Nima Kadkhodaei Elyaderani
نیما کدخدایی الیادرانی
15 years old · Isfahan
giovedì 8 gennaio 2026
Their story
No account of how Nima Kadkhodaei Elyaderani was killed has been recorded yet. If you know what happened, tell us.
What the sources recorded
- Iran Human Rights (IHRNGO): listed among cases verified by two or more sources
Their narrative
جاویدنام نیما کدخدایی الیادرانی؛ بعد از مرگم هم ادامه دارم
شانزده سال برای بعضیها فقط آغاز زندگی است؛ اما برای من، همان همهی زندگی بود. سنی که هنوز رؤیاها از ترسها بزرگترند و آینده، شبیه جادهای بیانتها به نظر میرسد. من نیما هستم. روایت زندگی من، تلخ و شیرین است و کوتاه. آرزوی کودکیام مثل بقیهی بچهها بزرگ شدن بود ولی من فرصت نکردم که آنقدر که میخواستم بزرگ شوم. هنوز رؤیاهایم از جنس روزهای مدرسه، بازیهای ویدیویی و خنده بود. هنوز منتظر آیندهای بودم که فکر میکردم سالهای زیادی برای رسیدن به آن مانده، ولی آن آینده هیچوقت نیامد. نتوانستم رانندگی کردن را تجربه کنم، نتوانستم ببینم دانشگاه کجاست. آیا مهندس میشدم؟ شاید هم معلم؟ شاید هم سربازی میرفتم! سؤالهایی که تا ابد بیجواب ماندند. من هنوز در خانهی پدر و مادرم زندگی میکردم؛ برای من خانه، جایی بود که امنیت را معنی میکردم. خانوادهام تمام دنیای من بودند و من مشکل خاصی نداشتم. آنها همهچیز را فراهم میکردند. ولی من، مثل خیلی از همسنوسالانم، بیشتر از هر چیز دوست داشتم فردایم از امروز قشنگتر باشد. کسی در شانزدهسالگی به پایان فکر نمیکند؛ همه به آغازها فکر میکنند. و من به آیندهی بهتر فکر میکردم. دوست داشتم در دنیایی آزاد، شبیه دنیایی که با اینترنت به آن وصل میشدم و میدیدم زندگی کنم. احساس میکردم دنیای آنها رنگی است و دنیای ما سیاه و سفید است. دلم میخواست در دنیای رنگی زندگی کنم. زمستان فرا رسید و با آمدن آن، زندگی من که هنوز در روزهای بهاریاش بود و درختانش پر از شکوفههای بهاری، ناگهان رنگ عوض کرد و رخت زمستان پوشید. در ۱۸ دی ۱۴۰۴ به علت فراخوانی که آمده بود، اکثر خیابانهای اصفهان شلوغ بود و من هم مانند خیلی از همشهریانم در خیابان بودم. به خواست خودم رفتم. من هم رسیدن به آزادی را دوست داشتم، پس خانهماندن برایم معنایی نداشت. نمیدانستم قیمت خواستن آزادی مرگ است. نمیدانستم حکومت دجال حتی به نوجوانان هم رحم نخواهد کرد. در حوالی سیوسهپل، زیر باران گلولههای ساچمهای، ساچمههایی هم از فاصلهی نزدیک به من خوردند. ساچمهها به سینه، شانه و جمجمهام اصابت کرده بود. مرا به بیمارستان رساندند تا زنده بمانم. خانوادهام هم با حضورشان و هم با دعایشان کنارم بودند. من برای زنده ماندن تلاش کردم. دو روز میان امید و نگرانی گذشت. اما یکی از ساچمهها که به مخچهام رسیده بود اجازه بیدار شدن به من نمیداد و من در خوابی عمیق فرو رفته بودم. خانوادهام چشم به راه باز شدن چشمانم بودند، اما من دیگر از آن خواب بیدار نشدم. خانوادهام نگذاشتند زندگی همراه من خاموش شود. قلب، کبد، کلیهها، قرنیههای چشم و هرآنچه از بدنم میتوانست امیدی به انسانی دیگر ببخشد، اهدا شد. من دیگر به خانه بازنگشتم و به آسمان رفتم. جایی که هزاران نفر مانند آنجا بودند. اگرچه ۱۸ دی پایان من شد، اما تکههایی از وجودم همچنان به زندگی ادامه دادند و شاید آغازی برای دیگران شدند؛ این مرا خوشحال میکرد. من آزادی و رهایی را میخواستم و حالا به نحوی سبب آزادی و رهایی انسانهایی از درد، بیماری و یا مرگ تدریجی شده بودم. شاید کسی با چشمهای من دوباره نور را، طلوع خورشید را ببیند؛ کسی با قلب من عاشق شود؛ خانوادهای، به لطف آخرین هدیهٔ من، عزیزش را دوباره در آغوش بگیرد. ولی رنج پدر و مادرم همانجا پایان نیافت. پس از مرگم، تلاش شد داستان زندگیام را آنگونه که خودشان میخواستند روایت کنند؛ نه آنگونه که حقیقت بود. پدر و مادرم حاضر نشدند این روایت تحمیلی را بپذیرند. بهای این ایستادگی، بسیار سنگین بود؛ آنها حتی در مراسم خاکسپاری من در باغ رضوان اصفهان نیز حضور نیافتند، زیرا نمیخواستند سکوتشان به معنای تأیید دروغ باشد. درد فراق فرزند، با درد نادیده گرفته شدن حقیقت درهم آمیخت. همانها که مرا کشتند، خانوادهام را تحت فشار گذاشتند که مرا بسیجی و شهید جا بزنند؛ ولی آنها قبول نکردند و به این ترتیب من در فضایی امنیتی، بدون حضور خانواده و دوستدارانم، به خاک وطنم سپرده شدم. اصلاً نترسیدم، چون من وطنم را دوست داشتم و خاکش برایم آشنا بود؛ بوی خاک بارانخوردهٔ کوچهمان را میداد. از اینکه پدر و مادرم قبول اهدای عضو کردند، بینهایت خوشحالم؛ به تصمیم آنها من هنوز ادامه دارم. از اینکه قبول نکردند مرا بهعنوان بسیجی و یا قاتلان مردم بدرقه کنند، به آنها افتخار میکنم. بعد از من، اتاقم همانجا ماند؛ شاید لباسهایی که هنوز بوی کودکی میدادند، شاید دفترهایی که صفحههای نانوشتهشان منتظر آینده بودند. اما مرگ، همهٔ آنها را ناتمام گذاشت. گاهی به این فکر میکنم که من در جایی زندگی میکردم که برای رانندگی جوان بودم، ولی برای مرگ نه! و لبخند تلخی میزنم. اگر امروز نام مرا میخوانید، فقط از نوجوانی یاد نکنید که جانش را از دست داد. از پسری یاد کنید که آخرین بخشش زندگیاش را پس از خاموش شدن قلبش انجام داد؛ و از پدر و مادری که در سختترین روز زندگیشان، هم به دیگران زندگی بخشیدند و هم حاضر نشدند حقیقت فرزندشان را با روایتی تحمیلشده معامله کنند. من فقط یکی از هزاران نامی هستم که نباید در میان آمارها گم شود. هر نام، دنیایی از خاطره، لبخند، خانواده و آیندهای ناتمام است.
This story is in Persian, exactly as it was written for Narrata.
Source: Narrata · Author: کتایون · Written ۱۴۰۵/۰۴/۲۰ · Read the original story
Republished unchanged with Narrata’s permission. All rights belong to the author and Narrata.
What we know
- Age
- 15
- Killed
- giovedì 8 gennaio 2026
- Place
- Isfahan
- Father’s name
- رشید (in Persian) ↗
- Place of death
- سی و سه پل، اصفهان (in Persian) ↗
Not recorded yet: Cause of death. Help complete this record
Burial details
- Cemetery
- باغ رضوان اصفهان
Do you know this person?
If you knew Nima Kadkhodaei Elyaderani, or have something to add, every detail helps. Everything is reviewed before it is published.
This is my family member · Send evidence · Privacy or removal request
Sources & evidence
Each list spells names and places its own way. We show them as written.
How the sources recorded this name (2)
| Source | Name as written | Place | Date |
|---|---|---|---|
| Iran Human Rights (IHRNGO) | Nima Kadkhodaei Elyaderani | — | 2026-01-08 |
| Narrata | نیما کدخدایی الیادرانی | — | ۱۴۰۴/۱۰/۱۸ |
Posts and videos (0)
No posts or videos have been recorded for this name yet.
Record information
- Record number
- VA76468C
- Evidence tier
- B Recorded on one trusted list
Added 27 settembre 2026 · updated 29 ottobre 2026
Memorial messages
Leave a few words in memory of Nima Kadkhodaei Elyaderani. Messages appear after moderation.
Write a message for Nima Kadkhodaei Elyaderani…
Do you know Nima Kadkhodaei Elyaderani? Add information or photos
A name, a photo or a single detail can help complete this record.
Add information or photos