The Iran Massacreکشتار دی ۱۴۰۴
This translation was made with the help of AI and has not yet been checked by a native speaker. English · فارسی
این صفحه به فارسی

Mani Yousefi

مانی یوسفی

21 years old · Fardis, Karaj, Alborz

giovedì 8 gennaio 2026

ATwo or more independent lists

Named on the government’s official list (row 2516)

#Mani_Yousefi#مانی_یوسفی

Mani Yousefi, 21. Killed on January 8, 2026, in Fardis, Karaj.

Add information

Their story

What the sources recorded

  • Iran Human Rights (IHRNGO): listed among cases verified by two or more sources
  • iranvictims.com: died during the protest period
  • IranTrial: کشته‌شده

Their narrative

جاویدنام مانی یوسفی

من در تهران به دنیا آمدم. دوران کودکی‌ام دنیای کوچکی بود؛ ساده بود، ولی شاد. با این حال، دوست داشتم زودتر بزرگ شوم تا بتوانم موتورسواری کنم، رانندگی کنم و به هر جا که خواستم بروم. ۱۰ ساله بودم که از تهران به فردیس کرج کوچ کردیم. خیلی زود با بچه‌های محل دوست شدم و آن دوستی‌ها بعدها به رفاقتی عمیق تبدیل شد. مرام خط قرمز ما بود. هوای همدیگر را داشتیم و مثل برادر همدیگر را دوست داشتیم. به گفته دوستانم، من شوخ‌طبع‌ترین و بامعرفت‌ترینِ آن‌ها بودم. گاهی از آرزوهایمان برای هم می‌گفتیم. ما دنیای آزاد و قشنگی را شناخته بودیم که فقط در تلفن‌های همراهمان نقش می‌بست و هیچ شباهتی با دنیایی که در آن زندگی می‌کردیم نداشت. انسان‌ها در آنجا آزاد به نظر می‌رسیدند، خواسته‌هایشان دست‌یافتنی بود و هر چه می‌خواستند می‌گفتند، بدون آنکه نگران باشند. ما هم سعی می‌کردیم شبیه آن‌ها باشیم. هر چه را که برایمان ارزشمند بود، روی پوستمان ماندگار می‌کردیم. با صدای بلند موسیقی گوش می‌دادیم؛ موسیقی‌هایی که با گوش پدر و مادرها سازگار نبود، اما چون حرف‌های ناگفته ما را به زبان می‌آورد، به دل ما می‌نشست. من به ورزش بوکس علاقه داشتم؛ حس خوبی به من می‌داد. گاهی حساب زندگی آزادی را که از من گرفته شده بود، با کیسه بوکس تسویه می‌کردم و ناگفته‌هایم را محکم به آن می‌زدم. شاید اگر شرایط فرق داشت، در آن رشته پیشرفت هم می‌کردم. من و دوستانم، مانند دیگر هم‌نسلی‌هایمان که زندگی در کشورهای آزاد را از دنیای مجازی شناخته بودند، خیلی زود فهمیدیم که آینده‌ی درخشانی در انتظارمان نیست. همه باید کار می‌کردیم و فرصتی برای دانشگاه رفتن نبود. من دوران خدمت سربازی‌ام را آغاز کردم اما نمی‌توانستم خودم را راضی کنم که برای حکومتی استبدادی خدمت کنم. پنج ماه بعد، سربازی را ترک کردم و مشغول کار در رستورانی شدم و با موتور، سفارش‌ها را به مشتری‌ها می‌رساندم. هر روز که به سراغم نمی‌آمدند تا مجبورم کنند به خدمتم برگردم، برایم یک پیروزی بود. وقتی سوار بر موتور از خیابان‌ها عبور می‌کردم، با خود فکر می‌کردم که به آرزوی کودکی‌ام رسیده‌ام و لبخند تلخی می‌زدم. حاضر بودم بیشتر هم کار کنم، ولی هر چه تلاش می‌کردم، آرزوهایم از من دورتر می‌شدند. در آن روزها، شرایط اقتصادی و زندگی در بی‌عدالتی و استبداد، بیش از گذشته روزگارمان را تنگ کرده بود. هر روز کار می‌کردیم، اما درآمدمان از هزینه‌های زندگی عقب می‌ماند. برای ما جوان‌ها، حتی ساختن یک زندگی معمولی هم دشوار شده بود؛ از طرفی فشار تأمین معاش بود و از طرف دیگر، محدودیت‌هایی که در انتخاب سبک زندگی و بیان عقیده داشتیم. در دی‌ماه ۱۴۰۴ اعتصاب‌ها شروع شده بود و درگیری‌هایی هم در نقاط مختلف به گوش می‌رسید. اعتراض‌ها از گرانی و تنگنای معیشت فراتر رفته بود؛ مردم از حکومتی به ستوه آمده بودند که هم زندگی‌شان را سخت کرده بود و هم راه اعتراض را بر آن‌ها می‌بست. بسیاری از معترضان این بار سرنگونی را می‌خواستند و برگشت پهلوی را به ایران. در میان این اعتراض‌ها، شاهزاده رضا پهلوی برای پنج‌شنبه و جمعه، ۱۸ و ۱۹ دی‌ماه ۱۴۰۴، فراخوان داده بود. از مردم خواسته بود رأس ساعت هشت شب، چه در خیابان‌ها و چه از خانه‌هایشان، اگر می‌توانند شعار دهند و خواسته‌شان را فریاد بزنند. ۱۷ دی، حدود ساعت ۹ شب، به مادرم از فراخوان روز بعد می‌گفتم. به او گفتم کاش همه مردم بیایند تا این دفعه پیروز شویم. تأکید کردم که من هم خواهم رفت. آینده‌ی بهتر را بیشتر برای برادرم می‌خواستم تا خودم. من نمی‌دانستم که آن شب، آخرین شبی بود که در خانه‌ی خود، کنار خانواده‌ام بودم؛ آخرین شبی بود که در تخت‌خواب خودم خوابیدم. من نمی‌دانستم که فردا، در همین ساعت‌ها، از این دنیا خواهم رفت. گاهی ندانستن، چقدر خوب است. ۱۸ دی را خیلی خوب به یاد دارم. آن روز از صبح هیجان داشتم و انتظار فرارسیدن شب را می‌کشیدم. تصمیم داشتم ساعت ۸ شب در خیابان باشم. خیابان‌های خرمدشت کرج شلوغ بود. جمعیت به حدی زیاد بود که طنین شعارهایشان، دل تاریکی را می‌شکافت و پیروزی را در افق ندا می‌داد. باور نمی‌کردم که آزادی می‌تواند این‌قدر نزدیک باشد. از اینکه هم‌وطنانم با این وسعت در خیابان‌ها حضور داشتند و با جرأت «جاوید شاه» می‌گفتند به وجد آمده بودم. دیری نگذشت که نیروهای سرکوب، شروع به تیراندازی کردند. همان موقع با مادرم تلفنی گفت‌وگو می‌کردم. به او گفتم آن‌ها دارند شلیک می‌کنند. او می‌خواست مثل همیشه بگوید مواظب خودم باشم که تماس تلفنی ما قطع شد. او هنوز هم برای اینکه نتوانست این حرف را بزند و برای آخرین بار خداحافظی کنیم، اشک می‌ریزد. کمی بعد دیدم فردی با لباس نظامی به زمین زانو زد و مرا نشانه گرفت. او تیری شلیک کرد که به سرعت سینه‌ام را شکافت و در نزدیکی قلبم جای گرفت. دستم را روی سینه‌ام گذاشتم و چند قدم به عقب برداشتم تا اینکه تیر دیگری به من خورد. نمی‌دانستم به کجای بدنم خورده است. من به زمین افتادم. می‌دانستم که پایان من فرا رسیده است. زندگی هنوز برایم پر از راه‌های نرفته و رؤیاهای ناتمام بود؛ خنده‌هایی که هنوز نکرده بودم، حرف‌هایی که هنوز نگفته بودم. کسانی در اطرافم به زنده ماندنم امید داشتند و مرا به بیمارستان رساندند. عده‌ای هم به منزل ما رفتند تا مادرم را آگاه کنند. او و نزدیکانم به سرعت به بیمارستان آمدند. اجازه‌ی دیدنم را به آن‌ها ندادند. به دروغ به مادرم گفتند که من در اتاق عمل هستم و به دلیل جو امنیتی، آن‌ها باید سریع بیمارستان را ترک کنند. آن‌ها نمی‌دانستند که من در سردخانه بودم. برای مادرم خوشحال شدم؛ برای او، دست‌کم من هنوز زنده بودم. صبح، وقتی دوباره به بیمارستان آمدند، من دیگر آنجا نبودم. مرا به سردخانه بی‌بی سکینه در کرج منتقل کرده بودند. وقتی این را به مادرم گفتند، او شکست. توان راه رفتن نداشت، اسم مرا فریاد می‌زد و رفتنم را باور نمی‌کرد. با این حال، خود را به من رساند. او چهر‌ه‌ی مرا در میان عکس‌های دیگر قربانیان شناخت. اجازه دادند تا برای آخرین بار صورتم را ببیند. خیلی سرد به او گفتند، تیری به قلبش و تیری به پایش خورده است؛ حتی نگفتند کدام پایم. ۲۰ دی‌ماه، خانواده‌ام مرا به بهشت زهرا منتقل کردند و در خانه‌ی ابدی‌ام گذاشتند. برادرم و دوستانم سنگ تمام گذاشتند؛ وداعی کردیم به وسعت همه‌ی خاطراتمان. خانه‌ی ابدی‌ام کوچک بود و از خاک، ولی آن خاک، خاک وطنم بود. غریبی نکردم و راحت آرامیدم. چهل روز بعد، عده‌ی بسیاری برای دیدنم آمدند. با اینکه دیگر میان نزدیکانم نبودم، ولی می‌توانستم حس کنم که در قلب تک‌تک آن‌ها هنوز می‌تپم. مادرم، من مواظب خودم بودم، ولی آن‌ها برای کشتن آمده بودند.

This story is in Persian, exactly as it was written for Narrata.

Source: Narrata · Author: کتایون · Written ۱۴۰۵/۰۴/۰۸ · Read the original story

Republished unchanged with Narrata’s permission. All rights belong to the author and Narrata.

Photos & videos

Part of these events

What we know

Age
21
Killed
giovedì 8 gennaio 2026
Place
Fardis, Karaj, Alborz
Cause of death
Gunshot wound
Father’s name
رضا (in Persian) ↗
Born
mercoledì 27 luglio 2005 ↗

Burial details

Cemetery
بهشت زهرا
Section
329
Row
191
Number
65

Names and spellings

Name on this record
مانی یوسفیMani Yousefi

How the sources wrote the name

  • Maani Yousefi
    Iran International, iranvictims.com

People are often known by more than one name, or a nickname, and sources spell names differently. All of these refer to this one person. Know another name this person was called?

Do you know this person?

If you knew Mani Yousefi, or have something to add, every detail helps. Everything is reviewed before it is published.

This is my family member · Send evidence · Privacy or removal request

Sources & evidence

Each list spells names and places its own way. We show them as written.

How the sources recorded this name (6)
SourceName as writtenPlaceDate
Iran Human Rights (IHRNGO) Mani Yousefi — 2026-01-08
Iran International Maani Yousefi Fardis, Karaj 2026-01-08
iranvictims.com [2] [3] [4] [5] [6] [7] Maani Yousefi Fardis, Karaj 2026-01-08
نشانی سرو مانی یوسفی — —
IranTrial مانی یوسفی کرج 1404/10/18
Narrata مانی یوسفی — ۱۴۰۴/۱۰/۱۸
Posts and videos (6)

6 posts found. Each link opens on its own site.

Record information

Record number
V881EEDC
Evidence tier
A Recorded on two or more independent lists

Added 27 settembre 2026 · updated 29 ottobre 2026

Report an error or ask for removal · How we verify

Memorial messages

Leave a few words in memory of Mani Yousefi. Messages appear after moderation.

Write a message for Mani Yousefi…

Leave a few words in memory of Mani Yousefi. Messages appear after moderation. Short, kind messages only. No personal details or phone numbers.

Your safety comes first: no real name is needed. Is it safe to submit? · Sending anonymously

Menu

Settings · Privacy

Settings

Safety

Quick exitPress Esc twice to leave the site at once.
Discreet tab titleThe browser tab shows “Notes” instead of the page name.

Removes this site’s saved choices, saved names and offline copies, signs you out and leaves. This can’t be undone.

Languages

Appearance

Data use

Low data modeHides photos in lists and turns off motion. Best for slow or expensive connections.

Account

All settings · Cookie settings

How would you like to send it?

What we keep and who sees it · Other ways (X, Instagram)

Chat

Open full page

Be kind. No personal attacks, private details or phone numbers. Messages may be removed by moderators.