Photo: javidnaman.iranintl.com — https://javidnaman.iranintl.com/memorial/255P39jiXgM2t3lNmMjAIB
Their story
No account of how Sepehr Ebrahimi was killed has been recorded yet. If you know what happened, tell us.
What the sources recorded
- Iran Human Rights (IHRNGO): listed among cases verified by two or more sources
Their narrative
جاویدنام سپهر ابراهیمی؛ رینگی که خالی ماند
واژهها در هوای خانه معلق میمانند، ساده و آشنا، مثل هزار بار دیگر. دل مادر اما قراری ندارد. منتظر و مضطرب درِ خانه را میپاید شاید سپهر در آستانهی در، همان لبخند همیشگی را به چهرهی مادر بنشاند. از سپهر خبری نیست. او باید شب به خانه برگردد تا مثل همهی عصرهای بعد از باشگاه، پروتیین به بدن ورزشکارش برساند آن روز اما بدن به جای پروتیین، گلوله دریافت میکند. ۱۸ دیماه است. پاهایی که برای رینگ ساخته شدهاند، نای رفتن به باشگاه را ندارند؛ راه دیگری در پیش میگیرند. سپهر جملهی خودش را به یاد میآورد، جملهای که بارها گفته: «هر کس نجنگد، حق ندارد آرزو کند.» ساک کوچکش را میبندد، کفشهای بوکس و لباس ورزشی را در آن جا میدهد، لبخندی به مادر میزند و میرود؛ لبخندی که راوی سوگی همیشگی است. او که خود آکنده از آرزوست، خیلی زود میان آتش و هیاهوی همنسلانش گم میشود. «زود برمیگردم.» آخرین جملهاش به مادر همین است. اما آن «زود»، ناگهان دیر میشود، دیری ابدی. همان شب، در همهمهی همقطارانش برای آزادی، به خانهای کوچ میکند که از آن بازگشتی نیست. هفت روز و هفت شب میگذرد و هیچکس نمیداند سپهر کجاست. پدر از همان روز اول، دیگر در خانه نمیماند؛ پاهایش او را به سمت کهریزک میکشانند. در سردخانه مرگها روی تنها خوابیدهاند؛ زیر ملحفههای سفیدی که بوی نیستی میدهند. دستهای پدر میلرزد. چشمهایش هر رهگذری را دنبال میکند، هنوز امید دارد سپهر از همان راهرو بیرون بیاید و بگوید: «بابا، اشتباه شده، بیا برگردیم، مادر منتظر است.» ملحفههای سفید را یکییکی کنار میزند. صورتها همه به خواب ابدی فرو رفتهاند؛ گاهی همسن سپهر گاهی حتی جوانتر. دیگر یارای ایستادن ندارد، نه از ترس، از بار رنجی که هر لحظه سنگینتر میشود. هر بار که ملحفهای کنار میرود، نفسش میایستد؛ سپهر که نباشد، نفسش را رها میکند، اما این رهایی نیست، فقط تداوم همان باریست که بر دوش دارد. سرانجام سپهر را در پوششی سیاه و ملحفهای سفید نشانش میدهند گویی زندگی و مرگ را در همان سیاه و سفید رنگ کردهاند. باید امضا کند. پدر پیش میرود. ملحفه که کنار میرود، زانوهایش سست میشوند. گلوله در سینهاش نشسته. سپهر آرام به خواب رفته است. صورتش انگار هنوز میگوید: «میروم باشگاه، زود برمیگردم.» در صفحهی اینستاگرام سپهر، صدای واژههایش میپیچد: «آدمی که نمیجنگه، حق نداره آرزو کنه.» همان روزها ویدیویی دستبهدست میشود؛ پدری در مرگخانهی کهریزک، با صدایی لرزان فریاد میزند: «سپهر! بابا کجایی؟» و مردم، در شوک همزمانی نامها، گمان میکنند این همان پدر است. اما سپهر آن ویدیو، سپهر دیگریست؛ بیستوپنجساله، جانباختهای دیگر از همان روزهای سیاه. شباهت یک نام، دستاویزی میشود برای دستهای شومی که دنبال روایتی دیگر میگردد. رسانههای حکومتی این تشابه را دستمایه میکنند، به خانهی سپهر ابراهیمی میروند. گزارشهایی میسازند که با هم نمیخوانند؛ پدر و مادر را روبهروی دوربین مینشانند، صداها لرزان و سنگین است. از آنها میخواهند ویدیوی کهریزک را رد کنند و بگویند «پسرمان به دست منافقین کشته شده»، و همهچیز را «سناریوی رسانههای دشمن» بنامند. روی چهرهی پدر رنج مینشیند، لبهایش میلرزند؛ واژههای آموخته، مثل مشتی نامریی، روی سینهاش فرو میریزنند. آن سوی دیگر اما، شهرک اندیشه سوگوار سپهر است. در برابر آن اعتراف اجباری، صداهایی دیگری بلند میشود، خیلی زود حقیقت جای دروغ را میگیرد. خواهر سپهر، با چشمهای بارانزدهاش از برادرش میگوید. او را «فرزند ایران» و «بوکسور میهنپرست» میخواند که جانش را فدای آزادی کرد؛ بر قهرمان بودن او و ادامهی راهش پافشاری میکند. در باشگاه، یادش را فریاد میزنند. دوستان و همباشگاهیهایش در شهرک اندیشه، در فضای مجازی، تصاویر رینگ خالی، کیسهبوکس بیحرکت و دستکشهایی که هنوز روی نیمکت ماندهاند منتشر میکنند؛ انگار همهی این وسایل هنوز منتظرند سپهر از درِ باشگاه وارد شود، مثل هر عصر و رینگ را از سکوت دربیاورد. کسی نمیخواهد سایهاش از رینگ محو شود. خواهر همچنان بر مزار برادر جسورانه میایستد، تمام وجودش نام سپهر را فریاد میزند: «تو دنیای بعدی، حتی اگه گلولهای تو تفنگ بودی، بازم به سمت من بیا…» صدای خواهر نه فقط در کوچهها، که دور دنیا میپیچد. هنرمندان، چهرهی بوکسور نوزدهساله را کنار لالههای سرخ میکشند؛ عکسها در اینستاگرام پخش میشوند، هشتگها نوشته میشوند. مادر دادخواه میان مردم میایستد، سرش بلند است اگرچه اندوه و درد چشمانش را خیسانده است.. اگر این روزها به بهشت زهرای تهران سر بزنند در قطعه ۱۰ به خانهی ابدی بوکسور جوانی میرسند که باور داشت مشتش باید برای شرافت بالا برود نه برای تسلیم.
This story is in Persian, exactly as it was written for Narrata.
Source: Narrata · Author: روشنا · Written ۱۴۰۵/۰۶/۰۷ · Read the original story
Republished unchanged with Narrata’s permission. All rights belong to the author and Narrata.
What we know
- Age
- 19
- Killed
- venerdì 9 gennaio 2026
- Place
- تهران, Tehran
- Born
- giovedì 1 febbraio 2007 ↗
Not recorded yet: Cause of death. Help complete this record
Burial details
- Cemetery
- آرامستان بهشت زهرای تهران
- Section
- 10
Do you know this person?
If you knew Sepehr Ebrahimi, or have something to add, every detail helps. Everything is reviewed before it is published.
This is my family member · Send evidence · Privacy or removal request
Sources & evidence
Each list spells names and places its own way. We show them as written.
How the sources recorded this name (2)
| Source | Name as written | Place | Date |
|---|---|---|---|
| Iran Human Rights (IHRNGO) | Sepehr Ebrahimi | — | 2026-01-09 |
| Narrata | سپهر ابراهیمی | — | ۱۴۰۴/۱۰/۱۸ |
Posts and videos (0)
No posts or videos have been recorded for this name yet.
Record information
- Record number
- V8171A0E
- Evidence tier
- B Recorded on one trusted list
Added 27 settembre 2026 · updated 29 ottobre 2026
Memorial messages
Leave a few words in memory of Sepehr Ebrahimi. Messages appear after moderation.
Write a message for Sepehr Ebrahimi…
Do you know Sepehr Ebrahimi? Add information or photos
A name, a photo or a single detail can help complete this record.
Add information or photos