Photo: Iran International
Mohammad Erfan Faraji
محمدعرفان فرجی
18 years old · Nazi Abad (Behesht Square), Tehran
giovedì 8 gennaio 2026
Was filming protests with his mobile phone when he was shot from behind by military and security forces. The bullet entered his back and exited his heart. He died two days after his birthday. He was a final-year high school student.
Their story
What the sources recorded
- Iran Human Rights (IHRNGO): listed among cases verified by two or more sources
- iranvictims.com: died during the protest period
- IranTrial: شلیک مستقیم گلوله از سوی ماموران جمهوری اسلامی
Their narrative
جاویدنام محمدعرفان فرجی؛ ۴۸ ساعت تا ابدیت
زمان، گاهی در یک نقطه چنان فشرده میشود که تمام گذشته و آینده یک انسان، تنها در کسری از ثانیه فرو میریزد. برای درک این فشردگی، باید به شامگاه شانزدهم دیماه ۱۴۰۴ بازگشت؛ شبی که مرز میان رویاهای کشدار نوجوانی و ابدیتِ بیبازگشت را رقم میزد. سرمای خشک و استخوانسوز زمستان، پشت پنجرههای محلهای قدیمی در شهر ری زوزه میکشید و شیشهها را با لایهای از مه میپوشاند، اما درون یکی از آن خانهها، التهاب شیرین گذار در جریان بود. روی میزی کوچک، در کنار کتابها و جزوههای سال آخر دبیرستان، کیکی ساده قرار داشت. هجده شمع باریک با شعلههایی لرزان، تاریکی اتاق را پس میزدند و نوری زرد و گرم بر چهره پسری میتابید که تا چند لحظه دیگر، قانوناً پا به جهان بزرگسالان میگذاشت: محمدعرفان فرجی. هجدهسالگی برای عرفان، تنها ورق خوردن یک صفحه از تقویم نبود؛ ایستگاهی بود برای به ثمر رساندن آرزوهایی که شبها در سکوت اتاقش میبافت. او پسری بود با روحی زلال، آرام و متین؛ از آن دست آدمهایی که حضورشان در هر جمعی، لنگرگاه آرامش است. در روزمرگیهای خانه، با حوصلهای بینهایت به خواستههای کودکان فامیل گوش میسپرد و لبخندهای شرمگین و نگاه پرمهرش، گرمابخش دل خانواده بود. در سرش نقشهای روشن برای فردا داشت؛ رویای پرواز از این کوچههای خاکستری به مقصد آمریکا، برای نشستن پشت نیمکتهای دانشگاه، در کنار نزدیکانی که در آنسوی اقیانوس چشمبهراهش بودند. او میخواست با دستانی پر بازگردد و آیندهای بسازد که بتواند تکیهگاهی امن برای عزیزانش باشد. وقتی چشمانش را بست تا پیش از فوت کردن شمعها آرزو کند، تصویر روزهای روشن استقلال، کار و امید از پشت پلکهایش گذشت. با دمی کوتاه، شعلهها خاموش شدند و خطوط باریک دودِ شمع، در هوای راکد اتاق پیچید و به سقف رفت. اما بیرون از آن چهاردیواری امن، شهر در خواب نبود. تهران، همچون موجودی زنده و مجروح از چهلوهفت سال نادیده گرفته شدن، زیر پوست خیابانها نفسنفس میزد. سنگفرشهای سرد، منتظر قدمهای نسلی بودند که برای پس گرفتن بدیهیترین حقوق انسانیشان، چیزی جز جان خود برای گرو گذاشتن نداشتند. در آن شب زمستانی، در میان بوی دود شمع و صدای خندههای محو خانوادگی، عرفان هنوز نمیدانست که تقویم زندگیاش، پیش از آنکه به صفحه نوزدهم دیماه برسد، برای همیشه در تاریکی یک خیابان متوقف خواهد شد. چهلوهشت ساعت بعد، جهان او دیگر رنگی از رویاهای دانشگاه و آمریکا نداشت؛ تنها صدای خشکِ شلیک بود و سرمای آسفالت. سقوط یک رویا بر سنگفرشهای سرد عقربههای ساعت، لنگلنگان به هشت شبِ هجدهم دیماه نزدیک میشدند. آسمانِ نازیآباد، در حوالی میدان بهشت، زیر بار سنگینِ غبار و سرمای زمستان، خفه و دلگیر بود. اینجا دیگر از گرمای آن اتاق کوچک و نور لرزان شمعهای تولد خبری نبود. خیابان، به صحنه تقابلِ نابرابرِ گوشت و پوست با آهن و باروت بدل شده بود. رودخانهای از انسانهای خسته اما مصمم، در دل تاریکی جریان داشت؛ نسلی که بغضِ رسوبکردهی چهلوهفت سال نادیده گرفته شدن را در گلوی خود حمل میکرد. عرفان در میان این رودخانه بود. او هیچ سلاحی در میان انگشتان کشیده و جوانش نداشت؛ نه سنگی برای پرتاب کردن و نه خنجری برای دریدن. تنها داراییاش، حضورِ زلالِ یک جوان هجدهساله بود که قلبش برای حقِ بدیهیِ نفس کشیدن میتپید. سرمای گزندهی دیماه، از لای درزهای لباسش نفوذ میکرد، اما حرارتِ جمعیتی که شانه به شانهاش ایستاده بودند، خون را در رگهایش گرم نگه میداشت. شاید در آن لحظاتِ پرالتهاب، در میان صدای قدمهای سنگین و فریادهای درهمپیچیده، به رویاهایش فکر میکرد؛ به چمدانی که قرار بود برای سفر به آنسوی اقیانوس بسته شود، و به فردایی که میتوانست از آنِ او باشد. اما تاریکی، همیشه در بیدفاعترین لحظات شبیخون میزند. ناگهان، تقارن زمان از هم پاشید. صدای خشک، کرکننده و مهیبِ یک شلیک، پردهی هوای سرد را پاره کرد. همهچیز در کسری از ثانیه رخ داد. شلیک، نه از روبهرو، که با شقاوتی پنهان از پشت سر انجام شد. گلولهای سربی و گداخته، بیرحمانه تاریکی را شکافت. فلزِ سوزان، پارچهی لباسش را درید، استخوان کتف را با نیرویی خردکننده در هم شکست و مستقیم به سمت تپندهترین عضو بدن هجوم برد. گلوله، درست از میان همان قلبی عبور کرد که چهلوهشت ساعت پیش، در سکوتِ پیش از فوت کردن شمعها، برای خوشبختی خانوادهاش آرزو کرده بود. سربِ داغ، سینه را شکافت و از روبهرو خارج شد. شوکِ اصابت چنان سهمگین بود که فرصت درکِ درد را از عصبها ربود. زانوهای عرفان، که تا چند لحظه پیش با صلابت روی زمین ایستاده بودند، ناگهان از توان تهی شدند. وزنِ جوانیاش، بیاراده به سمت جلو متمایل شد و او با سینه و چهره بر سنگفرشهای یخزدهی میدان بهشت سقوط کرد. هیاهوی خیابان، صدای دویدنها و فریادها، در گوشش به همهمهای گنگ و دوردست بدل شد. رودی از خونِ گرم و سرخ، از شکاف سینهاش جوشید و روی آسفالتِ سردِ زمستانی دوید. تقابلِ حرارتِ خونِ یک جوان هجدهساله با سرمای بیرحم خیابان، بخارِ محوی را در هوا پراکند. چشمانِ درشت و نجیبش که رو به آسمانِ بیستارهی تهران نیمهباز مانده بود، آرامآرام فروغ خود را از دست داد. نفسهایش، که بوی زندگی و جوانی میداد، در حبابی از خون و سرما گیر افتاد و سپس، سکوتی ابدی جای آن را گرفت. هجدهسالگیاش، تنها دو روز پس از آغاز، در تاریکیِ میدان بهشت برای همیشه منجمد شد. دالانهای انجماد و مقاومت در برابر فراموشی شبی که بر آسفالت سرد خیابان آغاز شده بود، در راهروهای بیروح بیمارستان به صبحی تاریک پیوند خورد. پیکر بیجان عرفان در سکوتی وهمآور نگهداری میشد، در حالی که اضطراب، مانند خنجری کُند، روح خانوادهاش را میتراشید. پس از ساعتها سرگردانی، پیامی بیرحمانه مسیر آنها را تغییر داد: برای یافتن گمشدهشان باید به پزشکی قانونی کهریزک میرفتند. کهریزک، با آن سقفهای بلندِ بتنی و هوای سنگین و آغشته به بوی تند مواد ضدعفونیکننده و کافور، مسلخِ آخرین امیدها بود. چهار تا پنج ساعتِ کشدار و کابوسوار، نزدیکان او در میان کشوهای فلزی و کاورهای تاریک راه رفتند. چشمهایی که تا دو شب پیش، بازتاب نور شمعهای تولد را در نگاه مهربان عرفان میدیدند، حالا باید در میان پیکرهای یخزده، به دنبال آشناییِ یک زخم یا خطوطِ آرام یک چهره میگشتند. در آن فضای سنگین که صدای گریههای خفهشده در دیوارهایش میپیچید، سرانجام جستوجو به پایان رسید. جوانی که تا دیروز نامی پر از مهر، آرزوهایی به وسعت اقیانوس و هویتی روشن داشت، حالا روی یک تکه مقوای سرد و بیهویت خلاصه شده بود: کد ۱۱۹۰۱. اما یافتن پیکر، پایان این رنجِ طاقتفرسا نبود. هنوز داغِ سینه شکافتهاش تازه بود که سایههای سنگینِ امنیتی بر سر خانواده آوار شدند. ماشینِ تحریف به کار افتاده بود تا حقیقتِ آن شلیکِ ناجوانمردانه را پیش از خاکسپاری دفن کند. فشارها از هر سو آغاز شد تا هویتی جعلی بر پیکر او بپوشانند؛ میخواستند پسری را که برای آزادی به خیابان رفته بود، «شهید» بنامند و با سناریوهایی ساختگی مبنی بر کشته شدن به دست سرویسهای خارجی، خون او را به نفع همان سیستمی که جانش را گرفته بود، مصادره کنند. اما در دل آن تاریکی و استیصال، حماسهای از جنس ایستادگی رقم خورد. خانواده، با وجود قلبی که از هم دریده شده بود، در برابر این روایتهای دروغین سد شدند. آنها با شجاعتی برآمده از سوگ، تمام سناریوهای مسموم را پس زدند و اجازه ندادند غبارِ تحریف، چهرهی زلالِ پسرشان را کدر کند. پس از عبور از سدِ ممانعتها و پیچیدگیهای فرساینده، سرانجام خاکِ نمناک و سرد بهشتزهرا آغوش باز کرد. پیکر عرفان در دل زمین جای گرفت و خروارها خاک، بر آرزوهای هجدهسالگیاش فروریخت؛ اما آن خاکسپاری، برخلافِ تصورِ عاملانِ شلیک، پایانِ او نبود. آن خاک، بذرِ حقیقتی را در سینه تاریخ کاشت که قرار بود طوفانی را در آنسوی اقیانوسها به پا کند. پژواک یک نام در آنسوی اقیانوسها خاکِ سردِ بهشتزهرا، تنِ نحیفِ عرفان را در آغوش کشید، اما صدای آن شلیکِ شوم در دیوارهای شهر محبوس نماند. خونِ ریختهشده بر آسفالتِ میدان بهشت، از مرزها، اقیانوسها و قارهها عبور کرد تا خوابِ جهان را برآشوبد. هزاران کیلومتر دورتر از کوچههای خاکستریِ تهران، در وودلند هیلزِ کالیفرنیا، مردی خواب به چشم نداشت. مجید مقدسی، دایی عرفان، با قلبی که از شنیدن خبرِ پرپر شدنِ خواهرزادهاش ویران شده بود، در برابرِ وسوسهی سکوت و انفعال ایستاد. او نمیتوانست بپذیرد که آن چشمهای نجیب و آن لبخندِ شرمگین، در میان بایگانیِ تاریکِ فراموشی گم شود. مجید، قاب عکسی از چهرهی عرفان را به سینه فشرد؛ تصویری که در آن، نگاهِ جوانِ هجدهساله به افق دوخته شده بود و زیر آن با حروفی درشت نوشته شده بود: «Free for IRAN». او این تصویر را چون پرچمی به دست گرفت و جبههای تازه از دادخواهی را گشود. با نهادهای بینالمللیِ حقوق بشر و وکلای برجسته تماس گرفت تا مسیرهای قانونی را برای ثبت این جنایت هموار کند. تنها دو روز پس از آنکه عرفان در خیابانهای تهران به خاک افتاد، نامهای سرگشاده و مستند از کالیفرنیا به مقصدِ کاخ سفید ارسال شد؛ نامهای که پرده از مسلخِ پنهانِ جوانانِ ایرانی برمیداشت. طنینِ این دادخواهی، سقفِ سکوتِ بینالمللی را لرزاند. در سیزدهم ژانویه ۲۰۲۶، تنها پنج روز پس از آن غروبِ خونین، پاکتی رسمی با نشانِ طلاییِ ریاستجمهوریِ ایالات متحده آمریکا صادر شد. نامهای به امضای دونالد ترامپ، که از چارچوبِ تعارفاتِ دیپلماتیک فراتر میرفت و به سندی تاریخی بدل میشد. کلمات، بارِ سنگینِ یک فاجعه را به دوش میکشیدند: «ملانیا و من از شنیدن خبرِ ضایعهی بیدلیلِ از دست رفتنِ خواهرزادهی محبوبِ شما، عرفان فرجی، ویران شدیم و برای تمامِ خانوادهتان دلشکستهایم.».اما آنچه این نامه را به نقطهی عطفی در تاریخِ دادخواهی بدل کرد، تعهدی بود که در سطرِ بعدیِ آن نقش بست. رئیسجمهورِ آمریکا با قاطعیتی که بازتابِ خشم و اندوهِ خانواده بود، نوشت: «عرفان در قلبِ من نگاه داشته خواهد شد، و من قول میدهم هرگز رویدادهای وحشتناکی را که او را از ما گرفت، فراموش نکنم و نبخشم.». او متعهد شد که دولتش در مسیرِ جستوجوی آزادی و دموکراسی، همواره شانه به شانهی مردمِ ایران خواهد ایستاد و برای محاکمهی عاملانِ این جنایت از هیچ تلاشی فروگذار نخواهد کرد. پژواکِ این نامهنگاری، امواجی سهمگین در رسانههای جهان ایجاد کرد. داستانِ پسری از جنوب تهران که خونش، قدرتمندترین نهادِ سیاسیِ جهان را به واکنش واداشته بود، تیترِ اولِ مطبوعات شد. از گزارشهای مستندِ «ایرانوایر» و «صدای آمریکا (VOA Persian)» تا صفحاتِ «هندوستان تایمز» و «کالیفرنیا پست»، نامِ محمدعرفان فرجی به نمادی از مظلومیت و ایستادگیِ یک نسل بدل گردید. پسری که آرزو داشت روزی با چمدانی از امید به آمریکا سفر کند، حالا نامش پیش از خودش به کالیفرنیا و واشینگتن رسیده بود؛ نه به عنوان یک دانشآموزِ مهاجر، بلکه به عنوانِ روشناییِ خیرهکنندهای که تاریکیِ استبداد را در برابرِ چشمانِ جهان رسوا میکرد. شعلهای که از باد نترسید گذرِ زمان، برای آنان که دستشان به خون آغشته است، شاید توهمِ یک پناهگاه برای فراموشی باشد؛ اما در تقویمِ دادخواهی، زمان تنها صیقلی است که تیغِ حقیقت را بُرندهتر میکند. ماهها از آن شبِ تاریکِ دیماه گذشته بود. زمستان و بهار رفتند و در دهم ژوئن ۲۰۲۶، بار دیگر سکوتِ صندوقپستِ وودلند هیلز با پیامی از عالیترین سطح سیاسی جهان شکسته شد. دومین نامهی رسمی از سوی دونالد ترامپ، رئیسجمهور آمریکا، به دست مجید مقدسی رسید. این پیام، دیگر در سطحِ یک همدردیِ عمیقِ انسانی متوقف نمانده بود؛ متنی بود استوار بر راهبردِ «صلح از طریق قدرت»، ایجاد بازدارندگی و اولویت دادن به امنیت. ارسالِ این نامه نشان میداد که پروندهی آن سینهی شکافته در نازیآباد، در بایگانیِ زمان مدفون نخواهد شد. صدای پسری از کوچههای جنوب تهران، حالا به یکی از وزنههای محاسباتِ بینالمللی بدل شده بود و مسیر دادخواهی با همافزاییِ سازمانهای مدافع حقوق بشر و وکلای بینالمللی، با قدرتی بیبازگشت پیش میرفت. کسانی که در آن غروبِ هجدهم دیماه، با قساوتی کور ماشه را کشیدند، گمان میکردند با سوراخ کردنِ یک قلبِ جوان، نور را در نطفه خفه میکنند. محاسبهی آنها روی فیزیکِ آسیبپذیرِ انسان بود؛ روی خاکی که قرار بود پیکرها را در سکوت بپوشاند و روی هراسی که میپنداشتند بازماندگان را فلج خواهد کرد. اما آنها از درکِ یک حقیقتِ بزرگِ تاریخی عاجز بودند: وقتی خونِ بیگناهی با آگاهی بر سنگفرشِ خیابان میچکد، قانونِ بقا به هم میریزد. آن جانِ از دسترفته، از میان نمیرود، بلکه تکثیر میشود و در رگهای بیدارِ یک جهان به جریان میافتد. محمدعرفان فرجی، امروز دیگر تنها یک نامِ حکشده بر سنگِ سردِ بهشتزهرا نیست. او دیگر آن دانشآموزِ سال آخر دبیرستان نیست که رویای رسیدن به آنسوی اقیانوسها را در سر میپروراند. او خود، به مقصدی بدل شد که نگاهِ انسانهای آزاده به سمتِ آن چرخید. جوانی که شناسنامهاش تنها دو روز پس از هجدهسالگی با بیرحمی خط خورد، امروز به شناسنامهی بیداریِ یک نسل ارتقا یافته است. شاید در آن شبِ شانزدهم دیماه، وقتی عرفان هجده شمعِ لرزان را با آرزویی پنهان فوت کرد، تاریکی برای لحظهای کوتاه بر اتاقِ کوچکش چیره شد؛ اما حقیقتی که او با ایستادگی و جانِ خود رقم زد، ثابت کرد که نورِ تابیده از یک قلبِ شجاع، حتی از پسِ خروارها خاکِ سرد، جهان را روشن خواهد کرد. پایانِ داستانِ او، لحظهی سقوطش بر آسفالتِ یخزدهی میدان بهشت نبود؛ بلکه آغازِ پروازی بود که هنوز در آسمانِ دادخواهی ادامه دارد. نام او، زمزمهای است که باد آن را از کوچههای شهر ری تا راهروهای کاخ سفید با خود برده است؛ نامی که تاریخ، هرگز آن را فراموش نخواهد کرد.
This story is in Persian, exactly as it was written for Narrata.
Source: Narrata · Author: میخک سپید · Written ۱۴۰۵/۰۷/۰۵ · Read the original story
Republished unchanged with Narrata’s permission. All rights belong to the author and Narrata.
What we know
- Age
- 18
- Killed
- giovedì 8 gennaio 2026
- Place
- Nazi Abad (Behesht Square), Tehran
- Cause of death
- Gunshot wound
- Father’s name
- عزیزاله (in Persian) ↗
- Born
- domenica 6 gennaio 2008 ↗
- Occupation
- دانشآموز (in Persian) ↗
Burial details
- Cemetery
- بهشت زهرا
- Section
- 326
- Row
- 200
- Number
- 36
Names and spellings
- Name on this record
- محمدعرفان فرجیMohammad Erfan Faraji
How the sources wrote the name
- محمد عرفان فراقیIranTrial
People are often known by more than one name, or a nickname, and sources spell names differently. All of these refer to this one person. Know another name this person was called?
Do you know this person?
If you knew Mohammad Erfan Faraji, or have something to add, every detail helps. Everything is reviewed before it is published.
This is my family member · Send evidence · Privacy or removal request
Sources & evidence
Each list spells names and places its own way. We show them as written.
How the sources recorded this name (6)
| Source | Name as written | Place | Date |
|---|---|---|---|
| Iran Human Rights (IHRNGO) | Mohammad Erfan Faraji | — | 2026-01-08 |
| Iran International | Mohammad Erfan Faraji | Nazi Abad (Behesht Square) | 2026-01-08 |
| iranvictims.com [2] [3] [4] [5] | Mohammad Erfan Faraji | Nazi Abad (Behesht Square) | 2026-01-08 |
| نشانی سرو | محمدعرفان فرجی | — | — |
| IranTrial | محمد عرفان فراقی | Shahr-e Rey | 1404/10/18 |
| Narrata | محمدعرفان فرجی | — | ۱۴۰۴/۱۰/۱۸ |
Posts and videos (5)
5 posts found. Each link opens on its own site.
Record information
- Record number
- VD9193A5
- Evidence tier
- A Recorded on two or more independent lists
Added 27 settembre 2026 · updated 29 ottobre 2026
Memorial messages
Leave a few words in memory of Mohammad Erfan Faraji. Messages appear after moderation.
Write a message for Mohammad Erfan Faraji…
Do you know Mohammad Erfan Faraji? Add information or photos
A name, a photo or a single detail can help complete this record.
Add information or photos