Maryam Saadat
مريم سعادت
24 years old · Dehaq Alavijeh, Tehran
giovedì 8 gennaio 2026
Their story
No account of how Maryam Saadat was killed has been recorded yet. If you know what happened, tell us.
What the sources recorded
- Iran Human Rights (IHRNGO): listed among cases verified by two or more sources
- iranvictims.com: died during the protest period
Their narrative
جاویدنام مریم سعادت؛ فرزند مریم سعادت
تاریکی محض است و سرمایی که آرامآرام در استخوانهایم رسوب میکند. اینجا زمان دیگر خطی نیست. ساعت و روز و فاصله معنایی ندارند. فقط چند فریم ماندهاند که بیوقفه در ذهنم تکرار میشوند؛ تکههایی آشفته از آخرین شب زندگیام. من مریم هستم ،بیستوچهار ساله و هر بار که آن شب را به یاد میآورم، پیش از صدای شلیک، پیش از خون، پیش از افتادن روی آسفالت، صدای گریهی کودکم را میشنوم. همهچیز از تمام شدن شیر خشک شروع شد. ساعت از نه شب گذشته بود. سرمای دیماه روی شیشههای پنجره نشسته بود و خیابانهای تهران آرام نبودند. بیرون، صداهایی میآمد که آدم را به ماندن در خانه وادار میکرد؛ فریاد، بوق، همهمه، گاهی صدایی دور که نمیشد فهمید انفجار است یا شلیک. اما طفل چهارونیمماههام گرسنه بود. دیگر حتی گریه نمیکرد؛ ناله میکرد. شیشه خالی را پس میزد، زبان کوچکش را روی کام خشکیدهاش میکشید و مشتهای کوچکش را در هوا باز و بسته میکرد. زندگی من با همین صداها اندازه گرفته میشد؛ با ساعت خوابش، با بیدارشدنش، با گریههای نیمهشب، با بوی شیر روی لباسهایش و با آن لبخندهای بیدندانی که تازه یاد گرفته بود وقتی صورتم را میبیند، تحویلم بدهد. میتوانستم صدای خیابان را نشنیده بگیرم، اما صدای گرسنگی او را نه. قنداق پشمی را دور تن نحیفش پیچیدم. کلاه بافتنی را تا بالای ابروهایش پایین کشیدم و او را به سینهام چسباندم. زیپ کاپشن را تا جایی بالا آوردم که فقط صورت کوچکش بیرون بماند. قلبش درست روی قلب من تند و بی قرار می زد. از خانه برای خرید شیر خشک رفتم اصلا قرار نبود جایی بمانم. قرار نبود به دل حادثه بروم. قرار نبود آن شب آخرین شب زندگی من و کودکم باشد. من فقط میخواستم چند دقیقه بعد برگردم، آب را گرم کنم، شیر را در شیشه بریزم، او را سیر کنم و بعد همانطور که سر کوچکش روی بازویم افتاده، نگاهش کنم تا خوابش ببرد. دو قوطی شیر خشک گرفتم. وقتی آنها را در دست داشتم، برای چند لحظه خیالم راحت شد. فکر کردم نجاتش دادهام. نمیدانستم همان دو قوطی چند دقیقهی بعد روی آسفالت خواهند غلتید و به یکی از آخرین نشانههای زندگی ما تبدیل خواهند شد. در راه بازگشت، خیابان دیگر همان خیابانی نبود که چند دقیقه قبل از آن گذشته بودم. جریان جمعیت ناگهان شکست. آدمها میدویدند. کسی فریاد میزد. صدای مهیبی در فاصلهای نهچندان دور پیچید. بوی دود و چیزی تند در هوا بود که چشمها را میسوزاند. کودکم از صدا ترسید. تن کوچکش در آغوشم جمع شد و گریهاش بالا گرفت. در آن لحظه دیگر هیچ چیز برایم وجود نداشت؛ نه خیابان، نه جمعیت، نه فریادها. فقط یک فکر در سرم بود: باید این بچه را به خانه برسانم. پلاستیک شیر خشک را به بازویم انداختم و او را با هر دو دست محکمتر به سینهام چسباندم. خواستم مسیرم را عوض کنم. خواستم به کوچهای فرعی بروم. بعد صدای شلیک آمد. نمیدانم اول صدا را شنیدم یا ضربه را حس کردم. فقط یادم هست چیزی با شدت به سینهام کوبید. درد آنقدر ناگهانی بود که حتی فرصت نکردم بفهمم از کجا آمده است. حرارتی سوزان در تنم دوید و پاهایم دیگر وزنم را نگه نداشتند. جهان کج شد. آسمان چرخید. زمین با سرعت به سمتم آمد. اما در همان کسری از ثانیه، غریزهای قدیمیتر از فکر و ترس در من بیدار شد. کودکم نباید روی زمین بیفتد. بازوهایم را دورش قفل کردم. بدنم را خم کردم. خودم را میان او و آسفالت انداختم. اگر قرار بود چیزی بشکند، تن من باشد. اگر قرار بود چیزی به زمین برخورد کند، استخوانهای من باشد. اگر هنوز ذرهای قدرت در ماهیچههایم مانده بود، باید صرف همین یک کار میشد: او را نگه دارم. بعد صدایی آمد که هنوز از تمام صداهای آن شب واضحتر به یاد دارم. تلق... تلق... تلق... قوطیهای شیر خشک از پلاستیک رها شدند و روی آسفالت غلتیدند. یکی از آنها به حاشیه خیابان خورد و دیگری دورتر رفت. من روی زمین افتادم. کودکم هنوز در سینهام بود. احساس کردم چیزی گرم از بدنم بیرون میزند و زیر لباسهایم پخش میشود. نفس کشیدن سخت شده بود. دهانم مزه آهن میداد. طفلم زیر سینهام ناله میکرد. خواستم بگویم «نترس...» نمیدانم صدا از دهانم بیرون آمد یا نه. فقط بازوانم را بیشتر دورش جمع کردم. بعد دیگر هیچ نبود. نه خیابان ، نه سرما، نه صدا، فقط تاریکی بود . حالا که آن لحظه را هزار بار در این تاریکی کیسه مرور کردهام، یک تصویر مدام برمیگردد. آن دو قوطی که برای خریدشان از خانه بیرون آمده بودم، جایی در همان خیابان جا ماندند. شاید کنار جوی آب. شاید زیر پای آدمهایی که میدویدند. شاید کسی بعدها آنها را دیده باشد و نداند صاحبشان مادری بوده که چند متر آنطرفتر، آخرین توان بدنش را خرج کرده بود تا کودکش روی زمین نیفتد. دو قوطی شیر خشک. چیزی به همین اندازه معمولی. و همین معمولیبودن، درد ماجرا را بیشتر میکند. من برای قهرمانشدن از خانه بیرون نرفته بودم. برای تاریخ بیرون نرفته بودم. من فقط مادری بودم که کودکش گرسنه بود. اکنون درون پوستهای ضخیم و سیاه افتادهام. کاوری پلاستیکی در سرمای سردخانهی کهریزک. نمیدانم چند ساعت گذشته است یا چند روز. اینجا زمان ایستاده. بدنم سرد شده، اما شکل آغوشم هنوز باقی مانده است. کودکم همانجاست. روی سینهام. انگار مرگ هم نتوانسته بازوان مرا از دور تنش باز کند. چهار ماه و نیم زندگی کرده بود. چهار ماه و نیم. یعنی هنوز جهان برای او چیزی جز صدا، نور، بوی شیر و صورت آدمهایی نبود که بالای سرش خم میشدند. هنوز راه رفتن را نمیشناخت. حرف زدن را نمیشناخت. نام خودش را نمیتوانست بگوید. حتی فرصت نکرده بود زندگی را بفهمد. از شکاف نیمهباز زیپ کاور، نور کمجان راهرو روی صورت ما میافتد. روی سینه من تکهای کاغذ قرار دارد: «مریم سعادت». و روی تن کوچک کودکم، کاغذی دیگر: «فرزند مریم سعادت». همین. تمام زندگی چندماههاش در همین سه کلمه خلاصه شده است. بگذارید از او بگویم، چون من تنها کسی هستم که او را میشناختم و حالا هیچکس نیست که بشناسدش. چهار ماه و نیمه بود. تازه یاد گرفته بود سرش را نگه دارد و به من نگاه کند؛ نه به سقف، نه به نور، به من. تازه فهمیده بود صدایی که از گلویش درمیآید مال خودش است و از این کشف، شبها میخندید. دستش را دراز میکرد به سمت هرچه میدرخشید. هنوز یک کلمه هم بلد نبود. هنوز یک قدم هم برنداشته بود. اما من او را میشناختم ، میدانستم کدام گریهاش از گرسنگی است و کدام از خواب. میدانستم چه وقت فقط میخواهد بغلش کنم. میدانستم وقتی گوشه لبش بالا میرود چند ثانیه بعد میخندد. میدانستم چطور وقتی صدایم را میشنود چشمهایش دنبال من میگردد. جهان هنوز او را نمیشناخت، اما من همهی جهان او بودم و او همهی جهان من. من در خانه صدایش میکردم. اسمی داشت که فقط من و او میدانستیم، از آن اسمهای کوچکی که در هیچ شناسنامهای ثبت نمیشود. آن را با خودم بردم. تنها چیزی است که نتوانستند از من بگیرند و من هم به شما نمیدهم. شما فقط همان را بنویسید که روی کیسه نوشته بودند: «فرزند مریم سعادت». شاید همین بهتر باشد. شاید بعضی اسمها باید جایی بمانند که دست هیچ مأمور، هیچ پرونده، هیچ فهرست و هیچ تاریخنویسی به آنها نرسد. جایی میان دهان مادر و گوش کودکش. جایی که حتی مرگ هم نتواند مصادرهشان کند. از آنچه بر ما گذشت چیزی نمیگویم. نه از سر ملاحظهی شما؛ از سر ملاحظهی او. چهار ماه و نیم زندگی کرد. اجازه بدهید آخرین لحظهاش، همان یک لحظه، مال خودش بماند. همه چیز را نباید روایت کرد. بعضی دردها اگر به کلمه تبدیل شوند، دوباره اتفاق میافتند. من نمیخواهم آخرین تصویر او در ذهن شما گلوله و خون و آسفالت باشد. پیش از آن لحظه، او کودکی بود که میخندید. کودکی که دستش را به سوی نور دراز میکرد. کودکی که وقتی مرا میدید، چیزی در صورتش روشن میشد. همان را به خاطر بسپارید. نه آخرین لحظه را. صدای قدمهایی از انتهای راهرو میآید. جوانی میان کاورها میگردد. او برای من نیامده. برادر یکی از جانباختگان است و به دنبال پیکر برادرش، امیر، میگردد. کیسهها را یکییکی نگاه میکند. نامها را میخواند. جلو میرود. آن شب، تمام جهان او در پیدا کردن برادرش خلاصه شده است. تا اینکه به کاور من میرسد. قدمهایش متوقف میشود. زیپ کمی باز است. نگاهش ابتدا به صورت من میافتد و بعد پایینتر. به کودکی که هنوز در آغوشم است. چند ثانیه فقط نگاه میکند. شاید مغز انسان برای بعضی تصویرها آمادگی ندارد. شاید چشم میبیند، اما ذهن مدتی طول میکشد تا قبول کند آنچه پیش رویش قرار گرفته واقعاً وجود دارد. بعد نگاهش روی کاغذها میافتد. «مریم سعادت» و پایینتر: «فرزند مریم سعادت». دستش روی دهانش میماند. بغض گلویش را میگیرد. او بعدها روایت میکند که برای چند لحظه حتی فراموش کرده بود برای چه کسی آمده است. نام برادرش، جستوجویش، غم خودش؛ همه برای چند ثانیه عقب رفته بودند. مقابلش مادری جوان بود و کودکی که حتی روی کاغذ سردخانه نیز نام مستقلی نداشت. بعضی تصویرها از حافظهی انسان پاک نمیشوند. این یکی از همانها بود. بعد سکوت آمد. نه سکوتی واقعی؛ سکوتی ساختهشده از نگفتن، نشنیدن، انکار و ترس. روزها گذشت ،بعد هفتهها، ماهها ، نامها در گوشه و کنار پراکنده بودند. روایتها ناقص بودند. هرکس چیزی شنیده بود و کسی جرئت نداشت تمام قطعات را کنار هم بگذارد. گویی اگر درباره ما حرف نمیزدند، آن شب اتفاق نیفتاده بود. گویی اگر زیپ کاورها بسته میماند، مردهها برای همیشه در همان تاریکی باقی میماندند. اما حقیقت چنین خاصیتی ندارد. میتوان روی آن خاک ریخت. میتوان مدتی پنهانش کرد. میتوان دربارهاش سکوت کرد. اما بعضی زخمها زیر پوست بسته نمیشوند. چرک میکنند. فشار میآورند. و یک روز از جایی که انتظارش را نداری سر باز میکنند. روایت آن جوان یکی از همان شکافها بود. بعد روایت دیگری آمد. بعد نامی. بعد تصویری. بعد تکهای از ماجرا که کسی ماهها در ذهنش حمل کرده بود و دیگر نمیتوانست خاموش بماند. کمکم زیپ آن کاور سیاه در حافظهی جمعی باز شد. امروز اگر کسی نام مرا بشنود، شاید ابتدا مرگم را به یاد بیاورد. شاید سردخانه را. شاید آن تکه کاغذ را. شاید کودک چهارونیمماههای را که در آغوشم بود. اما من پیش از همهی اینها زندگی داشتم. بیستوچهار سال. خاطره داشتم. خانه داشتم. آدمهایی بودند که صدایم را میشناختند. لباسهایی داشتم که دوستشان داشتم. شاید آهنگی بود که بارها گوش میدادم. شاید صبحهایی بود که از خواب بیدار میشدم و هنوز نمیدانستم آن روز چه خواهد شد. و کودکی داشتم که چهار ماه و نیم تمام جهان من بود. فاجعه فقط این نیست که کسی کشته شود. گاهی بخش دردناکتر ماجرا این است که پس از مرگ، تمام آن زندگی از یاد برود و از یک انسان فقط یک اسم، یک عدد، یک عکس یا یک تکه کاغذ باقی بماند. اما گاهی همان تکه کاغذ هم مقاومت میکند. کاغذی که روی سینهی من بود. و در شاهدی که ماهها بعد هنوز نتوانست آنچه در راهروی سرد کهریزک دیده بود از ذهنش بیرون کند. آن شب من نتوانستم کودکم را به خانه برگردانم. نتوانستم آب را گرم کنم. نتوانستم شیشهاش را پر کنم. نتوانستم صدای مکیدن شیر را بشنوم و بعد، وقتی سیر شد، خوابیدن آرامش را روی بازویم تماشا کنم. اما آخرین کاری را که یک مادر میتوانست انجام دهد، انجام دادم. او را به سینهام فشردم. و تا آخرین لحظه رهایش نکردم. اگر روزی کسی بخواهد بداند مریم سعادت چگونه از دنیا رفت، شاید پاسخ فقط یک جمله باشد: مادری که برای شیر کودک چهارونیمماههاش از خانه بیرون رفت و در آخرین ثانیهی زندگی، بدن خودش را سپر او کرد. اما اگر خواستید کودک مرا به خاطر بیاورید، او را با مرگش به یاد نسپارید. او چهار ماه و نیم زندگی کرد. خندید. صدای خودش را کشف کرد. نور را دنبال کرد. مرا شناخت. و اسمی داشت که فقط من و او میدانستیم. همان نام را با خودم بردم. شما فقط همان را بنویسید که روی آن تکه کاغذ مانده بود: «فرزند مریم سعادت». بقیه را آن دو قوطی شیر خشک، آن کاور سیاه و آن تکه کاغذ هنوز روایت میکنند.
This story is in Persian, exactly as it was written for Narrata.
Source: Narrata · Author: میخک سپید · Written ۱۴۰۵/۰۵/۱۹ · Read the original story
Republished unchanged with Narrata’s permission. All rights belong to the author and Narrata.
What we know
- Age
- 24
- Killed
- giovedì 8 gennaio 2026
- Place
- Dehaq Alavijeh, Tehran
- Place of death
- تهران (in Persian) ↗
Not recorded yet: Cause of death. Help complete this record
We do not know yet where Maryam Saadat is buried. Help locate this grave
Do you know this person?
If you knew Maryam Saadat, or have something to add, every detail helps. Everything is reviewed before it is published.
This is my family member · Send evidence · Privacy or removal request
Sources & evidence
Each list spells names and places its own way. We show them as written.
How the sources recorded this name (3)
| Source | Name as written | Place | Date |
|---|---|---|---|
| Iran Human Rights (IHRNGO) | Maryam Saadat | — | January 2026 |
| iranvictims.com | Maryam Saadat | Dehaq Alavijeh | 2026-01-08 |
| Narrata | مريم سعادت | — | ۱۴۰۴/۱۰/۱۸ |
Posts and videos (1)
1 posts found. Each link opens on its own site.
Record information
- Record number
- VB65D6DB
- Evidence tier
- B Recorded on one trusted list
Added 27 settembre 2026 · updated 29 ottobre 2026
Memorial messages
Leave a few words in memory of Maryam Saadat. Messages appear after moderation.
Write a message for Maryam Saadat…
Do you know Maryam Saadat? Add information or photos
A name, a photo or a single detail can help complete this record.
Add information or photos