The Iran Massacreکشتار دی ۱۴۰۴
This translation was made with the help of AI and has not yet been checked by a native speaker. English · فارسی
این صفحه به فارسی

Younes (Kaveh) Eftekhari

کاوه افتخاری

21 years old · Karaj, Alborz

venerdì 9 gennaio 2026

ATwo or more independent lists

Named on the government’s official list (row 140)

#Younes_Eftekhari#کاوه_افتخاری#كاوه_افتخاری

Listed in Iran International Memorial database

Add information

Their story

What the sources recorded

  • Iran Human Rights (IHRNGO): listed among cases verified by two or more sources
  • iranvictims.com: died during the protest period
  • iranvictims.com: date not known; listed as a protest victim

Their narrative

جاویدنام کاوه افتخاری؛ ترانه‌ی ناتمام

از کجا شروع کنم که سنگین نباشد؟ شاید از صدای موتور، یا از بوی روغنی که هنوز روی دست‌هایم مانده بود؛ آن آخرین‌باری که باکش را پر کردم. دلم پژو ۲۰۶ مشکی می‌خواست ولی موتور داشتم. همان کافی بود تا خیابان‌های کرج را زیر چرخ بگیرم و باد را توی موهایم بریزم و برای یک لحظه فکر کنم دنیا مال من است. بگذار از فروشگاه بگویم. از پیراهن‌هایی که تا می‌زدم روی هم، از دست‌های مشتری‌هایی که پارچه را لمس می‌کردند و رد می‌شدند. حقوقم تازه اضافه شده بود. فکر می‌کردم دارم جایی برای خودم باز می‌کنم در این شهر شلوغ. صبح دانشگاه، ظهر کار، شب بازگشتی که گاهی تا ده‌ونیم طول می‌کشید. مادرم پشت پنجره می‌ایستاد، من می‌دانستم می‌ایستد و همیشه دیر می‌رسیدم. بگذار از شعر بگویم. کسی نمی‌دانست چقدر جدی‌ام، شاید خودم هم نمی‌دانستم. شب‌ها زیر نور کم‌جان چراغ مطالعه، کلماتی را روی کاغذ می‌ریختم که هیچ‌کس جز دیوار اتاقم نمی‌شنیدشان. به مادرم می‌گفتم یک روز برایم کنسرت بگیر. او می‌خندید و می‌گفت من زن سنتی‌ام مادر، این چیزها را بلد نیستم. حالا فکر می‌کنم شاید صدای من قرار نبود از بلندگو بیرون بیاید؛ قرار بود همین‌جا بماند، در یک دفتر، در حافظه‌ی یک زن که هنوز هر شب برایم گریه می‌کند. اما بگذار از آن روز بگویم، چون آن روز همه‌چیز را عوض کرد. هجدهم دی بود. صبح که از خانه بیرون زدم، آسمان کرج همان آسمان همیشگی بود، خاکستری و سنگین، بی‌خبر از این‌که قرار است شاهد چه باشد. رفتیم جلوی پایگاه بسیج خیابان هشتم شاهین‌ویلا. صف اول ایستادیم. جمعیت مثل رودخانه‌ای بود که آرام‌آرام طغیان می‌کرد. آن‌ها ایستاده بودند مقابل ما، ما هم می‌رفتیم جلو، قدم‌به‌قدم، بی‌آن‌که بدانیم این قدم‌ها ما را به کجا می‌برند. یک لحظه خواستند متفرق‌مان کنند. نشستیم؟ نه. عقب رفتیم؟ نه. سنگ‌ها بلند شدند در هوا، فریادها بلندتر شدند و بعد صدایی که هیچ‌وقت گمان نمی‌کردم آن روز بشنوم: صدای شلیک. نه یک‌بار، چندبار، خشک و کوتاه، مثل شکستن چیزی که دیگر جوش نمی‌خورد. مادرم بارها با گوشی‌ام تماس گرفت. بوق خورد، بوق خورد و کسی جواب نداد؛ تا این‌که یک غریبه، یک دست ناشناس، جواب داد و گفت: زود بیایید، خیابان دهم شاهین‌ویلا. مادرم می‌گوید وقتی وارد پارکینگ آن ساختمان شد، از دور پاهایی دید که شلوار نداشت و در آن آشفتگی فکر کرد من هستم. با عجله جلو رفت، اما وقتی نزدیک‌تر شد، دید مردی حدوداً شصت‌ساله است که به پایش تیر خورده، نه من. بعد سمت چپش را نگاه کرد. آن‌جا بودم، روی زمین، تیر به قلبم خورده بود. نمی‌خواهم از آن لحظه بیشتر بگویم. فقط این‌که یک پرستار، از همان جوان‌هایی که آن‌جا بودند، بالای سرم نشسته بود و به من نفس می‌داد و یک هم‌وطن، کسی که نامش را هرگز نخواهیم دانست، لطف کرد و مرا رساند به بیمارستان رجایی کرج. اولین مجروحی بودم که به آن‌جا رسید. بعد از آن دیگر دست خودم نبود. می‌گویند در آغوش مادرم جان دادم. نمی‌دانم چطور بگویم این جمله را بی‌آن‌که سنگین‌تر از توانش شود، اما همین است حقیقت: آخرین جایی که بودم، گرمای دست‌های او بود. بعد از من، اتفاق‌های عجیبی افتاد که من دیگر شاهدش نبودم، فقط از فاصله‌ای که مرگ بین من و دنیا انداخته بود، حدس می‌زنم چه گذشت. یک شب جسدم در سردخانه ماند. صبح روز بعد همه‌ی اقوام آمدند. فرم‌ها را پر کردند. به کلانتری رفتند. به پزشکی قانونی. بعدازظهر سرانجام گواهی فوتم را صادر کردند؛ اما گفتند در کرج نمی‌شود خاکم کرد. کسی از من نپرسید چرا، چون دیگر کسی از من چیزی نمی‌پرسید. مادرم مرا برد به روستای پدربزرگم، آوج. جایی که خودم، سال‌ها پیش، بارها به آن‌جا رفته بودم، به سر مزار پدربزرگم، بی‌آن‌که بدانم روزی خودم هم آن‌جا خانه خواهم کرد. راهی طولانی بود، در سکوتی که تنها صدای موتور ماشین آن را می‌شکست. رسیدیم، غروب بود، تاریکی به آرامی روی کوه‌ها می‌نشست. مراسمم ساده و ساکت برگزار شد؛ نه به این خاطر که کسی دوستم نداشت، بلکه چون به خانواده‌ام گفته بودند سروصدا نکنند. لباس‌شخصی‌ها هم آن‌جا بودند، در گوشه‌ای، مثل سایه‌هایی که حتی در آخرین لحظات هم رهایمان نمی‌کردند. روی سنگ قبرم، مادرم دو کلمه حک کرد: «فرزند رباب». و کمی آن‌طرف‌تر: «تاج سر رباب». نه شماره‌ای، نه نشانی. فقط این، که من فرزند او بودم، و او تاجش را روی سرش گذاشته بود. بیست‌ویک سالم بود. همین. نه کمتر، نه بیشتر. پسری که دلش موتوری خوب می‌خواست، دلش می خواست شعرش را کسی بشنود و غذایی عجیب بپزد و مادرش بخندد و بگوید این دیگر چیست پختی. حالا اسمم روی سنگی‌ست، در روستایی که پیش از آن روز، بارها به آن سر زده بودم، بی‌آن‌که بدانم آخرین سفرم به همان‌جا خواهد بود. اگر چیزی از من باقی مانده باشد، امیدوارم همان لبخندی باشد که مادرم هنوز از آن یاد می‌کند، نه آن لحظه‌ی آخر، نه آن سوزش و نه آن سکوت پارکینگ. امیدوارم باقی من، همان صدای خنده باشد که در کوچه می‌پیچید، نه صدای شلیکی که همه‌چیز را خاموش کرد.

This story is in Persian, exactly as it was written for Narrata.

Source: Narrata · Author: میخک سپید · Written ۱۴۰۵/۰۵/۰۱ · Read the original story

Republished unchanged with Narrata’s permission. All rights belong to the author and Narrata.

Photos & videos

main portrait of V28EBBCD
main portrait of V28EBBCD Photo: iranvictims.com

Part of these events

What we know

Age
21
Killed
venerdì 9 gennaio 2026
Place
Karaj, Alborz
Father’s name
هادی (in Persian) ↗
Born
venerdì 3 dicembre 2004 ↗
Occupation
دانشجو معماری (in Persian) ↗
Place of death
شاهین ویلا کرج (in Persian) ↗

Not recorded yet: Cause of death. Help complete this record

Burial details

Cemetery
استان قزوین، شهرستان آوج، روستای پروان

Names and spellings

Name on this record
کاوه افتخاریYounes (Kaveh) Eftekhari
Also written (English)
Younes Eftekhari

How the sources wrote the name

  • Kaveh Eftekhari
    Iran International, iranvictims.com

People are often known by more than one name, or a nickname, and sources spell names differently. All of these refer to this one person. Know another name this person was called?

Do you know this person?

If you knew Younes (Kaveh) Eftekhari, or have something to add, every detail helps. Everything is reviewed before it is published.

This is my family member · Send evidence · Privacy or removal request

Sources & evidence

Each list spells names and places its own way. We show them as written.

How the sources recorded this name (4)
SourceName as writtenPlaceDate
Iran Human Rights (IHRNGO) Younes (Kaveh) Eftekhari — 2026-01-09
Iran International [2] (archived copy) Kaveh Eftekhari · Younes (Kaveh) Eftekhari Karaj · Shahinvila, Karaj 2026-01-09
iranvictims.com [2] [3] [4] [5] [6] [7] [8] [9] Kaveh Eftekhari · Younes (Kaveh) Eftekhari Karaj · Shahinvila, Karaj 2026-01-09
Narrata کاوه افتخاری — ۱۴۰۴/۱۰/۱۸
Posts and videos (7)

7 posts found. Each link opens on its own site.

Record information

Record number
V601B4DB
Evidence tier
A Recorded on two or more independent lists

Added 27 settembre 2026 · updated 29 ottobre 2026

Report an error or ask for removal · How we verify

Memorial messages

Leave a few words in memory of Younes (Kaveh) Eftekhari. Messages appear after moderation.

Write a message for Younes (Kaveh) Eftekhari…

Leave a few words in memory of Younes (Kaveh) Eftekhari. Messages appear after moderation. Short, kind messages only. No personal details or phone numbers.

Your safety comes first: no real name is needed. Is it safe to submit? · Sending anonymously

Menu

Settings · Privacy

Settings

Safety

Quick exitPress Esc twice to leave the site at once.
Discreet tab titleThe browser tab shows “Notes” instead of the page name.

Removes this site’s saved choices, saved names and offline copies, signs you out and leaves. This can’t be undone.

Languages

Appearance

Data use

Low data modeHides photos in lists and turns off motion. Best for slow or expensive connections.

Account

All settings · Cookie settings

How would you like to send it?

What we keep and who sees it · Other ways (X, Instagram)

Chat

Open full page

Be kind. No personal attacks, private details or phone numbers. Messages may be removed by moderators.