکه خودم به آزادی دسترسی داشتم و هر وقت دلم می‌خواست می‌توانستم کوچ کنم، ولی دلم برای مردمانی می‌تپید که به خوش‌شانسی من نبودند. من حداقل آزادی را با چشمان خودم دیده بودم و حس کرده بودم، ولی برخی از مردم حتی رنگ آزادی را هم از بدو تولد ندیده بودند و این عذابم می‌داد. خیلی جوان بودم، ولی با این حال می‌فهمیدم که مملکتم یکی از ثروتمندترین کشورهای دنیاست و قابلیت‌های زیادی دارد، ولی نحوه‌ی اداره‌ی آن مردم را فقیر کرده است. در هفته‌ی دوم دی‌ماه اعتصابات و اعتراضات بالا گرفته بود؛ مردم مصمم به نظر می‌رسیدند؛ انگار واقعاً تصمیم خود را برای رهایی از ظلم و ستم و ناعدالتی گرفته بودند؛ نه تنها سرنگونی را می‌خواستند بلکه شاهزاده را هم صدا می‌زدند؛ این مرا خوشحال می‌کرد. آن روزها همه جا صحبت از فراخوان شاهزاده رضا پهلوی بود که در پی حمایت‌های مردم از او صادر شده بود. او برای هم‌صدایی و همبستگی مردم را دعوت به حضور بی‌خشونت در خیابان‌ها کرده بود. روز ۱۸ دی‌ماه را خیلی خوب به خاطر دارم؛ از صبح هیجان داشتم و این هیجان را از مادرم پنهان می‌کردم؛ او نگران می‌شد، از بلایی که در قیام مهسا به سرم آمده بود هنوز دلگیر بود. قبل از رفتنم به خیابان، عکسی در اینستاگرام خود منتشر کردم که ندای بازگشت شکوه به ایران را می‌داد. جمله‌ای هم بر روی تخته‌ای سفید که بر دیوار اتاقم نصب بود نوشتم و امضا کردم. هیچ نمی‌دانستم که آن جمله آخرین نوشته‌ی زندگی‌ام خواهد بود. خانه را ترک کردم بدون اینکه پدر و مادرم اطلاعی داشته باشند. خودم را به میدان هفت‌تیر رساندم؛ خیابان مملو از جمعیت بود. از همبستگی، اتحاد و حمایت باورنکردنی مردم از شاهزاده رضا پهلوی هیجان‌زده بودم؛ از اینکه میان مردم بودم و با آن‌ها همصدا شده بودم، خوشحال بودم. ما یک‌صدا و پرشور، آزادی را فریاد می‌زدیم؛ شکوه ایران را می‌خواستیم. طنین شعارهایمان تاریکی شب را می‌شکافت و پیروزی را نوید می‌داد. یکی شدن چقدر خوب بود! با خودم می‌گفتم بالاخره شد! ایران هم رنگ پیروزی را پس از ۴۷ سال خواهد دید. از شور و شوق مردم شب روشن شده بود؛ امید در دل زمستان دلگرممان کرده بود و ما بی‌خبر بودیم از اینکه اتحاد ما چنان لرزه‌ای بر تن دیکتاتور انداخته که او قصد جانمان را کرده است. طولی نکشید که گازهای اشک‌آور چشمان پُر‌امید و خندان را به گریه انداختند. فریاد و وحشت جای شعارهایمان را گرفت و صدای گلوله تصویر آزادی را در هم شکست. شبی که از امید روشن شده بود، سیاه و سیاه‌تر شد. بالاتر از سیاهی هم رنگی بود که من تا آن لحظه ندیده بودم؛ رنگ سیاه کشتار. آن‌ها برای کشتن آمده بودند؛ قلب‌ها را نشانه می‌گرفتند و من در سایه‌روشن باور و ناباوری، آرزوها را می‌دیدم که بر زمین می‌افتادند. تیری هم در این میان در گلوی من جای گرفت؛ به زمین افتادم. می‌دانستم که پایانم فرا رسیده و باید پرواز کنم؛ پروازی که برایم خیلی زود بود. نگران خانواده‌ام بودم؛ چه بر آن‌ها خواهد گذشت؟ آیا مرا خواهند بخشید؟ گویا کسانی مرا می‌شناختند؛ آن‌ها مرا به موتورسوار ناشناسی سپردند که مرا به بیمارستان برساند. آن‌ها امید داشتند که من زنده بمانم. نام من و حتی نام پدر و مادرم را به آن فرد داده بودند که مرا در بیمارستان شناسایی کنند. خانواده‌ام هنوز بی‌خبر بودند. یکی از بستگانمان، بی‌خبر، با تلفن همراهم تماس گرفت. این بار من جواب ندادم؛ کسی در بیمارستان پاسخ داد و گفت ارشان تیر خورده و جان باخته است. آن فرد نتوانست این خبر را به مادرم بدهد؛ ابتدا به او گفته شد که از ناحیه‌ی کتف زخمی شده‌ام و باید هرچه زودتر خودشان را به بیمارستان برسانند. از اینکه واقعیت به خانواده‌ام گفته نشد خوشحال بودم؛ آن‌ها هنوز دست‌کم برای مدت کوتاهی هم که شده، مرا زنده می‌دانستند. آن‌ها راه افتادند؛ با امیدی که هنوز خاموش نشده بود. شاید تصور می‌کردند وقتی برسند، مرا روی تخت بیمارستان خواهند دید؛ زخمی، اما زنده. وقتی رسیدند، حقیقت چیز دیگری بود؛ چشمانم بسته و رویم کشیده شده بود. برای خداحافظی خیلی دیر شده بود. امیدی که در تمام مسیر با خود تا بیمارستان آورده بودند، همان‌جا پایان یافت. اجازه دادند تا مرا ببینند و شناسایی کنند. آن‌ها دل‌شکسته و پریشان اسمم را گریان فریاد می‌زدند و رفتنم را باور نمی‌کردند. برای آن‌ها من هنوز همان ارشان کوچک بودم که سالیانی نه‌چندان دور مرا در آغوش می‌گرفتند، بر روی زانویشان جای می‌گرفتم، برایشان شعر می‌خواندم و نقاشی‌هایم را نشان می‌دادم. آن‌ها هزاران رؤیا و آرزو برایم داشتند و دیکتاتور زمانه‌، من را از آنان ناجوانمردانه و بی‌رحمانه گرفته بود؛ حق من و خانواده‌ام از این زندگی این نبود. روز بعد، ۱۹ دی، خانواده‌ام و نزدیکانم در حضور عده‌ی زیادی که برای وداع آمده بودند، در عین ناباوری و با قلبی شکسته و چشمانی گریان، من را به خاک وطنم سپردند. وداعی کردیم به وسعت تمام آرزوهایم که پرپر شدند. اما من دیگر فقط فرزند پدر و مادرم نبودم؛ با اینکه در ایران پا به این دنیا نگذاشته بودم، حالا با افتخار فرزند ایران بودم. ایرانی که برای آزادی‌اش، نامم جاوید شد و جانم فدا. آسوده در دل خاکی که دوستش داشتم آرمیدم. خاکی که می‌خواستم بمانم و بسازمش، حالا مرا در آغوش خود گرفته. از اینکه آخرین دست‌نوشته‌ام که بر روی دیوار اتاقم باقی مانده بود و حالا روی سنگ مزارم حک شده، خیلی خوشحالم: «We don’t die on our knees, not here, not anywhere else.» این چیزی بود که قبل از رفتنم به خیابان نوشته بودم، ما زانو زده نمی‌میریم، نه اینجا، نه هیچ‌جای دیگر. می‌دانم پدر و مادرم با تمام دردی که کشیدند، به خواسته‌ام مثل همیشه احترام گذاشتند و این جمله را بر روی سنگ مزارم همان‌طور با دست‌خط خودم حک کردند تا هر وقت به کنارم می‌آیند، برایشان یادآور آرمانم باشد. چهل روز بعد، در یک فضای امنیتی، خانواده‌ام و عده‌ای از دوستان و آشنایان به دیدنم آمدند. در روزهایی که حتی سوگواری هم آسان نبود، آمدند تا یادم را زنده نگه دارند. می‌توانم تصور کنم که برای مادری که تنها چهل روز پیش فرزند، بی‌گناه هجده‌ساله‌اش را به خاک سپرده بود، ایستادن و سخن گفتن از او چقدر دشوار می‌توانست باشد؛ ولی او ایستاد و سخن گفت. پس از سخنان مادرم، کبوترها را به آسمان سپردند. در میان آن همه اندوه، کبوترها یکی‌یکی از دست‌ها رها شدند، پرواز کردند و به آسمان، به نزد من آمدند. سلامِ پدر و مادرم را و پیام عشق و خبر دلتنگی را آورده بودند؛ لحظه‌ی زیبایی بود. نگاه‌ها از زمین و از روزهای تلخ جدا شدند و به آسمان دوخته شدند؛ آسمانی که هزاران نفر مانند من را در خود جای داده بود. من برای ایرانم آزادی را صدا زده بودم، ولی نصیبم گلوله‌ای شد که نه تنها مرا کشت، بلکه قلب پدر و مادرم را هم زخمی کرد، زخمی که تا ابد خواهد سوخت. پشت هر نام، بازمانده‌ای است، گاهی مادری است که هنوز بوی لباس فرزندش را نفس می‌کشد، پدری که هنوز در خفا اشک می‌ریزد، خواهر یا برادری که تا ابد عزیز ازدست‌رفته‌شان را باید در خاطرات جستجو کنند.

This story is in Persian, exactly as it was written for Narrata.

Source: Narrata · Author: کتایون · Written ۱۴۰۵/۰۴/۰۹ · Read the original story

Republished unchanged with Narrata’s permission. All rights belong to the author and Narrata.

Photos & videos

Arshan Ghasemi
Photo: Narrata

What we know

Age
18
Killed
giovedì 8 gennaio 2026
Place
Haft Tir, Tehran
Cause of death
Gunshot wound
Occupation
دانشجوی پلیمر دانشگاه علوم و تحقیقات (in Persian) ↗
Place of death
هفت حوض تهران (in Persian) ↗

Burial details

Cemetery
بهشت زهرا — قطعه ۲۲۳، ردیف ۱۰۲، شماره ۲۱
Section
223
Row
102
Number
21

Do you know this person?

If you knew Arshan Ghasemi, or have something to add, every detail helps. Everything is reviewed before it is published.

This is my family member · Send evidence · Privacy or removal request

Sources & evidence

Each list spells names and places its own way. We show them as written.

How the sources recorded this name (5)
SourceName as writtenPlaceDate
Iran Human Rights (IHRNGO) Arshan Ghasemi — 2026-01-08
Iran International [2] Arshan Ghasemi · ارشان قاسمی Haft Tir, Tehran · میدان هفت‌تیر تهران 2026-01-08 · 18 Dey 1404
iranvictims.com [2] [3] [4] [5] [6] [7] [8] [9] [10] Arshan Ghasemi Haft Tir, Tehran · Tehran 2026-01-08
IranTrial ارشان قاسمی تهران، هفت تیر 1404/10/18
Narrata ارشان قاسمی — ۱۴۰۴/۱۰/۱۸
Posts and videos (8)

8 posts found. Each link opens on its own site.

Record information

Record number
V518405A
Evidence tier
A Recorded on two or more independent lists

Added 27 settembre 2026 · updated 29 ottobre 2026

Report an error or ask for removal · How we verify

Memorial messages

Leave a few words in memory of Arshan Ghasemi. Messages appear after moderation.

Write a message for Arshan Ghasemi…

Leave a few words in memory of Arshan Ghasemi. Messages appear after moderation. Short, kind messages only. No personal details or phone numbers.

Your safety comes first: no real name is needed. Is it safe to submit? · Sending anonymously

Menu

Settings · Privacy

Settings

Safety

Quick exitPress Esc twice to leave the site at once.
Discreet tab titleThe browser tab shows “Notes” instead of the page name.

Removes this site’s saved choices, saved names and offline copies, signs you out and leaves. This can’t be undone.

Languages

Appearance

Data use

Low data modeHides photos in lists and turns off motion. Best for slow or expensive connections.

Account

All settings · Cookie settings

How would you like to send it?

What we keep and who sees it · Other ways (X, Instagram)

Chat

Open full page

Be kind. No personal attacks, private details or phone numbers. Messages may be removed by moderators.