The Iran Massacreکشتار دی ۱۴۰۴
This translation was made with the help of AI and has not yet been checked by a native speaker. English · فارسی
این صفحه به فارسی

Amir Hossein Saeedi

امیرحسین سعیدی

19 years old · Piroozi Street, Tehran

venerdì 9 gennaio 2026

ATwo or more independent lists

Named on the government’s official list (row 1490)

#Amir_Hossein_Saeedi#امیرحسین_سعیدی#جاویدنام_امیرحسین_سعیدی

Amir Hossein Saeidi, a 19-year-old young patriot, was murdered on January 9 in Tehran by direct fire from Islamic Republic terrorists.

Add information

Their story

What the sources recorded

  • Iran Human Rights (IHRNGO): listed among cases verified by two or more sources
  • iranvictims.com: died during the protest period

Their narrative

جاویدنام امیرحسین سعیدی؛ بابا می‌خوام پرواز کنم

چند روز پیش از ۱۹ دی این را گفته بود؛ امیرحسین سعیدی، متولد ۲۱ مرداد ۱۳۸۵، جوانی نوزده‌ساله که تازه وارد دانشگاه شده و مهندسی کامپیوتر می‌خواند. به همان درس‌های دانشگاه هم بسنده نمی‌کرد؛ دوره‌های برنامه‌نویسی و هوش مصنوعی می‌گذراند و با یکی از دوستانش آرزو داشت روزی آموزشگاه خودشان را راه بیندازند. گیتار می‌زد، MMA کار می‌کرد و حیوانات را دوست داشت. مؤدب و خوش‌رو بود، خانواده‌دوست و پر از شوق ساختن آینده‌ای که تازه داشت اولین قدم‌هایش را برای رسیدن به آن برمی‌داشت. فیلم‌های زیادی از امیرحسین باقی مانده که در آنها می‌رقصد؛ رها و بی‌خیال، با تمام وجود، شبیه بچه‌ا‌ی که هنوز بلد نیست شادی‌اش را مهار کند. آن‌قدر سبک و آزاد می‌رقصد که وقتی آن تصاویر را می‌بینی، سخت است باور کنی قصه‌ی این جوان پرجنب‌وجوش، تنها چند روز بعد به شبی در دی‌ماه خواهد رسید. شب ۱۹ دی ۱۴۰۴، امیرحسین در محدوده‌ی خیابان زاهد گیلانی، نزدیک پمپ‌بنزین سلیمانیه در خیابان پیروزی تهران بود. خیابان شلوغ بود و صدای تیراندازی می‌آمد. در همان حوالی خودرویی آتش گرفته بود. میان آن همه‌ی آشوب، چشم امیرحسین به ماشین در حال سوختن افتاد و گفت: «شاید این ماشین همه‌ی سرمایه یه نفر باشه.» برای کمک به خاموش‌کردنش رفت. کمی بعد گلوله به زیر لب و چانه‌اش اصابت کرد و از پشت سرش بیرون آمد. امیرحسین روی زمین افتاد، اما هنوز زنده بود. او را به خانه‌ای در همان نزدیکی رساندند تا از تیراندازی دورش کنند و راهی برای رساندنش به بیمارستان پیدا کنند. هنوز خونریزی داشت که مأموران به آن خانه هجوم آوردند، شیشه‌ها را شکستند و وارد شدند. می‌خواستند بدن زخمی‌اش را با خود ببرند. مقاومت و جمع‌شدن مردم در نهایت مانع آن‌ها شد. او را از آن خانه بیرون آوردند و به بیمارستان فجر رساندند. امیرحسین زنده به بیمارستان رسیده بود. گلوله از صورت و سرش عبور کرده بود و خون از دهان و گلویش می‌آمد، اما هنوز هوشیار بود و نفس می‌کشید. بعد از تمام آنچه از لحظه تیر خوردن تا رسیدن به بیمارستان گذشته بود، همین زنده رسیدنش امیدی بود که خانواده به آن چنگ زده بود؛ حالا دیگر در بیمارستان بود، جایی که قرار بود برای نجاتش کاری کنند. اما پذیرشش به‌سادگی انجام نشد. وقتی پزشکی بالای سرش آمد، درباره‌ی جوان زخمی روی تخت گفت: «این از معترضان است.» امیرحسین خونریزی شدیدی از دهان و گلو داشت. با این حال او را طاق‌باز روی تخت خواباندند و خون، آرام‌آرام در گلویش جمع شد. نفس‌کشیدن برایش سخت‌تر می‌شد، اما هنوز هوشیار بود. او به زحمت لب باز کرد و آرام به پدرش گفت: «بابا، می‌خوام پرواز کنم.» شاید پدر آن لحظه هنوز نمی‌دانست این آخرین جمله‌ای است که از پسرش می‌شنود. هنوز صدایش را داشت، هنوز نفس می‌کشید و هنوز می‌شد امیدوار بود چند دقیقه دیگر کسی کاری کند و او دوباره به خانه برگردد. اما خون در گلویش بیشتر شد. راه نفسش تنگ‌تر و تنگ‌تر شد و نفس‌هایی که تا آن لحظه دوام آورده بودند، سخت‌تر بالا آمدند. دقایقی گذشت؛ همان دقایقی که خانواده چشم به دست کسانی دوخته بود که قرار بود برای نجاتش کاری کنند. حدود ده دقیقه بعد، گفتند امیرحسین تمام کرده است. جوان نوزده‌ساله‌ای که با آن جراحت سنگین زنده از خیابان بیرون آمده و زنده به بیمارستان رسیده بود، همان‌جا دیگر نفس نکشید. و برای پدر، از میان تمام آن دقایق، آخرین «بابا»ی پسرش ماند و جمله‌ای که دیگر تا پایان عمر نمی‌شد آن را مثل یک جمله معمولی به یاد آورد: «می‌خوام پرواز کنم.» بعد از آن، خانواده حتی برای پس گرفتن وسایلش هم مجبور به پیگیری شد. ابتدا گفتند تلفن همراهی نداشته است، تا اینکه با اصرار، گوشی و تسبیح سبزرنگش را پس دادند. پیکرش را به سردخانه منتقل کردند و آنجا، مقابل نامش، نوشتند: «مجهول‌الهویه». اما امیرحسین مجهول‌الهویه نبود. او عزیز دل یک خانواده بود؛ دلبند نوزده‌ساله‌ی پدر و مادری که از کودکی تا جوانی، قد کشیدنش را دیده بودند. دوستانی داشت که صدایش را می‌شناختند، جایش را در جمع‌هایشان می‌دانستند و برای فرداهایشان با او نقشه کشیده بودند. او دنیایی از آرزو و تلاش بود، با آدم‌هایی که او را به نام، به خنده و به خاطره می‌شناختند. خانواده اعتراض کرد و نامش را ثبت کردند: امیرحسین سعیدی. روز بعد، ۲۰ دی، پیکرش را به کهریزک منتقل کردند. روی کیسه‌ی سیاهی که پیکر امیرحسین در آن قرار داشت، شماره ۱۲۴۹۳ نوشته شده بود. بعد از آن، تلاش کردند روایت دیگری هم برایش بسازند. می‌خواستند او را «شهید بسیجی» معرفی کنند، از مراسمش تصویر گرفتند و تصاویر را در تلویزیون پخش کردند و برای مصاحبه سراغ خانواده رفتند. اما خانواده نپذیرفت که بعد از گرفتن زندگی امیرحسین، قصه زندگی‌اش را هم از آنها بگیرند و چیزی را به نام او ثبت کنند که نبود. دوشنبه ۲۲ دی ۱۴۰۴، امیرحسین سعیدی را در بهشت زهرا، قطعه ۲۱۴، ردیف ۱۳۰ به خاک‌سپردند. در مراسم یادبودش، عکس امیرحسین بالای دست‌ها رفت و «ای ایران» از میان جمعیت برخاست؛ صدایی که لحظه‌به‌لحظه جان گرفت تا جایی که همه یک‌صدا با آن خواندند. آن میان، تصویر جوان نوزده‌ساله‌ای بر فراز جمعیت بود و سرودی که نام ایران را بلند می‌کرد؛ انگار آن روز، امیرحسین را نه با سکوت و سوگ، که با نام وطنی بدرقه می‌کردند که جان‌فدایش شده بود. ماه‌ها گذشت و ۲۱ مرداد رسید؛ روزی که امیرحسین باید بیست‌ساله می‌شد. این بار تولدش را بر سر مزارش گرفتند؛ شمع روشن شد، صدای دست‌ها بلند شد و برف شادی روی مزارش نشست، در حالی که اشک از چشم پدر و مادرش می‌ریخت. کیک را با شمع بیست بالا گرفتند و مادر دست‌هایش را رو به آسمان برد، انگار پسرش را صدا می‌زد: «آقای شماره‌ی بیست ایران.» همه‌چیز نشان از تولد داشت، جز جای خالی امیرحسین؛ شمع بیست روشن شد برای پسری که هرگز فرصت نکرد بیست‌سالگی‌اش را زندگی کند. امیرحسین برای زندگی نقشه داشت. نوزده‌سالگی قرار نبود آخر قصه‌اش باشد. قرار نبود آرزوهایش نیمه‌کاره بمانند و بیست‌سالگی‌اش به‌جای آغوش خانواده، کنار سنگ مزاری در قطعه ۲۱۴ از راه برسد. اما شب ۱۹ دی، همان جوانی که چند روز قبل گفته بود «باید همه بریم؛ یک دست صدا نداره»، رفت. میان صدای گلوله، وقتی دید دارایی یک غریبه در آتش می‌سوزد، دلش نیامد بی‌تفاوت بماند. برای کمک قدم جلو گذاشت و همان شب جان‌فدای ایرانی شد که آینده‌اش را در آزادی آن می‌خواست. از آن شب، برای خانواده‌اش همان امیرحسین ماند؛ همان پسر عزیز نوزده‌ساله. اما نامش به نام جان‌فداهای ایران پیوست؛ جوانانی که برای فردای سرزمینشان ایستادند و خودشان فرصت دیدن آن فردا را پیدا نکردند. نوزده‌سالگی پایان زندگی امیرحسین بود، اما پایان نامش نه؛ نام او از آن شب به بعد قد کشید؛ در روایت نسلی که برای آزادی ایستاد و جان‌فدا شد. فرزند ایران و جان‌فدای میهن؛ امیرحسین سعیدی، نوزده‌ساله، تهرانِ عزیز.

This story is in Persian, exactly as it was written for Narrata.

Source: Narrata · Author: نورا · Written ۱۴۰۵/۰۵/۲۳ · Read the original story

Republished unchanged with Narrata’s permission. All rights belong to the author and Narrata.

Photos & videos

Part of these events

What we know

Age
19
Killed
venerdì 9 gennaio 2026
Place
Piroozi Street, Tehran
Cause of death
Gunshot wound
Father’s name
محمود (in Persian) ↗
Born
sabato 12 agosto 2006 ↗
Place of death
پیروزی، تهران (in Persian) ↗

Burial details

Cemetery
بهشت زهرا — قطعه ۲۱۴، ردیف ۱۳۰
Section
214
Row
130
Number
55

Do you know this person?

If you knew Amir Hossein Saeedi, or have something to add, every detail helps. Everything is reviewed before it is published.

This is my family member · Send evidence · Privacy or removal request

Sources & evidence

Each list spells names and places its own way. We show them as written.

How the sources recorded this name (5)
SourceName as writtenPlaceDate
Iran Human Rights (IHRNGO) Amir Hossein Saeedi — 2026-01-09
Iran International Amirhossein Saeedi Piroozi Street, Tehran 2026-01-09
iranvictims.com [2] [3] [4] [5] [6] [7] [8] [9] Amirhossein Saeedi Piroozi Street, Tehran 2026-01-09
نشانی سرو امیرحسین سعیدی — —
Narrata امیرحسین سعیدی — ۱۴۰۴/۱۰/۱۹
Posts and videos (8)

8 posts found. Each link opens on its own site.

Record information

Record number
V8859968
Evidence tier
A Recorded on two or more independent lists

Added 27 settembre 2026 · updated 29 ottobre 2026

Report an error or ask for removal · How we verify

Memorial messages

Leave a few words in memory of Amir Hossein Saeedi. Messages appear after moderation.

Write a message for Amir Hossein Saeedi…

Leave a few words in memory of Amir Hossein Saeedi. Messages appear after moderation. Short, kind messages only. No personal details or phone numbers.

Your safety comes first: no real name is needed. Is it safe to submit? · Sending anonymously

Menu

Settings · Privacy

Settings

Safety

Quick exitPress Esc twice to leave the site at once.
Discreet tab titleThe browser tab shows “Notes” instead of the page name.

Removes this site’s saved choices, saved names and offline copies, signs you out and leaves. This can’t be undone.

Languages

Appearance

Data use

Low data modeHides photos in lists and turns off motion. Best for slow or expensive connections.

Account

All settings · Cookie settings

How would you like to send it?

What we keep and who sees it · Other ways (X, Instagram)

Chat

Open full page

Be kind. No personal attacks, private details or phone numbers. Messages may be removed by moderators.