Photo: IranTrial
Farhad Sohrabzadeh
فرهاد سهرابزاده
35 years old · Tehran
venerdì 9 gennaio 2026
His friend wrote: "You heartless one, you made me promise to be your best man. I wish I had never known how kind you were."
Their story
What the sources recorded
- Iran Human Rights (IHRNGO): listed among cases verified by two or more sources
- iranvictims.com: died during the protest period
This name also appears on the Iranian government's own list.
Their narrative
جاویدنام فرهاد سهرابزاده؛ امشب هستم
نوزدهم دی، کرکره نمایشگاه بالا نرفت. برای فرهاد سهرابزاده، نرفتن سر کار اتفاق کوچکی نبود. سالها بود که روزش را ساعت شش صبح آغاز میکرد؛ ابتدا به کارگاه سر میزد و بعد به نمایشگاه سرویس خوابش در بازار دلاوران میرفت و تا ساعت ده شب همانجا میماند. از هجدهسالگی، بدون سرمایه و از نقطه صفر وارد این حرفه شده بود. پلهپله بالا آمده بود؛ کارگاه ساخته بود، نمایشگاه راه انداخته بود و خانه و ماشین خوبی خریده بود. دیگر مجبور نبود آنهمه ساعت کار کند، اما هنوز هر صبح زودتر از شهر بیدار میشد. ساختن برای او فقط راه رسیدن به رفاه نبود؛ عادتی بود که از جوانی با زندگیاش گره خورده بود. فرهاد، متولد ۱۷ اسفند ۱۳۶۹، سیوپنج ساله، اهل تهران و ساکن تهرانپارس بود. در نمایشگاه، با مشتریها همانطور حرف میزد که با دوستان قدیمیاش؛ خوشبرخورد، شوخ و خوشزبان. نزدیکانش میگفتند کمتر کسی وارد مغازهاش میشد و دست خالی بیرون میآمد. بلد بود با چند جمله فاصلهها را بردارد و آدمها را به خودش نزدیک کند. بیرون از کار هم چیزی را نصفهونیمه دوست نداشت. لباس و کفش را با دقت انتخاب میکرد، به عطر علاقه داشت و بهترین غذا را برای خودش میخواست. اهل مهمانی، خنده و حال خوب بود. دوستانش درباره او یک جمله را بارها تکرار میکردند: «فرهاد فقط سیوپنج سال عمر کرد، اما به اندازه هفتاد سال از زندگی لذت برد.» این توجه به بهترینها فقط برای خودش نبود. کافی بود مادرش بگوید چیزی برای خانه لازم دارد. اگر یک ماست میخواست، فرهاد با خریدی برمیگشت که انگار قرار است تمام قفسههای خانه را پُر کند. دلش میخواست تا جایی که میتواند، خیال مادرش راحت باشد. در هفتههای پایانی، رفتارش آرامتر و مهربانتر شده بود. یک هفته پیش از جانباختنش، یکی از برادرانش را به کارگاه برد و ریزهکاریهای کار را نشانش داد. مدام از او میخواست بیشتر به نمایشگاه سر بزند. آنچه فرهاد در هفدهسال ساخته بود، تنها چند دستگاه و یک مغازه نبود؛ راهی بود که از هیچ آغاز کرده و با دستهای خودش تا آنجا رسانده بود. هجدهم دی، به مهمانی رفت و حدود ساعت سه بامداد به خانه برگشت. وقتی وارد شد، از خیابانهایی گفت که از شبهای معمول تهران فاصله گرفته بودند. فقط گفت: «شهر، غزه شده.» صبح نوزدهم دی، برای نخستینبار پس از مدتها سراغ نمایشگاه نرفت. ظهر، دور سفره آبگوشت نشست. شوخی کرد، سربهسر دیگران گذاشت. میان همان ناهار گفت: «دیگه جز دستپخت مامان نمیتونم هیچ غذای دیگهای بخورم. از غذاهای مامان خسته نمیشم.» چند ساعت مانده به رفتنش، دو کودک خانواده را با خودش به پشتبام برد. برای کبوترهایش دانه ریخت و بچهها را هم در غذا دادن به آنها شریک کرد. بچهها میان کبوترها ذوق کردند و فرهاد، همانطور که همیشه بلد بود، یک عصر عادی را برایشان به خاطره تبدیل کرد. ساعت حدود هفت، پایین آمد و لباس پوشید. خواهرش گفت: «فرهاد، نفسم گرفته؛ نرو.» فرهاد جواب داد: «چرا نرم؟ دیشب نبودم، شرمنده بچههایی شدم که کشتن. ولی امشب هستم.» از خانه بیرون رفت و مدتی جلوی مغازه یکی از دوستانش نشست. قلیان میکشید؛ همان تصویر سادهای که از عصر آن روز باقی ماند. بعد راه افتاد. در مسیر گفت: «داداش، شهر بوی مرگ میده.» خیابان شلوغتر شده بود و مردم به سمت میدان میرفتند. در طول مسیر هنوز شوخی و خنده میان جمع جریان داشت. سپس از سمت میدان صدای رگبار بلند شد. خیابان را به گلوله بستند و جمعیتی که لحظاتی پیش به جلو میرفت، ناگهان برگشت و به عقب دوید. در میان مردم، نیروهای لباسشخصی ظاهر شدند و کسانی را که میگریختند، میزدند. فرهاد میان جمع ناپدید شد. تلفنها قطع شدند و خبری از او نرسید. کمی بعد، یکی از همسایهها از سمت میدان آمد و گفت فرهاد را زدهاند. نخست گفتند تیر به آرنجش خورده است. خانواده به همین خبر چسبیدند؛ زخمی در دست، ساچمهای که بیرون میآید و فرهادی که چند ساعت بعد با دستی پانسمانشده به خانه برمیگردد. او را به بیمارستان نیکان رسانده بودند. خانواده به سمت بیمارستان رفتند. تمام مسیر، حسی سنگین همراهشان بود، اما هنوز همان روایت تیر خوردن به دست را برای خود تکرار میکردند. هنوز میشد امیدوار بود. در ورودی اورژانس، دیگر امید شکل دیگری داشت. یکی از دوستان فرهاد روی زمین افتاده بود و فریاد میزد: «فرهاد رو کشتن.» خبر، پیش از آنکه کسی آمادگی شنیدنش را داشته باشد، در راهرو پیچید. گفته شد فرهاد در اتاق عمل جان باخته است. تیر به آرنجش نخورده بود؛ گلوله به پهلویش اصابت کرده بود. بیمارستان آن شب فقط محل مرگ فرهاد نبود. خانوادههای دیگری هم میرسیدند؛ کسانی که فرزندان و عزیزانشان در همان خیابانها هدف قرار گرفته بودند. صدای گریه و فریاد در راهروها میپیچید. دو پرستار که خودشان اشک میریختند، یکی از نزدیکان فرهاد را از مقابل سردخانه دور کردند و برایش سرم وصل کردند. در همان حال، از خانوادهها میخواستند صدایشان را پایین بیاورند؛ بیم آن میرفت که نیروهای امنیتی به بیمارستان وارد شوند و زخمیها یا همراهانشان را با خود ببرند. وقتی تلفنها دوباره وصل شد، خبر به دیگران رسید و بیمارستان از بستگان پر شد. میان گریههای خانواده فرهاد، خانوادههای دیگری هم وارد میشدند و نام عزیزانشان را صدا میزدند. گفتن خبر به مادر آسان نبود. بهدلیل ناراحتی قلبی، ابتدا به او گفته بودند تیر به دست فرهاد خورده است. اما وقتی به بیمارستان رسید و گریه بستگان و حال آشفته فرزندش را دید، حقیقت را فهمید و از حال رفت. پیکر جاویدنام فرهاد سهرابزاده در بهشتزهرای تهران، قطعه ۳۰۷، ردیف ۲۶۳ و شماره ۴۶، به خاک سپرده شد؛ در همان قطعهای که پنج سال پیش، پدرش پس از ابتلا به کرونا در آن آرام گرفته بود. پس از خاکسپاری، خانه پر از چیزهایی بود که فرهاد با وسواس و علاقه انتخاب کرده بود؛ لباسها، عطرها و کتونیهایی که هر کدام بخشی از سلیقه و شوق او به زندگی را در خود داشتند. کارگاه و نمایشگاهی ماند که از هجدهسالگی برای ساختنشان زحمت کشیده بود. مادری ماند که دیگر کسی با شنیدن یک خواسته کوچک، تمام مغازه را برایش خرید نمیکرد. دو کودک ماندند با خاطره همان عصر، وقتی کنار فرهاد روی پشتبام به کبوترها دانه دادند. ظهر نوزدهم دی گفته بود: «چرا نرم؟ دیشب نبودم، شرمنده بچههایی شدم که کشتن. ولی امشب هستم.» چند ساعت بعد، گلولهای به پهلویش نشست و آن جمله به آخرین انتخاب فرهاد تبدیل شد. او میتوانست آن شب در خانه بماند؛ کنار مادر، کنار خانواده و در دل زندگیای که از هیچ ساخته بود اما جانباختن هموطنانش در شب قبل، نگذاشت آرام از کنار آنچه گذشته بود، عبور کند. فرهاد برای مرگ بیرون نرفت؛ نمیخواست آن شب یار غایب باشد. گفت «امشب هستم» و تا پایان، پای همان جمله ماند. نیروهای سرکوب جان مردی را گرفتند که سیوپنج سال را با تمام توان زندگی کرده بود، اما نتوانستند معنای تصمیم آخرش را تغییر دهند. نام فرهاد سهرابزاده، یادآور مردی است که وقتی شهر بوی مرگ میداد، بودن در کنار مردمش را بر امنیت خانه ترجیح داد.
This story is in Persian, exactly as it was written for Narrata.
Source: Narrata · Author: نورا · Written ۱۴۰۵/۰۴/۲۴ · Read the original story
Republished unchanged with Narrata’s permission. All rights belong to the author and Narrata.
Photos & videos
Part of these events
What we know
- Age
- 35
- Killed
- venerdì 9 gennaio 2026
- Place
- Tehran
- Born
- venerdì 8 marzo 1991 ↗
Not recorded yet: Cause of death. Help complete this record
Burial details
- Cemetery
- بهشت زهرا
- Section
- 307
- Row
- 263
- Number
- 46
Do you know this person?
If you knew Farhad Sohrabzadeh, or have something to add, every detail helps. Everything is reviewed before it is published.
This is my family member · Send evidence · Privacy or removal request
Sources & evidence
Each list spells names and places its own way. We show them as written.
How the sources recorded this name (6)
| Source | Name as written | Place | Date |
|---|---|---|---|
| Iran Human Rights (IHRNGO) | Farhad Sohrabzadeh | — | 2026-01-09 |
| Office of the President of Iran | فرهاد سهراب زاده | — | — |
| iranvictims.com | Farhad Sohrabzadeh | Tehran | 2026-01-09 |
| نشانی سرو | فرهاد سهراب زاده | — | — |
| IranTrial | فرهاد سهرابزاده | تهران | ۱۹ دی ۱۴۰۴ |
| Narrata | فرهاد سهرابزاده | — | ۱۴۰۴/۱۰/۱۹ |
Posts and videos (3)
3 posts found. Each link opens on its own site.
Record information
- Record number
- VC7A7C0E
- Evidence tier
- B Recorded on one trusted list
Added 27 settembre 2026 · updated 29 ottobre 2026
Memorial messages
Leave a few words in memory of Farhad Sohrabzadeh. Messages appear after moderation.
Write a message for Farhad Sohrabzadeh…
Do you know Farhad Sohrabzadeh? Add information or photos
A name, a photo or a single detail can help complete this record.
Add information or photos